عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287177

Powered by BlogSky.com


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 29 شهریور ماه سال 1383
عقل


سلام


اول : نشد ؛

خوب چه کنم نشد دیگه !!!

می خواستم حداقل هفته ای دوبار آپدیت کنم ولی نشد
می خواستم حداقل ده روز تو این تابستون مرخصی بگیرم ولی نشد
می خواستم حداقل سه شبانه روز از این ده روزو تو رختخواب به سر ببرم ولی نشد
می خواستم حداقل پنج شبانه روز از این ده روزو برم مسافرت ولی نشد
می خواستم حداقل کارامو زودتر جمع و جور و راست ریست کنم که سرم خلوت بشه ولی نشد
می خواستم حداقل خودمو از خودم راضی کنم ولی نشد
می خواستم حداقل ...


دوم :‌ فرصت و مزاحمت ؛

حالام که فرصتی دست داده تا بتونم چند خطی ( به قول مینا آلبالو یه ۲۰۰ خطی ) بنویسم اینجا ، یه موجود بی کارتر از خودم پیدا شده که هر چند ثانیه یه بار این نرم افزار ZoneAlarm بیچاره رو مجبور می کنه که جلوی حملات هکریشو به سیستمم بگیره !!!

آخه یکی نیست به این بنده خدا بگه اگه تو علاف و ناشی نبودی که ممکن نبود به کاهدونی مثل کامی ِ ( اینو از مینا خانوم یاد گرفتم ) عادی ِ مسیح ِ حقیر ِ فلکزده حمله کنی

آخه تو این کامی بخت برگشته که چیزی جز حساب بدهکاریای این موجود عادی پیدا نمی شه  

این ZoneAlarm زبون نفهمم که هی آی پی هکرو اعلام می کنه
فکر کرده اینجا یه جای دیگه غیر از ایرانه که این پیاماش به درد کسی بخوره !!!
آخه بابا من این آدرس مادرسارو می خوام چی کار ؟

سوم : سیاهچاله ؛

اون سوال اول پست قبلیمو باور کنین بدون هیچ منظور خاصی نوشته بودم
نوشین خانم خوش ذوق برام تو کامنتی که گذاشتن و طبق معمول بیش از حد خجالتم دادن این شعرگونه رو هم نوشتن :

در اینجا چار زندان هست به هر زندان دو چندان نقب در هر نقب چندین حجره در هر حجره چندین مرد در زنجیر
از این زنجیریان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است.............
در این زنجرییان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند............
من اما هیچ کس را در شبی تاریک و طوفانی نکشتم
من اما راه بر مرد رباخواری نبستم.....

چون جالبه و تفکر برانگیز ، گذاشتمش اینجا ...

ولی همون طور که برای مینا خانم توضیح دادم سیاهچال داریم تا سیاهچال

مثلا :
تو مدرسه ابتداییمون یه اطاق کوچولوی تنگ و تاریک بدون پنجره زیر راه پله ها بود که بهش می گفتن سیاهچال
من خودم تو اون چهار سالی که ابتدایی خوندم ندیدم کسیو بندازن توش یا از توش دربیارن!
اما می گفتن که چن تا از بچه های شر مدرسه اونجا رو تجربه کردن
هر چی بود اسمش لرزه بر اندام همه ی بچه ها از هالوهایی مثل مسیح بگیر تا سرتقترین بچه های مدرسه می انداخت ...

بازم اینو هم خودم ندیدم ولی می گفتن وقتی زندانیای سیاسی عراقیو از تو سیاهچالهای صدام کشیدن بیرون یکیشون بلافاصله دویده وسط چمنا و شروع کرده به خوردن اونا !!!

( البته از خانوم اجازه ی عزیز عذر می خوام که این قسمت براشون تکراریه )

یا مثلا ممکنه این سیاهچال ، سیاهچال جهل و نادانی و تحجر و تعصبات بی جا و خرافه باشه
راستی چی می شه که یکی از چنین سیاهچالی میاد بیرون یا احساس می کنه که بیرون اومده و بعدش چه بلایی سرش میاد تو این دنیای هزار رنگ سیاهچال پرور !!!

یا این که حتی سیاهچال تجدد و پیشرفت و آپ تو دیت بودن و مد و مدبازی و فرار افراطی از گذشته ها و شتاب به سوی آینده ای برنامه ریزی نشده

خوب نوعای دیگه از سیاهچالم هستن

راستش با دیدن اون عکس قشنگه که تو پست قبلیم گذاشته بودم و مربوط به Black Hole  می شد یاد تموم انواع سیاهچال افتادم و ذهن بازیگوشم به انواع و اقسام سیاهچالهای مخوف یا لذت بخش یا آرامش بخش پر کشید و خواستم ببینم نظر و تفسیر و « تاویل » سایرین در مورد سیاهچال چیه که چندان موفق نبودم در رسیدن به این هدف

در بین انواع سیاهچال ، مرموزترین و جالبترین نوعشون سیاهچاله های فضایی هستن ( از نظر من البته )
می گن هیچ چیزی توانایی خروج از اونا رو نداره و هر چی واردشون بشه همونجا فیها خالدون می شه !!!
البته چند وقت پیش نمی دونم کجا خوندم که همون دانشمندی که چندین سال پیش این خاصیتو به سیاهچاله ها نسبت داده بود جدیدا و در عنفوان پیری (!) معرکه گیری کرده و گفته های قبلی خودشو زیر سوال برده و گفته که می خواد ثابت کنه امکان خروج اطلاعات از سیاهچاله های فضایی هم وجود داره ( امیدوارم اجل مهلتش بده )

خوب وقتی ادعا می کنن که حتی از سیاهچاله های فضایی هم امکان درز کردن اطلاعات به خارج وجود داره ، چه طور سیاهچالسازان حقیری که تو کارشون با انواع محدودیتها مواجهن فکر می کنن که هیچ کس تا هیچ وقت نمی تونه سر از کارشون دربیاره ؟؟؟!!!

نمونش همین زندون ابو غریب عراق !!!! ....

...


چهارم : میلاد مبارک ؛

... و نوزادی به « دنیا » آمد ...

