سلام
اول : نشد ؛
خوب چه کنم نشد دیگه !!!
می خواستم حداقل هفته ای دوبار آپدیت کنم ولی نشد می خواستم حداقل ده روز تو این تابستون مرخصی بگیرم ولی نشد می خواستم حداقل سه شبانه روز از این ده روزو تو رختخواب به سر ببرم ولی نشد می خواستم حداقل پنج شبانه روز از این ده روزو برم مسافرت ولی نشد می خواستم حداقل کارامو زودتر جمع و جور و راست ریست کنم که سرم خلوت بشه ولی نشد می خواستم حداقل خودمو از خودم راضی کنم ولی نشد می خواستم حداقل ...
دوم : فرصت و مزاحمت ؛
حالام که فرصتی دست داده تا بتونم چند خطی ( به قول مینا آلبالو یه ۲۰۰ خطی ) بنویسم اینجا ، یه موجود بی کارتر از خودم پیدا شده که هر چند ثانیه یه بار این نرم افزار ZoneAlarm بیچاره رو مجبور می کنه که جلوی حملات هکریشو به سیستمم بگیره !!!
آخه یکی نیست به این بنده خدا بگه اگه تو علاف و ناشی نبودی که ممکن نبود به کاهدونی مثل کامی ِ ( اینو از مینا خانوم یاد گرفتم ) عادی ِ مسیح ِ حقیر ِ فلکزده حمله کنی
آخه تو این کامی بخت برگشته که چیزی جز حساب بدهکاریای این موجود عادی پیدا نمی شه
این ZoneAlarm زبون نفهمم که هی آی پی هکرو اعلام می کنه فکر کرده اینجا یه جای دیگه غیر از ایرانه که این پیاماش به درد کسی بخوره !!! آخه بابا من این آدرس مادرسارو می خوام چی کار ؟
سوم : سیاهچاله ؛
اون سوال اول پست قبلیمو باور کنین بدون هیچ منظور خاصی نوشته بودم نوشین خانم خوش ذوق برام تو کامنتی که گذاشتن و طبق معمول بیش از حد خجالتم دادن این شعرگونه رو هم نوشتن :
در اینجا چار زندان هست به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است............. در این زنجرییان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند............ من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم من اما راه بر مرد رباخواری نبستم.....
چون جالبه و تفکر برانگیز ، گذاشتمش اینجا ...
ولی همون طور که برای مینا خانم توضیح دادم سیاهچال داریم تا سیاهچال
مثلا : تو مدرسه ابتداییمون یه اطاق کوچولوی تنگ و تاریک بدون پنجره زیر راه پله ها بود که بهش می گفتن سیاهچال من خودم تو اون چهار سالی که ابتدایی خوندم ندیدم کسیو بندازن توش یا از توش دربیارن! اما می گفتن که چن تا از بچه های شر مدرسه اونجا رو تجربه کردن هر چی بود اسمش لرزه بر اندام همه ی بچه ها از هالوهایی مثل مسیح بگیر تا سرتقترین بچه های مدرسه می انداخت ...
بازم اینو هم خودم ندیدم ولی می گفتن وقتی زندانیای سیاسی عراقیو از تو سیاهچالهای صدام کشیدن بیرون یکیشون بلافاصله دویده وسط چمنا و شروع کرده به خوردن اونا !!!
( البته از خانوم اجازه ی عزیز عذر می خوام که این قسمت براشون تکراریه )
یا مثلا ممکنه این سیاهچال ، سیاهچال جهل و نادانی و تحجر و تعصبات بی جا و خرافه باشه راستی چی می شه که یکی از چنین سیاهچالی میاد بیرون یا احساس می کنه که بیرون اومده و بعدش چه بلایی سرش میاد تو این دنیای هزار رنگ سیاهچال پرور !!!
یا این که حتی سیاهچال تجدد و پیشرفت و آپ تو دیت بودن و مد و مدبازی و فرار افراطی از گذشته ها و شتاب به سوی آینده ای برنامه ریزی نشده
خوب نوعای دیگه از سیاهچالم هستن
راستش با دیدن اون عکس قشنگه که تو پست قبلیم گذاشته بودم و مربوط به Black Hole می شد یاد تموم انواع سیاهچال افتادم و ذهن بازیگوشم به انواع و اقسام سیاهچالهای مخوف یا لذت بخش یا آرامش بخش پر کشید و خواستم ببینم نظر و تفسیر و « تاویل » سایرین در مورد سیاهچال چیه که چندان موفق نبودم در رسیدن به این هدف
در بین انواع سیاهچال ، مرموزترین و جالبترین نوعشون سیاهچاله های فضایی هستن ( از نظر من البته ) می گن هیچ چیزی توانایی خروج از اونا رو نداره و هر چی واردشون بشه همونجا فیها خالدون می شه !!! البته چند وقت پیش نمی دونم کجا خوندم که همون دانشمندی که چندین سال پیش این خاصیتو به سیاهچاله ها نسبت داده بود جدیدا و در عنفوان پیری (!) معرکه گیری کرده و گفته های قبلی خودشو زیر سوال برده و گفته که می خواد ثابت کنه امکان خروج اطلاعات از سیاهچاله های فضایی هم وجود داره ( امیدوارم اجل مهلتش بده )
خوب وقتی ادعا می کنن که حتی از سیاهچاله های فضایی هم امکان درز کردن اطلاعات به خارج وجود داره ، چه طور سیاهچالسازان حقیری که تو کارشون با انواع محدودیتها مواجهن فکر می کنن که هیچ کس تا هیچ وقت نمی تونه سر از کارشون دربیاره ؟؟؟!!!
