|
|
دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1383 |
| زن ایرونی (۸) |
سلام
اول : زن ایرونی ؛
تو این مدتی که در مورد زن ایرونی چیزایی رو نوشتم یه موضوع برام خیلی جالب بوده و اون اینه که اکثر خانوما سعی می کنن در مورد این نوشته ها نظری ندن یا حداکثر تو چند کلمه ی ساده سر و تهشو هم بیارن خوب من به همشون حق می دم شاید اگه منم یه زن بودم همین برخوردو می کردم ...
اما از اونجا که شنیدن نظرات خانومای عزیز برام مهمه یه پیشنهاد دارم : اگه یه زن یا دختر ایرونی هستید و نظری در مورد زن ایرونی دارید و نمی خواید علنی تو قسمت کامنتا بنویسینش لااقل به وسیله ی ای میل نظرتونو بگید تا خودم بدون ذکر نام بذارمش تو وبلاگ عــــــــــــــــادی همین پیشنهادو به آقایونیم که نمی خوان نظرشونو علنی بگن می کنم
پارسال وقتی مطلب زن ایرونی (۱) رو نوشتم به قدری برخورد مخاطبین سرد بود که تا مدتها از نوشتن ادامش منصرف شدم . البته خیلیا تشویقم کردن که ادامه بدم اما حتی همونا هم ابراز تمایل کردن که مطالبو بخونن . نه این که نظر بدن .
تو اون شرایط یکی از دخترای ایرونی که متاسفانه مدتیه وبلاگشو تعطیل کرده یه ای میل برام فرستاد که بعد از گذشت چندین ماه میذارمش اینجا به امید این که فتح بابی بشه برای ای میلای بعدی و نظرات متنوع دیگه :
مسیح عزیز سلام
راجع به زن ایرانی ازم پرسیده بودی نمی دونم ، شاید عقایدم غربی باشه ولی اصلا به منشهای اونجا هم و بعضی زیاده روی هاشون اعتقادی ندارم . اما زن ایرانی از نظر من زودباور ترین زن دنیاست ، تقصیر خودش هم نیست ، سنتهامون این طور بارش آورده . عاشق می شه ، می شکنه ، و یا خیانت می کنه . برای دخترهای ایرانی البته الآن کمتر شده . عشق اول ، اولین سخن زیبای یه مرد حکم آیات رو پیدا می کنه ، راحت مجذوب می شه و راحت دل می بنده و در این میان یه اشتباه بزرگ می کنه ، اینکه می خواد مالک مطلق باشه . مالک مطلق مرد . همین طور مرد ایرانی . می دونی مسیح وقتی در ایران پسری با دختری صحبت می کنه اولین فکر می ره به این سمت که اون پسر عاشق من شده و منو دوست داره . ولی اغلب موارد این امر اشتباه در میاد و صدماتی رو به همراه داره . ما یاد گرفتیم دوست داشتن رو مالکیت معنی کنیم . نه این که هر چیزی رو که سعادت او رو فراهم می سازه ... در واقع همه چیزو برای شخص خودمون می خوایم و اگه نتونیم به دستش بیاریم متهاجم ، ترسو ، ناامید و ... می شیم . آگاهیهای ما از زندگی مخصوصا در بین زنان ما محدود شده . نخواستن همدیگه رو به عنوان یه وجود مستقل بپذیرن و باهاش رو به رو بشن . همین باعث به وجود اومدن مسائلی برای زنان شده . اونها نمی دونن در رفتار متقابل باید چه برخوردی کنن ،چه طور به هم علاقه مند بشن یا اصلا چرا به هم علاقه مندند . گاهی حس حسادت زنهای ایرانی مانع پیشرفت همسرانشون شده ، همون طور که تعصبات بیش از حد مردان ایرانی باعث عدم پیشرفت خانمها شده . بدبختی اینجاست که به علت پایه های نادرست اگه تو همچین جامعه ای به زن بها داده بشه و آزاد گذاشته بشه ، اکثرا به سمت و سوی نادرست کشیده می شن ، چون این تحریمها یکباره برداشته شدن . و خوب این مسئله باعث عدم کنترل امروز جوانها شده . والدین نمی دونن چه طور باید اونها رو آگاه کنن ، چون خودشون آگاهی کافی رو ندارن . زن ایرانی باهوش و جذابه و می تونه مدیریت عالی ای رو در اجتماع خانه یا جامعه اجرا کنه ، ولی به شرطی که هماهنگ بشه - به ساختارهای تمامی افراد چه مونث و چه مذکر واقف باشه . از نوع مخالف فقط برداشت بقای نسل ، یا پشتیبان یا ... نداشته باشه . مرد رو به عنوان یه موجود مثل خودش ببینه ، زیبایی ظاهر و باطنش رو درک کنه وباهاش محرم بشه . این همراه شدن یا می تونه فکری و کاری و محیطی باشه و یا به عنوان یه شریک همخانه . شاید این طوری از این که یه مرد سر کارش با زنهای بسیاری گرم صحبته هراسی به دلش نیاد ، از این که مرتب اونو چک کنه و زیر زره بین ببره . و هم چنین مرد زن رو ...
