عـــــــــــا دی

آذر 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 321145

Powered by BlogSky.com


جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 15 تیر ماه سال 1384
صدقه ، تحقیر و ترفیع


 

سلام




قبل از اول : مادرم ؛


از مادرم چه بگویم

...

فاطمه

                     فاطمه
   
                                             است


...

تا حالا جرات نکردم از او بنویسم

و از احساسی که نسبت به او دارم

این بار می خوام چند جمله ی کوتاه بنویسم به این امید که مستحق حکم ارتداد شناخته نشم !!!! :


تسلیت نمی گم به خاطر شهادتش
چون رفتن اگر با شهادت باشه عین خوشبختی و رستگاریه و نیازی به تسلیت نداره

تسلیت نمی گم به خاطر مظلومیتش و درشتیهایی که باهاش شد و ستمهایی که بهش روا شد
چون او به خدایی باور داشت که اگه می خواست جلوی تموم این مصائبو می گرفت

تسلیت نمی گم به خاطر فقدانش
چون او هم انسانی بود که مانند سایر انسانها همون طور که یه روز اومده بود بالاخره یه روز باید می رفت

تسلیت نمی گم به خاطر غریبی و ناشناس موندنش
چون که از سرشناسترین انسانهای طول تاریخه

...

تسلیت می گم به این خاطر که من و تو او را نشناختیم و نمی شناسیم و نخواهیم شناخت ...

         

...


اول : سخن آشنا ؛


اینا رو پرستو برام نوشته :

وسعت زندگی را کلام ما نمی کاهد
اوج عشق را احساس ما نمی داند
پاکی را قهرمانان نمی پایند
زیبایی را مه رویان نمی کاهند
اقاقیها را بلبلان نمی بینند
اشکها را صورتها نمی فهمند
و تعهدها را
آه تعهد هارا...
من و تو می دانیم
من و تو می فهمیم
من و تو می بینیم ... می پاییم ... می فهمیم
پس بران رسم توان تازیدن
که تو و من و تمنای حضور دیدار
اندک? میماند در پس مبهم روزان دگر
سع? دران کن که نپوسد ماندن
دل بران کن که نباشی آرام...!

???????????????????????????????????????????????????????????????????

میدونی مسیح ذوق شعری اینجا بدرد آدم میخوره .. همینطوری واسه خودم سرودم و اومدم پایین .. نمیدونم چی از آب دراومد .. اما هرچی هست از دلم اومد و اینه که مهمه!

...

از سکوتت بنویس ... از چیزایی که توش پیدا میکنی .. از...!

...

..

.

اگرم میخوای کنار جاده پارک کنی ... زیادی نمون که شب بشه و راه رو گم کنی ...


خداوکیلی شما اگه جای مسیح بودین و یه دوست براتون تو کامنتش یه همچی چیزی رو می نوشت می تونستین خودتونو راضی به رفتن و ننوشتن و نموندن کنین ؟؟!!


ازش بی اندازه ممنونم

با این چیزایی که برام نوشت نمی تونم ننویسم
پس مسیحم مثل پرنسس سرزمین یاسها سعی می کنه که همین طوری واسه خودش بنویسه و بره پایین ...

می دونه که نمی دونه چی از آب در میاد
اما می دونه که هر چی بنویسه از دلش براومده
یه دل عادی و کم آلایش ...

امیدوارم چیزایی که می نویسم اون قدر که الان داره دل و روح خودمو می گزه ، گزندگی نداشته باشه واسه بقیه ...

 

دوم صدقه ؛

 

1 - صداقت :


تا حالا به مفهوم صدقه فکر کردین ؟
کسی می دونه ما ایرونیا چرا این قدر از صدقه گرفتن بدمون میاد ؟؟!!!

