عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287142

Powered by BlogSky.com


مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 27 تیر ماه سال 1384
روز زن - خوش آمد‌ ؛




سلام


روز  زن  مبارک


یه خبر مهم
...
با این که به یکی از دوستای خوبمون قول داده بودم به این زودیا آپدیت نکنم
ولــــــــــی نشــــــــد
آخه یه اتفاق مهم افتاده
آخه

صنم برگشته

 

سربلند بمونی و ایرونی




پنجشنبه 23 تیر ماه سال 1384
سیاهی



سلام

اول : نور ؛

نور چی رو به یادت میاره ؟

روز ؟
خورشید ؟
مهتابی ؟
لامپ صد ؟!!
گرد سوز ؟
فانوس دریایی ؟
یه رشته ی روشن در حال گسترش توی تاریکی ( مثل پروژکتور سینما ) ؟؟

علم ؟
دانایی ؟
بینایی ؟

احساس امنیت و اعتماد به نفس ؟
بستری برای یافتن تکیه گاهی مطمئن ؟
وسیله ای برای تشخیص ؟
لازمه ای برای تمایز ؟

یا …

نور تو ذهن این موجود عادی چیزیه که باهاش
می شه راهو از چاه تشخیص داد
می شه با تابش اون تو جزئیات دقیق شد
می شه عمق تاریکیها رو کشف کرد
می شه از شدت نادانی و خرافات ناشی از تاویل و تفسیر کاست
می شه به حقیقت نزدیک شد
می شه …

خوب
با این تفسیر
نور یه چیزیه
مثل فهمیدن
مثل علم
مثل شهود

یا
بهتره بگم اینا هر کدومشون نوعی از نور هستن


دوم : قلم ؛

حرمت قلم چیزیه که اکثر اندیشه ها و مرامها و مسالک بهش اعتراف دارن
حتی اگر این اعتراف صوری باشه

قلم مثل آینه ای می مونه که نور رو منتشر می کنه
قلم مثل ماهواره ای می مونه که امواج رو از یه نقطه ی زمین می گیره و تو تموم دنیا پخشش می کنه
قلم مثل ماهی می مونه که نور خورشیدو می گیره و بعد به طرف نیمه تاریک زمین منعکسش می کنه
قلم مثل زبونی می مونه برای انتقال یافته های ذهنی و علمی به موجوداتی ورای زمان و مکان موجود

قلم …

و قلم مقدسه
و حرمت قلمو در درجه ی اول باید اهل قلم حفظ کنن


سوم : دوات ؛

دوات ظرفیه که مرکبو توش می ریزن
دوات یار و ملازم کلاسیک قلمه
دوات مخزن سیاهی هاست
دوات ظرف مرکبه

مرکب چیه ؟

چیزیه که از ترکیب یه ماده ی سیاه با یه مایع درست شده ؟

مرکب خوب چیه ؟

مرکبیه که سیاهیش با دووم باشه ؟
به راحتی پاک نشه ؟
رنگش به مرور زمان از بین نره ؟

تا حالا شده لیقه تو دوات نذاشته باشین و برگشته باشه روی فرش و همه چیزو به گند کشیده باشه ؟

لیقه چیه ؟

افسار مرکب و دوات ؟

راستی مرکب چی بود ؟

 

چهارم : ظلمت ؛

حالا با شنیدن ظلمت به یاد چی میفتی ؟

شب ؟
تاریکی ؟
جهل ؟
ترس ؟
ناشناخته ها ؟
بستری برای اشتباهات ؟
گمراهی ؟
ظلم و ستم ؟
فساد ؟
خطر ؟
دلشوره ؟
بلا تکلیفی ؟

سیاهی ؟

یا اصالت ؟؟!!!


معمولا خیلی از خطاها تو تاریکی یعنی جایی که نور حضور نداره بیشتر رخ می ده
وقتی تو تاریکی قدم بر می داری احتمال اشتباهت بیشتر از وقتیه که یه چراغ قوه ی روشن تو دستته
یا یه فانوس
یا …

 

پنجم : اصالت ؛

یادمه تو یکی از پستام نوشتم که مسیح عادی شب و تاریکی رو تو این دنیا اصیل می دونه و نور چیزیه که به این اصالت ناب افزوده می شه

خوب

می خوام یه کم بیشتر توضیح بدم
منشا نوری که ما می شناسیم چیه ؟

خورشید تشکیل شده از یه سری اتمهای مادی که در شرایطی ویژه انرژی درونی خودشونو آزاد می کنن
از این اتمها تو و روی کره ی خاکی هم به وفور یافت می شه

لامپ تشکیل شده از یه رشته سیم مادی که از دل خاک بیرون کشیده می شه و در شرایطی ویژه ازش جریان الکتریسیته عبور داده می شه

ماده تولید کننده ی نور در گرد سوز تشکیل شده از نفتی که از دل خاک بیرون میاد و …

خوب می بینیم که اکثر نورها هم منشاشون مادیه و از دل ظلمت بیرون میان
این طور نیست ؟
اینه که مسیح می گه تو این دنیا اصالت با شب و تاریکیه


ششم : دانش ؛

اما نور علم و دانش چی ؟
ماده ی  اولیه ی این نور از کجا میاد ؟

مسیح فکر می کنه این چیزیه که باید بیشتر بهش فکر کرد
پس فعلا واردش نمی شه …

هفتم : آینه ؛

حالا می رسیم به اون نوری که توسط قلم منعکس و منتشر می شه

راستی قلم به تنهایی می تونه نورو منعکس کنه ؟
خوب شاید بشه گفت که در مواردی این چنینه

مثلا اگر این قلم کذایی از جنس قلم کنده کاری باشه می شه باهاش روی سنگ چیزایی رو کند و منتقل کرد !!!

اما اون قلم عـــــــادی ای که معروفه معمولا یه نی باریک یا یه پر بزرگه که از خاصیتای مهمش شکنندگی اونه

آره
این قلمی که این قدر مهمه و مقدسه و نتیجه کارش از خودشم مهمتره یه خاصیتش اینه که
بیش از حد ظریف و شکنندس

و خاصیت دیگش اینه که
برای منعکس کردن نور باید با سر شیرجه بره تو دل سیاهیهای یه دوات

قلمی که از آلوده شدن به سیاهی های مرکب موجود در دوات ابا داشته باشه هیچ وقت نمی تونه منشا نور یا منعکس کننده ی نور باشه …


..
.