نوزادی از جنس بشر
چرا ؟
چون پدر و مادر و جدش از نوع بشر بودن ( ... انا بشرا ... )

نوزادی که مانند سایر ابنای بشر محکوم بود به تنفس و نوشیدن و چشیدن مائده های زمینی
نوزادی که مانند هر بنی بشری با دیگران می آمیخت و می آموخت و می آموزاند
نوزادی که به یکی از تاثیرگذارترین انسانهای تاریخ بشریت بدل شد
کسی که بیشترین اشکها در تاریخ به خاطر شجاعت خودش و قساوت دشمنانش ریخته شده
کسی که حتی مخالفینش هم نمی تونن انکار کنن که قلب انسانهای زیادی در سراسر جهان به عشق او می تپه
کسی که مسیح وار و ابراهیم گونه به ندای قلبش لبیک گفت و در این راه تا آخر پیش رفت و چیزی کم نذاشت
حتی اگه با او موافق نباشیم و راهشو قبول نداشته باشیم نمی تونیم پایداری و ثابت قدمی او رو در راه هدفی که برگزیده بود انکار کنیم

مردی که پدرش گفت :‌

« مرد را به حق بسنجید نه حق را به مرد »

اما حق چیه ؟
عده ای تو دوران او می گفتن لا حکم الا لله ، پس ما باید پاسخ همه ی مسائلمونو از قرآن بگیریم
و او می نالید و می خروشید که
منم قرآن ناطق
شما قرآن ناطقو رها کردین و ...
خوب ؛ با این وصف چی می مونه برای راهنمایی انسان در جهت شناخت حق به جز عقل ؟
عقلی که از اون به عنوان پیامبر درونی یاد شده

مردی که جدش :

پیام آور تعقل بود

ما ایرونیا حتما شنیدیم که اگه بخوان روی موضوعی تاکید زیاد کنن از عدد پنجاه استفاده می کنن
مثلا می گیم پنجاه دفعه اومدم یا زنگ زدم نبودی یا پنجاه بار بهت گفتم ولی گوش نمی کنی

تو قرآنی که جد او آورد ۴۹ بار از کلماتی با ریشه ی عقل استفاده شده
خوب شاید پنجاهمین بارشو گذاشته واسه ما که بالاخره ما هم یه بار عقلمونو به کار بگیریم !!!

آیه ی ۱۰ سوره ی الملک رو خوندین ؟
می دونم ...
اما دوست دارم اینجا بنویسمش چون واقعا قابل تامله

حتی اگه مسلمون نباشیم

فقط کافیه که انسان باشیم تا در موردش بتونیم فکر کنیم


و قالوا لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فی اصحاب العسیر :

( کسانی که به رب خودشون کافر شدن ) می گن اگه ما می شنیدیم یا می اندیشیدم ( از عقل خودمون کار می کشیدیم ) الان جامون تو آتیش نبود

شنیدن  و  تعقل

اگه بتونیم این دو کارو یاد بگیریم و کمی حوصله به پای اونا صرف کنیم ، اون وقته که از میدون دام سیاهچالهای جورواجوری که خرافات و خشک مغزیها و سبکسریها و غرور و تعصب بیجا و خودباختگیها و ... سر راهمون کندن ممکنه که بتونیم به سلامت گذر کنیم

...



پنجم : وسوسه ( ۳ ) ؛

مسیح کوچولو و آلوی لهیده و گلدون یاس رازقیو که یادتونه ( لینکش همین بغله )

حالا می خوام ادامشو بنویسم ( تا اونجا که بتونم )

 

تا حالا شده یهو به خودتون بیاین و ببینین مدتیو تو مکان یا حالتی گذروندین که انگار گمش کرده بشین و هیچی در بارش به یادتون نیاد ؟ یعنی هر چی فکر کنین که تا چند لحظه قبل چه می کردین و به چه می اندیشین و چه رویاهایی می دیدین یادتون نیاد؟

فقط یادتون بیاد که به چیز یا موضوع جالب توجهی نظرتون جلب شده بوده و تودلتون حرفای شیرینی زدین که خیلی دلتون می خواسته ادامش بدین ولی به هر دلیل وقتی از اون حالت خاص خارج شدین دیگه هیچی یادتون نمونده؟

بعدش یه مدت که گذشت و اصلا اون مکالمه ی درونی یادتون یادتون رفت و اون حالتا فراموشتون شد یه دفعه خودتونو تو حال و هوایی ببینین که تموم مکالمات فراموش شده رو به دقت به یاد بیارین و ادامش بدین و حسرت بخورین که چرا مدتی از اون فکر خاص فارغ بودین و لذتی هیجان انگیز از بحثی که تو ذهنتون جریان داره بهتون دست بده و یه دفعه به خودتون بیاین و ببینین که پای یه گلدون گل یاس یا تو باغچه ی حیاط یا  رو پشت بوم توالت یا هرجای دیگه نشستین و بازم یادتون نیاد که تا چند لحظه قبل چه می کردین و به چه میاندیشین و چه رویاهایی می دیدین و باز بعد از مدتی ؟

 

مسیح کوچولو تا مدتها همین حالتا رو داشت

وقتی پای گلدون یاس نشسته بود پیامهایی رو از گلدون دریافت می کرد و با گوش جان می شنید و نکات زیادی ازاون پیامها یاد می گرفت و بعدش یه هو همه چی رو فراموش می کرد و می دوید به دنبال شیطنت و بازیگوشی و بچگی خودش

 

یه روز مسیح پرسید تو که این همه با من مهربونی و سرمو گرم می کنی چی هستی ؟

خود گلدونی ؟ یا خاک توی گلدون ؟ یا گیاه یاس ؟

شایدم یه حشره ای که لابه لای برگای ریز یاس خودتو قایم کردی؟

صدایی که تبدیل شده بود به همدم تنهاییهای مسیح بهش گفت من نه گلدونم نه خاک یا آب توی گلدون نه بوته یاس و نه حشره یا هر جونوردیگه

من وجودم

من چیزیم که هستم

چیزی که می تونی احساسش کنی

چیزی که می تونی باهاش رابطه برقرار کنی

لازم نیست سعی کنی که منو کشف کنی

کافیه که منو حس کنی و بفهمی و درکم کنی

تا روزی که من به تو بپیوندم

قبلا من جزئی کوچیک از اون آلوی کج و کوله ای بودم که تو عاشقش شدی

( مسیح گفت عاشق ؟!! ولی من اصلا نمی دونم عشق و عاشقی چیه )

درسته تو هنوز از عشق چیزی نمی دونی

ولی همینو به خاطر بسپر که چیزی به نام عشق وجود داره و درسائیو که از اولین تجربه ی عاشقانت گرفتی هم حفظ کن

حالا حالا ها باید چیز یاد بگیری تا بتونی مفهوم عشقو به طور کامل درک کنی

این پازلیه که در طول زمان تکمیل می شه

البته قطعاتش درهم و برهم وجود دارن ولی تا نتونی شناسایی کنیشون و هر کدومو سرجای درست خودش بذاری نمی تونی یه درک کامل ازش داشته باشی

عشق مثل مدرسه می مونه

وقتی وارد مدرسه بشی همه جور علم و دانشی توش هست و مطرح می شه

ولی تو باید بری سر کلاس اول و از الفبا شروع کنی تا کم کم با سواد بشی و کم کم که پیشرفت کردی توانایی دانشمند شدنو هم به دست بیاری

اگه تو توقع داشته باشی که از تموم نیروهایی که تو وجودت به ودیعه گذاشته شده بتونی خیلی راحت و بدون گذروندن دوره های  پیش نیاز استفاده کنی مسلما موفق نمی شی

زمان

زمان اکسیریه که می تونه خیلی از مشکلاتو حل کنه و خیلی از قابلیتاتو فعال کنه

( بالاخره من که متوجه نشدم تو چی یا کی هستی

حرفات خیلی قشنگن و من با این که بیشترشونو نمی فهمم ولی از شنیدنشون خوشم میاد

نکنه تو خدایی؟)

