عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287165

Powered by BlogSky.com


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 30 بهمن ماه سال 1383
آب

 

       


سلام



اول : مسیح نامتعادل ؛


تو حالتی که آدم تعادل روحی نداره نوشتن خیلی سخته

اون قدر سخت که وقتی می شینی پای کامپیوتر و انگشتاتو می پاشی روی کی برد دیگه نمی فهمی چی داری می نویسی یا نمی نویسی

نمی دونم این حالتو تا حالا تجربه کردین یا نه

بدون هیچ فکر و نقشه ی قبلی ، فقط و فقط برای خالی کردن دل عادیتون بیایین به وبلاگ عادیتون و یه سری کلمات عادی رو انگشتای عادیتون با فشارای متعدد و مستمر روی کی برد منتقل کنن به صفحه ی « یادداشت جدید » بلاگ اسکای
تا اگه برق نرفت یا کامپیوترتون هنگ نکرد یا آی ای تون ارور نداد یا اکانت اینترنتتون تموم نشد یا ... بعدا پابلیشش کنین و به عنوان یه پست عادی بذارینش تو وبلاگ عادی خودتون و بعدشم نگران بشین که :
ممکنه کسی بیاد و بخونتش ؟؟
نکنه این اتفاق بیفته !!! و کسی بیاد و از خوندن این نوشته های عادی ملول بشه و احساس ناخوشایندی بهش دست بده و ...
اما ...



دوم : د ِ بیا دیگه ! ؛


چه قدر ناز می کنی ؟
چه قدر باید منتتو بکشم ؟
چه قدر باید عذابم بدی و آخرشم نیایی ؟
چه قدر باید بابت نیومدنت آه بکشم و حسرت حس کردن گرمیتو با پوست صورتم ، تو دلم بریزم ؟
می شناسمت
خیلیم خوب می شناسمت
می دونم که تو هم مثل من بی تابی
می دونم که تو هم چه قدر دلت می خواد بیای
اما نمی دونم که نیومدنت برای چیه
شاید بیش از حد مغروری
یا حس می کنی که من بیش از حد مغرورم
نمی دونم
شایدم این طور باشه
ولی تو که خودت بهتر می دونی تا حد چه بی تاب اومدنتم
و منم می دونم که چرا تو می دونی که تا چه حد بی تابتم
آخه این بی تابی رو تو خودت به جونم میندازی
من که می دونم که دلت پر می زنه که بیایی پیشم
اگه این طور نبود که این همه تحریکم نمی کردی
این همه برام عشوه و کرشمه نمی اومدی و نمی ریختی !
می دونی که دلم برات چه قدر تنگه
حتی فکر می کنم از بس که ندیدمت دیگه دلم مثل یه تیکه سنگ شده
اووووووووووووووه
یادته ؟
یادت میاد اون موقعا که نوجوان نورسته ای بودم چه قدر با اومدنت خوشحالم می کردی؟
اما اون روزای خوبی که با تو گذروندم خیلی وقته که تموم شدن و حس می کنم دیگه دوست نداری با من دوست باشی
فقط دلت می خواد سر به سرم بذاری
و خوبم بلدی که چه طور باید بی تابم کنی
از اون مسیر تنگ و باریکت گذر می کنی و در آستانه ی اومدن که قرار می گیری آروم می گیری
اما میدونی که با این کارت منو به آتیش می کشی و آروم و قرارو ازم می گیری و دیوونم می کنی
واقعا گاهی منو با قلقلکات به مرز جنون می رسونی
و لذت می بری از این کارت
حس می کنم از این که منو از لذت اومدنت محروم کنی به بالاترین درجه از لذت می رسی
حس می کنی که خیلی با نمکی
البته تو با نمک بودنت که شکی نیست
دلیل بی تابی مسیح عادی هم برای دیدنت همون نمکته
که می تونه هر پوست حساسی رو تحریک کنه
نمی دونم شایدم آهک داری !!!
آخه این موجود حقیر دیگه درسای دوره نوجوانیشو از یاد برده
حتی سالهاست که  مزه ی تو رو هم فراموش کرده
یادته اون وقتا وقتی روی لباش سر می خوردی چه احساس خوشایندی بهش دست می داد ؟
با ولع تموم لیست می زد و از شوریت سیر نمی شد
در حالی که گاهی از شدت نفس نفس زدن به هق هق میفتاد
اما حالا چی ؟
باید کلی زور بزنه تا تازه شاید بتونه مزه ی نمکینتو به یاد بیاره
خودت می دونی که این روزا تا چه حد مسیح بهت احتیاج داره
پس بیا و کمتر عذابش بده
بیا و جاری شو
بیا و صورت و لبای خشکیدشو خیس کن
بیا و دل پلاسیدشو جلا بده
بیا و شادش کن
بیا و ...

د بیا دیگه لامصب !!!!!!!!!!!!

...

کسی می دونه چرا چشمه ی اشک مسیح خشک شده ؟
دعا کنین که بتونه یه قطره اشک بریزه ...

...