می گن صدقه از صدق میاد ( گناهش گردن اونایی که می گن )
همون طور که صداقت از صدق میاد

خوب ؛

اگه این طور باشه که صدقه نباید چیز بدی باشه
یعنی صدقه می تونه کمکی باشه که یه نفر از روی صداقت به دیگری می کنه

ما ایرونیا عادت داریم مفاهیم رو جفت جفت بیان کنیم
مثلا می گیم عشق و وفا یا سبز و خرم یا ... یا صداقت و صفا

اگه صدقه پسر خاله ی صداقت باشه , پس عملیه که صفا و پاکی روح صدقه دهنده رو  می رسونه

اینه که ما با صدقه دادن هیچ مشکلی نداریم که هیچ ؛ بلکه یکی از لذتبخش ترین اعمال برامون صدقه دادنه و گاهی تو این موضوع از هم سبقت هم می گیریم

اما گرفتنش چی ؟

واقعا موقعی که کسی می خواد بهمون صدقه بده می تونه اعلام کنه که فلان کمکو به عنوان صدقه و از روی صداقت و صفا در حقمون انجام داده ؟؟
معمولا نه
همین که اسم صدقه بیاد روی یه کمک , خونمون به جوش میاد سرمون داغ می شه و ممکنه که رگای گردنمون ورم کنه و...

آخه ما ایرونی هستیم
آخه ما مغروریم
آخه ما عزت نفس داریم
آخه ما ...

...


2 - کودک ؛

رو به روی بساط همه چی فروشی (؟!) ایستاده بود و سعی می کرد از بین اون همه خوراکیهای خوشمزه و پر جاذبه یه چیزی انتخاب کنه ...

دلش بیشتر  ِ اون خوردنیهای مقوی رو طلب می کرد
هم لواشک می خواست ، هم شادونه ، هم پفک ، هم آلبالو خشکه ، هم قره قروت ، هم بادُم زمینی ، هم تخمه کدو ، هم ... ولی باید یکیشونو انتخاب می کرد ... آخه پولش کم بود ...

بالاخره دست کرد تو جیبش و یه صدتومنی درآورد و به طرف فروشنده گرفت و گفت :
- آقا یه بسته کنجد بو داده بدید
ـ برو پسر جان اینجا رو شلوغ نکن بذار به کاسبیمون برسیم ...

چشای پسرک گرد شد

- من کنجد می خوام ... مگه فروشی نیست ؟
- فروشی که هست ... ولی با صدتومن نمی شه ... بسته ای 200 تومنه ... برو بابا جان ... برو خدا روزیتو یه جای دیگه حواله کنه ...

پسرک تو سرش گرمای عجیبی حس کرد
با خودش گفت عجب مرد بی ادبیه
مگه من ازش صدقه خواستم که می گه خدا روزیتو ...
با این که تو جیبش بازم پول بود ولی دیگه حس می کرد که علاقه و اشتیاقی به خریدن و خوردن اون خوراکیا نداره
پس سرشو انداخت پایین و دور شد

تو همین حال ، خانوم مهربونی که با دختر فوق العاده مهربونترش شاهد این ماجرا بود دلش برای پسرک سوخت و از کیفش یه دویست تومنی درآورد و به فروشنده داد و یه بسته کنجد گرفت و داد به دختر خانوم و گفت بدو اینو بهش بده

دختر که به اندازه ی مادر دلش برای پسرک سوخته بود با عجله خودشو به او رسوند و با مهربونی بسته ی کنجدو به طرفش گرفت و ...

پسرک اما …
این بار به جای گرمایی که چند لحظه قبل تو سرش حس کرده بود  احساس کرد کلش داغ شده !!
- خانوم محترم من گدا نیستم
لازم نیست به من صدقه بدید ...

...
( اقتباس از وبلاگ زهره ( واژه ) با کمی تغییر )
...

 

3 -  پیرمرد ؛

لباساش نو نبود
موهاش سفید سفید بود
صورتش و پشت دستاش پر از چین و چروک بود
پشتش کمی خمیده شده بود
معلوم بود در طول مدت زیادی که تو این دنیا نفس کشیده بود سختیهای زیادی رو تحمل کرده
جای پاهای تموم قصه ها
نقش غربت تو تموم لحظه ها
مونده بود روی صورتش
غم و غصه های دوران زندگیش آنچنان اثری روی چهرش به جا گذاشته بود که حتی دختر جوون و شادابی که غصه ها و قصه های خاص خودشو داشت و از طعم رنجهای اون پیرمرد اثری تو  آرشیو کامش (!) یافت نمی شد می تونست احساس خستگیشو حس کنه