مسیح جان ببخش سرتو درد آوردم ولی بحث راجع به زنها زیاده ، اونا از تواناییهای بالقوه شون کم استفاده می کنن ، و اونارو صرف چیزای حاشیه ای می کنن . نمی گم من درست استفاده می کنم ، ولی لااقل به درست دیدن فکر می کنم . شاید به هدفم نرسم ولی تلاشمو می کنم . ... سربلند بمونی (!) مسیح عزیز .
دوم : هندونه ؛
دیروز دوتا خبر هندونه ای جالب خوندم تو روزنامه که الان یادم نیست پس به جاش یه عکس جالب از هندونه رو میذارم اینجا که خودم کلی باهاش حال کردم :
 منبع
سوم : دفاع از مذهب ( چند کلمه برای ادای تکلیف ) ؛
دکتر شریعتیو که دیگه کسی نیست که نشناسه
دوست و دشمنای پرحرارتی داره که تعداد زیادیشون کتاباشو نخوندن و نوار سخنرانیاشو گوش نکردن و در موردش چیز زیادی نمی دونن و با این حال با نهایت حدت و شدت ازش دفاع می کنن یا بهش می تازن !!!
یه چیزی تو این مایه های جمله ی زیر تو ذهنمه که فکر می کنم مضمونشو از یکی از گفته های ایشون به ذهنم سپردم ( هیچ وقت سعی نمی کنم عین جمله های بزرگانو حفظ کنم و برام برداشتی که از مضمون و مقصود گوینده یا نویسنده می کنم مهمتره از حفظ عین گفته هاش ) : اگه می خواهی به چیزی خوب حمله کنی سعی کن ازش بد دفاع کنی ( یا یه چیزی تو این مایه ها )
یادش گرامی
و اما ؛
آقا جان ، عزیز من ، عمر من ، جان من ؛ اگه نمی تونی ...لااقل مواظب حرف زدنت باش که ...
آخه بابا ...
واقعا اگه یه نفر به جز تو ...
مگه آقاجری ...
یعنی واقعا نمی دونی چنین ادعایی چه لوازمی داره ؟
... .. .
چهارم : یاد استاد ؛
خوب ؛ اون قسمت سومو که نوشتم یادم افتاد که سالگرد دکتر شریعتیم نزدیکه . پس بازم ؛
یادش گرامی ...
سربلند بمونید و ایرونی
|
|
|
|
جمعه 22 خرداد ماه سال 1383 |
| زن ایرونی (۷) |
سلام
زن ایرونی (۱) رو خوندین ؟؟
لینکش تو قسمت چند خط عادی دیگه همین دست چپ متنامه این مطلب زن ایرونی به اون مطلب مربوطه
................
تپش ( جام جم ) :
- چرا قتلو گردن گرفتی ؟
متهم : به خاطر ناصر . او به من گفت : تورو به خدا آبروی ۳۰ ساله ورزشی منو نبر . خونواده ی لاله اونقد عصبانین که به من اجازه نمی دن سرخاکش برم ...
...
قاضی : اسناد و مدارک معتبری وجود داره و پس از بررسی
و ارائه ی دفاعیات از سوی وکلای مدافع ، حکم قصاص (!! !!)
صادر خواهد شد .