سوم : هنر ؛


یادتونه تو دو سه پست قبلیم در مورد هنر و منشا اون سوال کرده بودم ؟
جوابای دوستای گلمم تو یکی از پستا نوشتم
اما خودم هر چی فکر می کنم بیشتر حس می کنم که منشا اصلی هنر باید احساس کمبود و نیاز باشه
نمی تونم توضیح بدم
لااقل الآن
الآن تو مد این حرفا نیستم
الآن دلم بی قراره و فکرم مغشوش و ذهنم پریشون
الآن تنها چیز یکه دلم می خواد چند قطره اشکه
چیزی که حتی تصورش اومدنشم نمی تونم بکنم
...




چهارم : افسانه ؛


این مسیح عادی فکر می کنه که ساختن و پرداختن افسانه ها هم نوعی هنره
هنری که در طول حیات بشر همراه و همدم روزا و شبای او بوده
پس منشا هنر هر چی باشه
منشا افسانه هم می تونه باشه
حتی اگه منشا بعضی از افسانه ها رو جهل بدونیم
...

افسانه ها هم مثل سایر آثار هنری همه در یه سطح نیستن
بعضیاشون عادین و بعضیا فوق عادی و بعضیا ...
اما تقریبا همیشه می شه حقیقتی رو توی افسانه ها پیدا کرد
که مبتنی بر واقعیتی باشه
حقیقت ؟؟
واقعیت ؟!!
...

معمولا اون چیزایی که عادی و غیر فوق العاده باشن قابلیت دووم آوردن و ماندگاری در تاریخو ندارن
پس افسانه های عادی هم در طول زمان از بین می رن و تقریبا همه ی افسانه های به جامونده از پیشینیان افسانه هایی فوق عادی هستن
اما این دلیلی نیست برای این که افسانه ی عادی نداشته باشیم
ذهن بشر توی هر زمانی می تونه افسانه بسازه و تولید کنه و این کارو هم می کنه
هر روز هزاران افسانه تولید و عرضه می شه که بیشترشون عادی هستن
فقط افسانه های شاخص هستن که معروف می شن و موج ایجاد می کنن
پس باب افسانه سازی هنوز بسته نشده و فکر نمی کنم که به این سادگیا بسته بشه
...

درسته که افسانه پردازی یه هنره
اما هنر هم مراتبی داره
حتی یه موجود به ظاهر بی هنر عادی مثل مسیحم می تونه یه هنرمند باشه
البته یه هنرمند عادی
چون ذهن بازیگوشی داره که می تونه افسانه تولید کنه
پس پتانسیل لازم برای هنر و هنرمندی رو داره

( به یکی از دوستای گلم قول داده بودم کلاس بذارم امیدوارم راضی شده باشه )

اصلا می خوام امتحان کنم
بذار این مسیح عادی هم یه افسانه ی عادی بسازه
به جایی برمی خوره ؟
من که فکر نمی کنم
پس بزن بریم ...
( البته اینم بگم که افسانه ای که تو وبلاگ ؛ اونم یه وبلاگ عادی بشه نوشتش نمی تونه یه افسانه ی مفصل و ادیبانه باشه ها ... پس حالا که می زنیم و می ریم باید به بضاعت وبلاگ هم توجه داشته باشیم ... )



