عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287181

Powered by BlogSky.com


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 27 فروردین ماه سال 1384

   بقیه ی دوستا نمی خوان در مورد اون پست پایینی نظر بدن ؟؟؟   


جمعه 26 فروردین ماه سال 1384
خداحافظی - انقلاب

 

۱- سلام


۲- اول : خداحافظ ؛

روزای زیادی رو با هم گذروندیم
با هم شاد شدیم
با هم غصه خوردیم
همدیگه رو سر کار گذاشتیم
واسه هم نخودی خندیدیم و حرص همو در آوردیم
به هم احترام گذاشتیم
از هم چیز یاد گرفتیم
البته تو بیشتر یاد گرفتی
چون مسیح هر چی بلد بود ساده و عادی بهت یاد داد
و تو گاهی وقتی ، فقط ذره ای از چیزایی که می دونستی به مسیح منتقل کردی
ولی خوب
همونم برای مسیح غنیمت بود
حالا بعد از این همه مدت مسیح حس می کنه که خیلی چیزا یاد گرفته
هرچند که هنوز برای یاد گرفتن مشتاقه
اما دیگه بسه
دیگه مسیح دوست نداره لیسیده بشه
دیگه مسیح دوست نداره نردبون باشه
دیگه مسیح دوست نداره آب نبات باشه

پس می ره ... ادامه داره


۳- دوم : آشنا ؛

هر روز می بینمش
روزی چند بار
یا شایدم بهتره بگم چندین بار
گاهی از روی پل عابر پیاده
گاهی تو شلوغی راه پله های مترو
گاهی تو ازدحام اتوبوس شرکت واحد
گاهی روی صندلی عقب تاکسی
گاهی به عنوان راننده ی آژانس
گاهی به صورت یه آبدارچی یا نظافتچی جدید
گاهی تو همهمه ی یه میدون شلوغ و پر رفت و آمد
گاهی تو سالن فرودگاه
گاهی تو صف طولانی (؟!) بلیط سینما
گاهی تو لباس یه مامور راهنمایی و رانندگی
گاهی تو فیلمای پلیسی آلمانی که تلویزیونو قرق کردن
گاهی هم ...
...

انسان عادی دنیا  رو ورداشته !!
تو سر هر چی بزنی یه مشت انسان عادی می ریزه ازش
می گن هر چی زیاد بشه قیمتش میاد پایین

قانون عرضه و تقاضا  ... ادامه داره


۴- سوم : انتخابات ؛

خیلی برام جالبه که این همه تلاش می شه انتخابات بیاد تو فکر و صحبتای مردم ولی هیچ کس ازاین تلاشها استقبالی نمی کنه.
شاید قراره یه اشتباه بزرگ دیگه سر بزنه
شایدم قراره چند تا اشتباه بزرگ دیگه سر بزنه ...



۵- ادامه ی دوم : ( آشنا ) ؛


اما مسیح این عقیده رو نداره
مسیح می گه
درسته که اگه انبوهی از گندمهای درو شده رو روی هم بریزیم یه خرمن درست می شه
ولی تو این کلیتی که به نام خرمن می شناسیمش دونه هایی وجود دارن که خرمن نیستن
دونه های گندم تک تکشون گندمن و با خرمن گندم فرق می کنن
هر دونه ی گندم همون قدر مهمه که خرمن
نمی شه گفت که چون یه انبار پر از گندم داریم دیگه یه دونه ی گندم چه ارزشی داره
درسته که می گن « سر خم می سلامت ... شکند اگر سبویی »
اما این شعر موقعی با ارزشه و درست که خود سبو اونو بخونه
نه سبو شکن
یا کسی که وظیفه ی محافظت از سبو رو داره ... ادامه داره



