عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287168

Powered by BlogSky.com


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 19 مرداد ماه سال 1383
عشق و وسوسه



سلام


اول : جوجه های کوانتمی ؛

مطلب جوجه های کوانتمی منو خوندین ؟

راستش خیلی وقت بود می خواستم در بارشون بیشتر بنویسم اما نشد .

تو اولین فرصت حتما بازم در مورد اونا و تاثیری که روی این حقیر عادی گذاشتن می نویسم

دوم : وسوسه ؛


مسیح کوچولو مثل همه ی مواقعی که مهمون داشتن ساکت و سربه زیر یه گوشه ی سالن نشسته بود و گاهی زیر چشمی نگاهی به تک تک فامیلا و بعدشم به ظرفای شیرینی و شکلات می انداخت

این موجود حقیر همیشه یه کشش درونی نسبت به انواع شیرینی تو وجودش حس کرده اما اون روز با این که تموم هوش و حواسش به اون ظرفای جادویی بود میل چندانی به خطر کردن نداشت و حس می کرد توجهش به اون ظرفا فقط ازروی یه نوع عادته

با این حال می دونست که دلش یه چیزی می خواد

هوس شدیدی به خوردن چیزی تو وجودش حس می کرد

درست مثل تازه جوانی که می دونه دختر یا پسر همسایه الان بهش فکر می کنه و واسه وصالش بی قراره و به همین خاطر دل اونم بی قراری می کنه

مسیحم برخلاف ظاهر آرومش دل بی قراری داشت و سعی می کرد از بین شیرینیهای توی ظرف اونیو که داشت دعوتش می کرد به خوردن پیدا کنه !

اما هیچ کدوم از اونا رو نپسندید

حتی تخمه هندونه و تخمه خربزه های تفت داده شده هم براش جذابیتی نداشتن

پس این پالسهای آشنای منو بخور منو بخور از کجا میومد ؟

حس کرد به خوردن‎ هیچ کدوم از شیرینی و شکلاتا رغبتی نداره

پس پاشد و رفت سریخچال تا شاید بتونه منبع اون پیامو پیدا کنه

چند دقیقه ای جلوی در یخچال ایستاده بود و با نگاهش از تک تک محتویات یخچال سوال می کرد که تو رو بخورم ؟ اما همشون جواب منفی می دادن

بالاخره مامان که اونو تو اون موقعیت دیده بود صدا زد :

آهای مسیح بازم که تو پای یخچالی پدر اون یخچالو درآوردی ببند درشو

خودشم به این نتیجه رسیده بود که اونی که می خواد تو یخچال نیست

پس دریخچالو بست و به همون گوشه ای که قبلا نشسته بود خزید ولی مگه دلش آروم می گرفت ؟!

مسیح هیچ وقت میوه خور نبوده و نیست

اینم شاید یکی از خصوصیات موجودات عادیه که به چیزایی که براشون مفیده علاقه ندارن و برعکس

اما اون روز از روی استیصال نگاهشو به ظرف میوه دوخت تا شاید جوابی بگیره

بله

در عین حیرت دید دلش یه چیزی تو همین مایه ها می خواد چون با نگاه به میوه ها شدت و وضوح پالسها بیشتر شده بود!

به یاد نداشت تا حالا هوس میوه خوردن به سرش زده باشه

حتی اگه اون میوه هندونه باشه !!!

خوب از خیارای دور ظرف میوه شروع کرد :‌ تو بودی ؟ نه توبودی ؟ نه

بعد نوبت زردآلوها بود :‌ تو بودی ؟ نه توبودی ؟ نه

بعد هلوها :‌ تو بودی ؟ نه توبودی ؟ نه

از آلو خوشش نمیومد پس به اونا اصلا نگاه نکرد

رفت سراغ ظرف خربزه :‌ تو بودی ؟ نه توبودی ؟ نه

بعدش ظرف هندونه :‌ تو بودی ؟ نه توبودی ؟ نه

چاره ای نبود باید می رفت سراغ آلوها

درسته که هیچ وقت آلو رو دوست نداشته ولی خوب تو اون شرایط باید همه ی امکانها رو می سنجید :‌ تو بودی ؟ نه توبودی ؟ نه ‌ تو بودی ؟ نه توبودی ؟

آره !!!!!!!!!!

آره؟؟؟؟؟؟؟؟

آره !!