خدا ؟

نمی دونم چه تصوری از خدا می تونه تو ذهن کوچولویی مثل ذهن تو وجود داشته باشه

اما برای پیدا کردن پاسخ این پرسش هنوز باید چیزای خیلی بیشتری بیاموزی

خوبه که تو ذهنت مفهومی مثل خدا هم شکل گرفته

اما هنوز برای این که بفهمی خدایی که ازش صحبت می کنن چیه و از کجا اومده خیلی زوده

شاید بشه گفت نه تنها من بلکه تو هم خدایی

اما نخواه که همین الان همه چیزو بفهمی

پازلو یادت رفت؟

تو باید پازلهای زیادی رو  تو زندگیت تکمیل کنی

اینم یکیشه

000

راستی تو خدا رو چه جوری تصور می کنی؟

( خوب خدا تو فکرمن شکل یه آدم خیلی بزرگ و قوی هیکل که می تونه یه خونه یا ماشین یا حتی کره ی زمینو روی یه انگشتش بلند کنه به نظر میاد مثل شکل روی روغن نباتی جهان !!)

خوب حالا فکر می کنی یه همچی موجود عظیم الجثه ای تو یه گلدون جا می شه ؟

( نمی شه ؟ ؟ ... ؟ ... نمی دونم … ؟‌...  )

بعدها جواب این سوالارو خودت پیدا می کنی

تو به زمان احتیاج داری

زمانه که فرصت کافی رو برای کمال در اختیارت میذاره

فرصتی که باعث می شه تموم ذرات کوچولویی مثل من که ماموریت داریم به تو پیوندیم ماموریتمونو با موفقیت انجام بدیم و جزوی از وجود تو بشیم تا پازلی به نام مسیح هم تکمیل بشه

آره خود تو هم یه پازلی

گفتم که من خاک نیستم

ولی خاک هم از من درست شده

من آلو نیستم

ولی اون آلو هم منو تو خودش داشت

وقتی تو آلوی لهیدتو تو این گلدون خاک کردی من از کالبد اون آلو خارج شدم و وارد خاک گلدون شدم هر چند که باید با خوردن اون آلو منو به درون خودت راه می دادی تا مراحل کمالت زودتر طی بشه اما بازم این کار غیر ممکن نیست الان من سعی می کنم راهی پیدا کنم که بتونم وارد وجود تو بشم و به عنوان جزئی از تو وظایف و نقشهای خودمو که قرنها در انتظارش بودم اجرا کنم

بدون ورود به وجود خاکی تو من از پس اجرای رل خودم بر نمیام و حیات پیدا نمی کنم

و بدون من تو کامل نمی شی

تو برای رشد و نمو و تکامل جسمی و ذهنی به من نیاز داری و من برای پالایش و خلوص و اجرای ماموریتم به پیوستن به دریای وجود تو

من الان خودمو به نزدیکیای ریشه یاس رسوندم

چند روز دیگه سعی می کنم وارد وجود گیاه بشم و دوباره نقش یه جزء کوچیک از یه سلول نباتیو بازی کنم تا بلکه بتونم راهی به وجود تو پیدا کنم

پس هر وقت فرصت پیدا کردی بیا پیشم

نکنه فراموشم کنیا

من همیشه در انتظار تو هستم تا به اون جایگاهی تو وجودت که هزاران سال آرزوشو داشتم برسم

من با تو به حیاط بشری دست پیدا می کنم

من با تو جزئی از یه پازل به نام انسان می شم

جزئی از یکی از موجوداتی که به اشرف مخلوقات معروفه

ومسیح اکثر حرفای ذره رو نمی فهمید

و ذره بهش می گفت حالا زوده

بالاخره روزی خواهی فهمید

حتی اگه الان فراموش کنی

و مسیح هنوز چند دقیقه ای از مکالمه نگذشته بود که همه ی حرفای رد و بدل شده رو فراموش می کرد و مدتها به دنبال این بود که یادش بیاد که تا چند لحظه قبل چه می کرده و به چه میاندیشده و چه رویاهایی می دیده و باز بعد از مدتی

 

ادامه داره


ششم : یه توضیح عادی ؛

راستش نمی دونم تو چیزایی که می نویسم به عنوان وسوسه دنبال چی هستم و چی می خوام بگم و آخرش که سهله قسمت بعدش چی می شه
من می شینم و انگشتامو آزاد میذارم که به فرمان ذهنم روی کلیدهای کیبرد بازی کنن و نتیجشو بعد از آپلود کردن می خونم
هر چند با سانسور موافق نیستم ولی شاید روزی به این نتیجه برسم که باید این وسوسه ها رو پاک کنم
هر چند که پاک کردنشون از ذهن به این سادگی نیست ...




هفتم : کمی طولانی شد ببخشید ؛

خوب البته ۲۰۰ خط نشد اما کم کم داره صبح می شه و این موجود عادی هم خوابش گرفته
ضمن این که اگه الآن آپلود کنم حداقل تا یه ساعت دیگه هم هی باید بخونم و ویرایشش کنم پس فکر می کنم فعلا کافی باشه ...

تا بعد ...


سربلند بمونین و ایرونی




چهارشنبه 18 شهریور ماه سال 1383
سیاهچاله

 

سلام


تا حالا دیدین کسیو که از سیاهچال در اومده باشه ؟

خدا نصیب نکنه

...

 

یک : تاویل (ادامه ی گفتمان) ؛

 

اول )

اون متن طولانی و چند قسمتی قبلی که تعدادی از دوستای پرمحبتم رنج خوندنشو تحمل کردن برخلاف نوشته های دیگه
ی این وبلاگ عادی که معمولا چندین موضوع مجزا رو شامل می شن  در واقع همه اش یه موضوع داشت .

یعنی قسمتای مختلف اون متن با هم ارتباط داشتن و اگه کسی در مورد یکی از قسمتاش بدون خوندن همه ی متن قضاوت
کنه فکر نمی کنم مقصود و منظور این حقیرو تونسته باشه بگیره

 

دوم )

خوب برداشتی که از خوندن یه قسمت از یه متن می شه الزاما برداشت غلطی نیست اما ممکنه با منظور نویسنده حتی
مخالف هم باشه

مثل اون مثالی که برای خوندن لا اله و صرف نظر از خوندن الی الله می زنن

 

سوم )

دوشنبه شب سیمای جمهوری اسلامی بحث دو نفر علمای شیعه رو در مورد علوم اسلامی پخش می کرد که در بینش
نکته جالبی وجود داشت

چیزی که خیلی نزدیک بود به مثال پست قبلیم در مورد تاویل

یادتونه اون تاویل و تفسیری رو که ملای رومی از جمله ی حب الوطن من الایمان کرده بود؟

 

تو این مباحثه هم یکی از آقایون می گفت که اگه پیغمبر اسلام (ص) گفته که

بجویید دانش را ولو در چین باشد

منظورشون این نبوده که هر دانشی به درد بخوره و حتی از کفار هم باید علم آموخت !!
بلکه منظور ایشون این بوده که اگه علم اسلامی رو تو چین (!!!!) هم پیدا کردین بیاموزید و در واقع یه امر محالی رو بیان کردن که می خواستن بگن چون تو چین چنین چیزی (علم اسلامی) پیدا نمی شه پس بیایید و از ما بیاموزید !!!!!!!!!!!!اون یکی حس وطن دوستی پیامبرو زیر سوال برده و این یکی هم تشویق مسلمونا به تحصیل علم رو … البته هر دو هم با قصد قربت !!