۶- ادامه ی اول : (خداحافظ ) ؛

مسیح تصمیم خودشو گرفته
خدا نگهدارت باشه
خدا نگهدار همه ی اونایی باشه که مسیح تو این مدت باهاشون دمخور بوده
البته بازم بهتون سر می زنم
بازم پیشتون میام
ولی اینجا دیگه نمی تونم بمونم
چون
حس می کنم که دارم می گندم
حس می کنم که دارم فسیل می شم
حس می کنم که دیگه اینجا چیزی برای ارضای من نیست
حس می کنم که دیگه چیز زیادی نمی تونم اینجا یاد بگیرم

پس می رم ... ادامه داره



۷- ادامه ی ادامه ی دوم : ( آشنا ) ؛


راستی تا حالا به شلوغی جمعیت نگاه کردین ؟
رودخانه ای از آدما که تو پیاده روی یه خیابون پر رفت و آمد جارین
در نظر اول یه کلیت به چشم و ذهن میاد که شبیه اجتماعه
اما وقتی دقیق می شی می بینی این کلیت از اجزا و افرادی تشکیل شده که فرق اساسی چندانی با هم ندارن
لااقل از نظر طبیعی
همشون موجوداتی دو پا هستن که فکر می کنن و حرف می زنن و استدلال می کنن و می خورن و می خوابن و دعوا می کنن و مهربونی نشون می دن و دوست می شن و کینه به دل می گیرن و ...
و اگه به خدا اعتقاد داشته باشی
یا اگه برای طبیعت مادری تصور کنی
می بینی که همشون آفریده های یه خدا یا زاییده های یه مادرن
و اون وقته که حس می کنی که در برابر همشون مسئولی
مسئولی که به همشون احترام بذاری
حتی اگه بعضیاشونم دوست نداشته باشی ... ادامه داره



۸- چهارم : عسل چشم ؛


بارها خواستم که از تو بنویسم
ولی نتونستم

«‌ تو اون کوه بلندی
که سر تا پا غروره ...
تو تنها تکیه گاهی
برای خستگیهام ...
به چشم من
تو اون کوهی
پرغروری بی نیازی باشکوهی ... »
هر بار فقط این چند چند تا جمله تونستن
احساسمو نسبت به تو بیان کنن

و تو می دونی که راست می گم
و از این بابت احساس غرور می کنی
و مسیح عادی بیش از هر چیز
عاشق غرورته
غرور خاص دخترا و زنهای ایرونی
همون غروری که به نظر مسیح از نون شب هم واجبتر و لازمتره ...

 

۹- ادامه ی ادامه ی ادامه ی دوم : ( آشنا ) ؛


با چنین دیدی دیگه آدما رو بی صاحاب نمی دونی
یه سگ ولگرد بی صاحابو تا حالا دیدین؟
اون وقتا که مسیح خیلی بچه تر از حالا بود گاهی سر و کله یه سگ ولگرد تو خیابون پیدا می شد و بچه محلا کلی ذوق مرگ می شدن
می دونین چرا ؟
چون حس می کردن که این سگ ولگرد بخت برگشته صاحاب نداره
پس هر کاری که می خواستن باهاش می کردن
هر کسی با تیکه سنگ یا چوب دنبالش می کرد و سگ بیچاره عو عو کنان و زوزه کشان پا به فرار میذاشتاما مگه رهایی ممکن بود ؟!!
بچه های با صفای محله تا خونشو نمی ریختن ولش نمی کردن
(‌ یه وقت فکر نکنین مسیح تو قبایل آفریقای مرکزی یا جنگلای آمازون بزرگ شده ها
این قصه ی سی سال پیش همین تهرون خودمونه )
تازه بعد از این که بچه ها حسابی خسته و زخمیش می کردن و حیوون بیچاره دیگه نای نفس کشیدن نداشت چند تا جوون حیوان دوست و مدافع حقوق ضعفا پیدا می شدن و بچه هارو دعوا  و پراکنده می کردن و با یه طنابی چیزی که به گردن سگ بیچاره می انداختن خرکشش می کردن به یه خرابه ای جای خلوتی و ...