- ولی تو یه آلویی - خوب ؟

- میدونی من هیچ وقت آلو نمی خورم - که چی ؟ - که چی ؟؟!!! - آره ! که چی ؟

- که همین دیگه من اصلا از آلو خوشم نمیاد چه طور می شه که هوس کنم تو رو بخورم ؟
- حالا که می بینی هوس کردی !
  - حالا که هوس آلو کردم چرا تو آلوی بی ریخت یه وری رو باید هوس کنم ؟
 - آخه تو وجود من یه چیزیه که باید بهش برسی
اونم باید به تو برسه .
 - چی ؟
 - بعدها خودت می فهمی
حالا بجنب تا دیر نشده

    تو همین لحظه سعید کوچولو پسر عموی مسیح به طرف ظرف میوه خیز برداشت و آلوی مورد نظرو تو دستش گرفت

 - وای !

    مسیح کوچولو مثل عشاقی که معشوق خودشونو پای سفره ی عقد بادیگری می بینن آه نهادش بلند شد.

    اما هنوز سعید دستشو عقب نکشیده بود که داداشش اومد از وسط سالن رد شه و پاش خورد به دست سعید و آلو افتاد جلوی پای مسیح

    - بازم وای !!

    موجی از شادی در اوج حزن و دنیای از نور در برابر ظلمت گور (!!) و هیجان امیدی دوباره در وجود مسیح طغیان کرد.

    دوباره پیامو دریافت کرد:

 - زود باش زود باش از موقعیت استفاده کن تا دوباره از دستش ندادی فرصتها همیشگی نیستن خیلی کم پیش میاد که دوبار یه فرصت واست فراهم بشه زود باش خم شو و منو وردار و بخور

    مسیح دیگه تصمیم خودشو گرفته بود

    دیگه نمی خواست این فرصت دوباره رو هم از دست بده

    پس تموم شهامتشو فراخوند و به سمت آلوی روی فرش خیز برداشت

    اما درست در لحظه ای که دستش داشت به آلوی می رسید پای داداش سعید که هنوز درحال عبور از وسط سالن بود روی آلو فرود اومد و بعد از برخاستن از آلو فقط جنازه ای لهیده برجای موند

 - این دفعه دیگه واقعا وای !!!

    مسیح کوچولوی قصه ی ما در مدت کوتاهی دوبار تو عشقش شکست خورد !

    یه بار تعلل خودش معشوقو به دست دیگری داد و بعد در حالی که همه چیز برای جبران مافات مهیا بود دست زمونه اونو از میون برداشت .

    حالا اون غم بزرگتریو تجربه می کرد

    غم مرگ آلوی مورد علاقش

    با خودش گفت : حالا اون آلو رو میندازن تو سطل آشغال کاش حداقل سعید اونو خورده بود تا حروم نمی شد اما حالا می ره تا با بقیه ی زباله های گندیده راهی دیار فراموشی بشه ! اما نه من نمیذارم نباید تنها آلویی که تو عمرم بهش دل بستم حروم بشه من باید یه کاری بکنم من باید یه کاری بکنم من باید

    اما چی کار کنم ؟ اصلا چه کاری از دست من برمیاد ؟

    بدجوری وامونده بود

    عقلش به هیچ جا نمی رسید

    بازم به پیکر درهم پیچیده ی آلو خیره شد

    بازم حس کرد که پیامی رو داره از آلو می گیره

    خوب شاخکای ذهنشو تیز کرد

    آره واقعا پیامی داشت میومد :

 - دیدی چی شد ؟ دیدی بازم تنبلی کار دستت داد ؟ دیدی نتونستی از فرصت دوباره ای که بهت داده شد استفاده کنی ؟ حالا می خوای چی کار کنی ؟ بازم می خوای دست روی دست بذاری تا یکی دیگه پا شه ومنو بندازه تو سطل آشغال ؟ یعنی نمی خوای هیچ تلاشی برای وصال مجدد من انجام بدی ؟

 - یعنی چی ؟ یعنی می گی من پاشم تو آلوی لهیده ی روی فرشو بردارم و بخورم ؟! دیگران چی می گن ؟ نمی گن این پسره ی احمق و پلشتو نگاه کنین که از یه آلوی کثیف لهیده ی زیرپامونده نمی گذره ؟ تازه ممکنه مریض هم بشم مامانم گفته بهم

     

 - مسیح جان تو تقصیری نداری تو هنوز خیلی کوچیکی و نمی تونی خیلی چیزا رو درک کنی مخصوصا یه چیزو هرچند که بزرگسالا هم اکثرشون نمی تونن اون چیزیو که من می خوام بگم درک کنن

 - اون چیز چیه ؟

 -  … عشق

- عشق ؟!  
 
