عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287159

Powered by BlogSky.com


آموزش جامع 30 زبان خارجی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1383
زن ایرونی (۳)



سلام

۱ )‌ مسیح نردبان ؛

یادم نیست اولین بار کی بهم گفت نورد وون دزدا  !! ... ولی یادمه که اون موقعا تازه قد کشیده بودم و تناسب قد و وزنم به نفع قد به هم خورده بود ...
ولی تا مدتها مسیح نردبون یکی از القاب این حقیر عادی بود
بعدها که وزنم اضافه شد و هیکلم توپ شد دیگه این لقب از ذهن دوستا و آشناهام رفت ولی هنوز که هنوزه لحظاتی پیش میان که خودم خودمو مسیح نرد وون خطاب می کنم
شاید بگن این برمی گرده به ضمیر ناخودآگاه من و نهادینه شدن این لقب تو ذهنم ... شایدم درست بگن ... ولی دلیلی که خودم  برای چنین خطابی دارم با دیگران متفاوته 

تا اونجا که یادم میاد مسیح همیشه نردبون بوده ... تو مدرسه تموم دور و وریا از رو دست مسیح امتحان می دادن ... تو دانشگاه  اونایی که با مسیح دوست بودن که نزدیک امتحانا ول کنش نبودن باید حتما زن و بچه رو ول می کرد و تو خونه های مجردی اونا می شد معلم خصوصی ... موقع تحقیق گروه مسیح پر جمعیت ترین گروه بودکه همشونم منتظر بودن ببینن مسیح کی تحقیقشونو میاره تا نمره شونو بگیرن !!! ... اونایی که تو طول ترم جواب سلام مسیحو به زور می دادن آخر ترم که می شد اونو به خونه های کلاس بالاشون دعوت می کردن و با ماشینای قشنگشون میومدن به جنوبی ترین نقطه ی تهرون تا مسیحو که خیابونای بالا رو بلد نبود و پول آژانس گرفتنم نداشت برای فداکاری با خودشون ببرن !!! ... تو اون روزای خاص ، خیلی از دختر خانوما به مسیح حسودیشون می شد !!!!!!
بعدشم که تو شرکت از اول استخدام مسیح شد مصداق بارز نردبون  ... اون پدر آمرزیده ای که محبت کرد و مسیحو معرفی کرد برای استخدام تا اونجا که تونست و جا داشت از مسیح سواری گرفت ... واقعا دستش درد نکنه و نوش جونش ... بعدشم که مسیح بدو بدو ها رو کرد و کارا به اسم اون فرد خیر تموم شد یه پست مشتی نون و آب دار تو یه شرکت خارج از ایران گرفت و یه بای بای با مسیحو پرواز به سوی آینده ای روشن و پر درآمد و رویایی ( که البته الآنم تو همون آینده داره سیر می کنه ) ... بعدشم که افتاد زیر دست یه رئیسی که مدیر به دنیا اومده ... اونایی که مدیریت خوندن می دونن که یکی از تعاریف مدیریت «‌ هنر به کار گیری افراد » یا « هنر انجام کارها به وسیله ی دیگران » هست ... خوب این بنده خدای دومی که سالهاس رو دوش مسیح نشسته و تو شرکت ، به اوج افتخار رسیده اونقدر محکم پاهاشو به دور گردن مسیح حلقه کرده که حتی مجال نفس تازه کردنم به او نمی ده !!! ... اما فقط او نیست ... دوستای خوب و مهربون و دلسوزی تو شرکت هستن که مسیح براشون گزارشاشونو می نویسه ، مکاتباتشونو انجام می ده ، محاسباتشونو کنترل و راست و ریست می کنه ، به جاشون طرح و برنامه می ده و ... و اونا هم با یه تشکر و یه لبخند و یه شوخی و یه هندونه و گاهی یه فحش و گاهیم یه دعوا دستمزدشو می دن و مسیح دلش خوشه که دل کسیو نشکونده و زیر منت کسی نیست و بد کسیو نخواسته و هرکاری از دستش بر اومده برای همه انجام داده و خیلیا با راهنمایی و قدرت فکری او به جاهای مهمی رسیدن و خیلیام از نورد وونی به نام مسیح بالا رفتن و پاشونو رو سر مسیح گذاشتن و با پرشی که انجام دادن خودشونو به طرف اوج و سر مسیحو به طرف پایین سوق دادن ... اما مسیح اغلب از این وضع ناراحت نیست ... مسیح عقیده داره هرکی اون قدر زرنگ باشه که بتونه از او کار بکشه و به اسم خودش تموم کنه مسلما یه مدیر مادر زاده و حقشه که پیشرفت کنه ... اما گاهی که به خودشو و جایگاه خودش دقیق می شه کمی دلش به درد میاد که با این که درس مدیریت خونده و فکر مدیریتیشم خوب کار می کنه و بلده چه جوری از دیگران کار بکشه و بلده چه طور روی دیگران تاثیر بذاره ، چرا هیچ وقت تلاش نکرده کاراشو به دوش دیگران بذاره و از اونا به عنوان نردبون استفاده کنه که هیچ ... کارای زیر دستاشم اغلب خودش انجام می ده !!!

