|
سلام
اول : جوجه های کوانتمی ؛
مطلب جوجه های کوانتمی منو خوندین ؟
راستش خیلی وقت بود می خواستم در بارشون بیشتر بنویسم اما نشد .
تو اولین فرصت حتما بازم در مورد اونا و تاثیری که روی این حقیر عادی گذاشتن می نویسم …
دوم : وسوسه ؛
مسیح کوچولو مثل همه ی مواقعی که مهمون داشتن ساکت و سربه زیر یه گوشه ی سالن نشسته بود و گاهی زیر چشمی نگاهی به تک تک فامیلا و بعدشم به ظرفای شیرینی و شکلات می انداخت
این موجود حقیر همیشه یه کشش درونی نسبت به انواع شیرینی تو وجودش حس کرده اما اون روز با این که تموم هوش و حواسش به اون ظرفای جادویی بود میل چندانی به خطر کردن نداشت و حس می کرد توجهش به اون ظرفا فقط ازروی یه نوع عادته
با این حال می دونست که دلش یه چیزی می خواد
هوس شدیدی به خوردن چیزی تو وجودش حس می کرد
درست مثل تازه جوانی که می دونه دختر یا پسر همسایه الان بهش فکر می کنه و واسه وصالش بی قراره و به همین خاطر دل اونم بی قراری می کنه
مسیحم برخلاف ظاهر آرومش دل بی قراری داشت و سعی می کرد از بین شیرینیهای توی ظرف اونیو که داشت دعوتش می کرد به خوردن پیدا کنه !
اما هیچ کدوم از اونا رو نپسندید
حتی تخمه هندونه و تخمه خربزه های تفت داده شده هم براش جذابیتی نداشتن
پس این پالسهای آشنای منو بخور منو بخور از کجا میومد ؟
حس کرد به خوردن هیچ کدوم از شیرینی و شکلاتا رغبتی نداره
پس پاشد و رفت سریخچال تا شاید بتونه منبع اون پیامو پیدا کنه
چند دقیقه ای جلوی در یخچال ایستاده بود و با نگاهش از تک تک محتویات یخچال سوال می کرد که تو رو بخورم ؟ اما همشون جواب منفی می دادن
بالاخره مامان که اونو تو اون موقعیت دیده بود صدا زد :
آهای مسیح … بازم که تو پای یخچالی … پدر اون یخچالو درآوردی … ببند درشو
خودشم به این نتیجه رسیده بود که اونی که می خواد تو یخچال نیست
پس دریخچالو بست و به همون گوشه ای که قبلا نشسته بود خزید ولی مگه دلش آروم می گرفت ؟!
مسیح هیچ وقت میوه خور نبوده و نیست
اینم شاید یکی از خصوصیات موجودات عادیه که به چیزایی که براشون مفیده علاقه ندارن و برعکس …
اما اون روز از روی استیصال نگاهشو به ظرف میوه دوخت تا شاید جوابی بگیره
بله
در عین حیرت دید دلش یه چیزی تو همین مایه ها می خواد چون با نگاه به میوه ها شدت و وضوح پالسها بیشتر شده بود!
به یاد نداشت تا حالا هوس میوه خوردن به سرش زده باشه
حتی اگه اون میوه هندونه باشه !!!
خوب از خیارای دور ظرف میوه شروع کرد : تو بودی ؟ نه … توبودی ؟ نه …
بعد نوبت زردآلوها بود : تو بودی ؟ نه … توبودی ؟ نه …
بعد هلوها : تو بودی ؟ نه … توبودی ؟ نه …
از آلو خوشش نمیومد پس به اونا اصلا نگاه نکرد
رفت سراغ ظرف خربزه : تو بودی ؟ نه … توبودی ؟ نه …
بعدش ظرف هندونه : تو بودی ؟ نه … توبودی ؟ نه …
چاره ای نبود باید می رفت سراغ آلوها
درسته که هیچ وقت آلو رو دوست نداشته ولی خوب تو اون شرایط باید همه ی امکانها رو می سنجید : تو بودی ؟ نه … توبودی ؟ نه … تو بودی ؟ نه … توبودی ؟ …
آره !!!!!!!!!!
آره؟؟؟؟؟؟؟؟
آره !!
- ولی تو یه آلویی - خوب ؟
- میدونی من هیچ وقت آلو نمی خورم - که چی ؟ - که چی ؟؟!!! - آره ! که چی ؟
- که همین دیگه من اصلا از آلو خوشم نمیاد چه طور می شه که هوس کنم تو رو بخورم ؟ - حالا که می بینی هوس کردی ! - حالا که هوس آلو کردم چرا تو آلوی بی ریخت یه وری رو باید هوس کنم ؟ - آخه تو وجود من یه چیزیه که باید بهش برسی … اونم باید به تو برسه . - چی ؟ - بعدها خودت می فهمی … حالا بجنب تا دیر نشده …
تو همین لحظه سعید کوچولو پسر عموی مسیح به طرف ظرف میوه خیز برداشت و آلوی مورد نظرو تو دستش گرفت …
- وای ! …
مسیح کوچولو مثل عشاقی که معشوق خودشونو پای سفره ی عقد بادیگری می بینن آه نهادش بلند شد.
اما هنوز سعید دستشو عقب نکشیده بود که داداشش اومد از وسط سالن رد شه و پاش خورد به دست سعید و آلو افتاد جلوی پای مسیح
- بازم وای !! …
موجی از شادی در اوج حزن و دنیای از نور در برابر ظلمت گور (!!) و هیجان امیدی دوباره در وجود مسیح طغیان کرد.