- آ ره عشق
چیزی که درکش واسه تو خیلی زوده باید سالها از عمرت بگذره تا بتونی این قدرت بزرگیو که تو وجودت به ودیعه گذاشته شده درک کنی کاری که خیلی از بزرگترا هنوز نتونستن انجامش بدن قدرتی که تو رو از حسادت و خودخواهی و ترس از شماتت دیگران حفظ می کنه
 - می شه بگی عشق چیه ؟
 - شاید خودت روزی بفهمی
حالا برات خیلی زوده اما من امید زیادی دارم که تو بتونی در آینده بفهمیش
 - چرا ؟
 - چون تو یه لحظه آرزو کردی که کاش به جای این که من له بشم سعید منو خورده بود
این یکی از درسای مهم عاشقیه تو عاشق من بودی و این فکر و احساس اولین تجربه تو در راه عاشقیه هر چند که تو تموم این حرفا رو فراموش می کنی و تا سالها اصلا به یادشونم نمیفتی اما بالاخره روزی می رسه که به خاطر میاری تموم چیزاییو که تو این تجربه دیدی و شنیدی و حس کردی اما حالا مهم ترین کاری کاری که باید بکنی اینه که نذاری آخرین فرصت وصال من و تو هم از دست بره د بجنب دیگه پاشو منو از روی فرش ور دار
 - خوب چی کارت کنم ؟
 - هیچی منو وردار و ببر تو گلدون پای بوته ی گل یاس خاک کن !!!
زود باش بجنب بازم داری تعلل می کنیا داره دیر می شه

مسیح کوچولو این بار دیگه تعلل نکرد

فورا آلوی لهیده رو از روی فرش ورداشت و به حیاط رفت و اونو پای بوته ی یاس تو گلدون کاشت

هرچند که خودشم نمی دونست چرا این کارو کرده

ادامه داره


سوم : اینم یه هندونه خوشگل تقدیم به همه ی خوبان ؛

                                    

سربلند بمونیم و ایرونی

 


پنجشنبه 15 مرداد ماه سال 1383
گناه !


سلام


۱ )


ببخشید که مطلب قبلیم طولانی بود

راستش اونو واسه خوندن ننوشته بودم ... اون یه مطلب خصوصی واسه یادآوری و نوعی یادداشت بود



۲ )

ببخشید که مطلب قبلیم جالب نبود

خوب راستش خودمم نمی خواستم مطلب جالبی بنویسم ... فقط یه قسمتی از موجودی  ذهنیمو  که اتفاقا واسه خودمم جالب نیست تخلیه کرده بودم . 


۳ )

ببخشید که دیر اومدم واسه آپدیت

هم سرم هزار تا کار ریخته بود هم حال خودم مساعد و مناسب نوشتن نبود و مهمتر از همه این که ...


۳ )

اون مطلب زهره و دیدارهای شبانه و گفتگوهای نهانی برام واقعا تو مشهد اتفاق افتاده بود
یادمه اولین شبی که ناهیدو تو آسمون شب مشهد دیدم خیلی تعجب کردم و بعد ذوق کردم و بعد ساعات خوشی رو باهاش گذروندم ...


۴ )

چند وقت پیش تو یه وبلاگ خوندم که این ارتباطات اینترنتی که بین افراد نامحرم ایجاد می شه جز گناه ثمر دیگه ای نداره !!!!!!!!!!!

خیلی فکر کردم که بتونم ذره ای احساس لذتِ گناه آلود تو وجودم پیدا کنم از این نوع ارتباط !!

اما موفق نشدم ...

بی اختیار یاد رابطه ای که با ونوس داشتم افتادم و دیدم این نوع رابطه ی موجود میان من و عزیزانی که تا حالا ندیدمشون شباهت زیادی به اون نوع رابطه داره ...

...


۵ )

البته از نوشتن مطلب زهره مقصود دیگه ای هم داشتم که تا حدودی بهش رسیدم

این حقیر تا حالا سود زیادی از نوشتن وبلاگ و ایجاد این نوع رابطه برده و درسای زیادی گرفته

پس از همه ی دوستان عزیزی که پیدا کردم واقعا ممنونم


۶ )

گذر زهره

بالاخره می نویسمش

می ترسم نتونم اون چیزی که تو ذهنمه درست بنویسم

پس صبر می کنم تا یه موقعی که تمرکز پیدا کردم بنویسمش

ولی

بالاخره می نویسمش


۷ )

گفتن زیاد می نویسی و بی مزه

پس کم می نویسم که بی مزگیش زیاد تو ذوق نزنه

...