پنجم : یه افسانه ی عادی ؛


افسونگر توانا چندی بود که احساس پوچی می کرد
چون مدتی بود که کار خارق العاده ای که بتونه راضیش کنه انجام نداده بود
دلش می خواست یه کار به درد بخور و بزرگ انجام بده
یه سوسکو تبدیل به اژدهایی آتشبار کرد
یه فیلو به اندازه ی یه مورچه کوچیک کرد
یه صاعقه درست کرد که در یه چشم به هم زدن تموم آسمون دور تا دور زمینو چرخید و برگشت و رفت تو جیب بغل جادوگر آروم گرفت
اما جادوگر آروم نگرفت
افسونگر قصه ی ما می خواست یه کار اساسی بکنه
یه تحول جدی ایجاد کنه
هر چی فکر کرد عقلش به جایی قد نداد
چوب جادوییشو ورداشت و از قصر خیالیش بیرون زد
از محدوده ی سرزمین رویاها گذشت و پای در مرتعی سر سبز نهاد
همین طور داشت قدم می زد که به گاوی برخورد
گاو در نگاه اول افسونگرو شناخت
چون گاوا مثل گاو می مونن !!!
اونا که انسان نیستن که قوه ی تعقل و تفکرشون چشاشونو به روی واقعیتا بسته باشه
گاوه فهمید که الان وقته شه که مشکلشو با جادوگر مطرح کنه و ازش کمک بخواد
پس رو به ساحره کرد و ازش خواست که مشکل زخم معدشو حل کنه
جادوگر کمی تمرکز گرفت و به وجود گاو نفوذ کرد و گفت مشکل اصلی تو زخم معده نیست
تو دندونات کرم خورده و پوسیده شده و نمی تونی خوب علفا رو بجوی و به همین خاطر اگه صدبارم سیراب شیردونتو پنچر گیری کنی بازم زخم می شه
به من اعتماد کن و بذار مشکلتو اساسی حل کنم
گاو گفت من حرفی ندارم
پس افسونگر دست به کار شد
وردی خوند و چوبشو به فرق سر گاو نگون بخت کوبید
گاوه نعره ای زد و به روی زمین افتاد
درد عجیبی تو شیکمش پیچید
معده گندش مچاله شد و قسمتای مختلفش به هم فشرده شدن
بعد به طرف گردنش حرکت کردن و مریشو به طرف حلق روندن
به حلقش که رسیدن پوسته ی داخل دهنشو قلفتی کندن و پشت و رو کردن و  به همراه دندونا و لثه و هرچی توش بود از دهن فراخ شده ی گاو بیچاره پریدن بیرون
چشای گاو که داشتن دیگه از حدقه بیرون می زدن قدری آروم گرفتن
افسونگر گفت طاقت بیار
این دستگاه گوارش زمینی به درد تو نمی خوره
تو برای هضم بهتر علفهایی که می خوری نیاز به جهازی فوق گاوی داری
پس ورد دیگه ای خوند و چوبشو دوباره به سر گاو زد
گاو قصه ی ما احساس کرد که متحول شده
معده و مری و حلق و دندونای جدیدی که تو وجودش روییده بودن بهش نیرویی جادویی بخشیده بودن
البته این آقا گاوه نمی دونست که روده ها هم جزئی از دستگاه گوارش به حساب میان
اما افسونگر هم که این موضوعو می دونست نیازی به تعویض اونا حس نکرده بود
و البته خودشم از این موضوع تعجب می کرد
ولی به روش نیاورد
به گاو گفت این دستگاه جدید یه خاصیت مهم داره
وقتی تو علفا رو جویدی و قورت دادی و بعد از مدتی دوباره به دهانت برگردوندی که نشخوارش کنی ؛ درست تو لحظه ای که علفا از حلقت می گذرن و به دهانت وارد می شن این قسمتای بدنت نو می شن. یعنی دندونا و حلق و مری و معده ی تو یه بار مصرف شدن
و بعد از هر بار مصرف با یه جهاز جدید جایگزین می شن
این طوری دیگه نه دندوناتو کرم می خوره و نه زخم معده می گیری !

جادوگر بزرگ شاد و سرمست از تغییر اساسی ای که در خلقت یکی از موجودات طبیعی ایجاد کرده بود در نهایت احساس رضایت به سرزمین رویاها و قصر خیالی خودش برگشت

و گاو موند و وضعیت جدیدش

اولش براش خیلی جالب بود
علفارو جوید و قورت داد
کمی که توی معدش خیس خوردن بالا آوردشون
اما دندونای جدیدی که تازه روییده بودن اونا رو به عنوان علفای تازه واردی شناسایی کردن که باید فقط کمی خوردشون کنن و بفرستن تا خیس بخوره پس همین کارو کردن
علفا برگشتن به معده جدید
اما معده جدیدم اونا رو به عنوان علفای تازه واردی شناسایی کرد که باید کمی بمونن و خیس بخورن تا بعد برگردن به دهان برای جویده شدن ...
مدتها گذشت
گاو قصه ی ما هنوزم به نشخوار مشغول بود
نشخوار علفای نیمه پوسیده ای  که از تاریخ مصرفشون مدتها گذشته و دیگه بهداشتی به نظر نمی رسیدن
حتی دیگه خاصیت علف بودن خودشونم از دست داده بودن
اما دندونایی که روزی چندین بار از نو زاده می شدن و با این علفا مواجه می شدن اونا رو به عنوان غذایی تازه شناسایی می کردن که باید جویده بشن
آقا گاوه دیگه احساس درد تو معدش نداشت و خیالش راحت شده بود
هیچ وقتم دیگه احساس گشنگی نکرد چون معدش همیشه پر بود و اون موادی که روزی علفای تر و تازه ای بودن راهی به خارج نداشتن و گویی که اونا هم جادو شده باشن ، پوسیده و تجزیه هم نمی شدن
فقط و فقط تنها تغییری که کرده بودن این بود که کهنه شده بودن
فقط همین
اما گاو بیچاره که دیگه از زحمت « چرا » راحت شده بود خبر نداشت که چه سرنوشتی در انتظارشه
تا مدتی از چربیهای ذخیره شده بدنش استفاده کرد و هر روز لاغر و لاغرتر شد
چون به چرا نمی رفت پاهاشم دیگه قوت و توان خودشونو از دست داده بودن
فقط فکش بود که خوب کار می کرد
همین طور مدام مشغول جویدن و قورت دادن و بالا آوردن و ... نشخوار کردن علفایی بود که دیگه خاصیت علفو نداشتن و سودی هم به بدنش نمی رسوندن
وضعیت آقا گاوه بدجوری وخیم شد
تا این که ...

خوب

انصاف بدین

اگه قرار باشه یه افسانه افسانه باشه
حتی اگه یه افسانه ی عادی باشه
نمی شه که همین طوری توی یه پست از وبلاگ عادی سر و تهشو هم آورد که
پس بقیش بمونه ...

...



ششم : اسطوره ؛



آخی

دلم واسه این اسطوره هه می سوزه
آخه چند تا پست پشت سر همه که هی اسمش میاد ولی نوبتش نمی شه
ببخشید اسطوره جونم
بازم بمون تو صف تا نوبتت برسه
...