تو این مواقعه که مسیح خودشو مسیح نردبون خطاب می کنه

۲ )‌ زن ایرونی (۳) ؛

- بابایی ... بابایی ... بابایی جونم ...
- هوم
- بابایـــــــــــــــــی ...
- هووووووم
- بابایی جون جونــــــی ...
- هووووووووووووووووووووومممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟
چته بچه چی می گی ؟
- بابایی ... می شه برام یه بزغاله بخری ؟؟!!!!
- چــــــــــــــــــــــــی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
- یه بزغاله کوچولو
- بچه بزغاله می خوای چی کار ؟ مگه تو آپارتمانم می شه بزغاله آورد ؟؟؟؟
- می خوام دیگه ... می خوام ... می خوام ... می خری ؟
- آره بچه جون  ... خفم کردی ... می خرم ... می خرم ...
- آخ جون فردا می ریم بزغاله می خریم
- صبر کن بینم بزغاله !!! چی چیو فردا می ریم می خریم ؟؟
- خودت گفتی
- من گفتم می خرم ولی نه فردا
- پس کی ؟
- هر وقت اون ننت طلاقشو گرفت و رفت !!!

....................................

- مامانی ! ...
- جون  مامانی    ... بگو بینم پسر گلم چی می خوای ؟
- مامانی ، تو می خوای از بابایی طلاق بگیری ؟
-  نه عزیز دلم ... خیالت راحت باشه ... من همیشه مامان تو می مونم پسر قشنگم
- ای بابا این که نمی شه که ...
- چی نمی شه ؟
- آخه اگه تو طلاق نگیری که بابایی برام بزغاله نمی خره
زودتر طلاقتو بگیر برو پی کارت دیگه بذار بابا بزغاله ی منو بخره  !!!!!!

- ...         



سربلند بمونیم و ایرونی


پنجشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1383
سالگرد



سلام

یک سال گذشت ...

یک سال گذشت ؟؟؟

یک سال گذشت !!!

اصلا باورم نمی شه که یک سال تمومه که دارم می نویسم

اصلا باورم نمی شه که تونستم یک سال دووم بیارم

اصلا باورم نمی شه که تونسته باشم این همه دوست پیدا کنم

اصلا باورم نمی شه که یک سال گذشت

انگار سالهاست که دارم وبلاگ می نویسم !!!

انگار سالهاست که با دوستای خوبم تو این دنیای مجازی دوستم

انگار سالهاست که ته غذاهام روی گاز جزقاله می شن و من پای کامپیوترم مشغول تایپم و متوجه نمی شم

انگار سالهاست که در حال تایپ ؛ ماهی یه کتری می سوزونم و حالیم نمی شه ( آخریش همین چند دقیقه پیش بود )

انگار سالهاست که استادایی به نام صنم و دیونیسوس دارم

انگار سالهاست که دختر خاله و عمو و خواهر کوچولو و دختر عموی اینترنتی پیدا کردم

انگار سالهاست که دوستای خیلی خیلی خوبیو از دست دادم که یادشون تا ابد باهامه

انگار این یه سال مثل یه عمر برام گذشته 

مثل یه چشم به زدن !!

همیشه فکر می کردم واسه سالگرد وبلاگم یه مطلب توپ می نویسم که محبت همه ی دوستای مهربونمو جبران کنه

اما حالا می بینم که هیچی نمی تونم بنویسم

فقط و فقط می تونم از محبت خالصانه و بی ریای همه ی دوستای عزیزم تشکر کنم

این موجود عادی اصلا به فکرشم نمی رسید که بتونه روزی به اینترنت وصل بشه ... ولی شد ...