خوب اگه کسی آدما رو بی صاحاب ببینه معمولا یه همچی معامله و رفتاری از او بعید نیست یعنی ممکنه که با آدما همون رفتاریو بکنه که بچه تهرونیای سی چل سال پیش با اون سگای ولگرد بخت برگشته می کردن

و حتی بدتر ... ادامه داره


۱۰- ادامه ی ادامه اول : ( خداحافظ) ؛

و خودت می دونی که نمی تونی جلومو بگیری و منصرفم کنی
خیلی حق به گردنم داری
ولی
من بیشتر
من حق استادی به گردنت دارم
یادته ؟
درسته که همیشه خلاف اینو وانمود می کردی
اما وقتی تنها هستیم دیگه نمی تونی فیلم بازی کنی
مجبوری که اعتراف کنی
و این که هیچ اصرار و تلاشی برای نرفتنم نکنی ؛
کمترین درخواستیه که در ازای اون حق بزرگ می تونم ازت داشته باشم

پس می رم ... ادامه داره

 

۱۱- پنجم : دیگران کاشتند و ... ؛


موقعی که قرار بود دوم خرداد رقم بخوره هاشمی از خاتمی حمایت کرد و تا جایی پیش رفت که ساعت پخش نماز جمعه از تلویزیون عوض شد و به آخرای شب منتقل شد !!!
خوب حالا خیلیا انتظار دارن که خاتمی این لطفو جبران کنه
ولی خودمونیم
مگه هاشمی به لطف و حمایت خاتمی احتیاجی داره ؟
مگه حمایت احتمالی خاتمی اصلا به درد رفسنجانی می خوره ؟
پس خاتمی چه طور باید جبران کنه ؟
درسته که مسیح عادی از سیاست سر در نمیاره و هیچ سهمیم از قدرت نداره
اما نظرشو که می تونه بگه
آخه امسال قراره سال مشارکت عمومی و این حرفا باشه
پس ...

 

۱۲- ششم :‌ جبران ؛

مسیح می گه اگه خاتمی می خواد جبران کنه باید شرایطو طوری آماده کنه که اونایی که نگران رد صلاحیت و باطل شدن آراشون هستن اطمینان و آرامش پیدا کنن ...

البته اگه بتونه
...


۱۳- ادامه ی ادامه ی ادامه ی ادامه ی دوم : ( آشنا ) ؛


گاهی پیش میاد که یه بچه ی ناز و ملوس ( گذشته از ظاهر و سر و وضعش ) یه اشباهیو مرتکب می شه مثلا ناغافل یه مشت پرتاب می کنه که به جای حساسی برخورد می کنه یا حرفی از دهنش بیرون میاد که خیلی مشمئزکننده و توهین آمیزه یا ...

خوب
تو این حالتا آدما رفتارای متفاوتی از خودشون بروز می دن که به عوامل مختلفی وابستس مثلا به روحیات و تربیت و شخصیت خود فرد یا حال و هوایی که تو اون لحظه ی خاص درش قرار داره و یا ...

اما یکی از مهمترین عوامل تعیین کننده ، جایگاه و پایگاه والدین اون طفل و نوع رابطشو با اوناست
مثلا اگه پدر یا مادر بچه رئیس کسی باشه به احتمال زیاد رفتار اون فرد با وقتی که پدر یا مادر بچه کارگر یا مستخدم او باشه فرق می کنه

گاهی حتی در مقابل چنین کودکی بعضیا ابلهانه می خندن و از هوش و استعداد او تعریف و تمجید می کنن و یا اینکه حتی ممکنه که یه سیلی بخوابونن در گوشش ...