هفتم : آب ؛


عطش و تش ، داغ عزیز و حیات

لب و چادر ، دل مادر و عشق

...

می دونم که یادته
مگه می شه که یادت نباشه
اون دوباری رو می گم که برام دعوتنامه فرستادی و منم سر از پا نشناخته سنگلاخای مسیرو طوری طی کردم که گویی روی ابرا پرواز می کنم و وقتی چشم باز کردم که خودمو تو حریمت دیدم
نمی دونم چی دیدی تو این وجود حقیر که کشوندیش پیش خودت
نمی دونم چی به سر این موجود عادی آوردی وقتی برش گردوندی
هنوزم تو حیرت اون روزا به سر می برم
هنوزم گیج و مبهوتم
هنوزم نمی تونم درک کنم که چه اتفاقی برام افتاده
خودت کمک کن
چون تو بهتر از هر کسی می دونی که من چه قدر برای درک مفاهیم به کمک نیاز دارم
می شناسی منو
می دونی چه قدر عادیم
پس
کمکم کن
...
..
.


هشتم : گل پونه ؛

آخ آخ آخ

دیدین چی شد؟

نزدیک بود اطلاعات عمومی یادم بره

برای این پست « گل پونه » رو در نظر گرفته بودم :

پونه که از خانواده نعناع می باشد. برای هضم غذا مفید است. ضد تشنج و مسکن اعصاب و درمان کننده اسهال است. جویدن انواع نعناع و پونه ها برای برطرف کردن سکسکه مفید است. سردرد و بیماریهای مجاری تنفسی را برطرف می کندو بخور  آن برای پوست مفید است.

داروی ضد مار: لابد شنیده اید که مار از پونه خوشش نمی آید. این موضوع کاملاً صحیح است اگر در خانه یا باغ خود مار مشاهده کردید برای فرار دادن آن در آن محل نعناع یا پونه بکارید مار فرار می کند. چون بعضی از اقسام مارها از پونه بدشان می آید. همانطوریکه خرزهره ها حشرات وً عقرب را فراری می دهند.
پونه مقدار زیادی دارای ویتامین های A وB وC است.



...




نهم : صحبتی عادی ؛


نمی دونم چی شد که این طور شد
نمی خواستم این حرفایی رو که نوشتم بنویسم
تو دلم یه چیزای دیگه ای بود که دوست داشتم بتونم اونا رو بنویسم تا یه کم دلم خالی بشه
اما نمی دونم چرا نتونستم این کارو بکنم
شاید الان وقتش نبوده
شاید اینایی که نوشتم بیشتر ذهنمو مشغول کرده بوده و خودم خبر نداشتم
نمی دونم
هیچ وقت از کاری که با نقشه ی قبلی انجام داده باشم نتیجه ی خوبی نگرفتم
شاید برنامه ریز خوبی نیستم
اما نه
برنامه هام هیچ عیب و نقصی ندارن
فقط خودم خیلی بازیگوشم
دلم نمی خواد ذهنمو تو هیچ چهار چوبی محدود کنم
می خوام حداقل ذهنم آزادی داشته باشه که به هر کجا دلش می خواد سرک بکشه و به هرچی می خواد نگاه کنه
تا زمانی که دستگاه ذهن خوان اختراع نشده کسی نمی تونه ذهنمو بخونه و اونو به اسارت در بیاره
حتی خودم
خدایی که همین نزدیکیاس هم مطمئنم که از ذهن من راضیه
چون پاکه و مثل یه رود بی آلایش جاری
بادکنک ذهن من آبیه
آبی و شفاف
از اون بادکنکای اون ورش پیدا
خدا رو شکر می کنم که هر چی خودش خواست با دستای من نوشت
چون قبلا اصلا فکرشم نمی کردم که امروز این چیزا رو بنویسم تو وبلاگ عادیم

در هر حال حرفای ناگفته زیاد دارم
ولی دیگه وقتی نیست
پس
باشه برای بعد


سربلند بمونیم و ایرونی





چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1383
غرور

 

سلام


یک : مهمون ؛

می گن مهمون حبیب خداست
همون طور که پیامبر اسلامو جبیب الله می دونن

این نشون دهنده ی اهمیت و ارزش والای مهمونه

به خصوص که ما ایرونیا گذشته از نوع دین و اعتقاداتمون به مهمون نوازی هم مشهوریم ( حداقل بین خودمون )

اما یه ایرونی نکته ای رو در مورد مهمون می گفت که ظرافت خاصی توش نهفته هست و این حقیر عادی تازه بهش رسیده

او می گفت :
مهمون مثل نفس می مونه
که باعث شادی روح می شه
اما اگه قرار باشه که وارد بشه و خارج نشه
باعث خفگی می شه !!!

آخه بابا یه خونه ی نقلی و فسقلی مثل خونه ی عادی مسیح جائیه که ۸ نفر بیان توش و ۱۶ روز تموم اطراق کنن ؟؟!! ( نفری دو روز !!!‌ )
اونم تو این شرایط سختی که مسیح در رابطه با شرکت و مسائل کاریش داره

حالا خدا رو شکر که ۱۰ نفر نبودن وگر نه احتمالا ۲۰ روز می موندن

تو این مدت مسیح فقط یه بار تونست فرصتی پیدا کنه و وبلاگ عادیشو آپدیت کنه ...