برداشت اول :
راستی اگه مشخصه که حکم قصاص صادر خواهد شد دیگه این همه معطلی و بررسی و استماع دفاعیات واسه چیه ؟؟؟؟؟؟
...
وقایع اتفاقیه :
... در اولین جلسه ی محاکمه ی خود جزئیاتی از برخوردهایی که خود آنها را شکنجه می نامید مطرح کرد . او در جلسه ی دوم در جمع خبرنگاران اعلام کرد که با {...} به سرش زده اند و ...
...
یک حقوقدان : الان خانم شهلا مدعیه که برای گرفتن اعتراف سه تا از ناخوناشو کشیدن ...
...
برداشت دوم :
شهلا یا راست می گه یا دروغ اگه راست بگه فاجعس اگه دروغ بگه بازم فاجعس ( چون روال کار دادگاه به او فرصت چنین کاریو داده ) راستی اگه حق متهم در مورد بازجویی با حضور وکیل نقض نمی شد بازم چنین وضعی پیش میومد ؟ این اختیارات بی حد و حصر قاضی که باعث شد حتی قانون منع شکنجه به خاطر ایجاد مزاحمت برای اون ، خلاف شرع شناخته بشه از کجا اومده ؟ چه قدر منطقی و لازمه ؟ تا کی و تا کجا می خواد ادامه پیدا کنه ؟
یادمون هست که حتی خفاش شب هم ادعا می کرد به زور ازش اقرار گرفته شده و ...
.......................................
سربلند بمونید و ایرونی
|
|
|
|
جمعه 22 خرداد ماه سال 1383 |
| فراموشی؟؟ |
سلام
روزا که امکان نوشتن و آپدیت کردنو ندارم مغزم پره از حرفایی که می خوام بیام و اینجا بنویسم ( همون طور که دلم پر می کشه واسه ۱۰ دقیقه خواب راحت )
شبا که امکان آپلود کردنو دارم اما ؛ انگار که مغزم خالی شده ... هرچی فکر می کنم چی می خواستم بنویسم و به چی فکر می کردم یادم نمیاد ( همون طور که اصلا خواب سراغم نمیاد و تا نزدیکای صبح بیدارم )
...
سربلند بمونیم و ایرونی
|
|
|
|
سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1383 |
| گذر زهره |
سلام
۱ ) گذر زهره ؛
می گن تو هر قرن حداکثر دوباره البته نه اینکه حتما دوبار باشه ها حداکثر دوباره . ولی تو بعضی قرنا مثل قرن بیستم اصلا اتفاق نیفتاد

نمی دونم باورتون می شه یا نه
ولی کلی مطلب در مورد ناهید و خورشید نوشته بودم که نیومد بالا ( جز همون سه خط اول )
شاید صلاح نبوده
منم جاش فعلا عکسای ونوسو گذاشتم تا
اگه تونستم بعدا دوباره بنویسمشون


...
سربلند بمونیم و ایرونی
|
|
|
|
جمعه 15 خرداد ماه سال 1383 |
| خواب |
سلام
اول : امام ؛
او واقعیتی در تاریخ ایران و جهانه که هرگز از حافظه ی تاریخ پاک نمی شه و در موردش بسیار خواهند گفت و نوشت و خوند ...
اما الان هرکسی نمی تونه در موردش منصفانه و بی طرف قضاوت کنه
چرا ؟
چون دوستان و دشمنانی داره که هر دو گروه با تعصب خاصی به او می نگرن و نسبت به هر چی که در موردش گفته ، نوشته یا حتی اندیشیده بشه حساسیت شدیدی نشون می دن
...
دوم : خواب ؛
شده تا حالا خوابی ببینین و بعد از چند ساعت یا چند روز یا چند ... براتون اتفاقی بیفته که یاد خوابتون بیفتین بگین خوابم تعبیر شد ؟
یا دیدین افرادیو که روی خواباشون قسم می خورن و می گن خواب من ردخور نداره ؟؟؟
یه روز یکی از همکارا که اومد سر کار خیلی آشفته و به هم ریخته بود . ازش پرسیدیم چی شده ؟ گفت دیشب خواب دیدم خواهرم مرجان صورتشو با یه پارچه ی سفید بسته و مرتب ناله و زاری می کنه ... بهش گفتیم بابا خواب دیدی خیره ایشالا پاشو یه زنگ بهش بزن هم حالشو بپرس و هم از نگرونی دربیا
۵ دقیقه بعد وقتی همکارمون تعریف کردکه شوهر خواهرش گفته دیشب مرجان تو آشپزخونه در اثر بی احتیاطی صورتشو سوزونده و خدا خیلی بهش رحم کرده چشا و دهن همه ی ما از تعجب وا مونده بود ...