سربلند بمونید و ایرونی



دوشنبه 5 مرداد ماه سال 1383
یه خاطره ی عادی


سلام

اومدم یه چند خطی بنویسم و برم
زیاد دست و دلم به نوشتن نمی ره
پس کسی انتظار نداشته باشه که مطلب جالبی تو چند جمله ای که می نویسم پیدا کنه


اول : پارسال دوست امسال آشنا ! ؛

شده تا حالا مدتی از عمرتونو با یکی گذرونده باشین و تو اون مدت به هم وابستگی شدیدی پیدا کرده باشین و بعد از مدتی کم کم روابطتون به سردی گرائیده باشه و بعد بدون این که هیچ دلخوری جدی ای از هم داشته باشین دیگه اصلا نبینینش و یادشم نیفتین و بعدش فقط گاهی وقتی اونم اتفاقی همو ببینین و یه سلام و یه لبخند و یه بابای ؟

واقعا چی باعث می شه که گاهی روابط ما چنین سیکلی رو طی کنه ؟

این حقیر عادی حداقل یه مورد از این نوع رابطه رو به یاد میاره …

ادامه داره …


دوم : شب ! :

اون عکس قشنگه رو دیدین ؟
به اونایی که ندیدن توصیه می کنم ببینن چون واقعا فکر می کنم زیباس
تو همین پست قبلیم گذاشتمش
دوستام حرفای جالبی در موردش زدن :

شهاب (!) – حاصل بی خوابی – سکوت – بهانه ای برای آرزو – مهربونی که به سمت خورشید می ره تا با اون طلوع کنه و…

کاش پریا بود و برامون توضیح می داد وقعا اون چیه

ولی من با دیدن اون عکس که فکر کنم یه دنباله دارو تو آسمون شکارکرده بود به یاد شب افتادم

واقعا شب چیه ؟


یک و بیست و پنج صدم : آشنایی ؛

آره …
داشتم می گفتم که یه مورد از اون نوع دوستیا رو که به آشنایی ارتقا پیدا کرد و بعدشم به آشنایی تنزل یافت ! به یاد دارم
هنوزم گاهی که از خونه می رم بیرون می بینمش
هنوزم جوونه و شاداب و سرحال
هنوزم امیدواری تو چهرش موج می زنه
هنوزم منبع سرشاری از عشق و لطف و امید و انرژی به نظر میاد
هنوزم با شکوه و سرکش و مغرور و رام ناشدنی دیده می شه
هنوزم الهام بخشه و با دیدنش به یاد شبای خوشی که باهاش سر کردم میفتم …

ادامه داره …


سه : سیاست زدگی ؛

ما بالاخره متوجه نشدیم این سیاست زدگی یعنی چی !

یه مدت که تب و تاب بحثای سیاسی بالاس و تو حرفای روزنامه ها و رادیو - تلویزیون و مجلس و دولت و … همش صحبتای سیاسی مطرح می شه و هر حرکتی بدون توجه به قصد واقعی عاملش ، از نظر سیاسی تعبیر و تفسیر می شه می گن جامعه دچار سیاستزدگی شده و باید از ذهن جامعه و مسئولین سیاست زدگی رو پاک کرد …

گاهیم که هرچی تلاش می کنن مردمو به صحنه ی سیاست بکشونن موفق نمی شن می گن مردم سیاست زده شدن ( از سیاست زده شدن )

بالاخره سیاست زدگی یعنی افراط یا تفریط ؟


یک و نیم : دوستی ؛

...
از بچگی می شناختمش
همه ی بچه های محل می شناختنش
ولی فقط بعضیاشون بهش علاقه داشتن و هر وقت از خونه میومدن بیرون نگاهشون به دنبالش می گشت
یکی از اون بعضیا من بودم
هر وقت می دیدمش دلم شاد می شد
با اون چهره ی نورانی و قشنگش بین تموم همجنساش برجسته و مشخص بود
اما هیچ وقت نشد که بتونم لحظاتیو باهاش تنهایی خلوت کنم و گپی بزنم .
هر چند ؛‌ منی که بیشتر اوقاتی که می دیدمش چنان مات و مبهوت جمالش می شدم که زبونم بند میومد که هیچ نفسمم دیگه بالا نمیومد اصلا نمی تونستم باهاش طرف صحبت بشم

بدین سان کودکیمون تموم شد و منم ازدواج کردم و اونم راه خودشو ادامه داد
دیگه اصلا به یادش نمیفتادم
گاهی می دیدمش ولی بود و نبودش برام یکسان شده بود
البته تا پارسال تابستون که رفته بودم مشهد و اونجا بود که آغاز دوستی ما رقم خورد …

ادامه داره …


دو و نیم : شب ؛

خوب بعضیا واسه شب یه وجود مجزا از روز قائلن
یعنی می گن شب یه چیزیه و روز یه چیز دیگه جدا از هم
اما بعضیا می گن شب موقعیه که روز نباشه
یعنی اصالتو به روز روشن می دن و عدم روزو شب می دونن
یعنی تقریبا مثل این که بگیم اگه نور نباشه تاریکیه
اما من فکر می کنم شب اصیل تر از روزه
یعنی نور خورشید با ایجاد مزاحمت برای حالت طبیعی سیاره ی ما باعث می شه که ما از شب خارج بشیم و تو حالتی به نام روز قرار بگیریم