پیرمرد تو پیاده رو ایستاده بود و تو نظر اول حس می کردی که منتظر کسی یا چیزیه

دخترک مسیر نگاه پیرمردو با کنجکاوی دنبال کرد
درست نمی شد حدس زد که به چی نگاه می کنه
آخه نگاهش به دور دست بود
به جایی اون طرف خیابون
حتی می شد حس کرد که به جایی داره نگاه می کنه که دو سه تا خیابون اون طرف تره !!!
اما چشای دخترک , توان دیدن حتی یه خیابون اون طرفترو هم که نداشت !
پس مجبور بود تو پیاده روی خیابون دنبال چیزی بگرده که توجه پیرمردو به خودش جلب کرده بود.
یا حداکثر در بین مغازه های اون دستِ خیابون ...
مغازه ها ؟؟
صبر کن بینم !!
آره !!!!
خودشه
ساندویچی
با اون ...

آخــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
حتما پیرمرد بیچاره گرسنس
ته دلش یه دلشوره و لرزش عجیبی حس کرد و در نهایت صداقت و صفا در کیفشو باز کرد و سه چارتا سکه ی دوهزارتومنی (؟؟!!) از توش در آورد و به طرف پیرمرد رفت ...

پیرمرد با دیدن دخترک شاداب و نونواری که به طرفش رفته بود از حال زاری که داشت بیرون اومد
یاد جوونیاش افتاد
یاد اون دورانی که بر و رویی داشت
یاد ...

اما وقتی پول رو کف دست دختر دید که به طرفش دراز شده بود انگار که با پتک تو سرش کوبیده بودن

گرمای عجیب و آشنایی تو سرش حس کرد
گرمایی که به داغی گرایید
حس کرد رگای گردنش متورم و لباش سیاه و چشاش خون آلود داره می شه
در یک آن به درنده ای خطرناک بدل شد که نزدیک بود اون غزال ترسانو که با نهایت ادب بهش چشم دوخته بود با دندوناش تیکه پاره کنه
در کسری از ثانیه تموم زندگیش از جلوی چشاش رد شد
روزگاری که بچه ی کوچیکی بود و هیچ وقت نشد که حسرت اسباب بازیهایی رو که دیگران داشتن بکشه
زمانی که کودکی بود و از خرید خوراکی مورد علاقش ( کنجد بو داده ) به این دلیل گذشت که حس کرد فروشنده تحقیرش کرده
زمانی که نوجوانی بود و بند کفششو بلند می خرید تا بتونه دو دور , دور کفشش بچرخونه تا از لای درز بغلش آب کمتری به درون کفش نفوذ کنه ولی ...
دوران راهنمایی که معلمشون به عنوان نصیحت و با نیتی کاملا پاک سر کلاس گفته بود شماها یه مشت بچه کارگرید که باباهاتون به زور پول سیر کردن شیکمتونو در میارن پس سعی کنید درستونو خوب بخونید که زحمات اونا رو به هدر ندید و او تو دلش گفته بود بابای من که کارگر نیست !!! چرا آقا معلم همه رو تحقیر می کنه …
یاد دوران دبیرستان که ناظمشون سر صف گفته بود اونی موهاشو بلند می کنه که حداقل هفته ای سه بار به حموم می ره و موهاشو با شامپوهای خارجی می شوره ولی شما ها که مجبورید با صابونای کیلویی (؟؟!!) سرتونو بشورید و اونم ماهی یه بار , (!!!) حق ندارید موهاتونو بلندتر از نمره ی 4 بکنین و با خودش گفته بود من که هر روز حموم می رم و صابون کیلویی هم نمی زنم به موهام …

یاد دوران سربازی که تو پادگان هر کی پول بیشتری داشت می تونست دووم بیاره و بقیه باید می رفتن به جبهه های نبرد حق علیه باطل و تازه همونجا هم …

یاد جوونیاش که برای رسیدن به دختر مورد علاقش بزرگترین مانعی که سر راهش می دید بی پولیش بود و …

یاد دوران بعد از ازدواجش که تو خرج درمان کسی که براش عزیزترین موجود دنیا بود مونده بود و ...

یاد تموم تحقیر و توهینهایی که به واسطه ی بی پولی تحمل کرده بود و ...