چهارم )

شوق و اشتیاق عجیبی بین ما ایرونیا وجود داره برای عبور از پوسته ی ظاهری و غشای ظاهری بیانات و نوشته ها و رسیدن به عمق و کنه مطلب

البته گاهی چنین کاری خیلی هم پسندیده و حتی لازمه مخصوصا در مورد آثار ادبی و به خصوص در مورد شعر

اما این که هر حرفیو شعر به حساب بیاریم و راه افراط پیشه کنیم می تونه باعث گمراهیمون بشه

 

پنجم )

بعضی از دوستان به عقل و شعور خوانندگان وبلاگ عادی  این حقیر اشاره کرده بودن

من در اینجا رسما اعلام می کنم که هیچ گاه قصد اهانت به خوانندگان عزیز متونمو نداشته و ندارم

ولی باور کنیم که گاهی بعضی از ماها حرفایی رو می زنیم که از سوی دیگران پذیرفته می شه و تو جامعه تاثیر میذاره

 

تو همون متن هم مثالی که زده بودم مطرح شدن شعار آزادی از سوی خاتمی بود که می دونیم فرد تاثیر گذاری بوده تو این مملکت وگرنه حرفای صدتا یه غاز این موجود عادی که اصلا عددی به حساب نمیاد

 

 

دو : زن ایرونی (11) ؛

 

چند وقته که نتونستم فکرمو مترکز کنم تا مطالب زن ایرونی رو ادامه بدم

اما تو وبلاگ تهران تهران که دوست بسیار عزیزمون آقا امید گل می نویسش متنی هست به نام زهره که به جای مطلب زن ایرونی 11 می خوام لینکشو بذارم اینجا

البته از خودشم اجازه گرفتم

( فقط دوست دارم که با نگه داشتن شیفت روی لینک کلیک کنین که اینجا رو هم ترک نکرده باشین )

 

 

سه : زن ایرونی (12) ؛

 

اینم لینک ادامه بحث زهره تو وبلاگ تهران تهران که به بحثِ بیشتر ، از اون لحاظ پرداخته

 

 

چهار : هندونه ی عادی ؛

 

مدتها بود که به دنبال عکسی از هندونه ی مکعب شکل تو وب می گشتم اما پیداش نکرده بودم

تا این که نازنین ِ نازنین زحمت کشید و آدرسشو بهم داد (واقعا ازش ممنونم) :

          

راستی اون مطلب هندونه ایمو که در مورد ایجاد اثر هنری روی هندونه بود خوندین ؟
 فکر می کنین اون استدلالی که اونجا کرده بودم در مورد این نوع از هندونه هم صادقه ؟

یعنی ارزش داره که بشر بیاد با صرف انرژی و زمان و بودجه ای که نهایتا از جیب خریداران درمیاد چنین چیزاییو درست کنه ؟

 

پنج : وسوسه ؛ 



نه

مثل این که این بارم قسمت نیست ادامه ی وسوسه رو بنویسم

به جاش بیا اینو ببینیم که واقعا دیدن داره



Molecular Torus Surrounds Black Hole
Illustration Credit:
V. Beckmann (NASA's GSFC) et al., ESA


اصلا از این نوع آپدیت کردن هول هولکی خوشم نمیاد

ولی خوب چه کنم که نمی شه آپدیتم نکرد

...

... پس فعلا


سربلند بمونیم و ایرونی
 

 


شنبه 7 شهریور ماه سال 1383
گفتمان



سلام


اول : توصیف ؛

راستی این مسیح ِ عادی ِ بی کار معلومه که علی رغم وقت زیادی ای که داره چیزی تو کوزش نیست که به بیرون بتراوه ها
چرا؟
آخه
یه روز میاد از هندونه می نویسه
یه روز از قرمه سبزی
یه روز از چایی
یه روز از ...

آره دیگه
از کوزه همان برون تراود که دروست
این موجود سنگین وزن ِ بخور هم فقط و فقط به فکر توصیف خوراکیهاییه که دوست داره
خدا ایشالا بهش یه عقل درست و حسابی و یه اطلاعات به درد بخور بده که بتونه چارتا کلمه حرف حسابم لابه لای حرفاش بزنه ...

...


دوم : آش شله قلمکار ! ؛

نمی دونم چند نفر از کسانی که این مطلبو می خونن آلمانی بلدن
اما خودم اصلا از آلمانی سر در نمیارم
شاید کل دانسته های این حقیر از کلماتِ زبون آلمانی به تعداد انگشتای دستاش نرسه

چندین سال پیش حامد به آلمان مهاجرت کرد و چند سال بعد که با همسر آلمانیش برای دیدن خونواده و بستگان به ایران اومده بود همه برای دعوت این زوج ِ جالب مسابقه گذاشته بودن

همون موقع که خبر بازگشت این زوج تو فامیل پخش شد و قبل از ورودشون به ایران کلی دعوت رسمی برای صرف شام یا نهار که به خونه ی عمه خانوم فرستاده شده بود اعلام وصول شد

مسلم بود که با اقامت کوتاهی که قرار بود حامد و عیال در ایران داشته باشن امکان پاسخ مثبت به همه ی این دعوتها وجود نداشت
پس بالاخره بزرگترا نشستن و طی یه شور سراسری تصمیم گرفتن که از حامد و عیال یه دعوت به منزل مادر بزرگ بشه و همه ی فامیل اونجا جمع بشن و سر و ته قضیه هم بیاد تا اونا هم وقت کنن و بتونن از زیباییهای منحصر به فرد (!!!) تهرون لذت ببرن

تصورشو بکنین که چه مهمونی ِ جالب توجهی می تونست بشه و شد

با جزئیات مهمونی کاری ندارم چون اگه بخوام بنویسم یه رمان می شه و فکر نمی کنم کسی حوصله ی خوندنشو داشته باشه
فقط در نظر بگیرین یه سکانس (؟!) از این رمانو که خانومای فامیل ، ماریِ بیچاره رو که به زور از هر ده تا جمله ی اونا چهارتاشو می فهمید دوره کردن و حامدم با داداشش برای کاری موقتا از خونه خارج شده و مسیح کوچولو هم اون وسط مسطا با بچه های دیگه مشغول آتیش سوزوندنه !

