عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287176

Powered by BlogSky.com


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 اسفند ماه سال 1383
نوروز


سلام

نــــــــــــــــــوروز

پیــــــــــــــــــــــــــــــــــروز




سربلند بمونیم و ایرونی


آخیـــــــــــــــــــش ... بالاخره این یه سالم از عمرم کم شد ...




جمعه 14 اسفند ماه سال 1383
شجاعت

 

سلام

 

اول : کاغذ سفید ؛


کسی می دونه یه برگه کاغذ سفید چه کاربردایی می تونه داشته باشه؟

بد جوری رفتم تو فکر یه تیکه کاغذ سفید جادویی

...


دوم : سهراب ؛


... آقای مسیح بهتون پیشنهاد میکنم حتما برای یک بار هم که شده کتاب « هشت کتاب » سهراب رو بخونید. ...

اینو فیروزه برام نوشته

همون فیروزه ای که توی یه یکی از پستام ازش تعریف کرده بودم و اومد و گفت « پناه بر خدا » ...
پس دیگه نیازی نمی بینم که معرفیش کنم
مخصوصا که ممکنه بازم بعضیا بیان بگن مسیح رشوه گرفته

اما این توصیه هم منو به فکر فرو برد
تو فکر این که چرا این مسیح عادی با کتابای شعرای معاصر امروزی ارتباط خوبی نداره
نمی دونم شاید دلیلش این باشه که شعر اونا به شعر نو یا سفید یا سبز یا ... معروف شده
و معلما و استادای ادبیات فارسی مسیح که اکثرشون پیر مردایی بودن که با حافظ و ملای رومی و سعدی و خاقانی و فردوسی و سایر شعرای قدیمی مانوس بودن شعر این جدیدا رو غیر قابل فهم یا فاقد ارزش فهم یا ثقیل الفهم (!!!) یا یه چیزی تو این مایه ها معرفی کردن
و بعدشم تعریف و تمجیدای مختلفی که خارج از کلاس در مورد این شعرای نوین شنیده باعث شده که نوعی احساس ضعف در فهم و درک معانی متعالی مستتر در این نوع از شعر تو وجود مسیح ایجاد بشه
تا حدی که اگه قبل از خوندن یا شنیدن شعری بدونم اثر شاملو یا سهراب یا نیما یا یکی دیگه از شاعرای معروفه ، انگار که چشا و گوشام از کار میفتن و یه چیزی تو ذهنم هی تکرار می کنه که تو نمی تونی معنیشو بفهمی ...
می دونم که این ضعف بزرگی واسه مسیح محسوب می شه و به قول یکی از دوستای عزیزم اعتراف به این نوع ضعفا باعث پایین تر اومدن کلاسم می شه
ولی دیگه کلاس پایین تر از عادی هم مگه داریم ؟؟!!!
خوب من یه موجود عادیم دیگه
چه کنم
دست خودم که نبوده که عادی شدم
این به خاطر نبود و کمبود امکانات بوده که عادی شدم
حالا می خوام به خودم قول بدم که با اولین پول تو جیبی ای که قبلا براش چاله ای نکنده باشم ، برم میدون انقلاب و تو کتابفروشیای رو به روی دانشگاه بگردم دنبال کتاب هشت کتاب سهراب
شاید که خوندم و به اون چیزی که فیروزه علاقه داشته برسم ، رسیدم
دنیا رو چه دیدی ؟؟ ...

 