به هر حال این ۱۶ روز شیرین و سخت هم گذشت و خدا رو شکر که با سربلندی تموم شد

باورم نمی شه که خونه می تونه تا این اندازه آروم و بی سر و صدا باشه
البته حالا که رفتن و تونستم نفسی تازه کنم دلمم تنگ شده براشون
اما خستگی مفرطی که تو آسمون عسلی روزگارم مشهوده باعث می شه که خدا رو برای تموم شدن این ماراتن مهمونی شکر کنم

چند وقته که نتونستم اون طور که دلم می خواسته به دوستای خوب و مهربونم سر بزنم

از دوستای عزیز و جدیدی که منت گذاشتن و به این وبلاگ عادی سر زدن و به حق انتظار داشتن که این حقیرم به سرزمینهای زیباشون سری بزنه هم عذرخواهی می کنم و امیدوارم بتونم به همشون سر بزنم

...



دو : ریحانه ؛

ریحانه کوچولوی دیارمونو می شناسین ؟

امروز تولدشه

ریحانه یه دختر کوچولوی ایرونی و مامانیه که امروز هفتمین سالگرد تولدشو جشن می گیره و با این حال به اسوه ی صبر و استقامت برای این موجود عادی تبدیل شده

واقعا وقتی که به یاد او میفتم تموم مشکلات و نامرادیهایی رو که تو زندگی عادیم دارم فراموش می کنم و از خودم خجالت می کشم که گاهی لب به شکایت از شرایط نامناسب فعلیم باز می کنم

راستش از دیشب چند بار رفتم به وبلاگ یاد ایام که لینکش همین بغله و توسط یکی از مهربون ترین پدرای ایرونی یعنی سعید آقای گل پدر ریحانه نوشته می شه تا تولد این گل تازه شکفته ی باغ ایران زمینو بهش تبریک بگم

ولی نشد

فکر می کنم به خاطر مشکلیه که این کامپیوتر فکسنیم با کدهای جاوا داره و هنوز نتونستم باهاش کنار بیام

شایدم ایراد از پرشین بلاگ باشه ... نمی دونم

چون می ترسیدم که تا پایان روز نتونم موفق بشم اونجا بهش سر بزنم می خوام از همینجا بهش تبریک بگم :

ریحانه ی عزیزم تولدت مبارک

امیدوارم سالهای سال زنده باشی و لطف خدای بزرگ باعث بهبود شرایط زندگی و شفای کاملت بشه

قبلا هم بهت گفته بودم بازم می گم که این مسیح عادی تو رو آیتی از آیات الهی برای دلهای شکسته و خسته ی مردمی می دونه که احساس بی پناهی می کنن

تو از دید عادی من رسولی هستی که پیامی بس گرانقدر رو برای مردم ایران زمین به ارمغان آوردی

پیامی از خالق طبیعت و هستی

پیام صبر و استقامت و امید و لبخند به زندگی

حتی در سخت ترین شرایط ممکن ...

امیدوارم که سایه ی خانواده ی فداکار و مهربونت سالهای سال روی سرت باشه و ایامت به شادی بگذره

تو از بزرگترین کوچولوهای سرزمین دوستی و مهربونی و عشق یعنی ایرانی


تولدت مبارک



سه : موشک جواب موشک !!! ؛


این مسیح حقیر عادی بارها و بارها اعلام کرده که جزو هیچ حزب و دسته و گروه و قشر خاصی از جامعه نیست و فقط و فقط به عنوان یه موجود حقیر و عادی حرفای دل خودشو تو وبلاگش می زنه

اما هر از گاهی یه نفر پیدا می شه که
یا تو عادی بودن او شک می کنه
یا اونو با دیگرانی مثل عزیز نسین (!) یا هگل (!!!!) یا ملا نصرالدین (!) یا صادق هدایت (!!!!!!!!) یا رضا مارمولک (!!!!!!) مقایسه می کنه
یا این که به عضویت در و یا نمایندگی و یا دریافت رشوه از قشر خاصی متهم می کنه

تا حالا این حقیر کوتاه اومده و در مقابل همه ی این تهدیدات امنیتی (!) فقط به قسم و آیه متوسل شده

اما امروز می خواد یکی از این حرکاتو که داره به مرز دریافت حق السکوت می رسه تلافی کنه

در واقع مسیح می خواد افشاگری کنه

چه طور ؟

اگه پشیمون نشم در ادامه می بینین ...



چهار : تفاهم ؛

آقا یکی از مشکلات اساسی تو ارتباطات مجازی اینه که آدم بتونه منظور طرف مقابلشو به خوبی درک کنه

قبول ندارین؟

من که خیلی با این مسئله مشکل دارم

گاهی یکی از دوستان کامنتی میذاره برام یا به کامنتم پاسخی می ده که می مونم توش که منظور طرف چی بوده از این پیام یا پاسخ

می خواسته سر به سرم بذاره و شوخی کنه یا می خواسته توهین کنه یا جدی جدی تذکر دلسوزانه ای بهم داده یا از دستم عصبانی شده یا ...