میون صحبتای خانوما متوجه نشدم که اولین بار کی بحث آش شله قلمکارو پیش کشید
اما یهو آش تبدیل شد به موضوع اصلی صحبت
نمی دونستم چرا وقتی واژه ی آش به زبون خانوما اومد آثار یه ناراحتی پنهان تو چهره ی ماری هویدا شد ( البته اسمش ماری نبود ولی حامد ماری صداش می کرد )
- آره عروس گلم ، حامد آش خیلی دوست داره
ماری به روی خودش نیاورد و خودشو به نشنیدن زد ...
- متوجه می شی چی می گم ؟
آش ... آششششششش ... آآآآآآآآآآآآآآشششششش
گفتم ... حامد ... از ... آش ... خیلی ... خوشش ... میاد
ماری با چهره ای متعجب و اخمایی که کمی تو هم کشیده بود شمرده و منقطع گفت شما از کجا می دونین؟ این باعث شد که عمه خانومم با همون طرز  ِ گویش ادامه بده
- خوب اینو همه می دونن. تموم فامیل
چشای ماری این بار از تعجب گرد شد : هــــمــــــه می دونن ؟
- خوب بله دیگه همه می دونن که حامد عاشق آشه
مخصوصا آش گوشتی ِ مامان بزرگش ... آش مامان بزرگ تو همه ی فامیل معروفه ...
علاوه بر چشمان ، دهان ماری هم از تعجب گرد شد و بعدش اخماش حسابی تو هم رفت و دیگه به ادامه ی بحث توجهی نکرد فقط گاهی که به هیکل استخونی و تکیده ی مامان بزرگ نگاه می کرد دوباره آثار تعجب و نوعی بیزاری ِ مبهم تو چشاش خونده می شد ...
کسی نمی دونست چه اتفاقی افتاده ولی همه متوجه شده بودن که باید دسته گلی به آب داده باشن پس بحث آشو بی خیال شدن و ادامه ندادنش
جو اطاق بد جوری سنگین شد
حتی مسیح و بقیه ی بچه ها هم حالیشون شده بود که یه اتفاقی افتاده

تو همین حال و هوا صدای حامد ازحیاط نقلی خونه ی مادربزرگ به گوش رسید که بلند بلند با یکی از بستگان ، خوش و بش می کرد
عمه خانوم معطل نکرد ؛ سراسیمه و نگران از اطاق زد بیرون و سراغ حامد رفت
مسیح ِ کنجکاو از پشت پنجره می دید که عمه خانوم داره چیزایی به حامد می گه و حدس می زد که داره اون گفتمان کذایی بین فرهنگها رو شرح می ده

ناگهان حامد آنچنان قهقهه ای زد که صداش تا چارتا خونه اون طرفترم رفت

بعد که حامد وارد اطاق شد و چهره ی عبوس خانومشو دید خنده ی دیگه ای کرد و به زبون آلمانی چیزایی بهش گفت و ماری هم زورزورکی لبخندی زد و ...

...

من که اون موقع چیز زیادی نفهمیدم
ولی بعدها شنیدم که ظاهرا واژه ی « آش » تو زبون آلمانی معنای موهنی داره و خانوما بدون اطلاع از این موضوع  حرفایی زده بودن که برای ایشون خوشایند نبوده که هیچ توهین آمیزم بوده

...

هنوزم که هنوزه این حقیر معنی اون کلمه رو تو زبون آلمانی نمی دونه
یعنی راستش تا حالا روش نشده از کسی بپرسه

...


سوم : قرمه سبزی ، آش ، چایی ؛

گاهی ما تو صحبتامون کلمه هایی رو به کار می بریم که برای خودمون معنای خاصی دارن و اگه فکر کنیم همه از اون واژه ی خاص همون برداشتیو که خودمون می کنیم ، دارن ممکنه دردسرهایی واسه خودمون یا طرف مقابل ایجاد کنیم

اگه این حقیر مشخصات یه قرمه سبزی دلچسب ( البته از نظر خودمو ) شرح می دم واسه اینه که وقتی می گم من قرمه سبزیو دوست دارم و بعدش میام خونه ی شما و از قرمه سبزی ای که با هزار زحمت و فقط به خاطر دل من پختین استقبال نمی کنم ، بدونین چرا
همین طور چایی و ...


چهارم : گفتمان ؛

یکی از مشکلاتی که همیشه تو گفتگو و دیالوگ وجود داره به کار بردن یه کلمه ی مشابه توسط دو نفره که هر کدوم معنای خاصی از اون واژه تو ذهنشون دارن

مثلا یه روزی خاتمی با اون همه تکیه ای که روی گفتمان و گفتگوی تمدنها داشت اومد و از آزادی سخن گفت
خیلیا منظور اونو از واژه ی آزادی متوجه نشدن و نتیجه ای  که به دست اومد این شد که عده ای از همون موقع باهاش دشمن شدن و آزادیو مخالف دین تعبیر کردن و عده ایم بعدها دروغگو و فریبکار خوندنش و دینو مخالف آزادی تعبیر کردن !

یا مثلا یه دانشمندی گفت و گوی تمدنها رو به گفتگوی هیپیها تو هاید پارک لندن تشبیه کرد
یا جامعه مدنیو در برابر جامعه ی نبوی قرار دادن
یا ...

خوب قبوله که همه ی این اشکالاتو به نادانی اونا نمی شه ربط داد و بیشترش به شیطنت مربوط می شه اما خاتمی با عدم تبیین دقیق منظور خودش از این «‌ واژه » ها فرصت مناسبیو برای شیطنت به اونا داد


پنجم : تاویل ؛

یکی از عادتای متداول بین ما ایرونیا تاویل و تفسیر هر مفهومی به نفع تفکرات خودمونه

یعنی کافیه که یه حرفی دو پهلو باشه و بشه از اون یه تفسیر به رای ارائه داد تا از ظاهر واضح و مبرهن اون بگذریم و اونو اون طور که می خواهیم تفسیر کنیم

هر چند که حتی اگه ظاهرا حرفی دوپهلو هم نباشه هنر ایرونی می تونه براش یه پهلوی اضافه بتراشه ...

از پیامبر اسلام (ص) جمله ای نقل شده به این مضمون :
حب الوطن من الایمان ( دوست داشتن وطن از ایمان است )

یه آقایی که اکثر ایرونیا ( من جمله این حقیر ) دوستش دارن که هیچ تازگیا تو خارج از ایران مخصوصا امریکا هم اسم و رسمی پیدا کرده و اکثرا بدون توجه به معنای « واژه » های مولانا و مولوی اون واژه ها رو برای نامیدنش به کار می برن تو یه شعری اومده از این جمله تاویل و تفسیری ارائه داده که مضمونش اینه :

شخصی مثل پیغمبر خدا امکان نداره به وطن دوستی و وطن پرستی اعتقادی داشته باشه. ایشون منظورشون از وطن ، جهان آخرته و چون خودشونو مرغ باغ ملکوت می دیدن و وطن اصلی خودشونو بهشت می دونستن پس منظورشون از حب وطن ، دوست داشتن جهان آخرت و روضه ی رضوان بوده !!! ...

خوب ؛ با چنین حربه ای حتی می شه روشنایی روز و سیاهی شب رو انکار کرد و به نفع تفکرات خود تاویل نمود.