هشتم : مرکب ؛

مرکب یعنی چی ؟

یعنی چیزی که از ترکیب دو یا چند چیز دیگه درست شده باشه ؟

کسی اون تعریفی رو که تو قسمت سوم ( دوات ) از مرکب نوشتم قبول داره ؟

مسیح دوست داره این طوری فرض کنه که

مرکب ترکیبیه از نور و ظلمت

سیاهی ناب مرکب از اون دست سیاهیاس که می تونه منشا نور باشه و لازمه ای برای انعکاس و انتشار نور

آخه نور …


..
.


نهم : سیاهی ؛

سیاهی از دید مسیح بستریه
برای بادکنک بازی ذهن
برای خلاقیت
برای پر کردن فاصله ها
برای تولید علم
برای ایجاد نور
برای ساختن افسانه ها
برای سرودن حماسه ها !!!
برای خلق اسطوره ها
برای تولد خرافات
برای آرامش
برای تمرکز
برای تهمت
برای آسایش
برای حرکت
برای بودن
برای نموندن
برای شدن


..
.

دهم :

کاش مسیح خطاط بود
یا حداقل خطش خوب بود
یا حداقل نوشته هاش ...


سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
صدقه ، تحقیر و ترفیع


 

سلام




قبل از اول : مادرم ؛


از مادرم چه بگویم

...

فاطمه

                     فاطمه
   
                                             است


...

تا حالا جرات نکردم از او بنویسم

و از احساسی که نسبت به او دارم

این بار می خوام چند جمله ی کوتاه بنویسم به این امید که مستحق حکم ارتداد شناخته نشم !!!! :


تسلیت نمی گم به خاطر شهادتش
چون رفتن اگر با شهادت باشه عین خوشبختی و رستگاریه و نیازی به تسلیت نداره

تسلیت نمی گم به خاطر مظلومیتش و درشتیهایی که باهاش شد و ستمهایی که بهش روا شد
چون او به خدایی باور داشت که اگه می خواست جلوی تموم این مصائبو می گرفت

تسلیت نمی گم به خاطر فقدانش
چون او هم انسانی بود که مانند سایر انسانها همون طور که یه روز اومده بود بالاخره یه روز باید می رفت

تسلیت نمی گم به خاطر غریبی و ناشناس موندنش
چون که از سرشناسترین انسانهای طول تاریخه

...

تسلیت می گم به این خاطر که من و تو او را نشناختیم و نمی شناسیم و نخواهیم شناخت ...

         

...


اول : سخن آشنا ؛


اینا رو پرستو برام نوشته :

وسعت زندگی را کلام ما نمی کاهد
اوج عشق را احساس ما نمی داند
پاکی را قهرمانان نمی پایند
زیبایی را مه رویان نمی کاهند
اقاقیها را بلبلان نمی بینند
اشکها را صورتها نمی فهمند
و تعهدها را
آه تعهد هارا...
من و تو می دانیم
من و تو می فهمیم
من و تو می بینیم ... می پاییم ... می فهمیم
پس بران رسم توان تازیدن
که تو و من و تمنای حضور دیدار
اندک? میماند در پس مبهم روزان دگر
سع? دران کن که نپوسد ماندن
دل بران کن که نباشی آرام...!

???????????????????????????????????????????????????????????????????

میدونی مسیح ذوق شعری اینجا بدرد آدم میخوره .. همینطوری واسه خودم سرودم و اومدم پایین .. نمیدونم چی از آب دراومد .. اما هرچی هست از دلم اومد و اینه که مهمه!

...

از سکوتت بنویس ... از چیزایی که توش پیدا میکنی .. از...!

...

..

.

اگرم میخوای کنار جاده پارک کنی ... زیادی نمون که شب بشه و راه رو گم کنی ...


خداوکیلی شما اگه جای مسیح بودین و یه دوست براتون تو کامنتش یه همچی چیزی رو می نوشت می تونستین خودتونو راضی به رفتن و ننوشتن و نموندن کنین ؟؟!!


ازش بی اندازه ممنونم

با این چیزایی که برام نوشت نمی تونم ننویسم
پس مسیحم مثل پرنسس سرزمین یاسها سعی می کنه که همین طوری واسه خودش بنویسه و بره پایین ...

می دونه که نمی دونه چی از آب در میاد
اما می دونه که هر چی بنویسه از دلش براومده
یه دل عادی و کم آلایش ...

امیدوارم چیزایی که می نویسم اون قدر که الان داره دل و روح خودمو می گزه ، گزندگی نداشته باشه واسه بقیه ...

 

دوم صدقه ؛

 

1 - صداقت :


تا حالا به مفهوم صدقه فکر کردین ؟
کسی می دونه ما ایرونیا چرا این قدر از صدقه گرفتن بدمون میاد ؟؟!!!

می گن صدقه از صدق میاد ( گناهش گردن اونایی که می گن )
همون طور که صداقت از صدق میاد

خوب ؛

اگه این طور باشه که صدقه نباید چیز بدی باشه
یعنی صدقه می تونه کمکی باشه که یه نفر از روی صداقت به دیگری می کنه

ما ایرونیا عادت داریم مفاهیم رو جفت جفت بیان کنیم
مثلا می گیم عشق و وفا یا سبز و خرم یا ... یا صداقت و صفا

اگه صدقه پسر خاله ی صداقت باشه , پس عملیه که صفا و پاکی روح صدقه دهنده رو  می رسونه

اینه که ما با صدقه دادن هیچ مشکلی نداریم که هیچ ؛ بلکه یکی از لذتبخش ترین اعمال برامون صدقه دادنه و گاهی تو این موضوع از هم سبقت هم می گیریم

اما گرفتنش چی ؟

واقعا موقعی که کسی می خواد بهمون صدقه بده می تونه اعلام کنه که فلان کمکو به عنوان صدقه و از روی صداقت و صفا در حقمون انجام داده ؟؟
معمولا نه
همین که اسم صدقه بیاد روی یه کمک , خونمون به جوش میاد سرمون داغ می شه و ممکنه که رگای گردنمون ورم کنه و...

آخه ما ایرونی هستیم
آخه ما مغروریم
آخه ما عزت نفس داریم
آخه ما ...

...


2 - کودک ؛

رو به روی بساط همه چی فروشی (؟!) ایستاده بود و سعی می کرد از بین اون همه خوراکیهای خوشمزه و پر جاذبه یه چیزی انتخاب کنه ...