گاهیم برعکس

وقتی من برای کس دیگه ای پیام می ذارم همین حالت پیش میاد

یعنی پیش اومده که بعضی از دوستان برام کامنت گذاشتن و مزاحی باهام کردن و منم کلی خندیدم بابت این نکته سنجیشونو بعد رفتم و در نهایت آرامش و سرحالی براشون پاسخی نوشتم و بعد اونا فکر کردن که من از دستشون ناراحت شدم و اومدن برام توضیح دادن که بابا ناراحت نشو شوخی کردیم و بعد من رفتم و براشون توضیح دادم که بابا منم فهمیدم که شوخی کردین و ناراحت نشدم و ....

یا مثلا گاهی اوقات پیش میاد که مسیح از موضوعی به شدت متاثر و دلگیر یا عصبانی می شه
بعد میاد با همون شیوه ی عادی و مسخره ی خودش مطلبو تو وبلاگش منعکس می کنه

بعد دوستایی که اون مطلبو می خونن میان می گن که عجب مطلب طنز با مزه ای بود !!!!

مثال ؟

مثلا یکی از مطالب « زن ایرونی » که توش از یه بچه نوشته بودم که از باباش بزغاله خواسته بود و باباش گفته بود هر وقت مامانت طلاق بگیره برات می خرم و بچه هه به مامانش گفته بود زودتر طلاقتو بگیر تا بابا برام بزغاله بخره !!!

این موضوع واقعیت داره و وقتی که شنیدمش از خودم و دنیا بیزار شدم
اما وقتی نوشتمش تو وبلاگ عادیم ، بعضیا به عنوان یه جوک باهاش برخورد کردن که این برام غیر منتظره بود

راستش یاد عزیز نسین افتادم که جایی از اولین مطلبی که نوشته بود خاطره ای رو نقل کرده بود و آخرش یه چیزی گفته بود تو این مایه ها :

هر چند که اولین مطلبم چاپ نشد ( نمی دونم شایدم چاپ شد ) ولی اینو فهمیدم که مطالبیو که من با اعصاب داغون و در حال تاسف و ناراحتی مینویسم ؛ باعث خنده و شادی دیگرانی می شه که اونو می خونن ...

البته این حقیر اصلا دوست نداره که خودشو با چنین موجودی ( عزیز نسین ) مقایسه کنه
عزیز از نظر توانایی ذهن و هنر نویسندگی در جایگاهی بس رفیعه که مسیح هرگز بهش نمی رسه و از نظر اخلاقی و طرز فکر در جایگاهیه که مسیح هرگز آرزوشو نداره ...



پنج : سودمندی ؛


یکی از مسائلی که خیلی وقتا ذهن این حقیرو به خودش مشغول می کنه اینه که اکثر دوستان وبلاگ نویس تو وبلاگاشون چیزایی می نویسن که می تونه اطلاعات خواننده هاشونو ارتقا ببخشه

اما این موجود عادی فقط چیزایی می نویسه که به درد خودش و خواهر مکرمه ی ابوی گرامیش می خوره !!!

به همین خاطر تصمیم گرفتم تو پستام گاهیم یه چیزایی بنویسم که به درد اطلاعات عمومی خواننده های احتمالیم بخوره

واین اولین گام مسیح در این مسیره :



شش : یاس ؛


روزنامه جام جم هر روز یه ضمیمه داره که این حقیر روزنامه رو بیشتر به خاطر همون ضمیمه هاش می خره !!

ضمیمه ی روزای سه شنبه ی جام جم « حکیم » نام داره

تو صفحه ی ۱۲ حکیم سه شنبه ی این هفته در قسمت جنوب شرقی یعنی اون ته ته ستون دست راستی در مورد گل یاس اطلاعات جالب توجهی نوشته شده که بد ندیدم وبلاگ عادیمو با یه کم معطر کنم :

گل یاس گلی خوشبوست و روغنی که از آن گرفته می شود به عنوان عطر استفاده می شود. مخلوط گل یاس با چای سبز یک آشامیدنی نشاط آور و نیروبخش است که برای تولید مثل نیز مفید است. گل یاس معمولا شبها و در هوای خنک باز می شود. این گل خواص دارویی زیادی دارد و برای ناراحتیهای کبد ، اسهال خونی و انواع دردها مثل دردهای دوران... در خانمها و برخی بیماریهای پوستی مانند جزام مفید است .
گل یاس داروی ضد افسردگی و استرس است.

استنشاق بوی خوش آن مست کننده بوده و برای فعالیت مغز و افزایش سطح هوشیاری ( جل الخالق ) مفید است. روغنی که از گل یاس گرفته می شود برای تهیه انواع صابونها و لوازم آرایشی و عطر استفاده می شود. البته ناگفته نماند که روغن خالص یاس خیلی کمیاب و گران است. بهترین زمان برای گرفتن روغن گل یاس ... شب ... است...