و یادش اومد که
هیچ وقت به خاطر مال دنیا پیش کسی سر خم نکرده بود
و یادش اومد که
تو هیچ کدوم از این دورانها از کسی صدقه قبول نکرده بود
و یادش اومد که
هرگز به هیچ کس اجازه نداده بود وقتی که می رن بیرون پول غذا رو حساب کنه
ویادش اومد که
هنوزم که هنوزه دو نوع سیگار تو جیبش هست
یه نوع مرغوب برای وقتی که کسی ازش سیگار می خواد
و یه نوع دانشجویی (؟؟!!) برای مصرف خودش ...
و یادش اومد که
همیشه صورتش سرخ بوده
حتی با سیلی

و یادش اومد که ...

و خیلی چیزای دیگه هم یادش اومد که چون تو کسری از ثانیه از مقابل دیدگانش رژه رفته بودن نتونست خوب حسشون کنه

و حالا این دختره ی کم تجربه اومده و می خواد بهش صدقه بده ؟؟؟!!!

می دونست که محاله از کسی بزرگتر از او هم ، چنین توهینی رو تحمل کنه
و مطمئن بود که با اون دختر برخورد شدیدی می کنه
اما چطورشو نمی دونست
باید می ذاشت تجزیه و تحلیل ذهنش تموم بشه تا بعد ببینه که چه دستوری صادر می شه

چند صدم ثانیه مونده به اتمام ثانیه ی اول , تجزیه و تحلیل ناخودآگاه ذهنیش تموم و دستور اقدام صادر شد
اونم چه دستوری

!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی به خودش اومد و دید که دستشو مثل گداها برده جلو و دخترک داره پول خوردا رو می زیره کف دستش حس کرد که زمین و آسمونو هر چی توشونه کوبیدن تو سرش
اصلا باورش نمی شد که یه همچی کار سخیفی از او سر زده باشه

ولی این پایان ماجرا نبود
پیرمرد پولا رو بوسید و به پیشونیش چسبوند و …

گویی اون روز با تموم روزای عمرش فرق داشت
چون ناگهان لبش به سخن باز شد و ...

چه حرفایی که از دهانش بیرون نریخت :

ممنونم دخترم
خدا عوضت بده

الهی خیر از جوونیت ببینی
ایشالا یک در دنیا , هزار در آخرت خیر ببینی !!!
امیدوارم دست به خاکستر می زنی طلا بشه
...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دیگه کم مونده بود که یه مشت محکم بکوبونه پای چش خودش !!!!!!!!!!
دلش می خواست زمین دهن باز کنه و اونو ببلعه
این چه حرکاتیه که امروز از او سرزده
اویی که یه عمر با غرور تموم زندگی کرده و دهها فرصت مناسبی رو که برای پولدار شدن بهش رو آورده بوده با بهانه های آرمانگرایانه ی خودش و با غرور و عزت نفس غرور برانگیزش رد کرده بوده چه طور ممکنه که به چنین خفتی تن داده باشه ؟؟؟!!!

اما یه نگاه به چشای دخترک باعث شد که تموم اون افکار ناراحت کننده از ذهنش پاک بشه
او به وضوح شادی و شعف ناشی از تجربه ی بزرگواری و احسانو ته چشای دخترک می دید
او حس می کرد دخترک با این کارش داره تو آسمونا سیر می کنه
از این که یه پیرمرد فقیرو سیر کرده
از این که تونسته برای یه بارم که شده به یه پیرمرد فقیر این فرصتو بده که تو یه ساندویچی کلاس بالا غذا بخوره
از این که ...
دخترکی که تا چند لحظه پیش دستاش به وضوح به لرزه در اومده بود الان صورتش مثل یه غنچه ی زیبا و پرطراوت شکفته و به گلی رویایی بدل شده بود
پیرمرد مطمئن بود که دخترک امشب راحتتر از تموم شبای عمرش می خوابه و بهترین خوابای عمرشو می بینه
به همین خاطر خودشم احساس آرامش کرد
حس کرد درسته که صدقه ای مادی رو از دخترک قبول کرده ولی صدقه ی معنوی ای که او به دخترک داده ارزشش بسیار بسیار بیشتر از کار دخترک بوده
این شد که دیگه نه تنها از خودش بدش نمیومد
بلکه احساس می کرد غرورش صد برابر شده
پس منتظر شد تا دخترک دور بشه و بعد به سمت صندوق صدقات رفت و پولا رو ریخت اون تو
...