راستی خواب چیه ؟ منظورم خوابیدن نیستا ... منظورم خواب دیدنه چه طور یه مغز مستقل بدون هیچ وسیله ی ارتباطی با جهان اطرافش ارتباط برقرار می کنه و چیزایی رو می بینه که کیلومترها اون ور تر یا ساعتها بعدتر (!) اتفاق میفتن یا خواهند افتاد ؟
سوم : امام زمان ؛
بچه که بودم ؛ قبل از مدرسه پیش پدربزرگم قرآن خوندنو یاد می گرفتم . این موضوع باعث شد که زودتر از همه ی بچه ها خوندنو یاد بگیرمو باهاش انس پیدا کنم . یادمه کلاس دوم ابتدایی که بودم خیلی از کتابای داستان کتابخونه ی مدرسه رو از حفظ بلد بودم و گاهی سر کلاس ، خانوم معلم می گفت بیام برای بچه ها قصه بگم هنوز که هنوزه هر نوشته ای که دم دستم برسه می خونمش و باهاش سرگرم می شم ... حتی اگه آگهی مناقصه و مزایده ی توی روزنامه ها باشه ... پدر بزرگم می گفت امام دوازدهم ما زنده ولی غایبه یعنی این که بین مردم زندگی می کنه ولی مردم یا نمی بیننش یا اگرم ببیننش به غیر از موارد معدودی نمی فهمن که امام زمانو دیدن ... گاهیم امام اونارو امتحان می کنه تا بفهمه ایمانشون چه قدره ... ( بعدها فکر می کردم امام زمانی که دیده نمی شه و مردم نمی شناسنش چه تاثیری می تونه تو زندگی اونا داشته باشه ) ... یه روز که برای اولین بار فرستاده بودنم نونوایی و ده تا نون تافتون تنوری خریده بودم داشتم برمی گشتم طرف خونه یه پسر بچه ی کوچولو اومد جلوم و با حالتی ملتمسانه ازم تیکه ای نون خواست لحظه ای بهش نگاه کردم و بعد بی اعتنا راهمو گرفتم و به خونه رفتم ... وقتی به خونه رسیدم با خودم گفتم نکنه اونی که ازم نون خواست امام زمان بوده که خودشو به شکل اون پسر بچه درآورده بوده تا منو امتحان کنه !!! باخودم عهد کردم هر وقت رفتم نون بخرم اگه کسی ازم نون خواست بدون برو برگرد بهش تکه ای نون بدم اما دیگه هیچ وقت اون پسرو ندیدم که ندیدم سالهای سال از اون ماجرا می گذره ولی هنوز گاهی چهره مظلوم اون پسر بچه میاد جلوی نظرم و سالهاست که افسوس اون یه لحظه رو می خورم ... لحظه ای که باید تصمیم می گرفتم به اون بچه نون بدم یا نه ( هرچند که سرنوشت او با یه تکه نون من عوض نمی شد ) اما من بدون این که حتی زحمت تصمیم گیری به خودم بدم راهمو گرفتم و رفتم . طوری که انگار اصلا اون بچه رو ندیدم
از اون به بعد تصمیم گرفتم دیگه هیچ فرصتی رو برای کمک به دیگران از دست ندم بارها و بارها تو کوچه و خیابون با افرادی برخوردم که همه اونا رو کلاش قلمداد می کنن ولی این حقیر در حد توانم بهشون کمک می کنم و می گم شاید راست بگن چند وقت پیش حدود ساعت ده شب بود و از یکی از میدونای این تهرون بی در و پیکر می گذشتم که پسر بچه ی هفت ، هشت ساله ای اومد جلو و دستشو دراز کرد طرفم و گفت آقا می خرید ؟