نمی شه ؟؟؟


ششم : تا هدف چی باشه ؛

این حقیر عادی اکثر اوقات میام و یه چیزایی رو که به درستیشون اطمینان ندارم اینجا تو وبلاگم  یا تو قسمت کامنتای وبلاگای دیگه می نویسم
فکر می کنی هدفم چی می تونه باشه؟

ممکنه به نظر بیاد که من
موجود حقیر فریبکاریم که حتی با خودمم رو راست نیستم یا
موجود حقیر فریبکاریم که فقط دوست دارم یه چیزی گفته باشم هر چند نادرست یا
موجود حقیر فریبکاریم که از این طریق می خوام واسه وبلاگم مشتری جمع کنم !!! یا
موجود حقیر فریبکاریم که اون قدر نادانم که هیچ حرف حسابی بلد نیستم بزنم یا
موجود حقیر فریبکاریم که به دنبال گمراه کردن جوونای مردمم !!!! یا
موجود حقیر فریبکاریم که از سر بیکاری مالیخولیایی شدم و دوست دارم کرم بریزم ! یا
موجود حقیر فریبکاریم که از بس هیشکی تحویلم نمی گیره عقده ای شدم  و ... یا
موجود حقیر فریبکاریم که ...
...

نمی دونم شاید بعضی از جمله هایی که نوشتم یا ننوشتم در مورد من صدق کنن

اما دلیلی که خودم برای این کار می شناسم اینه که دوست دارم برخوردهای دیگرانو با نوشته ها و نظرات خودم بررسی کنم تا بتونم ضمن استفاده از دانش و تجربه ی دیگران ، هم نسبت به درستی یا نادرستی افکارم دید بهتری پیدا کنم و هم با مطالعه ی تاویل و تفسیرهای متفاوت و حتی متناقضی که دیگران از نوشته هام ارائه می دن افقهای جدیدی به روی ذهن بازیگوشم باز بشه

برای موجودی چون مسیح اکثر اوقات زیاد فرقی نمی کنه که دیگران منظور واقعیشو دقیقا بفهمن و درک کنن یا نه
چون هدف مسیح اینجا این نیست که به کسی چیزی بیاموزه
بلکه هدف مسیح اینجا اینه که از دیگران چیزهای مفیدی بیاموزه


خوب هر کدوم از دوستای ما که تو این دنیای مجازی چیز می نویسن از کار خودشون هدفی دارن
بعضیا می خوان دوست پیدا کنن
بعضیا می خوان وقتشونو پر کنن
بعضیا می خوان چیز یاد بگیرن
بعضیا می خوان به دیگران چیزیو بیاموزن
بعضیا می خوان جامعه شونو اصلاح کنن
بعضیا می خوان مشتری پیدا کنن !!!
بعضیا می خوان جامعه رو به فساد بکشونن !!!
بعضیا می خوان ...

این هدف عاملیه که مشخص می کنه هر کسی چی بنویسه و با چه زبونی و با چه حد از شفافیت

...


هفتم : شفافیت ؛

تو جامعه و دنیایی که حرفای شفاف دچار تاویل و تفسیر به رای می شن عدم شفافیت در گفتار و معانی می تونه آن چنان آش شله قلمکاری درست کنه که خود آشپزشم از تعجب شاخ دربیاره !!!!

حتما برای تو هم پیش اومده که به کسی حرفی بزنی و بعد که از برداشت او از حرفت باخبر شدی از تعجب انگشت به دهن بمونی. این به دلیل سابقه های ذهنی ایه که افراد مختلف از واژه های مختلف دارن و ...

تو این دنیای مادی  یکی از مهمترین راههای ایجاد ارتباط و انتقال تفکرات و ذهنیات ، گفتگو و گفتمان شفاهی یا کتبیه که مبتنی بر استفاده از « واژه » هاس. مخصوصا نوع کتبیش که تو اون نمی  شه از حالات چهره و حرکات اندامهایی مثل دست و سر و چشم و ابرو استفاده کرد.

شاید یکی از دلایلی که استفاده از شکلکهارو تو نرم افزارهای واژه پرداز مرسوم کرده همین اهمیت استفاده از شکلک در برقراری ارتباط کلامی باشه

این اشکالات برای امثال این حقیر که حرف قابل توجه و مهمی برای گفتن و انتقال ندارن زیاد مهم نیست اما اگه کسی باشه که بخواد دانسته ها و تجربیات و ادراکات و شهودیات و مشاهدات خودشو به دیگران انتقال بده می تونه دردسر ساز بشه



هشتم : فریب ؛

واژه ها فریبکارن
جمله ها هم همین طور
اصلا گفته ها فریبکارن

نظرت چیه ؟

شاید از این که من دارم تو این نوشته از ضمیر مخاطب مفرد استفاده می کنم بعضی از دوستان نتیجه بگیرن که این نوشته رو خطاب به شخص خاصی دارم می نویسم

اما واقعا این طور نیست
من می دونم که تقریبا هیچ وقت دو نفر در کنار هم نمی شینن تا با هم از یه مانیتور نوشته های منو بخونن پس در هر زمان - مکان روی سخن این نوشته با یه نفره و به همین دلیل ترجیح دادم به جای ضمیر جمع از ضمیر مفرد استفاده کنم
اما اگه کسی اینو ندونه یا اگه خودم توضیح ندم ممکنه خیلیا تصور کنن این یه یادداشت خصوصی برای شخص خاصیه و بگن خوب ما که نباید تو گفت و گوی خصوصی دیگران دخالت کنیم !


بگذریم

با فریب واژه ها موافقی ؟

ممکنه کسی بیاد و تو قسمت کامنتا منو مسیح عزیز یا مسیح جون یا ... خطاب کنه
باید بگیم چون معمولا این خطابا بین دو دلداده به کار می ره پس حتما چنین رابطه ای بین او و مسیح وجود داره ؟

ممکنه من بیام و اینجا از دموکراسی و جمهوری یا رئالیسم دفاع کنم
باید هر کی نوشته های منو می خونه و به دموکراسی و جمهوری یا رئالیسم علاقه منده با من احساس همفکری کنه ؟
اصلا از کجا معلوم منم همون برداشتیو از این واژه ها دارم که اون داره ؟
از کجا معلوم که وقتی من از عشق حرف می زنم چه نوع و مرتبه ای از عشق تو ذهنمه ؟
از کجا معلوم که وقتی من واژه ی « دنیا » رو به کار می برم چه تصوری و تعریفی از اون تو ذهن دارم ؟ همین اختلاف از درک واژه ی دنیا تو مطلب « آخر دنیا » ی من ( که لینکش جزو چند خط عادی دیگه همین بغله ) باعث شد که دوست بسیار عزیز و دانشمندمون خسرو پرویز که مدتیه ترک وبلاگ نویسی کرده از متن من ایراد بگیره ... تا این که مجبور شدم منظورمو از دنیا براش توضیح بدم


نهم : فریبکاری ؛

من یه چیزایی رو دیده ام و فهمیده ام و درک کرده ام و مشاهده نموده ام
این درک و فهم و شهود و نگرش ، حاصل مکانیسم پیچیده ایه که توش ذهن و عقل و اندامهای حسی من دخیلن

حالا میام تو وبلاگم با استفاده از واژه ها سعی می کنم اونارو برای دیگران بازگو و تبیین کنم