اما یه چیزی براش خیلی عجیب بود
تو اون زمان کمتر از ثانیه ای که ذهنش به مرور خاطرات گذشته برای تصمیم گیری پرداخت چه اتفاقی افتاده بود که او چنین تصمیم غیر منتظره ای رو گرفت ؟؟
باید فکر می کرد
باید راز این ماجرا رو کشف می کرد
باید می فهمید چه طور برآیند احساساتش که به نفع ترد و نفی صدقه پیشروی می کرد یه هو 180 درجه تغییر جهت داد
چی بود بین اون همه خاطره که قدرتی بیش از تموم خاطرات تلخش داشت و پیرمردو به سمت قبول صدقه سوق داد؟؟
پیرمرد تموم اون بعد از ظهر و شبش و فردای اون روزو به تفکر در این باره گذروند
تموم زندگیشو مرور کرد
از لحظه ی نواخته شدن اولین سیلی به جایی غیر از صورتش که اولین گریه ی زندگی بخشو تو زندگیش سبب شد تا ...
تا ...
بله
الان دیگه رسیده بود به دوران نوپیریش
نوپیری ؟؟!!

4 - نو پیری ؛

مسیح واقعا نمی دونه مردهایی رو که از 35 سال بیشتر عمر دارن و هنوز به دوران پیری هم قدم نذاشتن باید چه بنامه
خیلیا به اونا می گن عاقله مرد
اما مسیح که خودش تو این سن و سال قرار داره و هیچ نشانی از عقل در وجودش نمی بینه نمی تونه از این اسم و عنوان مجعول استفاده کنه
اینه که این دسته از مردا رو که شباهت زیادی به بچه هایی دارن که از کودکی خارج شدن ولی هنوز به دوران جوانی نرسیدن و نوجوان نامیده می شن دوست داره نوپیرمرد خطاب کنه
پیرمردی که هنوز پیر نشده و دیگه جوون هم نیست

5 - نو پیرمرد :

پیرمرد قصه ی ما بالاخره به جوابش رسیده بود
آخه تو دوران نوپیریش هم یه همچین تجربه ای داشته که می خواسته لطف یه دختر جوونو که می خواسته به او از روی صدق و صفا کمکی بکنه قبول کنه
اما ...

...


و این خاطره ی تلخ آنچنان قدرتی تو ذهنش پیدا کرده بود که جمعش با خاطرات تلخ و سرشار از نفرت و تحقیری که تو زندگیش داشت به اون برآیند باشکوه رسیده بود
پیرمرد قصه ی ما حس کرد که بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده
حالا دیگه می تونست نفسی به راحتی بیرون بده و دست و دل از دنیا و آنچه که درونشه بشوره

روز بعد وقتی او برای فرشته ها داستان زندگیشو تعریف می کرد ،
بهشون گفت که
بارها تموم پولای ته جیبشو به فقرا بخشیده و خودش پیاده به منزل رفته
بارها مجبور شده قرض کنه یا وام بگیره تا بتونه گره از کار دوستی وا کنه
حتی پولی رو که برای زیارت خونه ی خدا تهیه کرده بوده ؛ صرف ... کرده
ولی وقتی که خواستن به حسابش برسن بهش گفتن که تو تموم اون کارا رو برای ارضای غرور خودت کردی
پس سزاتو تو همون دنیا گرفتی
...
اما از این آخرین کاری که تو مدت زندگیش کرده بود
از این صدقه ای که قبول کرده بود
با غرور هر چه تمومتر سخن می گفت ...
و می گفت که همون کار به دادش رسیده ...


...

...


۶ - صدقه ی روحی ؛


اگر تعریفی رو که مسیح از صدقه تو ذهنش داره معنای واقعی این واژه بدونیم اون وقت شاید بشه گفت که امروز مردم ما بیش از صدقه ی مادی نیاز به صدقه ی روحی و معنوی دارن


۷ - صدقه سری ؛

جدا چه عاملی باعث می شه که اغلب قریب به اتفاق ما ایرونیا قبول صدقه رو زشت بدونیم؟

البته اینو توضیح بدم که مسیح خدای نکرده قصد نداره که روحیه ی صدقه پذیری رو رواج بده

اما خوب

این نوشته هم یه پستیه که توش مسیح اون چه تو ذهنش می گذره رو خیلی عادی می نویسه تا دوستای عزیزش بیان و غلطاشو بگیرن
مثل پستا و غلطای دیگه
...

