عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287153

Powered by BlogSky.com


خفن ترین جادوگر قرن Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 29 بهمن ماه سال 1382
عشق و دفاع از معشوق



سلام

بی هیچ مقدمه ای می خوام یه خاطره
تعریف کنم :

یه روز با عده ای از دوستان عادی در راهی
می رفتیم در جمع ما غیر از این حقیر عادی 
یه سید دیگه هم بود

اما نه یه سید عــــــادی

از اون سیدای ارزشی که عضو اتحادیه ی
مداحان تهرانم بود

چشمم به تکه نون لواش خشک جلوی پای
او افتاد
اونم متوجه شد و با نوک کفشش یه ضربه
در راستای جوب آب به نون خشکیده زد
تکه نون زیاد جا به جا نشد اما به سه تکه
تقسیم شد

بعد یه ضربه ی دیگه و ضربه ی بعدی و

همه دورش جمع شده بودیم و هر کس
به شوخی چیزی می گفت وقتی هفدهمین
 ضربه رو به نون زد طاقت نیاوردم و گفتم :

سید !!!

حقا که باید به تو بالانرین مدال ایثار و
فداکاری رو بدن

گفت چه طور ؟؟!

گفتم آخه پسر خوب تو برای این که
مبادا کسی سهوا یه لگد به نون بزنه و
به برکت خدا بی احترامی بشه خودت
تا حالا 17 لقت !! عمدی به این نون
بیچاره زدی !!!!

دیگه تو رو خدا از این ریزه های نون
دست بردار و بیا بریم

,,,,,,,,,

از این جور دلسوزیا و دوستیا و عشق
و علاقه ها و محبتا و ولاها تو جامعه ی
ایرونی کم پیش نمیاد

دوس دارم یه کم بهش فکر کنین و اگه
براش مصداقی سراغ دارین بگین

البته فکر زیاد لازم نیست چون هممون
موارد زیادیشو دیدیم یا شنیدیم

نحوه ی دفاع از دین و اسلام در دوران
حاضر

نحوه ی دفاع از نامزد یا همسر توسط
مردای ایرونی

نحوه ی دفاع از دختر و پسر توسط پدر
و مادرا

نحوه ی دفاع از آزادی و عدالت توسط
خارج نشینان

نحوه ی دفاع از ارزشها !!! توسط
ارزشیها !!!

نحوه ی دفاع از حق و حقوق ملت
توسط


نحوه ی دفاع از

نحوه ی

...

.............................................................

آقا من با صدای بلند اعلام می کنم

هیچ ارتباط معنی داری بین آرزوی

معروف من با شعار ایشون که گفته :

ایرانی بمانیم جهانی شویم

وجود نداره و علی رغم علاقه ی باطنی
که به آقای 30 دارم !! اما اگه تو این
مملکت قانون کپی رایت تصویب شده
بود و دادگاه بی طرفی وجود داشت
حتما به جرم سرقــت ادبی ازایشون
شکایت مــی کردم ...

...................................................................

یکی از کاندیداهای روحانی طوری
عکسشو داده تو پوسترای تبلیغاتی
چاپ کردن که عمامش تو عکس پیدا
نشه و از عنوان دکتر فلانی برای
خودش استفاده کرده و در توضیحات
پوسترشم هیچ عنوان حجت الاسلام
یا آیت الله یا موارد مشابه که نشون
بده ایشون روحانین دیده نمی شه

من عادی اگه به یقه ی پیرهن غیر
عادیش  توجه نمی کردم امکان نداشت
عبای روی دوششو تشخیص بدم !!!!

دوس دارم از همین تریبون مقدس
بهش بگم :

حاج آقا شتر سواری که دولا دولا
نمی شه اگه اون عمامه مایه ننگته
خوب برش دار  و اگه اعتقاد داری که
عمامه جزو لباس پیامبره که دیگه این
ادا اطوارا چیه که از خودت
در میاری !!!!


...