با تعجب به دستش نگاه کردم و دیدم یه ساعت مچی زنونه تو دستشه ... گفتم نه اومدم برم دیدم برگشت کنار پیاده رو پیش دوتا خانوم چادری ایستاد چند قدم که رفتم یاد اون پسر بچه ی دوران کودکیم افتادم . دیدم نمی تونم یه خاطره ی تلخ دیگه برای خودم درست کنم و بعدش یه عمر حسرت بخورم که چرا تو یه لحظه ی خاص تصمیم درستی نگرفتم پس برگشتم و بچه رو صدا زدم . نگاهی به یکی از خانوما کرد و بعد اومد جلو - از کجا آوردیش ؟ - مال مامانمه - چرا می خوای بفروشیش ؟ (کمی این پا اون پا کرد و به مامانش نگاهی انداخت ) - می خوایم بریم خونمون پول نداریم - چند می فروشی ؟ - ۷ تومن پونصد تومن کرایه ماشین از پولای جیبم ورداشتم و بقیشو بهش دادم و اومدم دعا کردم که حالا که بیشتر از اونی که می خواستن گیرشون اومده دوباره ساعتو برای فروش به کس دیگه ای عرضه نکنن ... می دونم این کارو فقط برای دل خودم کردم و هیچ منتی برسر اونا یا خدای اونا ندارم ولی فکر می کنم که اگه پدر بزرگ خدابیامرزم اون موقعا اون حرفا رو بهم نزده بود آیا بازم این طوری بودم که نتونم به سادگی از کنار کسی که ازم کمک می خواد بگذرم یا نه .
چهارم : زن ایرونی (۶) ؛
- مرتیکه مفت خور تن لش خجالت نمی کشه !! یالا پاشو اون هیکل گندتو جمع کن ببینم - !!! - مگه باتو نیستم هیکل ؟ د پاشو دیگه ... بله بایدم بخوابی و نتونی از جات پاشی نکنه خجالت می کشی؟؟!!! - آآآآآآآآ ... - اوووه نگاش کن چه خمیازه ایم می کشه معلومه دیشب خیلی خسته شدی - به به ... سلام خانوم خودم ... صبحت به خیر - ساکت ساکت ... زبون نریز من دیگه خر نمی شم ... راستشو بگو اون زنیکه کی بود - !!! کدوم زنیکه ؟؟؟؟ - بی خود فیلم بازی نکن ... همون که دیشب تا صبح باهاش لاس می زدی و کارای دیگه می کردی ! - !! بابا من که دیشب ساعت ده شب گرفتم خوابیدم چی داری می گی ؟ - صد دفه گفتم خودتو به اون راه نزن ... هرکیو بتونی خر کنی منو نمی تونی - بابا موضوع چیه خودمو به کدوم راه نزنم چی داری می گی زنیکه کیه دیگه ؟ - همونی که دیشب تا صبح باهاش بودی ... فکر کردی من سادم و نمی فهمم ... فوتینا !!! خودم تو خواب دیدم چه طور به هم دل داده بودین و قلوه گرفته بودین - !!!!!!!!!! !!!!!!! - بی خود قیافتو اون جوری نکن بایدم تعجب کنی اصلا انتظار نداشتی این جوری مچتونو بگیرم ... هان ؟؟؟ همه می دونن که خوابای من ردخور ندارن تا حالا نشده من خوابی ببینم و دروغ از آب دربیاد از امروز تا یه ماه حق نداری از خونه بری بیرون !! - بابا من کار و زندگی دارم فردا از اداره اخراجم می کنن اگه سرکار نرم از کجا بیاریم بخوریم - دیدی ؟ دیدی ؟ آقا نمی تونه یه روز از دلبرش دل بکنه نگفتم یه کاسه ای زیر نیم کاسته ؟ اگه ریگی تو کفشت نیست چرا این قد عجله داری از خونه بزنی بیرون - ... - ... ... .. .
( این داستان تقریبا صد در صد با همین کیفیت برای یکی از ایرونیهای عادی اتفاق افتاده )
پنجم : بازم باشه واسه بعد :
یه چیزایی هست که می خوام واسه خودم بنویسم ولی تا حالا فرصت نکردم و الانم نمیتونم فکرمو متمرکز کنم پس بازم باشه واسه بعد
...
سربلند بمونین و ایرونی
|
|