تو فرهنگ کلامی ما یه ترکیب وجود داره که به این صورته :

« صدقه سری »

این صدقه سری از اون ترکیبای فرعی ولی اساسی و پر قدرته که خود واژه ی صدقه رو به زیر سلطه کشونده

معمولا پولی که دور سر خودمون یا بچمون می چرخونیم تا درد و بلاهارو از تو وجودمون بکشونه تو خودش و منتقل کنه به دیگری یا نابودش کنه بهش می گیم صدقه سری یا همون بلاگردون

این تعبیر اون قدر تو ذهن ما قوت پیدا کرده که صدقه رو هم همون بلا گردون می دونیم

و اما دلیلش ؟؟؟؟

 

۸ - صدقه هفتاد نوع بدی و بلا رو دور می کنه ؛


بزرگان ما دادن صدقه رو یه ارزش می دونستن

به همین خاطر برای این کار باارزش یه سری جوایزی رو متصور بودن که به منظور گسترش این سنت حسنه اون اثرات نیک رو به عنوان سائقی برای ارتکاب چنین عملی معرفی می کردن

کم کم اون جوایز که نقشی تکمیلی و فرعی د اشتن به متن اومدن و جانشین فعل اصلی شدن

تا جایی که امروزه ما صدقه رو به عنوان وسیله ای برای دفع بدی و بلا می شناسیم ...

...

و به همین خاطره که روحیه ی سرشار از غرور و سربلندی ایرونی ما با پذیرش چنین خفتی سازگار نیست و نه تنها تا مجبور نباشیم قبولش نمی کنیم بلکه حتی بعضیامون در حالتی که بهش نیاز کاملی داریم طرد و نفیش می کنیم

این حالت نه تنها برای صدقات مادی وجود داره بلکه حتی برای انواع دیگه ی صدقه هم وجود داره

مثلا خیلی به این جمله ها برخورد کردیم که :

من دوست ندارم کسی بهم ترحم کنه و  دلش برام بسوزه

تقریبا می شه گفت که همه ی ما مشابه این جملاتو یا زدیم تو زندگیمون یا شنیدیم یا خوندیم و با انسانهایی برخورد کردیم که تو شرایطی که واقعا به یه همراز همدل نیاز دارن که سنگ صبورشون باشه و باری از روی دلشون برداره هر کسی رو از نزدیک شدن به حریم عاطفیشون منع کردن
...

یا حتی در امور سیاسی
در امور سیاسی هم مردم ما نشون دادن و ثابت کردن که به صدقات سیاسی به هیچ وجه اقبالی نشون نمی دن

نمونش همین انتخابات اخیر …

۹ - جوجه اردک زشت :

تو انتخابات نهم ریاست جمهوری اسلامی , اونایی که به مردم از  بلندای برج عاج نگاه می کردن و تموم چیزایی رو که حداقل حق مسلم مردمه به عنوان صدقه سری و با منت فراوون قولشو به اونا می دادن تو این انتخابات شکست خوردن
و نهایتا یه جوجه اردک زشت ( که مسیح آرزو داره عاقبت مثل افسانه ها به قویی زیبا بدل بشه ) این میون پیروز انتخابات شد

مسیح با این که اصلا فکر رای دادن به این فرد به خصوص رو به ذهنشم راه نداده فکر می کنه اگر چه مسلما رییس جمهور آینده ی ایران بهترین کسی نیست که می تونست انتخاب بشه

ولی در بین اون افرادی که صلاحیتشون تایید شد بهترین گزینه بوده
 
...

امیدوارم آقای احمدی نژاد تو 4 سال مهلتی که بهش داده شده اون قدر خوب و عاقلانه عمل کنه که مردم تو انتخابات بعدی با جون و دل و از صمیم قلب بهش رای مجددی بدن

( نه آرزو برجوانان و نوپیران عیبه و نه فرض محال محاله و نه چنین چیزی محاله و نه آرزوی خوشبختی برای هموطنان بده و نه … )

...
...