پس درسته که بی صاحاب نبودن می تونه مانع از تجاوز و تعدی دیگران بشه

ولی گاهی کافی نیست ... ادامه داره



۱۴- هفتم : تو ؛


نمی بینمت
درست نمی شناسمت
ولی هر لحظه و هر دم پیامهایی رو که برام می فرستی می بینم و می شنوم و حس می کنم
یه آن رسول تو می شه یه تیکه سنگ کوچولو که از زیر چرخ یه ماشین در می ره و می خوره به شیشه ی عینکم
یه آن می شه یه کفتر یا کلاغ که از روی درخت فضله ی خودشو سخاوتمندانه نثارم می کنه
یه آن می شه همسر مهربونی که تموم محبت و پاکی و خلوص و صفای ممکنو بهم هدیه می ده
یه آن می شه یه مشکل اساسی که تو کارم پیش میاد
یه آن می شه یه دیونیسوس که میاد بهم می گه شاد باش و قوی
یه آن می شه یه روحانی وبلاگ نویس که میاد و عید غدیرو بهم تبریک می گه
یه آن می شه یه پرستو که برام از قدرت عشق می نویسه و راهنماییم می کنه
یه آن می شه یه مهران که میاد و به خوندن سوالایی که تو وبلاگش نوشته ترغیبم می کنه
یه آن می شه یه پریدخت که مسائلو برام می شکافه و کلی چیزا یادم می ده
یه آن می شه یه سعید که معلم بزرگی به نام ریحانه ی 7 ساله رو بهم معرفی می کنه
یه آن می شه یه شباهنگ که حدیث مهربونیاشو برام هدیه میاره
یه آن می شه یه سینا که یه دنیا لطف و صفا با خودش میاره
یه آن می شه یه صنم یا کارلوس که دیگه نمیاد و با نیومدنش پیام مهمی رو بهم می رسونه
یه آن می شه یه مینا یایه نفیسه یایه فیروزه یایه سارا که با اومدنش بی نهایت شادم می کنه
یه آن می شه یه عمو هندونه یا یه نوشین یا یه آرمین یا یه زهرا یا یه علی یا یه مریم یا یه لیون یا یه نازی یا یه دانیال یا یه عسل یا یه امید یا یه باران یا یه غریب یا ... که هر کدوم پیامی از تو برام میارن

و یه آن می شه یه مرتضی

یه دوست ندیده که هر از گاهی بهم سری می زنه و معمولا پیامهای مهمی رو بهش می دی که بهم برسونه

این بارم مرتضی یه پیام دیگه برام آورد
یه پیام که کلی پیام دیگه بهش پیوست شده بود

پیام تغییر قالب

و اولین تغییر قالب مربوط به قالب وبلاگ عادیم بود

هر چند که خودم بهش آی دی و پسورد وبلاگو داده بودم اما وقتی اومدم و وبلاگ عادیمو باز کردم یه لحظه حس کردم که اشتباهی اومدم و می خواستم برگردم
ولی دیدم که نه
اشتباهی در کار نیست
این همون وبلاگ عادی خودمه
که بازم تبدیل شده به منبعی از پیامهای تو

و اولین و مهمترینشون از نظر مسیح این بود که دیگه لوگوی قشنگی که عاشقش بودم و هستمو نمی تونستم توش ببینم

...

ولی خوب خدا رو شکر که بالاخره به لطف همون آقا مرتضای گل درست شد ...



۱۵- ادامه ی ادامه ی ادامه ی ادامه ی ادامه ی دوم : ( آشنا ) ؛


مسیح همه ی آدما رو دارای صاحبی می دونه که به شدت اونا رو دوست داره
همون طور که خودشو به شدت دوست داره
مهم نیست که یه انسان خطا کاره یا مجرم یا قدیس یا بی دین یا ...
مهم اینه که او انسانه
و همین برای انسان بودنش کافیه !!
و همین طور برای این که صاحب پر قدرت او دوستش داشته باشه
آدما از نگاه مسیح موجوداتی ول و بی جایگاه و پایگاه و اتکا نیستن
مسیح به انسانها احترام می ذاره چون می دونه که همشون مثل خودشن
حتی اگه خودشون ندونن