من می گم : روز از جنس دنیاس و شب از جنس ابدیت

یه کم فکر کنین …

شما چه نظری دارین ؟



یک و هفتاد و پنج صدم : دوست ؛


...
پارسال تابستون مشهد خونه ی یکی از بستگان بودیم و شبا اون قدر هوا خنک بود که ترجیح می دادیم به جای خوابیدن زیر باد کولر بریم تو حیات سرسبز خونه شون بخوابیم
البته با پتو !
از عادتای این موجود عادی اینه که شبا تا دیر وقت بیداره و معمولا با خوندن روزنامه یا وبگردی سر خودشو گرم می کنه
اما اونجا از این خبرا نبود
اولین شب خیلی برام سخت می گذشت
همه خوابیده بودن و منم حیرون و وامونده نشسته بودم تو جام و سعی می کردم پشه هایی که هرازگاهی پیدا می شدنو به قتل برسونم !!

تو این حال و هوا بودم که یه هو سنگینی نگاهیو روی صورتم حس کردم
بی اختیار به طرف دیوار خونه ی همسایه ی دست چپی نگاه کردم
اشتباه نکرده بودم
یکی داشت با چشم براقش تو اون تاریکی شب بهم نگاه می کرد
ساعت تقریبا دو و ده دقیقه بود اگه اشتباه نکنم
با خودم گفتم اینم یکی مثل خودمه که بی خوابی به سرش زده و مثل دیوونه ها مونده که چی کار کنه
وقتی دید دارم بهش نگاه می کنم بهم چشمکی زد و با چابکی از روی دیوار رد شد !!!
انگار منو شناخته بود
وای خدای من !!!!
اون اینجا چی کار می کنه ؟؟؟؟!!!!!!!!
یعنی ممکنه که خبر داشته من می خوام بیام مشهد و بیام تو این محله و تو این خونه که اونم پیداش شده بوده ؟
نه ممکن نیست
آخه خودمم تا دیروزش نمی دونستم می خوام یه همچی کاری بکنم
پس حتما این شانس و تقدیر بوده

بالاخره لحظه ای که از بچگی آرزوشو داشتم فرارسید و فرصتی پیش اومد تا بتونم قدری باهاش خلوت کنم و ... و کمی درددل کنم و به حرفاش گوش بدم
اما من که دیگه زن و بچه دارم ؟!!
خدایا چرا این قدر دیر ؟
این چه تقدیریه که من باید درحالی که همسر و فرزندانم در چند قدمی به خواب رفتن با او تنها بشم ؟

یه لحظه رومو برگردوندم و خودمو به ندیدن زدم
ولی حس کردم که او داره بهم نزدیک می شه
نزدیک و نزدیکتر
تا حدی که قبل این که درگوشم سلام کنه گرمی تنفسشو رو گردنم حس کردم …

ادامه داره …

دو و هفتاد و پنج صدم :‌ روز و شب ؛

شبا که نور خورشید و اتمسفر زمین مزاحم نیستن به راحتی می شه آسمونو دید
آسمون که می گم یعنی کل آسمون خارج از جو رو می شه دید زد
البته اگه ماه یا ابر جای خورشیدو نگیرن
اما در عوض شاید حتی نشه چند قدمیتو ببینی
این باعث می شه که از قید جزئیات پیرامونت خارج بشی و به ابدیت
نامحدود بنگری یا فکر کنی شاید بتونی جایگاه خودتو تو کل هستی پیدا کنی

در حالی که روز با دیدن جزئیات زیادی که اطرافته تمرکز گرفتن کار ساده ای نیست
در عوض روز فرصتیه که بتونی برای زنده موندن تلاش کنی
از انرژی بی منت خورشید و منابع جاندار و بی جان محیط اطرافت با دقت استفاده می کنی و جایگاه خودتو روی زمین مادی شناسایی می کنی

اینه که می گم روز از جنس دنیاس و شب از جنس ابدیته







یک و هشتاد و پنج صدم :‌ راز دل ؛

...
تو اون چند شبی که مشهد بودیم هرشب به دیدنم می اومد
درست سر همون ساعت همیشگی
و سر یه ساعت معین هم یه هو با همون چابکی اومده بود پشت دیوار همسایه روبه رویی قایم می شد و می رفت
تو این فاصله سعی می کردیم سر و صدا نکنیم که دیگران بیدارنشن
به همه حرفام با دقت گوش می کرد و نکته هاو قصه های زیادی برام تعریف می کرد
حس کردم علی رغم اون چهره شاداب و بچه گونش واقعا تجربه و دانش خوبی داره
خیلی چیزا ازش یاد گرفتم
بدجوری به هم عادت کرده بودیم و شب آخری که می خواستم از مشهد برگردم ازش قول گرفتم که تو تهرونم به دیدنم بیاد
اونم با بزرگواری پذیرفت ...