سوم : ترس ؛


یکی از مشخصه های اصلی این موجود عادی ترسه
ترسی که به دلایل مختلف تو وجودش لونه کرده و حالا حالا ها هم خیال نداره بیرون بره
ترس از چیزای مختلف و متفاوت
یکیشم ترس از شکست خوردنه
اگه من شعر سهرابو خوندم و چیزی ازش سر در نیاوردم تکلیفم چیه ؟
دیگه چه طوری سرمو پیش خودم بالا بگیرم و بگم که یه ایرونی سربلندم ؟!!
پس شاید بهتر باشه که سعی و تلاش فکریو کنار بذارمو سعی کنم حرفای نوئی رو که دیگه چندان نو هم نیستن یاد نگیرم و بعدشم برای جبران کمبودی دارم شروع کنم به فحاشی و بدگویی در مورد این سنت شکنان !!
در واقع بدگویی کردن از یه چیز یا اثر ؛ خیلی ساده تر از برقراری ارتباط با اون و درکشه
می گین نه ؟
بذارین یه کم بد گویی کنم ببینیم می شه یا نه :
آخه مگه شعر بدون وزن و قافیه هم شعره ؟؟
آخه مگه به هرکی که چند تا جمله ی نامتقارنو پشت سر هم ردیف کنه و بعدش خودشم از معنی اونا سر نیاره می شه گفت شاعر ؟؟!!!
اصلا این سبکای جدید ، کپی برداری از فرهنگ ناموزون و منحط غربن
وقتی شعر یه شاعر غربی رو به فارسی برمی گردونیم و نمی تونیم براش وزن و قافیه بتراشیم یه چیزی به دست میاد شبیه این نوشته هایی که بعضیا ادعا می کنن شعره
پس اون کسانی هم که از این شعرا گفتن در واقع دانسته یا نداسته از این مدل غربی برای شعراشون الهام گرفتن
یه همچین کاری باعث شده که شعر ناب و سلیس و وزین و موزون و اصیل ایرونی به فراموشی سپرده بشه و دیگه شاعر برجسته ای پیدا نمی شه که بتونه یاد صناعی و فردوسی و نظامی رو زنده کنه
...


چهارم : نادانی و شجاعت ؛


این حقیر عادی عقیده داره که « نادونی می تونه شجاعت زا باشه »
البته مفهوم این جمله این نیست که هر شجاعتی از نادونی سرچشمه می گیره ها
همون طور که معنیش این نیست که هر نادونی ای شجاعت ایجاد می کنه
ولی خوب
به هر حال نادونی هم می تونه موجد و موجب شجاعت بشه
اگه مسیح گوینده یا نگارنده ی یه موضوعو نشناسه خیلی راحتتر می تونه در موردش فکر کنه و نظر بده تا وقتی که طرفو بشناسه
معمولا شناخت قبلی باعث می شه که پیش داوریها وارد ذهن ما بشن و ما با دیدی بازتر و همه جانبه تر از دادن نظر قطعی یا انجام اقدام مناسب طفره بریم !!
مگه این که شناخت تقریبا کاملی از گوینده داشته باشیم و کاملا در جریان مقصود و منظور او قرار گرفته باشیم تا بتونیم با شجاعت رفتار کنیم

 

پنجم : بت شکنی ؛


چن وقت پیش پریدخت خوش سلیقه یه شعر قشنگو تو وبلاگ خودش واگویه ها نوشته بود
این مسیح نادون عادی فکر کرد که اون شعر از خود پریه
پس خوندشو تو قسمت نظرات ، یه کامنت برای پریدخت گذاشت
پریدخت قصه ی ما (!) اومد و به مسیح عادی گفت که تو معرکه ای پسر !!! ( یا یه چیزی تو همین مایه ها )
او عقیده داشت که مسیح شعر سهرابو خیلی خوب درک کرده و کامنتی که گذاشته برای اون متن در حدیه که می شه حتی آوردش توی متن وبلاگ !!!
تازه اینجا بود که مسیح فهمید چی شده و به خودش گفت  ای دل غافل ! این شعره از سهراب بود؟ اگه می دونستم اصلا جرات نمی کردم که بخونمش چه برسه به این که براش کامنتم بذارم ...

اینجا بود که برای چندمین بار ابهت نامها برای مسیح شکسته شد و تابو ای که از شعر سهراب به عنوان یه خط قرمز غیر قابل لمس تو ذهنش ایجاد شده بود صورتی شد ... اونم صورتی کم رنگ ... یه چیزی تو مایه های پوست پیازی !!