دوباره پیامو دریافت کرد:
- زود باش … زود باش … از موقعیت استفاده کن تا دوباره از دستش ندادی … فرصتها همیشگی نیستن … خیلی کم پیش میاد که دوبار یه فرصت واست فراهم بشه … زود باش … خم شو و منو وردار و بخور …
مسیح دیگه تصمیم خودشو گرفته بود
دیگه نمی خواست این فرصت دوباره رو هم از دست بده
پس تموم شهامتشو فراخوند و به سمت آلوی روی فرش خیز برداشت …
اما درست در لحظه ای که دستش داشت به آلوی می رسید پای داداش سعید که هنوز درحال عبور از وسط سالن بود روی آلو فرود اومد و بعد از برخاستن از آلو فقط جنازه ای لهیده برجای موند …
- این دفعه دیگه واقعا وای !!! …
مسیح کوچولوی قصه ی ما در مدت کوتاهی دوبار تو عشقش شکست خورد !
یه بار تعلل خودش معشوقو به دست دیگری داد و بعد در حالی که همه چیز برای جبران مافات مهیا بود دست زمونه اونو از میون برداشت .
حالا اون غم بزرگتریو تجربه می کرد
غم مرگ آلوی مورد علاقش
با خودش گفت : حالا اون آلو رو میندازن تو سطل آشغال … کاش حداقل سعید اونو خورده بود تا حروم نمی شد …اما حالا می ره تا با بقیه ی زباله های گندیده راهی دیار فراموشی بشه ! … اما نه … من نمیذارم … نباید تنها آلویی که تو عمرم بهش دل بستم حروم بشه … من باید یه کاری بکنم … من باید یه کاری بکنم … من باید …
اما چی کار کنم ؟ … اصلا چه کاری از دست من برمیاد ؟
بدجوری وامونده بود
عقلش به هیچ جا نمی رسید
بازم به پیکر درهم پیچیده ی آلو خیره شد
بازم حس کرد که پیامی رو داره از آلو می گیره
خوب شاخکای ذهنشو تیز کرد
آره واقعا پیامی داشت میومد :
- دیدی چی شد ؟ … دیدی بازم تنبلی کار دستت داد ؟ … دیدی نتونستی از فرصت دوباره ای که بهت داده شد استفاده کنی ؟ … حالا می خوای چی کار کنی ؟ بازم می خوای دست روی دست بذاری تا یکی دیگه پا شه ومنو بندازه تو سطل آشغال ؟ یعنی نمی خوای هیچ تلاشی برای وصال مجدد من انجام بدی ؟
- یعنی چی ؟ … یعنی می گی من پاشم تو آلوی لهیده ی روی فرشو بردارم و بخورم ؟! دیگران چی می گن ؟ نمی گن این پسره ی احمق و پلشتو نگاه کنین که از یه آلوی کثیف لهیده ی زیرپامونده نمی گذره ؟ تازه ممکنه مریض هم بشم … مامانم گفته بهم …
- مسیح جان تو تقصیری نداری … تو هنوز خیلی کوچیکی و نمی تونی خیلی چیزا رو درک کنی … مخصوصا یه چیزو … هرچند که بزرگسالا هم اکثرشون نمی تونن اون چیزیو که من می خوام بگم درک کنن …
- اون چیز چیه ؟
- … عشق …
- عشق ؟! - آ ره عشق … چیزی که درکش واسه تو خیلی زوده … باید سالها از عمرت بگذره تا بتونی این قدرت بزرگیو که تو وجودت به ودیعه گذاشته شده درک کنی … کاری که خیلی از بزرگترا هنوز نتونستن انجامش بدن … قدرتی که تو رو از حسادت و خودخواهی و ترس از شماتت دیگران حفظ می کنه … - می شه بگی عشق چیه ؟ - شاید خودت روزی بفهمی … حالا برات خیلی زوده … اما من امید زیادی دارم که تو بتونی در آینده بفهمیش … - چرا ؟ - چون تو یه لحظه آرزو کردی که کاش به جای این که من له بشم سعید منو خورده بود … این یکی از درسای مهم عاشقیه … تو عاشق من بودی و این فکر و احساس اولین تجربه تو در راه عاشقیه … هر چند که تو تموم این حرفا رو فراموش می کنی و تا سالها اصلا به یادشونم نمیفتی … اما بالاخره روزی می رسه که به خاطر میاری تموم چیزاییو که تو این تجربه دیدی و شنیدی و حس کردی … اما حالا مهم ترین کاری کاری که باید بکنی اینه که نذاری آخرین فرصت وصال من و تو هم از دست بره … د بجنب دیگه … پاشو منو از روی فرش ور دار… - خوب چی کارت کنم ؟ - هیچی منو وردار و ببر تو گلدون پای بوته ی گل یاس خاک کن !!! … زود باش … بجنب … بازم داری تعلل می کنیا … داره دیر می شه
مسیح کوچولو این بار دیگه تعلل نکرد
فورا آلوی لهیده رو از روی فرش ورداشت و به حیاط رفت و اونو پای بوته ی یاس تو گلدون کاشت …
هرچند که خودشم نمی دونست چرا این کارو کرده …
ادامه داره …
سوم : اینم یه هندونه خوشگل تقدیم به همه ی خوبان ؛
سربلند بمونیم و ایرونی
|