دلش بیشتر  ِ اون خوردنیهای مقوی رو طلب می کرد
هم لواشک می خواست ، هم شادونه ، هم پفک ، هم آلبالو خشکه ، هم قره قروت ، هم بادُم زمینی ، هم تخمه کدو ، هم ... ولی باید یکیشونو انتخاب می کرد ... آخه پولش کم بود ...

بالاخره دست کرد تو جیبش و یه صدتومنی درآورد و به طرف فروشنده گرفت و گفت :
- آقا یه بسته کنجد بو داده بدید
ـ برو پسر جان اینجا رو شلوغ نکن بذار به کاسبیمون برسیم ...

چشای پسرک گرد شد

- من کنجد می خوام ... مگه فروشی نیست ؟
- فروشی که هست ... ولی با صدتومن نمی شه ... بسته ای 200 تومنه ... برو بابا جان ... برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه ...

پسرک تو سرش گرمای عجیبی حس کرد
با خودش گفت عجب مرد بی ادبیه
مگه من ازش صدقه خواستم که می گه خدا روزیتو ...
با این که تو جیبش بازم پول بود ولی دیگه حس می کرد که علاقه و اشتیاقی به خریدن و خوردن اون خوراکیا نداره
پس سرشو انداخت پایین و دور شد

تو همین حال ، خانوم مهربونی که با دختر فوق العاده مهربونترش شاهد این ماجرا بود دلش برای پسرک سوخت و از کیفش یه دویست تومنی درآورد و به فروشنده داد و یه بسته کنجد گرفت و داد به دختر خانوم و گفت بدو اینو بهش بده

دختر که به اندازه ی مادر دلش برای پسرک سوخته بود با عجله خودشو به او رسوند و با مهربونی بسته ی کنجدو به طرفش گرفت و ...

پسرک اما …
این بار به جای گرمایی که چند لحظه قبل تو سرش حس کرده بود  احساس کرد کلش داغ شده !!
- خانوم محترم من گدا نیستم
لازم نیست به من صدقه بدید ...

...
( اقتباس از وبلاگ زهره ( واژه ) با کمی تغییر )
...

 

3 -  پیرمرد ؛

لباساش نو نبود
موهاش سفید سفید بود
صورتش و پشت دستاش پر از چین و چروک بود
پشتش کمی خمیده شده بود
معلوم بود در طول مدت زیادی که تو این دنیا نفس کشیده بود سختیهای زیادی رو تحمل کرده
جای پاهای تموم قصه ها
نقش غربت تو تموم لحظه ها
مونده بود روی صورتش
غم و غصه های دوران زندگیش آنچنان اثری روی چهرش به جا گذاشته بود که حتی دختر جوون و شادابی که غصه ها و قصه های خاص خودشو داشت و از طعم رنجهای اون پیرمرد اثری تو  آرشیو کامش (!) یافت نمی شد می تونست احساس خستگیشو حس کنه

پیرمرد تو پیاده رو ایستاده بود و تو نظر اول حس می کردی که منتظر کسی یا چیزیه

دخترک مسیر نگاه پیرمردو با کنجکاوی دنبال کرد
درست نمی شد حدس زد که به چی نگاه می کنه
آخه نگاهش به دور دست بود
به جایی اون طرف خیابون
حتی می شد حس کرد که به جایی داره نگاه می کنه که دو سه تا خیابون اون طرف تره !!!
اما چشای دخترک , توان دیدن حتی یه خیابون اون طرفترو هم که نداشت !
پس مجبور بود تو پیاده روی خیابون دنبال چیزی بگرده که توجه پیرمردو به خودش جلب کرده بود.
یا حداکثر در بین مغازه های اون دستِ خیابون ...
مغازه ها ؟؟
صبر کن بینم !!
آره !!!!
خودشه
ساندویچی
با اون ...

آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
حتما پیرمرد بیچاره گرسنس
ته دلش یه دلشوره و لرزش عجیبی حس کرد و در نهایت صداقت و صفا در کیفشو باز کرد و سه چارتا سکه ی دوهزارتومنی (؟؟!!) از توش در آورد و به طرف پیرمرد رفت ...

پیرمرد با دیدن دخترک شاداب و نونواری که به طرفش رفته بود از حال زاری که داشت بیرون اومد
یاد جوونیاش افتاد
یاد اون دورانی که بر و رویی داشت
یاد ...

اما وقتی پول رو کف دست دختر دید که به طرفش دراز شده بود انگار که با پتک تو سرش کوبیده بودن

گرمای عجیب و آشنایی تو سرش حس کرد
گرمایی که به داغی گرایید
حس کرد رگای گردنش متورم و لباش سیاه و چشاش خون آلود داره می شه
در یک آن به درنده ای خطرناک بدل شد که نزدیک بود اون غزال ترسانو که با نهایت ادب بهش چشم دوخته بود با دندوناش تیکه پاره کنه
در کسری از ثانیه تموم زندگیش از جلوی چشاش رد شد
روزگاری که بچه ی کوچیکی بود و هیچ وقت نشد که حسرت اسباب بازیهایی رو که دیگران داشتن بکشه
زمانی که کودکی بود و از خرید خوراکی مورد علاقش ( کنجد بو داده ) به این دلیل گذشت که حس کرد فروشنده تحقیرش کرده
زمانی که نوجوانی بود و بند کفششو بلند می خرید تا بتونه دو دور , دور کفشش بچرخونه تا از لای درز بغلش آب کمتری به درون کفش نفوذ کنه ولی ...
دوران راهنمایی که معلمشون به عنوان نصیحت و با نیتی کاملا پاک سر کلاس گفته بود شماها یه مشت بچه کارگرید که باباهاتون به زور پول سیر کردن شیکمتونو در میارن پس سعی کنید درستونو خوب بخونید که زحمات اونا رو به هدر ندید و او تو دلش گفته بود بابای من که کارگر نیست !!! چرا آقا معلم همه رو تحقیر می کنه …
یاد دوران دبیرستان که ناظمشون سر صف گفته بود اونی موهاشو بلند می کنه که حداقل هفته ای سه بار به حموم می ره و موهاشو با شامپوهای خارجی می شوره ولی شما ها که مجبورید با صابونای کیلویی (؟؟!!) سرتونو بشورید و اونم ماهی یه بار , (!!!) حق ندارید موهاتونو بلندتر از نمره ی 4 بکنین و با خودش گفته بود من که هر روز حموم می رم و صابون کیلویی هم نمی زنم به موهام …

یاد دوران سربازی که تو پادگان هر کی پول بیشتری داشت می تونست دووم بیاره و بقیه باید می رفتن به جبهه های نبرد حق علیه باطل و تازه همونجا هم …

یاد جوونیاش که برای رسیدن به دختر مورد علاقش بزرگترین مانعی که سر راهش می دید بی پولیش بود و …

یاد دوران بعد از ازدواجش که تو خرج درمان کسی که براش عزیزترین موجود دنیا بود مونده بود و ...

