سلام
اول : تسلیت ؛
شهادت امام جواد رو به تموم کسایی که می شناسنش و دوسش دارن تسلیت می گم
دوم : یوکابد ؛
خواهر جدیدیه که تو این فضای مجازی پیدا کردم
یه خواهر ایرونی مسیحی
یکی از دوستاش این جوری توصیفش کرده :
... تو تنها دختری هستی که می بینم تنها زندگی میکنه دور از خانواده اما عاری از هر نوع گناه ...
سوم : مسیح ؛
عیسی مسیح می گه :
«علمای مذهبی و فریسیان بر کرسی موسی نشسته اند و احکام او را تفسیر می کنند. پس آنچه به شما تعلیم می دهند، به جا آورید اما هیچ گاه از اعمالشان سرمشق نگیرید. زیرا هرگز به تعالیمی که می دهند، خود عمل نمی کنند. ایشان احکام دینی را همچون بارهای سنگینی بر دوش شما می گذارند اما خودشان حاضر نیستند آنها را به جا آورند. هر کاری می کنند برای تظاهر است. دعاها و آیه های کتاب آسمانی را می نویسند و به بازوهایشان می بندند و دامن رداهایشان را عمداً درازتر می دوزند تا جلب توجه کنند و مردم آنان را دیندار بدانند. چقدر دوست می دارند که در میهمانی ها ایشان را در صدر مجلس بنشانند و در عبادتگاه ها همیشه در ردیف جلو قرار گیرند. چه لذتی می برند که مردم در کوچه و خیابان ایشان را تعظیم کنند و به آنان «آقا» و «استاد» بگویند.» (متی 23/2-7)
مسیحیا و مسلمونا برای عیسی مسیح شان و احترام بس والایی قائلن و این احترام در القابی که به او دادن هم متجلیه مسیحیا عیسی رو پسر خدا می دونن و مسلمونا ؛ روح خدا
این جقیر عادی نمی تونه بگه که کدومش بهتره ولی فکر می کنم اول باید خدا رو واسه خودمون تعریف کنیم تا بعد بتونیم در این مورد تصمیم بگیریم ... اما مهم اینه که هر دوتاش القابی بزرگ و سنگین هستن ...
چهارم : وبلاگ عادی ؛
اینجا وبلاگ منه اینجا وبلاگ عادی منه اینجا جائیه که درستش کردم تا بتونم حرفایی رو که نمی تونم تو جمع بزنم توش بنویسم اما اینجا هم افتاده توی طرح !!! اینجا هم مثل دنیای واقعی دوستایی پیدا کردم که باعث شده نتونم اون طور که دلم می خواد توش حرفای دلمو بزنم قرار بود این وبلاگ باری از دوشم ورداره ولی کم کم حس می کنم که خودش شده یه بار یه بار سنگین که طاقت حملشو ندارم شاید بهتر باشه که از خیرش بگذرم شاید بهتر باشه که از دوستای واقعی که تو این عالم مجازی پیدا کردم دل بکنم شاید بهتر باشه با افراد جدیدی که تا حالا نمی شناختمشون دوست نشم شاید بهتر باشه که اینجا هم حرفامو بخورم و دم نزنم شاید بهتر باشه که تو خودم فرو برم شاید بهتر باشه که دل از دنیا و اونچه درونشه بکنم شاید بهتر باشه که از همه ببُرم شاید بهتر باشه که سکوت کنم حتی سکوت نوشتاری شاید بهتر باشه که بذارم برم ...
اما نه
منی که همیشه دوستامو به رعایت تعادل در امور فرا می خوندم ، حق ندارم کم بیارم به نظرم بهتره که بیام اینجا و حالا که نمی شه هر چیزی رو توش بنویسم ، حداقلی از حرفامو که می تونم توش تخلیه کنم
واقعا عادی بودن سخته خیلی سعی کردم که تو زندگی واقعیم عادی باشم و عادی بمونم ولی گاهی هر کاری می کنی نمی شه دیگران اون قدر ازت توقع و انتظار دارن که از حالت عادی خارج می شی
ولی اینجا فرق می کنه
اینجا هنوزم می شه عادی بود و عادی موند می شه گذشته هارو جبران کرد
البته اگه مسائل اینجا رو به زندگی عادی نکشونن ...