و به همه پیشنهاد می کنه که بیاییم آدما رو موجوداتی ببینیم که قابل احترامن و می شه دوستشون داشت

 

۱۶- هشتم : بوی کباب ؛


بیشتر دوستان می دونن که این مسیح حقیر عادی عرضه ی عوض کردن قالبو نداره

و این تغییر قالب کار دوست عزیز و با صفایی به نام آقا مرتضای عزیز و گله که از وقتی شناختمش یعنی از حدود دوسال پیش تا حالا همیشه به من لطف داشته

همون طوری که قالب قبلیم کار ایشون بود
و قالب قبل از اون

همون آقا مرتضایی که برای خیلیا دعوت نامه ی جی میل فرستاده و به بعضیا فضای مجانی داده و کلا هر کاری برای هر کسی از دستش براومده دریغ نکرده

این آقا مرتضای ما طرفدار نظمه و از شلخته بازی خوشش نمیاد ( درست برعکس مسیح عادی ) همینه که وقتی می بینه مسیح قالبشو به هم ریخته و اون شلوغ پلوغش کرده که از ریخت افتاده دست به کار می شه و بدون هیچ منتی سر و شکلی جدید به قالب می ده

اما همون طور که گفتم حس می کنم کار اونم یه نوع پیام رسونیه تا مسیح به خودش بیاد و بفهمه که از حالت تعادل دور شده و ...

پریدخت خانم بعد از دیدن قالب جدید یه جمله ی جالب برام نوشتن :

« راستی منم از حقوق معنوی و مادی این صفحه می خواااااااااااااام (;  »

در این مورد خاص باید خدمتتون عرض کنم که این جمله هم کار دوست عزیزمه و همون طور که همه ی وبلاگ نویسای ایرونی می دونن تنها حقوق مادی و معنوی که وبلاگ نویسی تو ایران می تونه داشته باشه دردسراییه که به واسطه ی نوشتن بعضی مطالب که به مذاق بعضیا خوش نمیاد برای وبلاگ نویس پیش میاد و در مواردی حتی به زندان و محکومیت و توبه نامه هم کشیده

پس آبجی پری عزیز این بویی که میاد بوی کباب نیست

دارن مسیح عادی داغ می کنن !!!!!!!



۱۷- ادامه ی ادامه ی ادامه ی اول : ( خداحافظ ) ؛


قَسَّمِت می دم
پشت سرمن
من مسافر
گریه نکن

!!!!!!
...

و این چنین بود که

بالاخره مسیح از شر شغل و پست و رئیسی که مثل دوال پا بر گرده ی او نشسته بودن راحت شد و از امپراطوری کوچولوی خودش خارج شد و به خدمت یه امپراطور کوچولوی دیگه در اومد
...

براش دعا کنین که بتونه با این شرایط و شغل جدید و البته درآمد کمتر کنار بیاد

 

۱۸- نهم : غرور ؛


چندین بار نوشتم که مسیح غرور رو از واجبترین نیازهای بشر می دونه

الان زیاد نمی تونم توضیح بدم ولی چون چند تا از دوستای گلم با این حرفم مخالفت کردن یه توضیح مختصر می دم تا بعد اگه خدا خواست یه پستمو فقط به غرور اختصاص بدم

وقتی مسیح می گه غرور منظورش غروره نه چیز دیگه

گاهی احساسات و تواناییهای مختلف اون قدر با هم آمیخته می شن که دیگه تشخیص و تمیزشون از هم ممکن نیست