بعدش که وصل شد و با وبلاگ آشنا شد اصلا به فکرش نمی رسید که بتونه روزی یه وبلاگ شخصی درست کنه ... ولی کرد ...

وقتی وبلاگ عادیشو راه انداخت اصلا به فکرش نمی رسید که کسی به این وبلاگ حقیر نگاهی بندازه ... ولی انداخت ...

وقتی محبت دوستاشو دید اصلا به فکرشم نمی رسید که بتونه دووم بیاره و این کارو ادامه بده و با دوستاش دوستی کنه و براشون نظر بده و نظرشونو بپرسه و پای درسشون بشینه و ازشون چیز یاد بگیره و دوسشون داشته باشه و بهش روحیه بدن و ... ولی همه ی این اتفاقات افتاد ...

اولین کسی که برای این وبلاگ عادی کامنت گذاشت نویسنده ی وبلاگ دختر تنها بود

اولین کسی که به مسیح روحیه داد و اونو تشویق به نوشتن کرد یاشار عزیز ، نویسنده ی وبلاگ پاپیروس بود

اولین کسی که با این حقیر عادی فامیل شد نویسنده ی وبلاگ دلگرفته بود که بعدها تبدیل شد به ... دل ...

آخرین دوستی که تا حالا تو این دنیای مجازی پیدا کردمم مهران عزیزم نویسنده ی وبلاگ .:: یکی مثل همه ::. هست

در بین این اولینها و آخرین طیف وسیعی از ایرونیای خونگرم و مهربون و دانشمند و فرهیخته و بعضا پرریخته و ... قرار دارن

دوستای شاعر ، ریاضیدان ، عارف ، عاشق ، سالک ، فیزیکدان ، معلم ، استاد ، نویسنده و ... و حتی ساحر

و چه دوست داشتنین همشون 

و چه دوست دارم همشونو

و چه چیزا از تک تکشون یاد گرفتم

و چه سود سرشاری بردم از این وبلاگ ...

از بلاگ آسمونی ممنونم

از همه ی دوستای گلمم منونم

از همه ی اونایی که اومدن و یه فحش یا طعنه ای نثارم کردن و رفتنم ممنونم

از همه ی اونایی که اومدن و متوجه شدن این وبلاگ اصلا ارزش خوندن نداره چه برسه به نظر دادنم ممنونم

............................................................

می خواستم از زن ایرونی بنویسم ولی الان نمی تونم

می خواستم راجع به مسیح نردبان بنویسم ولی الان نمی تونم

می خواستم راجع به مشکلات اخیری که برام پیش اومده بنویسم ولی الان نمی تونم ...

...

پس باشه واسه یه وقت دیگه

..........................

سربلند بمونیم و ایرونی


پنجشنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1383
!!!!!!!!!!!!



سلام

یک : تبریک ؛

میلاد نور مبارک





دو : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( عمو یادگار ) ؛

من امروز خیلی عصبانیم !!!
من امروز لبخند نمی زنم !!!
حتی به خبرنگارا !!!!!!
من امروز شنیدم که شایعه شده همه چی گرونه !!!
من امروز شنیدم که می گن همه گرونیا زیر سر بنزینه !!!
من امروز کمی تحقیقم کردم و شنیدم که کمی راست می گن
من امروز فهمیدم که واقعا مثل اینکه گرونیه !!!!
من خیلی عصبانی شدم
من ولی قبول ندارم که گرونی زیر سر بنزین باشه
آخه بنزین که سر و ته نداره
اصلا تو این مملکت چی سر و ته داره که بنزین داشته باشه !!!
من امروز یه کمیته ی جدید تشکیل دادم که در مورد صحت و سقم وجودی گرونی تحقیق کنن !!!
یه کمیته ی تحقیقم تشکیل دادم که راههای کم کردن گرونیو پیدا کنن
یه کمیته ی تحقیقم قراره تشکیل بدم که بگردن ببینن چرا من تا حالا نمی دونستم تو این مملکت گرونیه !!! یا اصلا ببینن نمی دونستم یا می دونستم و نمی دونستم که می دونستم
بعدها هم شاید یه کمیته ی تحقیق تشکیل بدم که ببینن چرا این کمیته های فعلی و اون کمیته های قبلی هیچ کار خاصی انجام ندادن
شایدم یه کمیته ای که تحقیق کنه که ببینه که چه فشاری به کجا وارد شد که این طور شد که منی که می گفتم خدایا تو توسعه ی سیاسی را به ما ارزانی کن ما خود ؛ خود به خود توسعه ی اقتصادی را ارزانی می شیم (!!) یه دفه شدم همصدای مخالفان توسعه ی سیاسی و شعار نان ، کار ، مسکن ، ارزانی سر دادم
و باز شاید یه کمیته ی تحقیقم درست کردم که بررسی کنن ببینن این بلاگ اسکایی که شعار داده بود با هتاکان و توهین کنندگان برخورد می کنه با این وبلاگ عادی مزخرف مسیحم برخورد می کنه که این همه به من اهانت کرد یا نه ... !!!!!