آقا یه کم دارم جوش میارم و بهتره
برای حفظ امنیت ملی ادامه ندم !!!


سربلند بمونید و ایرونی  



یکشنبه 26 بهمن ماه سال 1382
بعد از سفر

اول :

سلام

اول و نیم :

والنتاین مبارک !!!

دوم
:

شکر خدا که رفتم سفر و

شکر خدا که همه رو دعا کردم و

شکر خدا که با دعای خیردوستای

خوبم از سفر برگشتم …

سوم :

کجا رفته بودم ؟

اینجا :



اگه بخوام از ماجراهای سفر بنویسم

حوصلتون سر می ره پس زیاد

طولش نمی دم .

فقط بگم که :

این بار دومی بود که کربلا رفتم

بار اول تابستون 80 در زمان

حکومت صدام رفته بودم .

بعضی چیزا نسبت به اون موقع

بهتر شده و بعضی چیزا بدتر و

بعضی چیزا تغییری نکرده …

چهارم :

من دوستای زیادی دارم که همشون

گلن … گلهای باغ هستی .

یه بار یکی کامنت گذاشته بود که

من گل نیستم چون عمر گل کوتاهه !!!

اما من می گم عمر کوتاهی که

پر بار باشه و باعث آرامش و آسایش

همنوعان باشه بهتر از عمر

هزار ساله ایه که هیچ خیری برای

دیگران نداشته باشه …

پنجم :

این دوستای گلی که زیادن ؛ همه مثل

هم نیستن .

بعضیاشون به قدری عاشق علی و حسینن

که حاضرن جونشونو براشون بدن

بعضیاشون به قدری عاشق علی و حسینن

که اونارو خوب شناختن و پیامشونو درک

کردن و سعی در شناسوندن اونا به

دیگران دارن .

بعضیاشون به قدری عاشق علی و حسینن

که هر وقت اسم اونا میاد حس احترام و

علاقه ی درونی اونا تحریک می شه .

بعضیاشون علی و حسینو قبول دارن

ولی عاشق نیستن

بعضیاشون علی و حسینو قبول ندارن

که هیچ ؛ محمد و اسلامم قبول ندارن

بعضیاشون اسلامو قبول ندارن

که هیچ ؛ خدا رو هم قبول ندارن

بعضیاشون …

اما …

اما همشون دوستای منن و همشونو

دوست دارم و از همهشون ممنونم

که برام دعا کردن و منم همشونو

دعا کردم …

ولی خوب هر کدوممون به یه نحو

من با روش خودم دعا کردم و

بقیه هم به روش خودشون

ششم :

می گن یه نفر به مرض سختی

دچار شده بود و همه ازش ناامید

شده بودن و منتظر مرگش بودن

در این حالت او مرتب « آه » می کشید

یکی از اطرافیان گفت این که

داره می میره چرا لا اقل به جای آه و

ناله خدا رو صدا نمی کنه …

بزرگی تو جمع بود و گفت :

اشتباه نکن !!!

آه یکی از اسامی خداست !!!!

یعنی چی ؟

یعنی این که هر موقع از همه جا

نا امید شدی و هیچ کاری از دستت

برنمیومد ؛ هرچی آرزو کنی و بگی

مستقیم با خدا طرف شدی …

اون دوستی که دعا کردنو قبول نداره

چون خدارو قبول نداره

ممکنه بگه من برات دعا نمی کنم چون

خدا یه دروغه ؛ اما از صمیم قلب برات

آرزوی موفقیت و سلامت می کنم .