ادامه داره ...


چهار : من ؟!!! ؛

دیدین افرادیو که از من و من ِ من و خودِ من ِ من و خویش ِ خودِ من ِ من صحبت می کنن؟!!
این حقیر همیشه با این نوع تفکرات مشکل داشته
همیشه با خوندن یا شنیدن این حرفا یاد افراد چند شخصیتی میفتم
یه چیزی تو مایه های سیبل (راستی داستانشو خوندین ؟)

زمستون گذشته تو وبلاگ یکی از دوستان
بسیار عزیزم مطالبی در مورد من دیدم
ازش خواستم منظورشو از من واضحتر بیان کنه که موجودی عادی مثل منم بتونم درکش کنم

اون دوست گرامی هم شرمنده کرد و پاسخی رو برام نوشت و منم براش کامنتهایی گذاشتم و موضوع تموم شد
اما واسه این که یادم نره چی گفتم و چی شنیدم می خوام متنشو که بخش حرفای خودمو توش کمی باز نویسی کردم و تغییرات جزئی درش دادم اینجا بذارم و توصیه می کنم دوستان عزیزم زیاد اکانتاشونو واسه خوندن اونا تلف نکنن

پاسخ دوست عزیزمون این بود : ...

ادامه داره ...


یک و نود وپنج صدم :‌ آشنا ؛

...
باورم نمی شد همین که به تهرون برسم اون دوست به آشنا تبدیل بشه
تا یه مدت که اصلا یادش نبودم و نمی دیدمش
یه شب اتفاقی تو تاکسی که نشسته بودم دیدمش از دور براش دست تکون دادم و اونم یه لبخندی زد و چشمکی برام فرستاد
از اون به بعدم فقط یه بار تونستم باهاش صحبت کنم
اونم واسه این بود که اسمشو ازش بپرسم !!!

بهم گفت اون قدیما بهم می گفتن آناهیتا

اما الان

بعضیا بهم می گن زهره
بعضیا می گن ناهید
یعضیا می گن ونوس
و …

ادامه داره


چهار و نیم : ادامه من ( توصیه می کنم وقتتونو واسه خوندنش تلف نکنین چون اینو واسه خودم نوشتم ) ؛



مسیح عزیز توضیح بدهم ، من چیه ؟

من چیزی است که یک عمر باعث شد که بقیه تاثیر بگذارند که فکر کنیم یک موجود هستیم که بایستی در مرکز توجهات قرار گیریم همین منی که باعث میشود همیشه بدنبال ثابت کردن خود به دیگران باشیم یک حرکت مسخره و سینمایی ولی تماشا گری وجود ندارد که همه در حال بازیگری هستند . من چیزی که باعث میشه با خودمان رو راست نباشیم و همیشه دوست داریم نمایش دهیم حتی برای خوردن یک لیوان آب و در انتظار تائیدیه اطرافیانمان هستیم که ما را ببینند و نظر دهند البته نهایت تلاش برای جلب توجه میکنیم این خاصیت اجتماعی این حالت است و به همین دلیل ماسک بر چهره میزنیم که کسی نتواند به راحتی به تنهایی و از خود دور افتادگی پشت ماسک دست یابد . یکی میشه سالک ، یکی فیلسوف ، یکی شاعر ، یکی .......... . البته تمامی این القاب بشرطی که نه برای نظر دیگران یا نشان دادن خود به دیگران و... زیبا خواهد بود و کار بمرور عمیق خواهد شد اما متاسفانه در صحنه اجتماعی کمتر اینها را می بینیم .


در رابطه با درونمان که من چکار میکند از تمامی قدرت و ابزار خود استفاده میکند برای کنترل در آوردن همه چیز و تو در هر عملی که انجام میدهی اول باید ببینی که غرورت مورد حمله قرار میگیرد یا نه بعد آن کار را کنی. و سلوک همان مبارزه کردن با منیت است در قالب مسائل عرفانی بیشتر اینگونه اشخاص که با منیتی بسیار به عرفان روی میاورند و نردبان توجیه را برای بالا بردن غرور و خودخواهی استفاده میکنند خیلی نشان واضحی دارند اگر آنها را در 20سال قبل ببینی همان سوالی دارند که در حال حاضر دارند ؟ و درجه تکامل آنها را فقط در بزرگتر شدن بادکنک غرور میبینی و وقتی بطور مثال به مراقبه یا ..... اقدام کنی چون آن من میخواهد به آن گندگی به درون رود و چیزی ببیند چون بسیار عظیم گشته جلوگیری می نماید از دیدن هر چیزی که بخواهد به سمت تو بیاید البته ادا در آوردن بحثی دیگر است وقتی دریافتی خواهیم کرد که من را کنار بگذاریم و در لحظه فقط حضور باشیم .