نمونش همین زندون ابو غریب عراق !!!! ....
...
چهارم : میلاد مبارک ؛
... و نوزادی به « دنیا » آمد ...
نوزادی از جنس بشر چرا ؟ چون پدر و مادر و جدش از نوع بشر بودن ( ... انا بشرا ... )
نوزادی که مانند سایر ابنای بشر محکوم بود به تنفس و نوشیدن و چشیدن مائده های زمینی نوزادی که مانند هر بنی بشری با دیگران می آمیخت و می آموخت و می آموزاند نوزادی که به یکی از تاثیرگذارترین انسانهای تاریخ بشریت بدل شد کسی که بیشترین اشکها در تاریخ به خاطر شجاعت خودش و قساوت دشمنانش ریخته شده کسی که حتی مخالفینش هم نمی تونن انکار کنن که قلب انسانهای زیادی در سراسر جهان به عشق او می تپه کسی که مسیح وار و ابراهیم گونه به ندای قلبش لبیک گفت و در این راه تا آخر پیش رفت و چیزی کم نذاشت حتی اگه با او موافق نباشیم و راهشو قبول نداشته باشیم نمی تونیم پایداری و ثابت قدمی او رو در راه هدفی که برگزیده بود انکار کنیم
مردی که پدرش گفت :
« مرد را به حق بسنجید نه حق را به مرد »
اما حق چیه ؟ عده ای تو دوران او می گفتن لا حکم الا لله ، پس ما باید پاسخ همه ی مسائلمونو از قرآن بگیریم و او می نالید و می خروشید که منم قرآن ناطق شما قرآن ناطقو رها کردین و ... خوب ؛ با این وصف چی می مونه برای راهنمایی انسان در جهت شناخت حق به جز عقل ؟ عقلی که از اون به عنوان پیامبر درونی یاد شده
مردی که جدش :
پیام آور تعقل بود
ما ایرونیا حتما شنیدیم که اگه بخوان روی موضوعی تاکید زیاد کنن از عدد پنجاه استفاده می کنن مثلا می گیم پنجاه دفعه اومدم یا زنگ زدم نبودی یا پنجاه بار بهت گفتم ولی گوش نمی کنی
تو قرآنی که جد او آورد ۴۹ بار از کلماتی با ریشه ی عقل استفاده شده خوب شاید پنجاهمین بارشو گذاشته واسه ما که بالاخره ما هم یه بار عقلمونو به کار بگیریم !!!
آیه ی ۱۰ سوره ی الملک رو خوندین ؟ می دونم ... اما دوست دارم اینجا بنویسمش چون واقعا قابل تامله
حتی اگه مسلمون نباشیم
فقط کافیه که انسان باشیم تا در موردش بتونیم فکر کنیم
و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب العسیر :
( کسانی که به رب خودشون کافر شدن ) می گن اگه ما می شنیدیم یا می اندیشیدم ( از عقل خودمون کار می کشیدیم ) الان جامون تو آتیش نبود
شنیدن و تعقل
اگه بتونیم این دو کارو یاد بگیریم و کمی حوصله به پای اونا صرف کنیم ، اون وقته که از میدون دام سیاهچالهای جورواجوری که خرافات و خشک مغزیها و سبکسریها و غرور و تعصب بیجا و خودباختگیها و ... سر راهمون کندن ممکنه که بتونیم به سلامت گذر کنیم
...