سه : اعتماد ؛

یه مردابه .... توی تن از فراموشی
یه چراغی که می ره رو به خاموشی
نگردد شعله ور بیهوده می کوشی ...



چهار : مصائب مسیح ؛

خوب بالاخره مصائب مسیحم به چشممون دیدیم
البته نسخه ی هندی کمی شو
البته اصلا با نسخه ی هندی کمیه مارمولک قابل مقایسه نیستا
البته از دیشبم سینما فرهنگ (؟) داره نمایشش می ده
البته من با ارزشهای فیلم هیچ مشکلی ندارم
اما البته نمی دونم چه تفکری باعث شده که این قدر با دستپاچگی و همزمان با دنیا این فیلم زیر نویس و اکران بشه و حتی منتظر دوبله شدنشم نشن
آیا صرف ضد جهود بودن فیلم می تونه توجیه منطقی یا عقلی یا شرعی (!!!) قانع کننده ای برای این کار باشه ؟
اونم فیلمی که خریداران و اکران کنندگانش بعضی از دیالوگاشو اصلا قبول ندارن
مثلا اون جایی که رو به آسمون می کنه و با پدرش صحبت می کنه یا ...
شاید بشه گفت این فیلم همون طور که ضد یهوده ضد باورهای اسلامم هست ... اما همون طور که تو قضیه ی فیلم کنفرانس برلین اشاعه ی فحشا حلال شد اینجا هم پدر خطاب کردن خدا ...
...

پنج :

لب سر چشمه ای و طرف جویی
                                   نم اشکیو با خود گفتگویی ...

...

شش : بازگشت مارمولک ؛

راستی ، ادامه صحنه ی آخر مارمولک چی می تونه باشه ؟
بازگشت مارمولک ؟
یعنی سازندگان فیلم با نشون دادن آدمایی که برگشتن و پشت سرشونو نگاه می کنن خواستن راهو برای ساخت قسمتای  بعدی  فیلم باز بگذارن ؟؟؟
یعنی مارمولک به سرنوشت آدم برفی یا یدتر از اون دچار نمی شه ؟
باید منتظر موند و دید !!

هفت : عشق و تاجگذاری :

حتما تو داستانا شنیدین که پسر پادشاه عاشق یه دختر عادی می شه و به خاطر اون از تاج و تخت و میراث پدر می گذره ...
اما خوب ، باور اینکه چنین اتفاقی تو این دوره و زمونه بیفته کمی مشکله
اولا که امروزه نسل این موجودات عجیب الخلقه که روزی می شن سایه ی خدا و روزی دیگه (...) رو به انقراضه
بعدشم که این روزا حتی مردم عادیم خودشون همسرشونو انتخاب می کنن . دیگه چه برسه به شاهان و شاهزادگان !
بعدترشم که این روزا دیگه لیلی و مجنون به افسانه ها پیوستن و کمتر  کسی باورش می شه که از عشقای آنچنانی بشه پیدا کرد
بعدترترشم که ... ولش کنین بابا اگه اینو بنویسم جمله ی بعدید باید با بعدترترترشم شروع کنم که صورت خوشی نداره فردا حرف در میارن که مسیح عادی به ترتر افتاده !!!
اما بشنوید از ولیعد هلند که به خاطر عشق آتشینش به یه دختر عادی پشت پا زد به میراث پدری و تاج و تخت پادشاهی
باور ندارین ؟؟؟
خوب چی کار کنم ... من که دروغ نمی گم آخه

هشت :

بیایید سربلند بمونیم و ایرونی




جمعه 11 اردیبهشت ماه سال 1383
مصائب مسیح



سلام


یکم : تشکر ؛

خوب بالاخره این وبلاگ حقیر و عــــــــــــــادی هم پنج رقمی شد
منظورم تعداد بازدیدکنندگانشه ...
یه تشکر مخصوص برای ده هزار نفر اولی که از این وبلاگ عادی دیدن کردن
همین طور اون میلیاردها نفر بعدی !!!