یاد تموم تحقیر و توهینهایی که به واسطه ی بی پولی تحمل کرده بود و ...

و یادش اومد که
هیچ وقت به خاطر مال دنیا پیش کسی سر خم نکرده بود
و یادش اومد که
تو هیچ کدوم از این دورانها از کسی صدقه قبول نکرده بود
و یادش اومد که
هرگز به هیچ کس اجازه نداده بود وقتی که می رن بیرون پول غذا رو حساب کنه
ویادش اومد که
هنوزم که هنوزه دو نوع سیگار تو جیبش هست
یه نوع مرغوب برای وقتی که کسی ازش سیگار می خواد
و یه نوع دانشجویی (؟؟!!) برای مصرف خودش ...
و یادش اومد که
همیشه صورتش سرخ بوده
حتی با سیلی

و یادش اومد که ...

و خیلی چیزای دیگه هم یادش اومد که چون تو کسری از ثانیه از مقابل دیدگانش رژه رفته بودن نتونست خوب حسشون کنه

و حالا این دختره ی کم تجربه اومده و می خواد بهش صدقه بده ؟؟؟!!!

می دونست که محاله از کسی بزرگتر از او هم ، چنین توهینی رو تحمل کنه
و مطمئن بود که با اون دختر برخورد شدیدی می کنه
اما چطورشو نمی دونست
باید می ذاشت تجزیه و تحلیل ذهنش تموم بشه تا بعد ببینه که چه دستوری صادر می شه

چند صدم ثانیه مونده به اتمام ثانیه ی اول , تجزیه و تحلیل ناخودآگاه ذهنیش تموم و دستور اقدام صادر شد
اونم چه دستوری

!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی به خودش اومد و دید که دستشو مثل گداها برده جلو و دخترک داره پول خوردا رو می زیره کف دستش حس کرد که زمین و آسمونو هر چی توشونه کوبیدن تو سرش
اصلا باورش نمی شد که یه همچی کار سخیفی از او سر زده باشه

ولی این پایان ماجرا نبود
پیرمرد پولا رو بوسید و به پیشونیش چسبوند و …

گویی اون روز با تموم روزای عمرش فرق داشت
چون ناگهان لبش به سخن باز شد و ...

چه حرفایی که از دهانش بیرون نریخت :

ممنونم دخترم
خدا عوضت بده

الهی خیر از جوونیت ببینی
ایشالا یک در دنیا , هزار در آخرت خیر ببینی !!!
امیدوارم دست به خاکستر می زنی طلا بشه
...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه کم مونده بود که یه مشت محکم بکوبونه پای چش خودش !!!!!!!!!!
دلش می خواست زمین دهن باز کنه و اونو ببلعه
این چه حرکاتیه که امروز از او سرزده
اویی که یه عمر با غرور تموم زندگی کرده و دهها فرصت مناسبی رو که برای پولدار شدن بهش رو آورده بوده با بهانه های آرمانگرایانه ی خودش و با غرور و عزت نفس غرور برانگیزش رد کرده بوده چه طور ممکنه که به چنین خفتی تن داده باشه ؟؟؟!!!

اما یه نگاه به چشای دخترک باعث شد که تموم اون افکار ناراحت کننده از ذهنش پاک بشه
او به وضوح شادی و شعف ناشی از تجربه ی بزرگواری و احسانو ته چشای دخترک می دید
او حس می کرد دخترک با این کارش داره تو آسمونا سیر می کنه
از این که یه پیرمرد فقیرو سیر کرده
از این که تونسته برای یه بارم که شده به یه پیرمرد فقیر این فرصتو بده که تو یه ساندویچی کلاس بالا غذا بخوره
از این که ...
دخترکی که تا چند لحظه پیش دستاش به وضوح به لرزه در اومده بود الان صورتش مثل یه غنچه ی زیبا و پرطراوت شکفته و به گلی رویایی بدل شده بود
پیرمرد مطمئن بود که دخترک امشب راحتتر از تموم شبای عمرش می خوابه و بهترین خوابای عمرشو می بینه
به همین خاطر خودشم احساس آرامش کرد
حس کرد درسته که صدقه ای مادی رو از دخترک قبول کرده ولی صدقه ی معنوی ای که او به دخترک داده ارزشش بسیار بسیار بیشتر از کار دخترک بوده
این شد که دیگه نه تنها از خودش بدش نمیومد
بلکه احساس می کرد غرورش صد برابر شده
پس منتظر شد تا دخترک دور بشه و بعد به سمت صندوق صدقات رفت و پولا رو ریخت اون تو
...

اما یه چیزی براش خیلی عجیب بود
تو اون زمان کمتر از ثانیه ای که ذهنش به مرور خاطرات گذشته برای تصمیم گیری پرداخت چه اتفاقی افتاده بود که او چنین تصمیم غیر منتظره ای رو گرفت ؟؟
باید فکر می کرد
باید راز این ماجرا رو کشف می کرد
باید می فهمید چه طور برآیند احساساتش که به نفع ترد و نفی صدقه پیشروی می کرد یه هو 180 درجه تغییر جهت داد
چی بود بین اون همه خاطره که قدرتی بیش از تموم خاطرات تلخش داشت و پیرمردو به سمت قبول صدقه سوق داد؟؟
پیرمرد تموم اون بعد از ظهر و شبش و فردای اون روزو به تفکر در این باره گذروند
تموم زندگیشو مرور کرد
از لحظه ی نواخته شدن اولین سیلی به جایی غیر از صورتش که اولین گریه ی زندگی بخشو تو زندگیش سبب شد تا ...
تا ...
بله
الان دیگه رسیده بود به دوران نوپیریش
نوپیری ؟؟!!