من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور به همه احترام بذارم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور به دستان پدر و مادرم بوسه بزنم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور متواضع و فروتن باشم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور همه رو دوست داشته باشم چه دوست چه دشمن
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور از حق مسلم خودم بگذرم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور اشک بریزم و التماس کنم !!!
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور به هیچ ضعیفی ستم نکنم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور با نخوت و تفرعن با مردم برخورد نکنم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور از فخر فروشی دوری کنم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور کارای شخصیمو خودم انجام بدم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور تو کارای خونه به همسرم کمک کنم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور بچه های کوچولو رو روی پشتم سوار کنم و ...
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور در مقابل خوبیهای دیگران شاکر باشم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور گرسنگی بکشم و ...
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور به غرور دیگران احترام بذارم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور هیچ کس و هیچ چیزو مزاحم خودم نبینم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور عاشق باشم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور به خاطر دیگران از همه چیزم بگذرم
من می تونم مغرور باشم و در اوج غرور ...
من می تونم مغرور باشم و ...
من می تونم ...
من ...

و من می تونم با انجام هر یک از این کارها احساس کنم که غرورم چندین برابر شده ...


۱۹- دهم : انقلاب ؛


میای انقلاب کنیم ؟
با تو هستم
تویی که این متنو از اول تا اینجاش کامل و با دقت خوندی
آره خود خود تو
بیا هر کدوم از ما یه انقلاب راه بندازیم
اول تو وجود خودمون تا بعد به جامعه هم برسه
چه طوری؟
بیاییم دیگرانو مثل خودمون انسان ببینیم
و هیچ کس رو بی صاحاب فرض نکنیم
وجود همه ی آدما دنباله هایی داره که تو یه نقطه به هم وصل می شه
ما دونه های مروارید پراکنده نیستیم
ما دونه های یه تسبیح بزرگیم که دست طبیعت در هر زمان تعدادی از ما رو لمس می کنه و گرممون می کنه و با هامون بازی می کنه و حرکتمون می ده و بعد با آوردن یه دونه ی دیگه ما از اون طرف دستش به پایین می افتیم
ولی بازم ما عضوی از این تسبیح بزرگیم
چه اون وقتی که هنوز به دست طبیعت نرسیده بودیم
و چه بعد که از دستش خارج می شیم
ما همه به هم متصلیم
سر نخ وجود همه ی ما یه جا به هم می رسه
وجود همه ی ما برای این دنیای بزرگ و ظاهرا بی سر و ته لازم و واجبه
بیاییم درک کنیم که ما حق نداریم به حقوق یه انسان دیگه تجاوز و تعدی کنیم
بیاییم درک کنیم که ما حق نداریم هیچ انسانی رو خوار و خفیف ببینیم
بیاییم درک کنیم که ما حق نداریم هیچ انسانی رو تحقیر کنیم
بیاییم درک کنیم که ما حق نداریم رای و نظر خودمونو به دیگران تحمیل کنیم
بیاییم درک کنیم که ما حق نداریم به ضعف دیگران بخندیم
بیاییم درک کنیم که ما حق نداریم به حریم خصوصی افراد سرک بکشیم
بیاییم درک کنیم که ما حق نداریم ...
بیاییم درک کنیم ...

به نظر مسیح اگه این اتفاق بیفته بزرگترین انقلاب تاریخ تو وجود تک تک ما رخ داده
و اگه عمومیت پیدا کنه می تونه خیلی از مشکلاتو حل کنه
...



۲۰- یازدهم : رهبر انقلاب ؛


مسیح پیشنهاد می ده که رهبر این انقلاب برای اولین بار تو تاریخ ایران زمین از بین زنان انتخاب بشه
هر کسی می تونه همسر ، مادر یا خواهر یا حتی دختر یا نوه ی خودشو به عنوان رهبر این انقلاب ذهنی انتخاب کنه و یا ...
هر چند که الان جامعه ی ما داره به سمتی می ره که زنها هم کم کم دست از افکار لطیف و نوعدوستانه می شورن
اما بازم به اونا امید بیشتری هست ...