شاید به درون دلت آیم روزی
دور از همه قیل و قال زر اندوزی
با تاب کمال تو شوم در بازی
از من گذری تا که شوی تو راضی
راضی شوی از هر نظر و القابی
زیرا به درون تو بود الماسی
الماس درونت بتراشند به سنگی
آن سنگ بود با همه اصوات به جنگی
جنگی که تو را خرد و بدهکار نماید
اما بتراشد همه دل را به لعلی
لعل لبت ای دوست دگر جان بشنیدن
جان را چه اثر باشد به این قعر شگفتین


اینم پاسخ من بود :

 
سلام  ...
 راستش فکر می کنم تو ، توی این چند خط یه کتاب نوشتی که اگه بخوام به همه ی جزئیاتش بپردازم مثنوی هفتاد من کاغذ هم به گردش نمی رسه 
پس سعی می کنم وارد جزئیات نشم 
در مورد پاراگراف مربوط به « من در جامعه » حس می کنم تو جامعه رو به صورت مجموعه ای از « خود » های اسیر « من » تصویر کردی که همه در پی نمایش برتری و قدرت خویشند ( خویش ؟؟!!! = خود یا من ؟ ) 
اونا دیگرانو (‌ من های دیگه رو ) وادار می کنن که تاییدشون کنن ... اما هر کدوم از دیگران یه خود دارن که اسیر یه منه و اونها هم همین تلاشو می کنن ... همینه که باعث می شه « هیچ » تماشاگری نباشه 
ماسک زدن هارو هم برای این دونستی که معلوم نشه پشت ماسک تنهایی و از « خود » دور افتادگی وجود داره 
خوب تو پرانتز بگم که یه خود دیگه هم اینجا پیداش شد ... « خود » من اسیر یه « منه » که « اون‌ خودو » از « خود » خودش دور می کنه ...
شرط زیبا بودن ماسکهای شاعر ، فیلسوف ، سالک ووو رو هم این دونستی که برای نشون دادن خود به دیگران نباشه ............... 
خوب فعلا به پاراگراف بعدی نمی رسم . تو همین پاراگراف چند تا سوال برام پیش اومده که به تدریج مطرحش می کنم تا اگه صلاح دونستی بهش جواب بدی
 اینجا هم دلم می خواد یه پرانتز باز کنم و بگم صد در صد با تعبیرت در مورد بازی با کلمات و به عمل رسیدن موافقم 
اما این بازی با کلمات می تونه یه تمرین و یه تذکر و یه جلب توجه به حاشیه ی مسیر باشه که اگه در و گوهری هست که باید با خودمون ببریم ، جاش نذاریم ... 
من من کردن و خود خود کردن و خویش خویش گفتن می تونه بازی لوس بچه ها لقب بگیره و می تونه یه ورزش آگاهی حفظ کن !!! باشه  
من نمی دونم و نمی تونم تصور کنم که چه منطقی پشت این تفکره که ما بیش از یه من داریم ... من ما اون منیه که تموم موجودات زنده ی مهره دار پستاندار دارنش ...