4 - نو پیری ؛

مسیح واقعا نمی دونه مردهایی رو که از 35 سال بیشتر عمر دارن و هنوز به دوران پیری هم قدم نذاشتن باید چه بنامه
خیلیا به اونا می گن عاقله مرد
اما مسیح که خودش تو این سن و سال قرار داره و هیچ نشانی از عقل در وجودش نمی بینه نمی تونه از این اسم و عنوان مجعول استفاده کنه
اینه که این دسته از مردا رو که شباهت زیادی به بچه هایی دارن که از کودکی خارج شدن ولی هنوز به دوران جوانی نرسیدن و نوجوان نامیده می شن دوست داره نوپیرمرد خطاب کنه
پیرمردی که هنوز پیر نشده و دیگه جوون هم نیست

5 - نو پیرمرد :

پیرمرد قصه ی ما بالاخره به جوابش رسیده بود
آخه تو دوران نوپیریش هم یه همچین تجربه ای داشته که می خواسته لطف یه دختر جوونو که می خواسته به او از روی صدق و صفا کمکی بکنه قبول کنه
اما ...

...


و این خاطره ی تلخ آنچنان قدرتی تو ذهنش پیدا کرده بود که جمعش با خاطرات تلخ و سرشار از نفرت و تحقیری که تو زندگیش داشت به اون برآیند باشکوه رسیده بود
پیرمرد قصه ی ما حس کرد که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده
حالا دیگه می تونست نفسی به راحتی بیرون بده و دست و دل از دنیا و آنچه که درونشه بشوره

روز بعد وقتی او برای فرشته ها داستان زندگیشو تعریف می کرد ،
بهشون گفت که
بارها تموم پولای ته جیبشو به فقرا بخشیده و خودش پیاده به منزل رفته
بارها مجبور شده قرض کنه یا وام بگیره تا بتونه گره از کار دوستی وا کنه
حتی پولی رو که برای زیارت خونه ی خدا تهیه کرده بوده ؛ صرف ... کرده
ولی وقتی که خواستن به حسابش برسن بهش گفتن که تو تموم اون کارا رو برای ارضای غرور خودت کردی
پس سزاتو تو همون دنیا گرفتی
...
اما از این آخرین کاری که تو مدت زندگیش کرده بود
از این صدقه ای که قبول کرده بود
با غرور هر چه تمومتر سخن می گفت ...
و می گفت که همون کار به دادش رسیده ...


...

...


۶ - صدقه ی روحی ؛


اگر تعریفی رو که مسیح از صدقه تو ذهنش داره معنای واقعی این واژه بدونیم اون وقت شاید بشه گفت که امروز مردم ما بیش از صدقه ی مادی نیاز به صدقه ی روحی و معنوی دارن


۷ - صدقه سری ؛

جدا چه عاملی باعث می شه که اغلب قریب به اتفاق ما ایرونیا قبول صدقه رو زشت بدونیم؟

البته اینو توضیح بدم که مسیح خدای نکرده قصد نداره که روحیه ی صدقه پذیری رو رواج بده

اما خوب

این نوشته هم یه پستیه که توش مسیح اون چه تو ذهنش می گذره رو خیلی عادی می نویسه تا دوستای عزیزش بیان و غلطاشو بگیرن
مثل پستا و غلطای دیگه
...

تو فرهنگ کلامی ما یه ترکیب وجود داره که به این صورته :

« صدقه سری »

این صدقه سری از اون ترکیبای فرعی ولی اساسی و پر قدرته که خود واژه ی صدقه رو به زیر سلطه کشونده

معمولا پولی که دور سر خودمون یا بچمون می چرخونیم تا درد و بلاهارو از تو وجودمون بکشونه تو خودش و منتقل کنه به دیگری یا نابودش کنه بهش می گیم صدقه سری یا همون بلاگردون

این تعبیر اون قدر تو ذهن ما قوت پیدا کرده که صدقه رو هم همون بلا گردون می دونیم

و اما دلیلش ؟؟؟؟

 

۸ - صدقه هفتاد نوع بدی و بلا رو دور می کنه ؛


بزرگان ما دادن صدقه رو یه ارزش می دونستن

به همین خاطر برای این کار باارزش یه سری جوایزی رو متصور بودن که به منظور گسترش این سنت حسنه اون اثرات نیک رو به عنوان سائقی برای ارتکاب چنین عملی معرفی می کردن

کم کم اون جوایز که نقشی تکمیلی و فرعی د اشتن به متن اومدن و جانشین فعل اصلی شدن

تا جایی که امروزه ما صدقه رو به عنوان وسیله ای برای دفع بدی و بلا می شناسیم ...

...

و به همین خاطره که روحیه ی سرشار از غرور و سربلندی ایرونی ما با پذیرش چنین خفتی سازگار نیست و نه تنها تا مجبور نباشیم قبولش نمی کنیم بلکه حتی بعضیامون در حالتی که بهش نیاز کاملی داریم طرد و نفیش می کنیم

این حالت نه تنها برای صدقات مادی وجود داره بلکه حتی برای انواع دیگه ی صدقه هم وجود داره

مثلا خیلی به این جمله ها برخورد کردیم که :

من دوست ندارم کسی بهم ترحم کنه و  دلش برام بسوزه

تقریبا می شه گفت که همه ی ما مشابه این جملاتو یا زدیم تو زندگیمون یا شنیدیم یا خوندیم و با انسانهایی برخورد کردیم که تو شرایطی که واقعا به یه همراز همدل نیاز دارن که سنگ صبورشون باشه و باری از روی دلشون برداره هر کسی رو از نزدیک شدن به حریم عاطفیشون منع کردن
...

یا حتی در امور سیاسی
در امور سیاسی هم مردم ما نشون دادن و ثابت کردن که به صدقات سیاسی به هیچ وجه اقبالی نشون نمی دن

نمونش همین انتخابات اخیر …

۹ - جوجه اردک زشت :

تو انتخابات نهم ریاست جمهوری اسلامی , اونایی که به مردم از  بلندای برج عاج نگاه می کردن و تموم چیزایی رو که حداقل حق مسلم مردمه به عنوان صدقه سری و با منت فراوون قولشو به اونا می دادن تو این انتخابات شکست خوردن
و نهایتا یه جوجه اردک زشت ( که مسیح آرزو داره عاقبت مثل افسانه ها به قویی زیبا بدل بشه ) این میون پیروز انتخابات شد

مسیح با این که اصلا فکر رای دادن به این فرد به خصوص رو به ذهنشم راه نداده فکر می کنه اگر چه مسلما رییس جمهور آینده ی ایران بهترین کسی نیست که می تونست انتخاب بشه

ولی در بین اون افرادی که صلاحیتشون تایید شد بهترین گزینه بوده
 
...

امیدوارم آقای احمدی نژاد تو 4 سال مهلتی که بهش داده شده اون قدر خوب و عاقلانه عمل کنه که مردم تو انتخابات بعدی با جون و دل و از صمیم قلب بهش رای مجددی بدن

( نه آرزو برجوانان و نوپیران عیبه و نه فرض محال محاله و نه چنین چیزی محاله و نه آرزوی خوشبختی برای هموطنان بده و نه … )

...
...