هفت : غرور ؛

این موجود عادی عقیده داره که غرور یکی از بزگترین و بهترین هدیه هاییه که تو وجود بشر به ودیعه گذاشته شده

غرور لازمه ی زندگیه

می خواستم خیلی چیزا در مورد غرور بنویسم ولی می ترسم دیگه در اون صورت نتونم این پستمو آپلود کنم

پس بمونه برای بعد

همین طور هنر و افسانه و اسطوره و ...


پس فعلا ...



سربلند بمونیم و ایرونی


پی نوشت :

داشت یادم می رفتا

خیلی دلم می خواست روز جمعه آپدیت کنم و عید غدیرو به همه ی کسانی که اون روز خوشحالن تبریک بگم

ولی قسمت نشد

هر چند که هنوزم خیلی دیر نشده چون هر کی بهم می رسه با این که یه هفته از عید غدیر گذشته عیدی می خواد !!!

پس ؛

عید غدیر مبارک

بفرمایید :

               

تعارف نکنین

فقط کافیه یه کلیک راست و یه سیو پیکچر از کنین و هاردتون پر از سکه طلا بشه !!!

حالا بازم بعضیا بشینن واسه سیدا حرف دربیارن که ...

...
..
.



سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1383
مدرنیسم


سلام


اول : هنوزم ؛

می شه عاشق شد

و از ستاره مایوس نشد

...


دوم : بالاخره ؛

این مسیح حقیر عادیم تونست بعد از سالها به وبلاگ عادی خودش وارد بشه و تلاشی برای آپدیت و عرض ارادت و اندام و ادب و تبریک و بعضی چیزای دیگه از خودش بروز بده

البته کار خیلی خیلی ساده ای بود که تا این موجود عادی بتونه یادش بگیره نصف عمرش بر باد فنا رفت ...

خوب ؛

اینم یه خلاف اجباری جدید که به پرونده ی عادی این حقیر اضافه شد

اونم برای چی ؟؟!!!!

دو کلمه درد دل و ردیف کردن یه سری چرت و پرت بی اثر و بی خاصیت که هیچ خطری برای هیچ بنی بشری توشون وجود نداره

داره ؟؟؟؟؟؟

نمی دونم

دیگه مطمئن نیستم

با این فیلترینگ گسترده ای که بلاگسکایو هدف گرفته کم کم به خودمم شک می کنم که نکنه تبدیل شدم به یه موجود مضر و مخرب و مفسد که نوشته های عادیش دست کمی از مطالب سایتهای مستجهن نداره که هیچ ، بلکه همتراز اوناس و به همین دلیله که باید فیلتر بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من تو فکر
خستگیهای پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من تو فکر
غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن ...

( یه چیزی تو مایه های : جیریش بیده !!)

سوم : آخیش ؛

یه دوسه خط نوشتم و کمی درد استخونام ساکت شد

عجب دردیه این درد خماری ناشی از جدایی از وبلاگ ...


چهارم : زمونه ؛

واقعا که عجب دوره و زمونه ای شده

چهارشنبه ی هفته ی پیش بود
ساعت حدود ده و نیم صبح
تو خیابون ولی عصر
نزدیکیای چارراهی که به امیریه گمرک معروفه
مسیح مسافر یه تاکسی بود ( امیدوارم نپرسین که اونجا چی کار داشته )
تاکسی پشت چراغ قرمز وایساده بود
سه چارتا ماشین ، جلوتر از اون تاکسی بودن ، که به چارراه هم نزدیکتر بودن
یه هو یه صدا از پیاده رو اومد :

جوت زیاد شده !!!

صدا از یه درویش بود
درویش پیر نبود
ریشای بلندش که تو قسمت پایین مثل ریش رستم دستان دو شاخه شده بودن سیاه سیاه بودن
چشم و ابروشم سیاه بود
ولی لباسش سفید بود
یه ردای شتری یا شکلاتی کم رنگ رو دوشش بود
کلای بوقچه ای روی سرشم همون رنگ بود
که البته روی یه دستار سفید روی سرش گذاشته بود

تو نگاه اول مسیح حس کرد که او یه چیزی کم داره

مسیر نگاه درویشو تعقیب کرد و متوجه شد که جمله شو خطاب به مسافرای یه مسافرکش که دوتا ماشین جلوتر از تاکسی مسیح بود ادا کرده بوده

دوباره گفت : « گفتم که جوت زیاد شده »
ولی این بار با حالت عصبی تر

یعنی چی کم داره این درویش تر و تمیز !!!

یه صدایی از ماشین جلویی به گوش مسیح رسید که درست متوجهش نشد
ولی فهمید صاحب صدا داره درویشو مسخره می کنه
درویش موبایلیو که تو دست داشت تا کرد و در حالی که توی جیبش می ذاشت فریاد زد :

« ... »  وگرنه یه هــــــــــــــــــــــو می کشم که تا شب خارت ............ بشه ها !!!!

چراغ سبز شد و ماشینا راه افتادن و درویش همچنان اشعار (‌ که نمی شه گفت ؛ بهتره بگیم ... شعرای ) عارفانه شو نثار جوونای بی ادبی می کرد که ازش دور شده بودن
و مسیح حسرت می کشید که چرا دیگه نمی تونه اون جملات عرفانیو از دم مسیحایی درویشی امروزی بشنوه ...