 

ششم : انشا ؛


آخرین انشایی که نوشتم هیچ وقت از یادم نمی ره
امتحان نهایی دوره ی متوسطه بود و سه چهارتا موضوع انشا داده بودن که یکیشو انتخاب کنیم و در موردش بنویسیم
بقیه ی موضوعاتو که انتخاب نکردم یادم نمیاد
ولی اونی رو که انتخاب کردم و در موردش نوشتمو هم یادم نمیاد !!
فقط یادمه یه همچین مضمونی داشت :

آدمایی که کارشون درسته اگه مثلا یه دست یا یه پا نداشته باشن اصلا ناراحت نمی شن چون به این فکر می کنن که هستن آدمای دیگه ای هم که مثلا از نعمت دیدن محرومن یا کاملا فلجن یا ...

راستش وقتی به این موضوع برخوردم نتونستم اصلا به موضوعات دیگه فکر کنم
آخه کلی خورد تو ذوقم
فوری خودکار بیکمو دست گرفتم و شروع به نوشتن انشا کردم
چه انشـــــــــــــــــــائـــــــــــــــــــــــی
دو صفحه کاغذ پر شد و ورق اضافی هم گرفتم که توی انشام ثابت کنم این یه طرز فکر متحجرانه و مایه ی عقب موندگیه که جلوی زیاده خواهیهای منطقی بشرو می گیره و اگه همه بخوان با این طرز فکر پیش برن دیگه هیچ پیشرفتی برای نوع بشر متصور نیست ...

بگذریم
وقت امتحان تموم شد و منم به سرعت سر و ته انشا رو هم آوردم و برگه هامو تحویل مراقبین دادم
وقتی اومدم بیرون دوستام پرسیدن :
- بابا چه خبرته
داشتی کتاب می نوشتی ؟؟؟!!!
کدوم موضوعو انتخاب کردی؟

- سومی رو

- آهان همون که از شهید مطهری نقل شده بود ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

- چی ؟؟؟؟؟؟؟
شهید مطهری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
واااااااااااااااااااای
من که اصلا متوجه نشدم اون گفته از مطهری بوده و تا تونستم باهاش مخالفت کردم

- مخالفت کردی ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وای به حالت
یه سال دیگه هم باید بیای سر کلاس دبیرستان بشینی تا حواستو جمع کنی که اول ببینی گوینده ی سخن کیه و بعد تصمیم بگیری که باهاش مخالفت کنی یا موافقت !!

راستش تا نتیجه امتحانا رو اعلام کردن دل تو دل مسیح عادی نبود
اصلا نمی تونست تصور مخالفت علنی اونم به صورت مکتوب با افکار شخصی مثل مطهری رو به مخیله ی خودش راه بده
راستش اصلا به فکر امتحان و نمره و قبولیم نبود
فقط دعا می کرد که براش یه پاپوشی چیزی ندوزن
...

اما خدا پدر اونی رو که ورقه ی مسیح رفته بود زیر دستش بیامرزه
یه نمره ی ناپلئونی به مسیح داده بود که نه سیخ بسوزه و نه کباب
نه مسیح از درس انشا تجدید شد و نه خود اون ممتحن در مضان اتهام احتمالی قرار گرفت
ولی خوب
واسه اولین بار سر و کله ی یه نمره 12 تو کارنامه ی درخشان مسیح پیدا شد
هر چند که این 12 از تموم بیست هایی که مسیح تو عمر تحصیلش گرفته شیرین تر و دلچسبتر بود

در واقع نادونی مسیح بهش فرصتی عطا کرده بود که بدون ملاحظه و پیش داوری و استصواب بتونه با شجاعت هر چه تمامتر نظر واقعی خودشو بنویسه ...

 

هفتم : هی یو !! ؛


با توام
آره
با خود خود تو
...
یادته یه بار بهت گفتم تا حالا فقط سه نفر منو درک کردن ؟؟ ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ؟ )
...
حالا هم می خوام بگم که تا حالا فقط سه نفر به خاطر من از خواب شبشون گذشتن ... تا منو به زندگی برگردونن ؛
...