دوم : جشن ؛
 
ای قشنگ سازها ، آوازها

روزهای بی عزا را عشق است !!!

سوم : تاجگذاری !!! ؛

... امپراطور مرد ؛ ( بهت و ماتم حضار )

            زنده باد امپراطور جدید ( یه کف مرتب !!! )

فیلم شاهزاده و گدا رو دیدین ؟
اونی که دیشب سیمای ... پخشش کرد
البته سانسور زیادی به خرج داده بودن اما این قسمتو لازم نبود سانسور کنن
خوب اون قصه مال یه ملت عقب مونده ای بود که هنوزم که هنوزه امپراطور!!!؟؟؟ دارن

این دو سه روزه بارها و بارها کلمه ی تاجگذاری رو شنیدم
تو کوچه ،‌ تو خیابون ، تو تاکسی ، تو شرکت ، تو ...
نمی دونم چرا به این کلمه حساسیت دارم
مخصوصا وقتی می شنوم که می گن روز بعد از شهادت امام حسن عسگری روز تاجگذاری امام زمانه !!!

...

( اون سه تا نقطه رو می بینین ؟ شاید بیست دفعه بیشتر ، جاش یه چیزایی نوشتم و پاک کردم نمی دونم چرا بیخودی !! جوش میارم ... باشه واسه یه وقت بهتری که شاید بتونم در باره ی اون سه نقطه و چیزایی که خودسانسوری کردم با آرامش بهتر و بیشتری بنویسم )

...

چهارم : درنگ؛

نه در زمین

           نه در زمان

                      جای درنگ است

                                                بیا

که وقت تنگ است

                          مرا

                             حوصله تنگ است ... مرا حوصله تنگ است
 
پنجم : آینه ؛

بالاخره بعد از مدتها تونستم یه روز زود از شرکت جیم شم وخودمو ساعت شیش بعد از ظهر به خونه برسونم ...
...
- ناهار خوردی ؟
- نه وقت نشد ...
- بشین یه چیزی بخور
- نه همین چائیو که بخورم کافیه ... چایی شرکت طعم صابون لوکسای قدیمو می ده !!!
- ...
- می رم دوش بگیرم ... می خوام برم سلمونی
...

بالاخره ساعت 5/6 رسیدم سلمونی و ممد آقا گفت بشین این آقا جوادو راه بندازم تا نوبتت بشه
با مجله جوانان سر خودمو گرم کردم نمی دونم مال چند وقت پیش بود ولی تنها چیزی که برای من اهمیت نداره تاریخ مجله ها و حتی روزنامه هاس ... چند وقت پیش که رفته بودم اهواز یه روزنامه پیدا کردم که مال سه سال پیش بود ... حتی آگهیاشم خوندم ...
- آقا مسیح بفرمایین نوبت شماس
خوبه ؛ تو کمتر از نیم ساعت نوبتم رسید ... شانس آوردم ...
عادت ندارم یا روم نمی شه یا خوشم نمیاد یا می ترسم تو آینه ی آرایشگاه نگاه کنم . به همین خاطر بیشتر وقت اصلاح سرم پایینه و به پیش بند سورمه ای که بالاش گلومو فشار میده خیره می شم و سیاه شدنشو با مو ریزه ها نگاه می کنم و گاهی چرت می زنم و چندبارم خوابم برده !!!
اما این دفعه یهو سردم شد ... حس کردم داره برف میاد ...
زیر چشی از تو آینه ، پشت سرمو دید زدم اولین چیزی که به چشمم خورد ساعت دیواری بود که ساعت ۵ بعد از ظهرو نشون می داد ... بعد از تو پنجره بیرونو دید زدم ... نه ؛ از برف خبری نبود ... پس این سفیدیای روی پیش بند چی بودن ؟؟؟ یه نگاه دیگه کافی بود که بفهمم مو خورده های سفیدی که از سرم ریختن توهم برفو سرمارو برام ایجاد کردن
نکنه پیر شدم ؟
نکنه موهام سفید شدن ؟؟؟
با ترس و لرز به تصویر مسیح که تو آینه افتاده نگاه کردم
نه
هنوز جوونه
هنوز موهای سفیدش زیاد به چش نمیان اما وجود دارن
دلم براش سوخت ... تا پارسال موی سفیدی تو سرش نبود
ولی ...
آه که چه زود پیر می شیم و چه زود زندگیمون تباه می شه
این رهگذار عمر چه سیر پرسرعتی داره
یه جاده ی یه طرفه که هیشکی توش حق دور زدن نداره
کاش می شد یه سال به عقب برگردم تا بتونم اون سال سخت و طاقت فرسا رو با تدبیر بهتری بگذرونم
خدایا چی می شد اگه می تونستم زمانو به عقب برگردونم
یاد زمان که افتادم به تصویر ساعت پشت سرم تو آینه نگاه کردم
ساعت یک ربع به پنج بود !!!!!!!
یک ربع به پنج ؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی چی؟
من که یه ربع به پنج تو شرکت بودم و تازه می خواستم جیم بشم
من که ساعت شیش تازه رسیدم خونه و رفتم دوش بگیرم
من که ساعت شیش و نیم تازه اومدم سلمونی
من که یه ربع پیش تو آینه دیده بودم ساعت پنجه !!!!!!!
ای بابا یه ربع پیشم نباید ساعت پنج بوده باشه
ساعت پنج من تازه از شرکت بیرون اومده بودم
نکنه آرزوم به حقیقت پیوسته ؟
نکنه ساعتا واسه دل مسیح دارن به عقب برمی گردن ؟
نکنه خدا فرصتی دوباره بهم داره می ده
نکنه اگه بازم از تو آینه به ساعت نگا کنم جوونتر از قبل شده باشم ؟
چی ؟
چی گفتم ؟
از تو آینه ؟
...
توصیه می کنم از تو آینه به زندگی نگاه نکنین