پنجم : بلاگ اسکای و کوچ اجباری ؛
شاید مجبور شم ( یا شیم ) که این وبلاگ نازنینو ترک کنم هرچند که اصلا دلم نمی خواد چنین کاریو بکنم اما این طور که می بینم روز به روز داره حلقه ی محاصره این سایت تنگتر و تنگتر می شه هی کارتای اینترنت جدید می گیرم و بعد از چند روز می بینم که اونم این سایتو فیلتر کرد فکر می کنم رفته رفته کار فیلتر کردن بلاگ اسکای به همه ی آی اس پی ها تسری پیدا کند نمی دونم امیدوارم این طور نشه از پرشین بلاگ که واقعا متنفرم این بلاگدونی های جدیدم که نمی دونم می شه روشون حساب کرد یا نه در هر حال باید منتظر موند و دید
ششم : کریسمس ؛
تو پست قبلیم نوشته بودم که تولد مسیح به گمانم ششم ژانویه باشه یکی از دوستای گلم واسه این که ضایع نشم برام ای میل فرستاده بود و از اون طریق بهم یاد آوری کرده بود که کریسمس روز 25 دسامبره نه ششم ژانویه ( مجید جااااان !! )
اما نه ؛ موضوع ربطی به حواس پرتی و گیجی این روزام نداشت
هموطنای عزیز ارمنیمون و بعضی دیگه از مسیحیای دنیا عقیده دارن که روز ششم ژانویه روز تولد روح خداس نه 25 دسامبر
... راستش یه ده دوازده خطی در این مورد نوشتم که کامپیوترم قاط زد و چون نرسیده بودم سیوش کنم پرید. خوب منم که اصلا خرافاتی نیستم (!) گفتم شاید یه شری تو اون توضیحات بوده که این طور شده پس فعلا دیگه به این موضوع نمی پردازم ...
هفتم : مسیح غیر عادی ؛
تو این چند ماه اخیر حس می کنم خیلی از اون مسیح عــــــــــــــــــــادی دور شدم البته هنوز غیر عادی نمی دونم خودمو ولی حس می کنم از مسیح عــــــــــــــــــــادی تبدیل شدم به مسیح عــــادی ! و این بر می گرده به مسائلی که برام پیش اومده و چیزایی که تا حالا ندیـــــده بودم و تو این مدت دیدم و چیزایی که تا حالا نشنیـده بودم و تو این مدت شنیدم و چیزایی که تا حالا نفهمیده بودم و تو این مدت فهمیدم و چیزایی که ...
پریشب یه اتفاق و در واقع یه اشتباه باعث شد که به خودم بیام و متوجه دید بسیار بسیار بدبینانه ای که نسبت به همه چیز پیدا کردم بشم
با مسنجر یاهو برای یکی از دوستای خیلی خیلی عزیزم پیام داده بودم که اجازه می دی اَدِت کنم ... اونم با محبت فراوون چنین اجازه ای رو داده بود و در ادامه نوشته بود برام که : man ba ejaze addet kardam (من با اجازه ادت کردم) خوب ؛ تا اینجاش که خیلی عالی بود اما این موجود عادی جمله ی بالا رو این طوری خوندم : man be ejaze aadat kardam (من به اجازه عادت کردم)!!!! راستش خیلی حالم گرفته شد و ... اما بعد که دوباره خوندمش تازه متوجه اشتباهم شدم و از اون مهمتر متوجه دید بدبینانه ای که به همه ی ذهنم راه پیدا کرده منی که هیچ کسو بد نمی دونستم و حتی به کسایی که تو شرکت سعی می کردن زیرابمو بزنن خوبی می کردم و در بین دوستان از هیچ حرکتی نمی رنجیدم و همه حس می کردن ظرفیتم بالاس و باهام راحت بودن ، به جایی رسیدم که هر حرفی یا هر حرکتیو خصمانه می بینم و انگار همش منتظرم که همه در حقم بدی کنن یا یه نارویی بهم بزنن یا یه تیکه ای بهم بندازن یا ...