مطمئن باش که تا دنیا دنیاس این فداکاری تو از یادم نمی ره
حتی اگه نباشم

نمی دونم با چه زبونی از محبت پاکت تشکر کنم
محبتی صمیمی و بی آلایش به موجودی حقیر و عادی

...

 

هشتم : یه شب دیگه


بازم یه شب دیگه پای این دستگاه جادویی گذشت
بازم تا دم صبح خواب به چشم مسیح نیومد
بازم این مسیح عادی تا دم صبح بغض گره خورده تو گلوشو با سر و کله زدن با کی بردش به فراموشی سپرد
اما تا کی می تونه این وضع ادامه داشته باشه ؟
نمی دونم
واقعا نمی دونم
...

 

نهم : سخن عشق ؛

مسیح عادی شاعر نیست

مسیح عادی از شعر سر در نمیاره

می گن شاعرا هم عاشقن مثل مسیح

و شعراشون سخن عشقشونه

ولی عشق مسیح بی زبونه

چون این مسیح یه مسیح آسمونی نیست

یه مسیح عادی و خاکیه
 
یه مسیح بی صلیب و حقیر
 
که از سکوت می ترسه 

و از اسطوره شدن فراریه

مسیح نه شعرو می فهمه و نه عشقو

مسیح فقط احساس خودشو درک می کنه

و اینو که ، زبونی برای بیان احساسش نداره  ...

...

دهم : اطلاعات عمومی ؛


خوب این بار می خوام از دنیای فیلم سازی یه خبر بنویسم :

روزنامه نوشته بود که از بهار آینده فیلم برداری از سریال تلویزیونی « پریدخت » آغاز می شه ...





یازدهم : هنر ، افسانه و اسطوره ؛



دیگه کم کم داره هوا روشن میشه
چاره ای نیست
این مسیح عادی اگه نیاز به خواب پیدا نکنه که عادی نیست
پس این دوستای عزیزی که اسمشونو نوشتم باید یه پست دیگه هم صبر کنن تا نوبتشون برسه


فعلا ...


سربلند بمونیم و ایرونی


پی نوشت ۱ :

می دونم که اینی که می خوام بنویسم برای خیلی از دوستان عزیز و قدیمیم تکراری و زائده ولی چون ممکنه بعضی از دوستان جدید که پستای قبلیمو ندیدن این موضوعو ندونن اینجا یه بار دیگه توضیح می دم ؛
قسمت نهم ( سخن عشق ) رو من با مرکب نامرئی نوشتم و به همین خاطر در حالت عـــــادی خونده نمی شه. دوستانی که مایلند اون قسمتو بخونن لازمه که راهی براش پیدا کنن.
البته اینو بگم که به تعداد تموم انسانها راه برای خوندن اون قسمت وجود داره
ولی یه راه عــــــــــــادیش اینه که مانیتورتونو بگیرین روی شعله ی گاز تا مرکبش مرئی و قابل خوندن بشه. البته اگه تو خونه یا محل کار چراغ کوره ای داشته باشین کارتون راحت تر می شه و اگه این کارا براتون مقدور نبود می تونین از فندک استفاده کنین ( ترجیحا از فندک پیپ یا گاز )

پی نوشت ۲ :

دانیال عزیز رو خیلی از دوستای بلاگسکایی می شناسن و اون موقعا که مرتب می نوشت کلی ویزیتور داشت که داستاناشو تعقیب می کردن و خیلیا هم بهش لینک دادن
همون دانیالی که وبلاگ « من و انقلاب ۵۷ » رو می نوشت می گم
یه خبری که چند وقت بود می خواستم بدم ولی یادم می رفت و الان گفتم تا دوباره یادم نرفته اعلامش کنم اینه که دانیال دوست داشتنی چند وقته که برگشته و داره می نویسه
البته این بار خاطراتشو از زمان جنگ ۸ ساله تو همون وبلاگ قبلیش می نویسه
حیفه که اون نوشته های جالب که در واقع بخشی از تاریخ معاصرمونم هست خونده نشن
پس دوستایی که دانیالو می شناسن یا نمی شناسن بدونن که غفلت موجب پشیمانیست ...

سربلند باشید