این صمیم قلبی که تو گفته دوستمون

هست همون درگاه الهیه

و اون آرزو همون دعاس

یعنی در اون لحظه دوست عزیزمن

خالصانه ترین ارتباط ممکنو با خدا

برقرار کرده و مجابترین دعای عالمو

نثارم کرده و من هرچی ازش

تشکر کنم کمه …

هفتم :

گفتم همه تونو دعا کردم

منظورم اینه که تموم دوستایی که

لینکشون تو وبلاگمه رو مسلما یادشون

بودم و دعا کردم ( مخصوصا ریحانه

کوچولوی نازمو )

همه اونایی که لینکشون تو وبلاگم

نیست ولی بهشون سر می زنم وکامنت

می ذارم دعا کردم

همه ی اونایی که تو بلاگ اسکای

می نویسن از حزب اللهی بگیر تا

سلطنت طلب و جمهوری خواه و

متدین و سکسی نویس و سیاسی نویس

و عرفانی نویس و شاعر و عاشق و معشوق و

موسیقیدان و ریاضیدان و دانشجو و

استاد و خلاصه همه و همه

رو دعا کردم

همه ی اونایی رو که وبلاگ می نویسن

چه تو پرشین بلاگ چه بلاگ اسپوت

و چه هر جای دیگه دعا کردم

همه ی جوونای ایرونی رو چه داخل

ایران چه خارج از ایران زندگی

می کنن دعا کردم

همه ی ایرونیا رو دعا کردم

و نهایتا

همه ی نوع بشرو دعا کردم

اعم از ایرونی یا آمریکایی یا اوگاندایی

مسلمون یا یهودی یا مسیحی یا کمونیست

یا بودایی یا …

خوب می گن سنگ بزرگ

علامت نزدنه !!!

اما من دعای خودمو کردم

و امیدوارم قبول بشه

حالا می خواد قبول بشه یا نشه !!!!!

هشتم :

خیلی خستم و خستتون کردم

ببخشید

سعی می کنم زود زود آپدیت

کنم که دوستامو از دست ندم


خستگیم که در رفت به همتون

سر می زنم



سربلند بمونید و ایرونی

 


یکشنبه 19 بهمن ماه سال 1382
شاید سفر



سلام


شاید برم سفر


شاید یه هفته نباشم


شاید همتونو دعا کنم ...


ولی دوست دارم :


همتون منو دعا کنین


و



سربلند بمونید و ایرونی



جمعه 17 بهمن ماه سال 1382
جوجه های کوانتومی


سلام

یکم :

اگر با من نبودش هیچ میلی

چرا ظرف مرا بشکست لیلی ؟؟؟

دوم :

...
به چشم من ؛
تو اون کوهی ،
پرغروری بی نیازی باشکوهی ...
...

سوم
:‌

یادم نیست چن سالم بود ...
ولی یادمه که مدرسه نمی رفتم !!!
احتمالا ۴ تا ۵ سال بیشتر نداشتم ...

پدر دو تا جوجه ماشینی توپول و خوشگل
برام خریده بود ... دنیایی باهاشون داشتم

یادم نیست چی شد ...
ولی یه روزو یادمه که هر دوشون مرده
بودن ... و مسیح اشک نمی ریخت ...

پدر که نگرانی تو چهرش پر رنگتر از سایر
احساسات موج می زد گفت :
مسیح کوچولوی بابا نگران نباش !!!!!!!
خودم برات خاکشون می کنم !!!!!!!!!!!!
بیا با هم براشون قبر بکنیم !!!!!!!!!!!!!!!!
بهتره پای درخت سیب باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!

راستش هر چی می گفت تعجب مسیح
بیشتر می شد ... چرا ؟
آخه مسیح کوچولو اصلا نگران نبود
آخه مسیح کوچولو دلش نمی خواست
اونا رو خاک کنه
آخه مسیح کوچولو نمی دونست اونا قبرو
می خوان چی کار !!!!
آخه مسیح کوچولو نمی دونست چرا بهتره
پای درخت سیب خاکشون کنن

آخه مسیح کوچولو نقشه کشیده بود اونارو
به عنوان لقمه ای لذیذ تقدیم گربه ی
کثیف و چاق و چله ای که مدام از
خونه ها دزدی می کرد کنه


آخه مسیح کوچولو فکر می کرد این جوری
اونا حروم نمی شن

آخه مسیح کوچولو فکر می کرد اگه
اونارو خاک کنن ؛ حرومشون کردن
و

آخه مسیح کوچولو فکر می کرد اونا
حیفن که برن زیر خاک




ادامه داره


چهارم :