۲۱- دوازدهم :‌ بسه؟؟ ؛


امیدوارم دوستایی که به ننوشتن و کوتاه نوشتنم اعتراض می کردن راضی شده باشن
هر چند که هنوزم خیلی حرفا هست که دلم می خواد بنویسمشون
اما فکر نمی کنم کسی همین متن رو هم بخونه چه برسه به این که بخوام بیشترش کنم
پس فعلا بسه

بقیش باشه واسه بعد ...



سربلند بمونیم و ایرونی




پی نوشت :
همون طور که کاملا مشخصه اون خداحافظی اصلا ربطی به وبلاگنویسی و فضای نت و بلاگسکای نداشته و نداره ... در واقع مربوط به تغییر شغل مسیحه




دوشنبه 22 فروردین ماه سال 1384
تلخ


سلام


می خوام بنویسم

اما اون قدرم کامم غیر شیرینه

که می دونم هر چی بنویسم

یا تلخ یا ترش یا شور از آب در میاد

پس ننویسم بهتره

لا اقل فعلا

پیشنهاد می کنم علی الحساب کامتونو

با این تصویر شیرین کنین ؛ 


آب بر روی مریخ ؟ ( Water On Mars ) :




                                   Water On Mars



سربلند و شیرین کام بمونین و ایرونی






پنجشنبه 11 فروردین ماه سال 1384
بهاریه

    ۴۰   

سلام



اول : راز بهار ؛


چه رازیست در بهار

به راستی آیا

هیچ گلی در زمستان نمی شکفد ؟

هیچ برگ سبزی در پاییز نیست ؟

هیچ نسیم خنکی در تابستان نمی وزد ؟

...

واقعا فکر می کنید بهار رازی داره ؟

من که می گم نه

بهار هیچ رازی نداره

بهار عین شفافیته

بهار عین روراستیه

بهار عین سادگیه

بهار عـــــــــــــــــــــادیه

...



دوم : خاصیت بهار ؛


بهار زندگی بخشه؟

بهار فصل زایش جوانه هاس ؟

بهار فصل رویش شکوفه هاس؟

بهار فصل زنده شدن طبیعته ؟

بهار فصل تنفس برگه ؟

بهار فصل گل و بلبل و عشق و لطافته ؟

مسیح عادی می گه

بهار فصل تعادله

با تعادله که بهار ساخته می شه

و شکل می گیره

و شکل می بخشه

اگه تعادل باشه بهار هست

هر جا تعادل باشه بهار هست

هر زمان که تعادل باشه بهار هست

دلاتون همیشه بهاری باشه

اما اگه کسی مثل مسیح عادی پیدا شد و حس کرد که بهارو تو دلش احساس نمی کنه ؛

بدونه که مشکل تعادلی داره !!

باید بالانس بشه ...



سوم : بهار و انقلاب ؛


بهار از تعادل زاده می شه

اما تعادل موجودو به هم می زنه

زمستون با سیطره ی خودش بر طبیعت نوعی تعادل به وجود آورده

اما این تعادل زمستونی ناپایداره

چرا ؟

چون بر پایه های نامتعادلی بنا شده

وقتی قرار بشه که پایه های طبیعت متعادل بشن

اون وقته که تعادل کاخ مستحکم زمستون به هم می خوره و برج و باروهاش فرو می ریزه

اون وقته که سبزه ها جون می گیرن 

اون وقته که شاخه ها جوونه می زنن 

اون وقته که دلها بهاری می شن

اون وقته که انقلاب می شه

انقلابی طبیعی و فطری

انقلابی که زاده ی تعادله

و بر پایه ی تعادل بنا می شه ولی ...



چهارم : تو تو دنیا یه دونه ، من تو دنیا یه دونه ؛

تو تنها تکیه گاهی

برای خستگیهام

تو می دونی چی می گم

تو گوش می دی به حرفام

...

به چشم من

تو اون کوهی

پرغروری ؛ بی نیازی ، با شکوهی ...

...



پنجم : وفای به عهد ؛


قول دادم که پرحرررررررررررفی نکنم

پس ادامه نمی دم


سربلند بمونیم و ایرونی