فکر می کنم بهتره بیش از پیش مواظب خودم و حرکات و حرفام باشم
آخه این حالت برام اصلا عادی نیست ... باید سعی کنم از این حال بیام بیرون ...
هشتم : ادامه ی آینه ؛
... لرزشی به تنم افتاد که وصفش برام ممکن نیست دوباره چشامو از آینه کندم و انداختم کف تاکسی
می دونستم که هنوزم داره تو آینه بهم نگاه می کنه به وضوح گرمی نگاهشو که مشتاقانه و با ولع غیر قابل وصفی روی اجزای صورتم می سرید و سعی می کرد تک تک زوایاشو دوباره و چند باره کشف کنه و تو ذهنش حک کنه حس می کردم
به همین خاطر جرات نمی کردم سرمو بلند کنم راستش می ترسیدم می ترسیدم که دوباره به چشای خمارش نگاه کنم می ترسیدم که اون لبای درشت و سرخشو دوباره ببینم و طاقتمو از دست بدم و ... می ترسیدم نتونم خودمو کنترل کنم خوش به حالش که راحت بود و بی هیچ ترس یا شرمی می تونست به من نگاه کنه کاش منم مثل او بودم
مدتها بود که ندیده بودمش و تو این مدت هیچ تغییری نکرده بود همون جوونی و طراوت چندین سال پیش توی صورت و لپای تپلش موج می زد همون پیشونی بدون چین و چروک همون ابروهای پیوسته همون ... چشامو بستم تا آخرین تصویری که چند لحظه پیش تو آینه ازش دیده بودم از ذهنم پاک نشه سعی کردم چهره شو تو ذهنم مرور کنم
اما نمی شد آخه وقتی چشاتو می بندی تصویرایی که رو که تو حالت عادی دیده بودی نگاتیو می بینی
چشای بسته باعث می شن که سیاهی ها رو سفید ببینی و سپیدیها رو سیاه
اما نمی دونستم چرا موهاشو که قسمت کمیش تو آینه ی تاکسی پیدا بود حتی با چشای بسته هم سیاه می دیدم راستی چه رازی تو اون موهای سیاه بود؟ شاید چون همشو نتونسته بودم ببینم این طور تصورش می کردم شاید دیدنش بعد از مدتها دوری و جدایی باعث شده بود که حتی کار چشا و اعصاب بیناییم مختل بشه شاید ...
خیلی دلم می خواست یه بار دیگه تو صورتش نگاه کنم خیلی دلم می خواست که دوباره باهاش دوست بشم خیلی دلم می خواست که این سالهای دوری و جدایی رو به دست فراموشی بسپرم خیلی دلم می خواست که گذشته هارو جبران کنم
هر چند که خیلی می ترسیدم با دیدنش دوباره قلبم فشرده بشه و کار دستم بده ولی بالاخره دل به دریا زدم و چشامو وا کردمو آروم آروم سرمو بردم بالا
وااااااااااااای
خدای من
چی می بینم ...
ادامه داره ...
( قابل توجه پریدخت خانم عزیز ؛ دیدی چشمک نزدم !!! )
نهم : توضیح ؛
به دوستایی که متوجه نشدن موضوع چیه توصیه می کنم این پستمو بخونن (البته با شیفت)
دهم : شادی و غم ؛
وه چه شادم من !! شادی و نور و طراوت می تراود از میان جامه ام از بن جانم از ته جامم از میان روزن سقف خیالم از خلال پنجره از گل قالی از درون کاسه ی آب از درون آینه که میان نقش شفافش چیز دیگر نیست جز نگاه مرده و محزون من ... وه چه سرمستم از حضور دائم همراه خوبم ؛ غم این غم نیکو نهاد این یار غار من همدم روز و شب ِ گه روشن و گه تار و زار من ... غصه و غم قصه ساز شادی من بوده از روز تولد مطلع آبادی من روز اول غیرگریه کار سودمندی ندیدم گر چه بعد از اون هزاران بار خندیدم لیک اگه جادوی پاکِ گریه ی اول گریه ای جانبخش و شادی زا بی ریا و پاک و روح افزا را نمی شد باورم نه مجالی بود بهر خندیدن