دیروز دو تا بچه ی شیطون عادی گیر دادن

به باباشون که الا و بالله باید برامون باقالی پخته

بخری

هرچی بابای فلک زده گفت به خرجشون

نرفت که نرفت

بابای عادی که دید نصیحت فایده ای نداره

یه هزاری اتو کشیده داد و دو تاپیاله باقالی

مزخرف گرفت تا خودشون تجربه کنن

که باباشون اگه با چیزی مخالفت می کنه

و اگه درخواستیشونو اجابت نمی کنه

خیر و صلاحشونو می خواد

بگذریم که هیچ کدوم نتونستن

بیش از 5 شش تا از باقالیای مهوعو بخورن

اما احتمالا براشون درس خوبی شد

چون حالا نه تنها اون دو بچه ی شیطون

گلاب به روتون عذاب وجدان !!!! گرفتن

بلکه بابای عادیشونم که خودش حرفای خودشو

باور نکرده بود و چند تا از باقالیا رو خورده

بود به همین درد دچاره

یه دقیقه صبر کنین

خوب ببخشید

پنجم :

آره می گفتم

پدر مسیح کوچولوی قصه ی ما بهش گفت
پسر جان وقتی این جوجه هارو پای درخت سیب
خاک کنیم
بعد از چند وقت بدن جوجه ها می پوسه و تبدیل به
کود می شه و درخت سیب از مواد مفیدی که تو بدن
اونا بوده استفاده می کنه و میوه های خوشمزه
درست می کنه


واااااااااااااااااااااااااااااااااای

پدر جان کاش نمی گفتی
سالهاس که مسیح هر وقت یاد این قضیه می افته
از خوردن همه چی می افته
چرا؟
چون حس می کنه که این مواد خوراکی قبلا تو
بدن جانداران دیگه ای بودن و حالا ...
اما مسیح کوچولوی مدرسه نرفته 
 یه درس بزرگم گرفت از این تجربه !!!
اون فهمید که ممکنه یه ذره از ماده بارها و بارها
تو بدن انواع موجودات جان بگیره و

ادامه داره

ششم :

راستی کسی می دونه چرا بعضی از آدما
 سه ساعت که از نصف شب می گذره
خوابشون می گیره ؟؟؟

خوب من فعلا می رم ضمن کنار اومدن
با عذاب وجدان !!! به این موضوع فکر
کنم 
پس بقیش بمونه واسه بعد ...


سربلند بمونید و ایرونی


چهارشنبه 15 بهمن ماه سال 1382
تعطیلات و قرمه سبزی


سلام

یک :

دلیل این وقفه ی چند روزه این بود که دوست
 داشتم تعداد بیشتری از دوستان خوبم برگردن
و شروع به نوشتن کنن ودر مورد قرمه سبزی
هم نظر بدن
ولی فکر می کنم دیگه بیشتر از
این نمی شه صبر کرد …

دو :

این مدتی که بلاگ اسکای تعطیل بود فرصت
خوبی بود که قدری از روزمزگی خارج بشیم
و بیرون از گود به عملکرد خودمون و به
دوستان باارشی که تو دنیای مجازی پیدا کردیم
و موقتا ازشون بی خبر موندیم فکر کنیم و

سه :