تو مسیرش تا میدون ولی عصر که پیاده شد همش به فکر چیزی بود که درویشه کم داشت

یعنی ممکنه اون کمبود به خاطر این که درویشه کشکول نداشت به ذهن مسیح رسیده باشه؟
یا به خاطر ریشای طویل و سیاهش که هیچ تار سفیدی توش نبود ؟
یا به خاطر گوشی موبایلی که دستش بود
یا به خاطر روحیه گذشت عارفانه ای که مسیح ازش انتظار داشت و ...

راستش این دوره و زمونه خیلی عوض شده
مسیح که بچه بود
درویشا به جای این که موبایل دست بگیرن کشکول مینداختن رو دوششون
ریشاشونم معمولا سفید بود
حرفاشونم معمولا شعرایی بود که توش یا از هو می گفتن یا از علی ...
جوونا هم احترام درویشارو داشتن
حتی جوونای شر و سرتقم سر به سر اونا نمی ذاشتن
اگرم یه بچه ی فسقلی شیطونی می کرد و اذیتشون می کرد ناسزایی از دهنشون در نمیومد

اما حالا مسیح می بینه که حرمت لباس دراویش به سادگی شکسته می شه

هم از طرف اون جوونایی که درویشو مسخره می کنن

هم از طرف درویشی که اون لباسو پوشیده

هر چی تصویر اون درویشو تو ذهنم مرور می کنم می بینم که لباسش درست متناسب با اندامش بود
نه زیادی گشاد و نه تنگ
متناسب متناسب
اما با «اندام» درویش

راستی لباسایی که می پوشیم باید حتما با انداممون تناسب داشته باشن؟؟
آره ؟
خوب قبول ؛ فرض کنیم که لازمه لباسامون با هیکلمون متناسب باشن

اما آیا لباسایی که می پوشیم کافیه که با انداممون تناسب داشته باشن ؟

...

...
..
.


پنجم : هنر ؛

تو یکی از پستای چند وقت پیشم پرسیده بودم که منشا ء هنر چی می تونه باشه

بعضی از دوستان جواب داده بودن

دوست دارم نظراشونو بنویسم اینجا که اگه کس دیگه ای هم نظری داشت بنویسه :

سارا خانم که خودش از نویسنده های هنرمنده که کلبه ی کوچولوش واقعا با صفاس برام نوشته بود :

خوب حس زیبا دوستی انسان شاید .

پریدخت شاعر :

علاوه بر اون چیزی که سارا گفت شاید نیاز انسان به بیرون ریختن تشعشعات ذهن و یه جورایی تخلیهء روحی شدن ...

پرستوی عاشق :

به نظر من منشا هنر قبل از اینکه تو ذهن جون بگیره تو قلب آدم رشد میکنه ... میدونی اولین بار یا اولین هنرمند کی بود بعد خدا؟ اولین هنرمند حوا بود ... منشا هنر قبل از هر چیز عشقه .. 
 
فرمانروای سرزمین خورشید :

... ریشه هنر در عشقه. هر کسی که عاشق باشه و عشق رو بفهمه یه هنرمنده.

سمای عزیز که یادش رفته بود برام آدرس وبلاگشو کامل بنویسه :

در یک کلام......عشق!

مینا آلبالوی با محبت :

هرچی فکر میکنم هنر از دل بر میاد که به دل مینشینه:)

محمود که اصلا آدرس نداده :

یه سری فکر که یه جور غیر عادی کار می کنه

البته من حدس می زنم که اگه دوستای دیگه هم میومدن و می خوندن و می خواستن نظر بدن احتمالا یه همچی نظراتی هم ممکن بود مطرح بشه :

- انسان چون روحی خدایی داره پس تمایل داره به آفرینش . درواقع هنر و اثری که به وسیله ی هنر خلق می شه برای ارضای حس خدایی و خلاقیت بشره ...

- انسان چون این دنیا رو مطابق با روحیات خودش نمی بینه دوست داره دنیایی رو ترسیم کنه که می پسنده

- انسان دوست داره احساسیو که از نگاه به طبیعت ، در درونش جوونه می زنه به دیگران منتقل کنه  می خواد به دیگرون نشون بده که با چه زاویه ای به طبیعت نگاه می کنه و طنین و پژواک هستی توی گوشش چه آوایی رو ایجاد می کنه و ...

- ...

دوست دارم بازم بخونم نظرای دوستای دیگه ی خوبمو


ششم : افسانه ؛

...

هفتم : اسطوره ؛

...


هشتم : کمک :

بعضی از دوستای خوبم که تا حدودی از مشکلاتم باخبرن با ای میل یا یاهو مسنجر یا هر طریق دیگه ای ابراز محبت می کنن و آرزو می کنن که بتونن کمکی بهم بکنن

تا حالا از کسی کمکی نخواستم

اما الان از همه ی دوستام طلب کمک می کنم
خواهشم اینه که بهم کمک کنین
چه جوری ؟
با یه آرزوی خوب
آرزوی خوبی که از دل بر بیاد
...


نهم : ...



سربلند بمونیم و ایرونی