۱۰ - فرمان :

حالا یه منظر دیگه ؛

کسی رو دیدید تا حالا که بگه نهضت مشروطه خواهی تو ایران یه حرکت واپسگرا و باعث بدبختی روز افزون ملت ایران بوده ؟؟؟

اگه یه همچی کسی هست خیلی دوست دارم دلایلشو بشنوم یا بخونم …

تو نهضت مشروطه خواهی چیزی که برای مسیح از همه چیز جالبتر به نظر میاد فرمان مشروطیت و عدل مظفره

یه ملت قیام می کنن بر ضد بیداد و خودکامگی
عده ایشون کشته و مجروح و بی خانمان می شن تا حاکم دیکتاتورو ناچار به تسلیم در برابر خواست خودشون بکنن
بعد اون حاکم خودکامه وقتی می بینه که در برابر خواست ملت چاره ای جز تسلیم نداره چی کار می کنه ؟

یه « فرمان » صادر می کنه
فرمان رو فرمانروایان مقتدر صادر می کنن
فرمان صادر کردن نشونه ی اقتدار یه حاکمه
تو فرمان از ادبیاتی استفاده می شه که معمولا به مذاق فرمانبران خوش نمیاد
کسی که فرمان صادر می کنه خودشو برتر از فرمانبران می بینه که به خودش اجازه ی چنین کاری می ده
حتی اگه قرار باشه با فرمان چیزی رو به کسی بدن ؛ ادبیات فرمان ادبیات کسیه که می خواد به دیگران چیزی رو به عنوان  صدقه سری بده
حتی اگه اون چیز حق مسلم اونا باشه

اما نتیجه ی این فرمان (!!!) چی می تونست باشه ؟

آیا بهتر بود که مردم ایران به خاطر ادبیات استکباری حاکم بر لغت فرمان ( حالا کاری به متن فرمان ندارم ) از این پیروزی دلسرد بشن و این صدقه ای رو که به عنوان بلا گردون حکومت بهشون داده شده بود طرد و نفی کنن ؟

مسیح احتمال می ده که تو اون روزا یه موجود عادی ته دلش خطاب به فرمانروای مقتدر گفته :

تو بدم ؛

بمیر و بدم ...


سوم : خداحافظی ؛


تصمیم داشتم تو این پستم کرکره رو بکشم پایین

و تا مدتی برنگردم

ولی یه عامل اساسی باعث شد نظرم تغییر کنه

عاملی قوی و انرژی بخش

نامش خیلی ساده و عادیه :

سهیک

...


چهارم : سهیک ؛

دوست جدید و عزیزی به نام سهیک باعث شد که نتونم به این سادگی این فضای مجازی رو ترک کنم و هرچند که علی رغم میل باطنیم به دو دلیل نمی تونم تو این پستم اون چه که تو ذهنمه بنویسم ( اولیش این که اون قدر برای این هموطن عزیز ارزش قائلم که دوست زمانی براش بنویسم که تمرکز مناسبی داشته باشم و دومیشم اینه که الان اصلا تمرکز مطلوبی ندارم ) اما قول می دم تو یکی از پستای بعدیم کمی در باره پست قبلیم و ایرونی سربلندی به نام سهیک عزیز بنویسم ...

الان دوست دارم فقط چند کلمه ای بنویسم در باره ی هوس :


هوس ؟؟!!

جز هوس نیست و نبود
زندگی ، گر تو به آن بنگری از
منظر چشم مسیح

هوسی بهر کمال
هوسی بهر وصال
هوسی بهر طلوع خورشید
هوسی بهر رجا و امید

هوس پاکِ شکوفائی برگ
هوس رویش گل
زیر باران و تگرگ

هوس عادیه بودن در باد
سربلند و نخمیده قد و شاد !!!

هوس عادیه پرواز بلند
هوس عشق و امید و لبخند

هوس خاک بُدن خاک شدن
ز ره عشق و وفا پاک شدن

هوس عاشقی و بیماری
و ز خواب ِ خوش عقل ، بیداری

هوس بدنامی هوس بیزاری
هوس دلداری هوس بی عاری

هوس یاد خدایی زیبا
هوس باد هوی و دنیا

هوس قهوه ایه خوردن یه شوکو لات
هوس شیرجه ی شاد قلم
تو سیاهیه قشنگ یه دوات

هوس گند زدن
به گلایی که میون صحرا
سرخی و شادابی
می کنند ارزانی
به کویر برهوت دل بی چاره ی ما

هوس تک بودن
عاری از شک بودن

هوس یک بودن
هوس یک بودن

...

هوس یک بودن

...
..
.

 

پنجم :

 

الان دیگه نا ندارم و باید برم کمی استراحت کنم

 

سربلند بمونید و ایرونی


و

دعا کنین که مسیح هم سربلند بشه

 

 


پنجشنبه 9 تیر ماه سال 1384
یکی به آخر



سلام


...


فعلا خداحافظ

...

مسیح می خواد خیلی عادی یه مدت کرکره رو بکشه پایین

حس می کنه که باید یه مدت خیلی عادی به عملکردش فکر کنه

می خواد یه مدت به این جملات طلایی که معلم بزرگی به نام شباهنگ عزیز تو وبلاگ خودش نوشته فکر کنه :

 
               !!! دریغا

                که میخواستیم جهان را مهربان کنیم
                 خود نتوانستیم مهربان باشیم



می خواد یه کم فرصت تازه کردن نفس پیدا کنه

همیشه گفته که گاهی لازمه ماشینمونو کنار جاده پارک کنیم و از مسابقه سرعت جنون آمیزی  که توش گرفتار شدیم خارج بشیم و آرامش پیدا کنیم و برگردیم

حالا می خواد خودش به این گفته عمل کنه

البته همیشه هم به دوستایی که اعلامیه ی تعطیلی وبلاگشونو منتشر کردن گفته که راه برگشتو نبندن

پس خودشم چنین کاری نمی کنه

من بر می گردم

حتی اگه نباشم !!!

البته این آخرین پستم نیست

قبل از پایین کشیدن کرکره یه پست دیگه هم می نویسم

شاید فردا یا شاید شنبه ...

...


...


اصلا فکرشم نمی کردم که نوشتن وبلاگ به راهی منتهی بشه که توش دلی رو بشکنم

...


...