اولا معلوم نیست اندامهای حسی یا ذهن من درست عمل کرده باشن
بعد معلوم نیست که قوه ی فکر و تعقل من به اندازه ای ورزیده و سرحال بوده باشه که بتونه دیتاهای به دست اومده رو به خوبی تجزیه و تحلیل کنه و نتیجه ی درستی بگیره
بعد معلوم نیست که من بتونم به خوبی و با دقت منظورمو تو قالب حروف و واژه ها و جمله ها بریزم و ارائه بدم
بعد معلوم نیست که تویی که این نوشته های منو می خونی همون برداشتیو که من در هنگام نگارش این متن داشتم از متنم داشته باشی

پس اعتماد زیادی نمی شه به ارتباطات کلامی مخصوصا از نوع مکاتبه ایش داشت
ممکنه من جمله ای رو بنویسم و برداشت تو از اون جمله یکصد و هشتاد درجه با منظور من متفاوت باشه
در این صورت آیا من فریبکارم؟
آیا جملات من و برداشتی که از اونا می کنی اگه به دلت بشینه و باعث گمراهیت بشه می شه گفت که تو فریب منو خوردی ؟

( این از اون سوالاییه که این حقیر جوابشونو نمی دونه ... )

اگه این طوره چه راهی برای جلو گیری از فریب دیگران پیشنهاد می کنی ؟

چه طوره که اصلا هیچ کدوم حرفی نزنیم و اظهار نظری نکنیم تا مبادا باعث فریب دیگران نشیم؟

...


دهم : تاسف ؛

این احساسیه که بعد از تایپ این همه اراجیف و اباطیل بهم دست داده !!!

آخه یکی نیست بهم بگه پسر این همه متنتو طولانی می نویسی که چی ؟
اگه دوست داری که دیگران بخوننش که این طور طولانی نوشتن راهش نیست
هرکی بیاد و طول متنتو ببینه از همون دم در وبلاگ برمی گرده و دیگه هم پاشو اینجا نمیذاره

هر چند که خیلیا هم همین چیزا رو بهم گفتن

اما نمی دونم چرا وقتی این چیزایی رو که تو ذهنم وول می خورن و عذابم می دن در قالب کلمات پیاده می کنم تو این وبلاگ ِ عادی ِ بی چاره ، احساس سبکی می کنم
احساس می کنم امواجی طوفانی که ذهنمو مغشوش کرده فروکش می کنه و تا حدی آروم می شم
اصلا من این وبلاگو واسه همین راه انداختم که بتونم حرفائیو که براشون شنونده ای ندارم توش بنویسم
پس خودم خودمو ملامت نمی کنم و این احساس تاسف هم مجبوره در برابر اون آرامشی که به ذهنم وارد می شه میدونو خالی کنه و بره تا این دامو بر مرغ دگر بگستره !!! ...


یازدهم : دیگه بقیش بمونه واسه بعد ...

...

سربلند بمونیم و ایرونی


سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1383
چایی

 

سلام


1) عادی بودن ، عادی شدن :

دیگه بابت دیر اومدن عذر خواهی نمی کنم
آخه دیگه کم کم دیر اومدنام عــــــــــــادی شده
حتی واسه خودم
عادی بودن چیز خوبیه
ولی اگه هرچیزی عادی بشه الزاما خوب نیست ...

2) ارزشها ، ارزشی بودن :

یه آقای ارزشی در مورد یکی از وبلاگ نویسها یه حرفایی زده که از چند نظر قابل توجهن :
اول این که اون آقایی که درموردش صحبت شده جدا از معاون رییس جمهور بودن یه وبلاگ نویسه و از این نظر شاید اگه چیزی در موردش بگن به مام مربوط بشه
دوم این که اون آقایی که این حرفا رو زده یکی از ارزشی ترین ارزشیهای روزگاره که با توجه و دقت در سیره ی عملی و لسانی او می شه درسای خوب و مفیدی ازش گرفت
سوم این که ایشون تعاریف جدیدی از شرح وظایف مجلس و دولت ارائه دادن که ...

اصلا بهتره صحبتاشونو بخونیم ببینیم چی گفته :

آقای ابطحی در نشست مشترک مجلس و دولت ... وقتی یکی ازنمایندگان در خصوص تهدیدات آمریکا سخنرانی می کرد، با مضحکه به بنده گفت : نظر شما چیست ؟ بنده به ایشان گفتم ، خدا عاقبت شما را به خیرکند ... من از کسی که نفرت داشته باشم نمی توانم باو شوخی کنم ...

درس اول:
هرگز از نیروهای ارزشی به خصوص اگه ازنوع مجلس هفتم باشن نظر نپرسیم
مخصوصا در مورد تهدیدات آمریکا
درس دوم :
اگه مجبور شدیم چنین کار سخیفی رو انجام بدیم حتی الامکان با اخم یا گریه و زاری انجامش بدیم !!
درس سوم :
برای ارزشی بودن باید دربرابر نظرخواهی « دیگران » با اونا برخورد انقلابی به خرج بدیم و نفرت خودمونو با نیت تبری و با صلابت تمام تو پوزشون بکوبیم و بعدشم با افتخار تموم تو مصاحبه ی مطبوعاتی به گوش همه برسونیم تا پاداش و اجر اخروی و دنیویمون چندین و چند برابر بشه ...

درس چهارم :
...

وقتی دغدغه معاون رییس جمهوری این است که با یک موبایل دوربین دار همه مسئولان نظام را مضحکه کند، آن وقت چه کسی باید نگران مشکلات جوانان در مدارس و دانشگاهها و همین طور مشکل اشتغال و ازدواج آنها باشد؟ ... چه کسی باید نگران کسانی باشد که در بیغوله ها زندگی می کنند؟ ...

درس اول :
مسئولیت « نگرانی » برای جوونا و مشکلاتشون و بیغوله نشینا که درزمان مجلس جناحی ِ  ششم بر عهده نمایندگان دروغین ملت فریبخورده بود در دوران پربرکت مجلس کارآمد هفتم از دوش نمایندگان واقعی و ارزشی اونا برداشته شده و افتاده دور گردن معاونای رئیس جمهور ...

درس دوم :
از منظر ارزشها و ارزشیها وعده ی حل مشکلات دادن و بعد از به قدرت رسیدن انداختن مسئولیت به گردن دیگران جزو ارزشها محسوب می شه و اصلا نباید در چنین مواردی از خود حجب و حیا و تسامح و تساهل (!!!) نشون داد ...

درس سوم :
یه جمله ای تو شرح وظایف معاون پارلمانی رییس جمهوری بوده که بد خط نوشته شده و تا حالا کسی نتونسته بوده بخونتش که به لطف خدا با روی کار اومدن مجلس « عمل » گرایان اون جمله کشف رمز شده و مشخص شده وظیفه « نگرانی » برای مشکلات جوونا و بیغوله نشینا هم جزو شرح وظایف ایشونه

درس چهارم :
...