در بدو تولد ما اون یه لوح شفاف و پاکه که نقشهای زیادی روش وجود داره !!!! 
ما مثل یه کامپیوتر خود کار و خود کنترلر می مونیم که هارد دیسکمون همون لوح شفافیه که از الماس سختتر و شفافتره 
ما یه بایاس داریم که سیستم عاملمونو بالا میاره و چون خودکاریم یه نرم افراز کاربر سیستم عاملم داریم 
وقتی به دنیا میایم سیستم عامل ما بالا میاد 
اما برنامه هایی که روی هارد قرار دارن ، بعضیاشون هنوز اینستال نشدن و بعضیاشونم که نصب شدن نرم افزار کاربری ما طرز به کار گیریشونو نیاموخته 
پدر ، مادر ، همبازیها ، مربیان ، استادان وووو به مرور ما رو با برنامه های مختلفی که روی هاردمون هست آشنا می کنن و گاهی باعث نصب بعضی از اونا می شن 
غرور ، تعصب ، خودخواهی ، منفعت طلبی ، علاقه به حفظ جان ، بقای نسل ، برتری جویی وووو ابزارهایی حیاتی هستن که بدون اونا این ماشین خودگردان قادر به ادامه ی بقا نیست ... پس وجودشون لازمه و لازمه که قبل از برنامه های دیگه فعال بشن 
مسلمه همون طور که علی رغم این که افراط در غذا خوردن می تونه منجر به مرگ بشه ، هیچ کس غذا خوردنو بد نمی دونه ؛ این ابزارهای دفاعیم تقریبا همین حالتو دارن و کسی نباید وجودشونو بد بدونه 
ابزارها و برنامه های دیگه به ترتیب و تدریج نصب و فعال می شن و اگه یه انسان بتونه تموم قابلیتهای خودشو که در قالب این پکیجها در وجودش قرار داره فعال کنه چنان تعادلی در سیستم ایجاد می شه که اونو به مقام انسان برتر یا ابر انسان یا شاید همون چیزی در دین ازش به عنوان خلیفه اله یاد شده می رسونه 
خوب اگه این تشبیهو قبول داشته باشی چه راهی رو برای فعال کردن تموم برنامه های خاک گرفته ای که در گوشه و کنار فایلهای بعضا بدون استفاده مونده ی این لوح سخت و شفاف قرار دارن و احیانا بدون استفاده موندن پیشنهاد می کنی ؟ 
یه راه ممکن ، استفاده از سرچ انجین پرقدرت « داخلی » این سیستمه 
عده ای عقیده دارن که ما می تونیم با تکیه بر خود به بالاترین حد تعادل برسیم و پاسخ تموم سوالامونو از درون خودمون بگیریم 
فکر می کنم بعضی از این افراد طرز کار و قابلیتهای این برنامه پرقابلیت و قدرتمندو خوب آموخته باشن و به خوبی ازش کار کشیده باشن و احتمالا به فالهای Help ای که در وجودشون قرار داره دست یافته باشن

عده ای که به دین اعتقاد دارن عقیده دارن که راه دیگه ، استفاده از دفترچه های راهنماییه که سازنده ی این محصول در اختیار کاربران قرار داده و بعضی از ما قرآن مجید رو کاملترین اونا می دونیم 

اما یکی از مهمترین راههایی که از ابتدای حیات ما کابرد بسیار زیادی برامون داشته و بیشتر موفقیت ما در استفاده از موتور جستجوی داخلی و دفترچه ی راهنمای خارجی مدیون استفاده ی ارادی یا غیر ارادی ما از اونه ؛ وصل شدن به شبکه ی جهانی انسانها و استفاده از موتور های جستجوگر وب ( شبکه ی تارعنکبوتی افکار و تجربیات دیگرانی که جامعه ی انسانی رو تشکیل می دن ) هست 

اگه افرادی هستن که برای خودنمایی و به به و چه چه دیگران به اظهار فضل می پردازن این دلیل
نمی شه که همه این جورین و دلیل نمی شه که ما خودمونو از جامعه و تاثیرات مثبت اون محروم کنیم و ... شاید ... 
...
 آه دوست عزیز خیلی حرفا دارم و بلد نیستم بنویسمشون ، خیلی چیزا هست که نمی دونم و نمی تونم بپرسمشون ،  ... / الان دیگه توان نشستن ندارم و مجبورم باهات خداحافظی کنم  سربلند بمونی و ایرونی .  نویسنده: مسیح
 سه شنبه، 7 بهمن 1382، ساعت 15:53


یک و نود و نه صدم : گذر زهره ؛


( تو پرانتز بگم که یاد گذر زهره افتادم و مطلب جالبی که آماده کرده بودم توذهنم تا تحت این عنوان بنویسم و نشد و یادم رفت 
سعی می کنم اونم دوباره به یادم بیارم و بنویسمش ... )


...
چند وقت پیش دیدم همه جا از اسم اون پرشده تو روزنامه ها رادیو تلویزیون اینترنت و …
همه در باره ی گذرش صحبت می کردن
گذر زهره

اما الان
دیگه کسی اونو الهه نمی دونه
دیگه کسی براش قربونی نمی کنه
دیگه براش معبد و پرستشگاه نمی سازن
در حالی که زهره همون زهره ی سابقه
شاد و درخشان و الهام بخش و امیدزا
و البته با شکوه و مغرور...
...


امیدوارم دل همتون مثل زهره درخشان باشه


و ...


سربلند بمونین و ایرونی


جمعه 2 مرداد ماه سال 1383
شب ؟!!


سلام


اینو ببینین :





چیزی به ذهنتون می رسه ؟


...


سربلند بمونین و ایرونی