سربلند بمونیم و ایرونی


پی نوشت : با توجه به این که میل باکسم پر شده از ای میلای دوستای عزیزی که می گن نرو بدبخت می شی !!! خودتو تو این ورطه ننداز و ... فعلا کرکره ی این وبلاگ بالا می مونه
لطفا از فرستادن ای میلای تکراری پرهیز فرمایید !!!

ضمنا این نو نواری و براقی که تو رنگ وبلاگ عادی ایجاد شده کار خواهرم پریدخت خوش سلیقه و عزیزه


چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1384
زن ایرونی 14 ( همبستگی ملی )

 


سلام

 

امروز نمی خوام اول دوم سوم کنم
امروز نمی خوام پخش و پلا بنویسم
امروز نمی خوام پراکنده صحبت کنم
امروز نمی خوام از موضوعات متنوع بنویسم
امروز نمی خوام از وسوسه و عشق بنویسم
امروز نمی خوام از سیاست کثیف بنویسم
امروز نمی خوام از زن ایرونی بنویسم !!!
امروز نمی خوام از همبستگی ملی بنویسم !!!!!
امروز نمی خوام از مسیح بنویسم
امروز نمی خوام از هندونه بنویسم
امروز نمی خوام از تکلیف بنویسم
امروز نمی خوام از دین بنویسم
امروز نمی خوام از ایران بنویسم
امروز نمی خوام از تفسیر و تاویل بنویسم
امروز نمی خوام از سعید و سعیدها بنویسم
امروز نمی خوام از گفتمان و قرمه سبزی و چایی بنویسم
امروز نمی خوام از هنر بنویسم
امروز نمی خوام از افسانه بنویسم
امروز نمی خوام از اسطوره بنویسم
امروز نمی خوام از انتخابات بنویسم
امروز نمی خوام مثل هر روز بنویسم
آخه هر روز عـــــــــــادی می نوشتم
اما امروز می خوام عادی تر از عادی بنویسم

امروز می خوام از کسی و چیزی بنویسم که همه ی اون چیزایی که در بالا ردیف کردم و قبلا در موردشون بارها و بارها تو این وبلاگ نوشتم بهش مربوط می شن و نه می شه گفت که اونا اینن و نه این که این اوناس !!!!

نمی دونم چند نفر از کسانی که این متنو می خونن در خارج از ایران زمین عزیز ساکنن
نمی دونم چند نفر از کسانی که این متنو می خونن قبلا مدتی رو در خارج از ایران زمین ساکن بودن
نمی دونم چند نفر از کسانی که این متنو می خونن آرزو دارن که برن و خارج از این میهن سربلند با سربلندی زندگی کنن و ساکن بشن
نمی دونم چند نفر از کسانی که این متنو می خونن حال و روز کسانی رو که تو این آب و خاک رشد کردن و بالیدن و بعد به هر دلیل مجبور شدن برای مدتی از ایران برن و یه گوشه ی دیگه ای از این دنیا ساکن بشن می فهمن

مسیح خودش چنین تجربه هایی نداشته
تا حالا تو این نزدیک به چهار دهه ای که از عمرش می گذره فقط و فقط دو بار پاشو از روی بدن گربه ی ملوس ایرونی برداشته و هر دوبارم برای مدت کوتاهی به زیارت کربلا رفته
پس نمی شه ازش انتظار داشت که بتونه حال و روز کسی رو که به وطنش عشق می ورزه ولی به هر دلیل برای مدت قابل توجهی امکان بازگشت نداره درک کنه
ساده ترین و عادی ترین دلیلی که برای این ممنوعیت و محدودیت وجود داره می تونه ادامه ی تحصیل باشه
ایرونیای زیادی هستن که در غربت مشغول ادامه ی تحصیلن  و خودشون و خونواده ی نازنینشون امکان رفت و آمد مرتب به ایرانو ندارن

اما مثل هر ایرونی عادی دیگه ای مسیحم می تونه این شرایطو تو ذهن خودش شبیه سازی کنه
مثلا اگه یادش بیاد اون ده روزی رو که تو آذربایجان عزیز و سبز و خرم با هموطنای خونگرمی که زبونشونو نمی فهمید گذرونده و احساس غربتی رو که شبا وقتی همه می خوابیدن به سراغش میومده تو ذهنش مرور کنه شاید بتونه یه گوشه از رنجی رو که این عزیزان تحمل می کنن درک کنه

یادمه حدودا دوسال پیش تو یکی از پستام در مورد یه ایرونی نازنین که ساکن کانادا بود نوشتم و از دلتنگیهاش گفتم و گفتم که پاک کردن غبار دلتنگی از دل یه همچین انسانی از هیچ فریضه ی دینی و ملی و انسانی کم ارزش تر و کم اهمیت تر نیست
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

یادمه یه روزی تو یکی از پستام از انسانهای عادی نوشتم و این که زیاد بودن اونا دلیل کم ارزش بودنشون نیست
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

یادمه یه روزی تو یکی از پستام از سفر کربلای خودم نوشتم و این که اونجا برای همه ی دوستام دعا کردم و کاری به اعتقادات و باورها و روش زندگیشون نداشتم و گفتم که این دوستام بعضیاشون حتی امام حسینو قبول ندارن و بعضیاشون اصلا اسلامو قبول ندارن و بعضیاشون اصلا خدا رو قبول ندارن و ... ولی من به یادشون بودم و اون طور که خودم می پسندیدم براشون آرزوهای خوب خوب کردم
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

یادمه یه روزی تو یکی از پستام از این که می خوام برم سفر نوشتم و از همه ی دوستام تقاضا کردم که چه خدا رو قبول دارن و چه ندارن برام دعا کنن و توضیح دادم که از نظر مسیح دعا همون آرزوی قلبی ایه که با خلوص نیت و از ته دل برای موفقیت و سلامت عزیزانمون می کنیم و مهم نیست که حتما خدا رو قبول داشته باشیم و او رو مورد خطاب قرار بدیم و از او درخواست کنیم بلکه فقط همین که از ته دل بخواهیم و احساس نیاز کنیم که دوستمون و عزیزمون سالم بمونه کافیه که اون وجود و اراده ای که به جهان استیلا داره و برطرف کردن نیازهای ما رو به خودش واجب می دونه از روی عشق و احسان آرزوهای ما رو برآورده کنه و اگه حتی کسی که خدا رو قبول نداره آرزویی این چنینی در حق من یا هر کس دیگه ای بکنه در واقع محکمترین و بهترین ارتباطو با اون اراده برقرار کرده و حتما آرزوش مقبول می شه
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