پنجم : وسوسه ( ۳ ) ؛
مسیح کوچولو و آلوی لهیده و گلدون یاس رازقیو که یادتونه ( لینکش همین بغله )
حالا می خوام ادامشو بنویسم ( تا اونجا که بتونم )
…
تا حالا شده یهو به خودتون بیاین و ببینین مدتیو تو مکان یا حالتی گذروندین که انگار گمش کرده بشین و هیچی در بارش به یادتون نیاد ؟ یعنی هر چی فکر کنین که تا چند لحظه قبل چه می کردین و به چه می اندیشین و چه رویاهایی می دیدین یادتون نیاد؟
فقط یادتون بیاد که به چیز یا موضوع جالب توجهی نظرتون جلب شده بوده و تودلتون حرفای شیرینی زدین که خیلی دلتون می خواسته ادامش بدین ولی به هر دلیل وقتی از اون حالت خاص خارج شدین دیگه هیچی یادتون نمونده؟
بعدش یه مدت که گذشت و اصلا اون مکالمه ی درونی یادتون یادتون رفت و اون حالتا فراموشتون شد یه دفعه خودتونو تو حال و هوایی ببینین که تموم مکالمات فراموش شده رو به دقت به یاد بیارین و ادامش بدین و حسرت بخورین که چرا مدتی از اون فکر خاص فارغ بودین و لذتی هیجان انگیز از بحثی که تو ذهنتون جریان داره بهتون دست بده و یه دفعه به خودتون بیاین و ببینین که پای یه گلدون گل یاس یا تو باغچه ی حیاط یا رو پشت بوم توالت یا هرجای دیگه نشستین و بازم یادتون نیاد که تا چند لحظه قبل چه می کردین و به چه میاندیشین و چه رویاهایی می دیدین و باز بعد از مدتی … ؟
مسیح کوچولو تا مدتها همین حالتا رو داشت
وقتی پای گلدون یاس نشسته بود پیامهایی رو از گلدون دریافت می کرد و با گوش جان می شنید و نکات زیادی ازاون پیامها یاد می گرفت و بعدش یه هو همه چی رو فراموش می کرد و می دوید به دنبال شیطنت و بازیگوشی و بچگی خودش
یه روز مسیح پرسید تو که این همه با من مهربونی و سرمو گرم می کنی چی هستی ؟
خود گلدونی ؟ یا خاک توی گلدون ؟ یا گیاه یاس ؟
شایدم یه حشره ای که لابه لای برگای ریز یاس خودتو قایم کردی؟
صدایی که تبدیل شده بود به همدم تنهاییهای مسیح بهش گفت من نه گلدونم نه خاک یا آب توی گلدون نه بوته یاس و نه حشره یا هر جونوردیگه
من وجودم
من چیزیم که هستم
چیزی که می تونی احساسش کنی
چیزی که می تونی باهاش رابطه برقرار کنی
لازم نیست سعی کنی که منو کشف کنی
کافیه که منو حس کنی و بفهمی و درکم کنی
… تا روزی که من به تو بپیوندم
قبلا من جزئی کوچیک از اون آلوی کج و کوله ای بودم که تو عاشقش شدی …
( مسیح گفت عاشق ؟!! … ولی من اصلا نمی دونم عشق و عاشقی چیه … )
درسته تو هنوز از عشق چیزی نمی دونی
ولی همینو به خاطر بسپر که چیزی به نام عشق وجود داره و درسائیو که از اولین تجربه ی عاشقانت گرفتی هم حفظ کن
حالا حالا ها باید چیز یاد بگیری تا بتونی مفهوم عشقو به طور کامل درک کنی
این پازلیه که در طول زمان تکمیل می شه
البته قطعاتش درهم و برهم وجود دارن ولی تا نتونی شناسایی کنیشون و هر کدومو سرجای درست خودش بذاری نمی تونی یه درک کامل ازش داشته باشی
عشق مثل مدرسه می مونه
وقتی وارد مدرسه بشی همه جور علم و دانشی توش هست و مطرح می شه
ولی تو باید بری سر کلاس اول و از الفبا شروع کنی تا کم کم با سواد بشی و کم کم که پیشرفت کردی توانایی دانشمند شدنو هم به دست بیاری
اگه تو توقع داشته باشی که از تموم نیروهایی که تو وجودت به ودیعه گذاشته شده بتونی خیلی راحت و بدون گذروندن دوره های پیش نیاز استفاده کنی مسلما موفق نمی شی
زمان
زمان اکسیریه که می تونه خیلی از مشکلاتو حل کنه و خیلی از قابلیتاتو فعال کنه
( بالاخره من که متوجه نشدم تو چی یا کی هستی
حرفات خیلی قشنگن و من با این که بیشترشونو نمی فهمم ولی از شنیدنشون خوشم میاد
نکنه تو خدایی؟)
خدا ؟
نمی دونم چه تصوری از خدا می تونه تو ذهن کوچولویی مثل ذهن تو وجود داشته باشه
اما برای پیدا کردن پاسخ این پرسش هنوز باید چیزای خیلی بیشتری بیاموزی
خوبه که تو ذهنت مفهومی مثل خدا هم شکل گرفته
اما هنوز برای این که بفهمی خدایی که ازش صحبت می کنن چیه و از کجا اومده خیلی زوده
شاید بشه گفت نه تنها من بلکه تو هم خدایی
اما نخواه که همین الان همه چیزو بفهمی
پازلو یادت رفت؟
تو باید پازلهای زیادی رو تو زندگیت تکمیل کنی
اینم یکیشه
000
راستی تو خدا رو چه جوری تصور می کنی؟
( خوب خدا تو فکرمن شکل یه آدم خیلی بزرگ و قوی هیکل که می تونه یه خونه یا ماشین یا حتی کره ی زمینو روی یه انگشتش بلند کنه به نظر میاد … مثل شکل روی روغن نباتی جهان !!)