ششم : مادر ؛

چند دقیقه پیش پای کامپیوتر خوابم برد
خواب مادربزرگمو دیدم که با موتور به دیدنش رفته بودم
خیلی خوشحال شده بود
به زور پولی بهم داد که بنزین بزنم
البته من موتور ندارم ولی
مثل اینگه خبر گرونی بنزین به اون دنیا هم رسیده !!!
 خدا روح همه ی مادر بزرگا و پدربزرگارو شاد کنه

هفتم :

کبوتران را
               به گاه رفتن
                               سر نشستن
                                                  به بام من نیست
که تا پیامی
                 به خط جانان
                                   ز پای آنان 
                                                  فروستنام

هشتم : مصائب مسیح  ؛

هرکی فیلم مصائب مسیحو دیده ازش تعریف کرده و میگه فیلم خوبیه
ما که ندیدیم !!!
شایدم خوب فیلمیه
ولی مسلما واسه مسیحی که این همه مصیبتو می کشه این یه فیلم نیست ... یه زندگیه ... یه واقعیته ... یه رنجه ... یه عذابه !!!

امیدوارم مصائب مسیح و همه ی دوستاش به زودی تموم بشه

نهم : زن ایرونی ؛

مثل اینکه نوشته های یه مرد ایرونی در مورد زن ایرونی بیش از اونی که فکرشو بکنی حساسیت و سو تفاهم ایجاد می کنه

می خواستم بازم در مورد زن ایرونی بنویسم که کامنتای خانومای محترم مانع شد

باشه تا یه کم «‌ رو » ذخیره کنم بازم بنویسم از زن ایرونی

اما از همه ی خانومای عزیز می خوام که به پاسخ مختصری که برای کامنت زیبای دوست مشترک و عزیزمون صنم خدایی تو مطلب قبلی نوشتم مراجعه کنن تا شاید کمی از گناه ناکرده ی این حقیر عادی در نظرشون پاک بشه

اگه مسیح از زن ایرونی می گه واسه اینه که زن و مردو انسان می دونه و در انسانیت هیبچ فرقی بین اونا نمی بینه ولی وضع اسفباری که تو ایران داریم مسیحو آزار می ده و دلش می خواد اگه بتونه با شناختی که از زنهای ایرونی داره ، زنهای آینده ایرانو کمی بیدارتر کنه ... هر چند که مخاطب زیادی نداره ...

دهم : ۱۰ فرمان ؛

عمو هندونه ی عزیزم نوشته هامو به ده فرمان تشبیه کرده بود و به عدد ۱۰ که رسیدم یادش افتادم ...
بابا بی خیال ... این مسیح حقیر عادی کوچیکتر از اونیه که فرمون داشته باشه
...

یازدهم : فعلا ؛


سربلند بمونین و ایرونی