و نه هیچ فرصت بهر کوشیدن ؛ بالیدن عشق ورزیدن ... عاشقم من عاشقی غمگین و عادی عادی و غمگین و شاد از کمین رهزن حرص و طمع آزاد می دوم من از سحرگاهان تا پسین ساعات شب در پی رفع غم نون چه شدید حتی به نرخ جون در پی یک مشت آب تا که رویم رو بسازه سرخ و شاداب ... و چه شورانگیزه این غم غم تکمیل جاهاز سارا غم درمون درد رضا غم اقساط عقب افتاده ی وام غم واریس و ز پا افتادگیهام غم قطره های پر برکت بارون که ترواش می کنه از روزن نمناک پشتبون ! غم ماشین ِ سواری غم شیرین کردن ایام تعطیل بهاری غم شهریه ی تحصیل بچه ها غم خودیاری آسفالت کوچه ها غصه ی اون اندوه دائم که نموده پرابهت و زیبا عسلین سپهر ِ چشای مینا که برای موسی ِ جانم برتره از کوه طور و دشت سینا ... من عادی توی این دنیای نه چندان عادی کوله باری دارم از غمهای عادی غم یه دیویستی یا صدی نو یا کهنه از برای کمک به پیرزن پابرهنه که وسط ظهر تابستون یا تو سرمای زمستون با چشایی زجر کشیده و نالون نشسته کنار پیاده روی خیابون غم اون بزغاله ی تنها که شده گم وسط صحرا و می ترسه که سراغش بیان گرگا غم اون هزاران کودک و نوجوان که می خورن در همین لحظه و هر آن فریب عده ای از شیادان و نامردان غم نازنینْ همنوعانم که اسمشونو گذاشتن زنان ویژه !! و گاه حتی وجودشون انکار می شه غم اون پیرمرد 70 ساله که اگه یه روز سر کار نره واسه شب نونی نداره غم اون دختر 14 ساله که انگشت شصت پاشو باید خم نگه داره تا یه وقت از میون سوراخ نوک کفشش سر به بیرون در نیاره ... غم همکار عزیزتر از جونم که بارها سعی کردم اشتباهاشو بپوشونم و اونم با نهایت اخلاص در پی نقطه ی ضعفی ازم می گشت تا بهم بزنه تیر خلاص ... گاهی وقتا چشامو می بندم و به این همه غم و غصه که می خورم می خندم به خودم می گم که خدا این همه غمو ازت نگیره که بدون غم شادی سرنمی گیره و شاید حتی مرغ دلت بی غم بمیره ... غم و شادی دو روی یه سکه هستن سکه ی زرین دنیا هر کی شادیها رو دیده طعم غم رو هم چشیده سکه ی یک رو کی دیده ؟ ... .. .
یازدهم : کتک ؛
تازه حموم بودم خوبم خودمو آب کشیدم اما حس می کنم بد جوری تنم می خاره !!! آخه خیلی وقته که کتک نخوردم ! یادمه ساعت هشت شب اون روز پاییزی وقتی که چشامو وا کردم خیلی دلم می خواست گریه کنم اما هنوز بلد نبودم یه خانم خیلی مهربون جفت پاهامو گرفت و سر و تهم کرد و با دستای استخونیش چند تا کشیده ی آبدار به پشتم زد و این اولین تجربه ی شیرینم از کتک خوردن بود بعدها دیگه تا مدتها از این نعمت باارزش به وفور برخوردار بودم داداش بزرگا که همیشه محبت داشتن و نمی ذاشتن از این نظر کم و کسری داشته باشم مامان جونمم که الهی قربونش برم دست به دسته جاروش حرف نداشت هر چند که بیشتر برای تهدید به کار می بردش و اکثر اوقات کم فروشی می کرد ! اما چی بگم از بابا واااااااااااای حرف نداشت هر دو سه سال یه بار می زد آآآآآآآممممممممممممااااااااااااااااا می زدا بعدها که رفتم مدرسه ؛ از اونجایی که بچه ی خیلی آروم و محجوبی بودم و آزارم به مورچه ها هم نمی رسید هر روز مامورای کلاس پنجمی می بردنم جلوی در دفتر و اونجا تو یه صفی که ده پونزده