خوب حالا فکر می کنی یه همچی موجود عظیم الجثه ای تو یه گلدون جا می شه ؟
( نمی شه ؟ … ؟ ... ؟ ... نمی دونم … ؟... )
بعدها جواب این سوالارو خودت پیدا می کنی
تو به زمان احتیاج داری
زمانه که فرصت کافی رو برای کمال در اختیارت میذاره
فرصتی که باعث می شه تموم ذرات کوچولویی مثل من که ماموریت داریم به تو پیوندیم ماموریتمونو با موفقیت انجام بدیم و جزوی از وجود تو بشیم تا پازلی به نام مسیح هم تکمیل بشه
آره خود تو هم یه پازلی
گفتم که من خاک نیستم
ولی خاک هم از من درست شده
من آلو نیستم
ولی اون آلو هم منو تو خودش داشت
وقتی تو آلوی لهیدتو تو این گلدون خاک کردی من از کالبد اون آلو خارج شدم و وارد خاک گلدون شدم هر چند که باید با خوردن اون آلو منو به درون خودت راه می دادی تا مراحل کمالت زودتر طی بشه اما بازم این کار غیر ممکن نیست الان من سعی می کنم راهی پیدا کنم که بتونم وارد وجود تو بشم و به عنوان جزئی از تو وظایف و نقشهای خودمو که قرنها در انتظارش بودم اجرا کنم
بدون ورود به وجود خاکی تو من از پس اجرای رل خودم بر نمیام و حیات پیدا نمی کنم
و بدون من تو کامل نمی شی
تو برای رشد و نمو و تکامل جسمی و ذهنی به من نیاز داری و من برای پالایش و خلوص و اجرای ماموریتم به پیوستن به دریای وجود تو
من الان خودمو به نزدیکیای ریشه یاس رسوندم
چند روز دیگه سعی می کنم وارد وجود گیاه بشم و دوباره نقش یه جزء کوچیک از یه سلول نباتیو بازی کنم تا بلکه بتونم راهی به وجود تو پیدا کنم
پس هر وقت فرصت پیدا کردی بیا پیشم
نکنه فراموشم کنیا
من همیشه در انتظار تو هستم تا به اون جایگاهی تو وجودت که هزاران سال آرزوشو داشتم برسم
من با تو به حیاط بشری دست پیدا می کنم
من با تو جزئی از یه پازل به نام انسان می شم
جزئی از یکی از موجوداتی که به اشرف مخلوقات معروفه …
…
ومسیح اکثر حرفای ذره رو نمی فهمید
و ذره بهش می گفت حالا زوده
بالاخره روزی خواهی فهمید
حتی اگه الان فراموش کنی
و مسیح هنوز چند دقیقه ای از مکالمه نگذشته بود که همه ی حرفای رد و بدل شده رو فراموش می کرد و مدتها به دنبال این بود که یادش بیاد که تا چند لحظه قبل چه می کرده و به چه میاندیشده و چه رویاهایی می دیده و باز بعد از مدتی …
… ادامه داره
ششم : یه توضیح عادی ؛
راستش نمی دونم تو چیزایی که می نویسم به عنوان وسوسه دنبال چی هستم و چی می خوام بگم و آخرش که سهله قسمت بعدش چی می شه من می شینم و انگشتامو آزاد میذارم که به فرمان ذهنم روی کلیدهای کیبرد بازی کنن و نتیجشو بعد از آپلود کردن می خونم هر چند با سانسور موافق نیستم ولی شاید روزی به این نتیجه برسم که باید این وسوسه ها رو پاک کنم هر چند که پاک کردنشون از ذهن به این سادگی نیست ...
هفتم : کمی طولانی شد ببخشید ؛
خوب البته ۲۰۰ خط نشد اما کم کم داره صبح می شه و این موجود عادی هم خوابش گرفته ضمن این که اگه الآن آپلود کنم حداقل تا یه ساعت دیگه هم هی باید بخونم و ویرایشش کنم پس فکر می کنم فعلا کافی باشه ...
تا بعد ...
سربلند بمونین و ایرونی
|