یادمه یه روزی تو یکی از پستام از جوونی نوشتم که به مقدساتم توهین کرده بود و گفتم کاش او به جای توهین و فحش و ناسزا چند تا دلیل محکم و قابل پذیرش ارائه می داد که منم بتونم در مورد نوع تفکرش فکر کنم و اگه نکته ی قابل توجهی توشون بود بهشون توجه کنم !!!
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )


یادمه یه روزی تو یکی از پستام از جوونی نوشتم که عقایدمو زیر سوال برده بود  و گفتم او یکی از بی گناهترین و شجاعترین فرزندان این آب و خاکه که اون چیزایی رو که من زیبا می بینم طور دیگه ای شناخته و اگه متولیان حراست از ارزشها (!!) به جای دخالت تو زندگی خصوصی مردم به دنبال کار و وظیفه ی اصلی خودشون می رفتن و پاسخهای منطقی برای شبهاتی که تو ذهن اوست پیدا می کردن و او رو قانع می کردن و به یقین می رسوندن که داره اشتباه می کنه و باز هم او لجبازی می کرد و زیر بار نمی رفت اون وقت بود که می تونستن ادعا کنن او انسان درستکرداری نیست
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

یادمه همیشه برای همه خوبی و خیر و سلامت و صلاح خواستم و آرامش و صلح

یادمه همیشه همه رو با این زبون الکنم به تحمل و صبر و بردباری و تعادل سفارش کردم و از تموم کسانی که مخاطبم بودن خواستم که نخوان همه مثل خودشون باشن و اگه می خوان همه مثل خودشون فکر کنن اول باید حرفی رو پیدا کنن که همه بپذیرنش و بعد باید زبونی رو پیدا کنن که همه بفهمنش و بعد باید قدرت بیانی رو پیدا کنن که همه چیزو بتونن درست انتقال بدن

اصلا این تفکر بر پایه ی چه منطق و استدلالی بنا شده که هر کی مثل من فکر نمی کنه و هر کی احساساتش با من فرق داره  و هر کی علایقش به کام من خوش نمیاد نباید باشه یا حداقل نباید جلوی چشم من آفتابی بشه یا این که نباید صدایی ازش در بیاد !!!

مگه این من کیه ؟؟؟

من به چه حقی برای دیگران تصمیم می گیرم ؟
من به چه حقی در مورد دیگران تصمیم می گیرم ؟

نمی دونم چند نفر از کسانی که این پستو می خونن شباهنگو می شناسن

شباهنگ یه زن ایرونی پاک و سرافراز و مهربون و خوش فکر و پراستعداد و پراحساس و صمیمی و تحصیل کرده و یه معلم بزرگه که به دلیل ادامه ی تحصیل همسر عزیزش که از تموم دنیا براش با ارزش تره مجبوره مدتی رو در خارج از ایران سر کنه

او با این فداکاری از خانواده و دوستان و آشنایان و تموم علایقی که تو ایران داشته و داره دور افتاده و غم دوری از وطنو تنها و تنها با قدرت عشق پاک و مقدسی که به همسرش داره تحمل می کنه

شباهنگ اما با تموم خوبیهایی که شمردم یه عیب بزرگ هم داره

عیب بزرگ شباهنگ اینه که یه مسلمونه !!!
یه زن ایرونی مسلمون معتقد و مومن که تو دیار غربتم دست از اعتقاداتش بر نداشته
او هم مثل همه ی مردم عادی ایرونی زندگی می کنه و با سیاست و سیاستبازی میونه ای نداره
اهل ریا و تظاهرم نیست
جانمازم آب نمی کشه
تو پستاشم از عشق می نویسه و از ایران و از انسانیت و از حدیث دلش
ولی ته دلش یه عشق و علاقه ی عمیق نسبت به دین و مذهبش و تموم مظاهری که به اصل دینش مربوط می شن احساس می کنه

واقعا این گناه بزرگیه ؟؟!!!؟؟؟

این گناه اون قدر بزرگه که یه ایرونی دیگه به جای تسلای دل او و همزبونی و همدلی با او بره و تو وبلاگی که برای نوشتن حدیث دلش درست کرده براش شرایطی رو ایجاد کنه که انزجار از برخوردهایی این چنینی اونو از تنها دلخوشی و مجرایی که می تونه از اون طریق با ایرونیای خونگرم و هموطنش ارتباط داشته باشه دلزده و محروم کنه ؟

واقعا که ما ایرونیا ملت نمونه ای هستیم

اون قدر نمونه ایم که گاهی مسیح از ایرونی بودن خودش شرمنده می شه

واقعا اون جامعه ی آرمانی که در پی ایجادش هستیم اینه که یه زن ایرونی نتونه آزادانه تو وبلاگ شخصی خودش یه نقل قول از امام علی بنویسه یا تو قسمت کامنتینگ وبلاگای دیگه آزادانه برای مناسبتهای مذهبی پیام تبریک یا تسلیت بذاره ؟

درسته که الان خیمه شب بازیهای سیاسی بحث روزه و این طور ادعا و القا می شه که آینده ی من و تو و ایران و ایرانی بستگی به نتیجه ی انتخابات داره ؛
ولی مسیح می گه آینده ی من و تو و ما و ایران و ایرانی بیشتر از هر چیزی بستگی داره به نوع تعامل ما با همدیگه
و بستگی داره به این که شباهنگ و شباهنگها به عنوان ایرانیانی آزاد و با اختیار حداقل در انتخاب راه و روش و نوع تفکرشون آزاد باشن
و بستگی به این داره که هر کی این متنو می خونه و مسیح و حرفاشو باور می کنه یه سر به وبلاگ حدیث دل بزنه و به زبون خودش سعی کنه به دنیا و استکبار جهانی (!!؟؟) ثابت کنه که ما قبل از این که هر بینش و تفکری داشته باشیم ایرانی هستیم و قبل از ایرانی بودن انسانیم و هر انسانی که دلش گرفته باشه برامون مهمه و با ارزش ؛ و با شادیهای هم شاد می شیم و با غصه های هم غمگین

این یکی از بزرگترین گامها در راه انقلابیه که تو یکی از پستام در موردش نوشته بودم

امیدوارم اون ایرونی عزیز و نازنینی که دل هموطنی مثل شباهنگو تا این حد به درد آورده هم بره و اولین پیامو برای دلجویی از او و برای اثبات سربلندی ایران و ایرانی براش تو وبلاگ حدیث دل بنویسه

...


سربلند بمونیم و ایرونی