چند روز اول خیلی بی تاب بودم و اونجا بود
که فهمیدم معتاد اینترنتی یعنی چی

اما بعد از چند روز تونستم وبلاگ درمانگر که
متعلق به صنم بزرگوار و خوش فکرمونه پیدا کنم
و بعدشم با تلاش خیلی خیلی زیادی وبلاگ
دیونیسوس رو پیدا کردم ( ‌چون طرز صحیح نوشتنشو
 بلد نبودم )‌ خلاصه تو این مدت با این دو وبلاگ
کلی صفا کردم ... صنمو که اکثر بلاگ اسکاییها
می شناسن و بهش ارادت دارن ...
وبلاگ دیونیسوس هم از اون وبلاگای نمونه و
پرمحتواس با نویسنده ای که اگه بخوام از اون بخش از
 خوبیاش که درک کردم بگم ، یه کتاب
می شه ... اما بارزترین مشخصه ای که داره اینه که
به سادگی ناراحت و دلگیر نمی شه ... حتی اگه
حرفشو متوجه نشی و باهاش مخالفت کنی ...
تقریبا تونستم هفتاد درصد مطالبشو تو این مدت
بخونم و در بارش فکر کنم ...
خلاصه این که تو این مدت با این دوتا وبلاگ
و دو تا دوست جدید دیگه که تو پرشین بلاگ
پیدا کردم به نامهای علی آقا و آویزون عزیز
روزگار خوبی رو گذروندم ...
ضمن این که آقا سعید ، پدر مهربون ریحانه
کوچولوی دوست داشتنی هم همیشه به من محبت
داشت و چه با ای میل و چه با یاهو مسنجر کلی
خجالتم داد ... همین طور نویسنده ی دوست داشتنی
وبلاگ مهر تو .
البته دوستای دیگه هم گاهی سراغمو می گرفتنا ...
از همه ی این دوستان خوبم ممنونم که تو این
مدت تحملم کردن  .

چهار
:
...
چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کمرت درد می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه بیل خورده که نمی تونی بری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا این کمر تو چرا فقط وقت شکار
درد می گیره ؟؟؟!!!
یالا پاشو بینیم بابا خودتو لوس نکن !!!!!!!!
یا میری افتتاحش می کنی یا جفت گوشاتو
می برم میذارم کف دستت !!!!!
فهمیدی ؟؟؟
نمی خورم و نمی کشم و افتتاح نمی کنم و
برگزار نمی کنم و نمی دم        و ...
نداریما ...
نکنه کلت بوی قرمه سبزی می ده ؟؟؟!!!
...

پنج
:
از همه ی دوستانی که در مورد قرمه سبزی
نظر دادن ممنونم .
راستش می خواستم بگم که گاهی ما با چیزی
در کلام موافقت می کنیم که تصویر ذهنیمون
از اون ، چیز دیگه ایه ...
و گاهی مخالف چیزی شناخته می شیم که
با نوع خاصی از اون موافقیم و حتی ممکنه
عاشقشم باشیم !!!
یعنی وقتی من می گم قرمه سبزی رو دوست
دارم ممکنه شما نوعی از قرمه سبزی تو ذهنتون
تصور کنین که اتفاقا من اصلا دوستش ندارم
... یا برعکس ...
حالا جای قرمه سبزی تو مطلب بالا می شه
گذاشت :
استقلال ، عرفان ، آزادی ، شعر ، جمهوری
اسلامی ، دموکراسی ، دین ، حقیقت ، زیبایی ،
قیمه بادمجون ، انتخابات ، خدا ، نظارت ،
اصلاح طلبی ، عشق ، ...

شش
:
نمی خوام اول کاری بعد از مدتها زیاد پرچونگی
کنم پس بقیش بمونه برای بعد .
چون خیلی حرفا واسه گفتن دارم ...
...

هفت
:
ببخشید که برگشتم ؛
اما مثل این که سوتفاهمی پیش اومده و یه نفر
وبلاگ درمانگر رو که صنم توش مطلب می نوشت
هک کرده ... امیدوارم که هرچه زودتر این مشکل
حل بشه و صنم بتونه با خیال راحت اندیشه ی
نابشو پرواز بده و در اختیار مشتاقان قلم زیباش
قرار بده ...

هشت :
...
خوب .. خدا رو شکر که صنم به یه خونه ی

جدید رفته و
صدای اک رو تو پرشن بلاگ راه

انداخته ...
مبارکه صنم خانم ... امیدوارم از هر گزندی
در امان باشی .



سربلند بمونید و ایرونی


   1      2    >>