اعتراف و توضیح :
درسای چهارم به بعد و ادامه ی صحبتارو جرات نکردم بنویسم
بالاخره مام زن و بچه داریم و این وبلاگ عــــــــــــــــــــادیمونم خیلی دوست داریم و طاقت نداریم ...

 

3) شاید اون جوری که باید ؛ قدرتو من ندوستم ... :

... ادامه ی وسوسه ...

مسیح کوچولو تا چند روز اشتها نداشت
با وجود این که بچه ی شیکمویی بود اما دست و دلش به خوردن هیچ چی نمی رفت
حس می کرد قبل از این که هرچیز دیگه ای بخوره لازم بوده اون آلوی مرحومو بخوره و حالا اگه چیز دیگه ای بخوره ترتیب و نظم خوردنیاش به هم می ریزه
ولی خوب چاره ای نبود
نمی شد که هیچ چی نخوره
پس دوباره زندگیش به روال عادی برگشت
او دیگه حتی آلوی لهیده ایو که پای بوته یاس کاشته بود به یاد نمیاورد
آخه مسیح گوچولوی قصه ی ما یه کودک پیش دبستانی بیش نبود
اما از اون شب به بعد بیشتر وقتشو پای گلدون یاس پنج پر می گذروند
خودشم نمی دونست چرا علاقه ی خاصی به اون گلدون پیدا کرده
هرکاری که می کرد و هر آتیشی می سوزوند به اندازه ی نشستن پای اون گلدون راضیش نمی کرد
انگار جای خالی قطعه ی گمشده ای از پازل وجودیش و حفره ای عمیق در وجودش تنها با نشستن پای اون گلدون پرمی شد و خودشم دلیل این امرو نمی دونست
پیش اومده تا حالا از نشستن در جایی یا نگاه کردن به منظره یا شیئی احساس آرامش و تکمیل شدن بکنین؟
مثلا یه نقطه ای روی پشت بوم یا گوشه ی زیر زمین یا درکنار یکی از گلهای قالی ...
شده دلتون بخواد از تاکسی یا اتوبوس یا ماشینتون پیاده بشین و روی نیمکت به خصوصی که از درون یه پارک براتون دست تکون می ده و صداتون می زنه یا براتون سوت می زنه (!) بشینین و به آرامش و کمال برسین؟

ادامه داره ...


4) چایی ، قرمه سبزی :

این حقیر عادی از اون چایی خورای حرفه ایه که حتی تصور زندگی بدون چایی هم براش سخته
یادمه یه بار نوشته بودم دوس دارم چایی پر ِ تفاله باشه همون طوری که دوس دارم هندونه پر ِ تخمه باشه
معمولا برای تعریف یه چایی خومب می گن چایی باید لبریز و لبسوز و لبدوز باشه

برای من لبسوز بودن چایی اصلا مهم نیست
لبریز بودنش بهتر از نبودنشه
ولی لبدوز بودنش مهمه

یکی از دوستان ، لبسوز بودن چایی رو مهم می دونست
لبریز بودن یا نبودنش براش مهم نبود
ولی از لبدوز بودن چایی متنفر بود

به همین خاطر همیشه چاییهایی که می خورد به رنگ زرد بودن !!!
اما حتما باید داغ داغ می خوردشون

یکی دیگه از دوستان وقتی او از سرد بودن چاییش شکایت کرد بهش گفت تو از چایی خوردن چه قصدی داری؟
اگه می خوای تئین ِ خونت تامین بشه که با چایی یخ کرده هم می شه
اگرم دنبال داغیش هستی خوب آب جوش بخور دیگه لازم نیست که حتما چایی بخوری
دوست اولی این موضوع براش خیلی منطقی به نظر اومد
او الان سه ساله که فقط آب جوش می خوره

شما چی ؟

شما از خوردن چایی دنبال چی هستین؟
دنبال پر کردن شکم از مایعات ؟ خوب با آب یا آبمیوه هم می شه این کارو کرد.
دنبال داغیش ؟ آب جوشم این کارو می کنه.
دنبال طعم و تاثیر تئین ؟ چایی سردم می تونه همون تاثیرو داشته باشه

اما این حقیر با چنین نگرشی موافق نیست
من ؛
چایی ای رو دوست دارم که نه داغ داغ باشه نه یخ یخ
چایی ای رو دوست دارم که تو لیوان باشه
چایی ای رو دوست دارم که لیوانش بلوری و بی رنگ باشه که بشه رنگ واقعی چائیشو دید
چایی ای رو دوست دارم که لیوان بلوریش دسته داشته باشه
چایی ای رو دوست دارم که لیوانش کاملا سالم و بدون شکستگی و لب پریدگی باشه
چایی ای رو دوست دارم که لیوانش تمیز تمیز تمیز باشه
چایی ای رو دوست دارم که خوب و کامل دم کشیده باشه
چایی ای رو دوست دارم که جوشیده و مونده نباشه
چایی ای رو دوست دارم که طعم به خصوصی داشته باشه و حتما تلخ باشه
چایی ای رو دوست دارم که رنگش شرابی باشه
چایی ای رو دوست دارم که عطر مصنوعی نداشته باشه
چایی ای رو دوست دارم که پر از تفاله چایی باشه
چایی ای رو دوست دارم که ...

من ؛
هر چایی ای رو دوست ندارم
از خوردن چایی به دنبال کسب یه احساسم که تنها با کامل بودن شرایط بالا کامل می شه
موقع چایی خوردن به جزئیات فکر نمی کنم
یه کلیتی از چایی خوردن حس می کنم که از کامل بودن همه ی اون شرایط ایجاد می شه

واگه یکی از اون جزئیات نباشن ، اون احساس کامل نمی شه
پس :
موقع چایی خوردن وجود کوچکترین نقصی رو در جزئیات حس می کنم

این جزئیات هستن که چایی مطلوب منو رو می سازن هر چند که اون چایی مطلوب با هیچ کدوم از این جزئیات برابر نیست

همینه که آب جوش نمی تونه برام جای چایی مطلوبو بگیره
همینه که چایی سرد نمی تونه برام جای چایی مطلوبو بگیره
همینه که چایی تو استکان نمی تونه برام جای چایی مطلوبو بگیره
همینه که چایی تو لیوان کثیف یا لب پریده نمی تونه برام جای چایی مطلوبو بگیره
همینه که چایی جوشیده نمی تونه برام جای چایی مطلوبو بگیره
همینه که چایی کهنه دم نمی تونه برام جای چایی مطلوبو بگیره
همینه که چایی عطری نمی تونه برام جای چایی مطلوبو بگیره
همینه که چایی ...

...

مطلب قرمه سبزی منو خوندین ؟
یکی از دوستان برای اون مطلبم کامنت گذاشته بود که من که یه دخترم نمی تونم با این دقت مشخصات یه قرمه سبزی دلچسبو شرح بدم !
...


5) فارسی را پاس بداریم ؟!  :

جملاتی از آقای فرهنگستان که در حال حاضر به قطب « عمل » گرایان در مجلس بدل شده دیدم به این مضمون :

ما میزان « تولید » تحصیل کرده مون خیلی زیاده و اگه حتی نصف اونا رو هم بت