تا بچه ی آروم دیگه مثل خودم درست کرده بودن منتظر می موندم تا ناظم مدرسه بیاد و دو تا ترکه جانانه به کف دستام بزنه البته همیشه هم بی گناه و بی دلیل آخه مگه یه بچه ی کلاس اولی روی میزا بدوه یا از پنجره ی کلاس آویزون بشه و تاب بخوره یا با خورده گچا تو سر و کله ی همکلاسیاش بزنه یا ... کار بدی کرده که ببرن و کتکش بزنن ؟؟!! اما خودمونیم دیگه کم کم به کف دستیای آقای ناظم عادت کرده بودم کلاس دوم مبصر کلاس بودم و هر روز صبح تو حیاط وقتی داشتم صفو مرتب می کردم جناب ناظم که منو از سال پیش یادش بود تا بهم می رسید می گفت دستاتو بگیر بالا و همونجا حقمو کف دستم می ذاشت خیلی خوشحال بودم که این قدر باوفا و با معرفته !!! یه روز که رفته بودم دفتر حضور و غیابو از دفتر مدرسه بیارم منو دیدو صدام کرد و گفت : - ببینم سرتق ؛ تو مبصری ؟ - آقا اجازه ؟! ... بله آقا ... و ناظم دوست داشتنی با صدای بلند قهقهه ای زد و به همکاراش گفت - این پسره رو می بینین ؟ من هر روز فکر می کنم از صف اومده بیرون که شیطونی کنه و می زنمش اونم نمی گه که بابا من مبصرم !!!!!!!! قاه قاه قاه ( همه با هم ) خلاصه این طوری شد که دو سه ماه آخر کلاس دومو از کتک خوردن محروم شدم معلمای کلاس اول و دومم که خانوم اجازه بودن و کتکم نمی زدن که هیچ تازه لوسمم می کردن ... اما براتون بگم از کلاس سوم و چهارم با اون معلم فوق العاده ای که داشتیم خدا حفظش کنه وقتی بچه ها رو می زد شصت دور ؛ دور خودشون می گشتن اما کارش که تموم می شد به همه ی بچه ها می گفت : - بچه ها از مسیح یاد بگیرین مثل یه مرد وامیسته ، دستشو وا می کنه و کتکشو می خوره و آخم نمی گه بی خود نیست که درسش از همتون بهتره فکر کردین بی خودی شاگرد ممتاز شده ؟ اینا همش اثر همین کتکاس !!!!!!!!!! شایدم راست می گفت بنده خدا آخه این حقیر عادی از همه بیشتر کتک می خوردم و با این حال درسای جدیدیو که آقا معلم می خواست بده منو می برد پای تخته تا برای بچه ها توضیح بدم آخه می دونست که تا آخر کتابو پیش پیش خوندم و حفظم حتی دو سه ماه از سال که گذشته بود از تموم درسای فارسی هر کدوم ده بار مشق نوشته بودم و تموم مسئله های ریاضی رو حل کرده بودم و سوالای تاریخ و علوم و تو دفترم نوشته بودم و جواب داده بودم در واقع سر کلاس مستمع آزاد بودم شایدم همین باعث می شد که کتک بخورم آخه مبصرمون که همیشه و هر روز اسممو جزو بدا می نوشت رو تخته و جلوشم پنشیشتا ضربدر می زد از دوستای خوبم بود که تو گروه شاهین سیاه زنگای تفریح باهم دیگه بقیه ی بچه هارو می زدیم و ... اما همین که سالهای دبستان تموم شد دوران طلایی کتک خوردنم تموم شد دیگه به یاد ندارم که حتی یه سیلی خورده باشم یا یه قطره اشک ریخته باشم یا با کسی گلاویز شده باشم ... دلم واسه بچه گیام خیلی تنگ شده دلم می خواد یه بار دیگه بابام با سگک کمربندش بزنه تو سرم (؟؟؟!!!) و برم زیر تخت قایم بشم و گریه کنم ... ولی افسوس ...
دوازدهم : دیگه بسه ؛
واقعا بسه دیگه خسته شدم ...
سربلند بمونیم و ایرونی
پی نوشت : وای که چه جونی کندم تا این پست عادی آپلود بشه ... دیگه اسم پستامو عادی نمیذارم !!!
|