۱۰ - فرمان :

حالا یه منظر دیگه ؛

کسی رو دیدید تا حالا که بگه نهضت مشروطه خواهی تو ایران یه حرکت واپسگرا و باعث بدبختی روز افزون ملت ایران بوده ؟؟؟

اگه یه همچی کسی هست خیلی دوست دارم دلایلشو بشنوم یا بخونم …

تو نهضت مشروطه خواهی چیزی که برای مسیح از همه چیز جالبتر به نظر میاد فرمان مشروطیت و عدل مظفره

یه ملت قیام می کنن بر ضد بیداد و خودکامگی
عده ایشون کشته و مجروح و بی خانمان می شن تا حاکم دیکتاتورو ناچار به تسلیم در برابر خواست خودشون بکنن
بعد اون حاکم خودکامه وقتی می بینه که در برابر خواست ملت چاره ای جز تسلیم نداره چی کار می کنه ؟

یه « فرمان » صادر می کنه
فرمان رو فرمانروایان مقتدر صادر می کنن
فرمان صادر کردن نشونه ی اقتدار یه حاکمه
تو فرمان از ادبیاتی استفاده می شه که معمولا به مذاق فرمانبران خوش نمیاد
کسی که فرمان صادر می کنه خودشو برتر از فرمانبران می بینه که به خودش اجازه ی چنین کاری می ده
حتی اگه قرار باشه با فرمان چیزی رو به کسی بدن ؛ ادبیات فرمان ادبیات کسیه که می خواد به دیگران چیزی رو به عنوان  صدقه سری بده
حتی اگه اون چیز حق مسلم اونا باشه

اما نتیجه ی این فرمان (!!!) چی می تونست باشه ؟

آیا بهتر بود که مردم ایران به خاطر ادبیات استکباری حاکم بر لغت فرمان ( حالا کاری به متن فرمان ندارم ) از این پیروزی دلسرد بشن و این صدقه ای رو که به عنوان بلا گردون حکومت بهشون داده شده بود طرد و نفی کنن ؟

مسیح احتمال می ده که تو اون روزا یه موجود عادی ته دلش خطاب به فرمانروای مقتدر گفته :

تو بدم ؛

بمیر و بدم ...


سوم : خداحافظی ؛


تصمیم داشتم تو این پستم کرکره رو بکشم پایین

و تا مدتی برنگردم

ولی یه عامل اساسی باعث شد نظرم تغییر کنه

عاملی قوی و انرژی بخش

نامش خیلی ساده و عادیه :

سهیک

...


چهارم : سهیک ؛

دوست جدید و عزیزی به نام سهیک باعث شد که نتونم به این سادگی این فضای مجازی رو ترک کنم و هرچند که علی رغم میل باطنیم به دو دلیل نمی تونم تو این پستم اون چه که تو ذهنمه بنویسم ( اولیش این که اون قدر برای این هموطن عزیز ارزش قائلم که دوست زمانی براش بنویسم که تمرکز مناسبی داشته باشم و دومیشم اینه که الان اصلا تمرکز مطلوبی ندارم ) اما قول می دم تو یکی از پستای بعدیم کمی در باره پست قبلیم و ایرونی سربلندی به نام سهیک عزیز بنویسم ...

الان دوست دارم فقط چند کلمه ای بنویسم در باره ی هوس :


هوس ؟؟!!

جز هوس نیست و نبود
زندگی ، گر تو به آن بنگری از
منظر چشم مسیح

هوسی بهر کمال
هوسی بهر وصال
هوسی بهر طلوع خورشید
هوسی بهر رجا و امید

هوس پاکِ شکوفائی برگ
هوس رویش گل
زیر باران و تگرگ

هوس عادیه بودن در باد
سربلند و نخمیده قد و شاد !!!

هوس عادیه پرواز بلند
هوس عشق و امید و لبخند

هوس خاک بُدن خاک شدن
ز ره عشق و وفا پاک شدن

هوس عاشقی و بیماری
و ز خواب ِ خوش عقل ، بیداری

هوس بدنامی هوس بیزاری
هوس دلداری هوس بی عاری

هوس یاد خدایی زیبا
هوس باد هوی و دنیا

هوس قهوه ایه خوردن یه شوکو لات
هوس شیرجه ی شاد قلم
تو سیاهیه قشنگ یه دوات

هوس گند زدن
به گلایی که میون صحرا
سرخی و شادابی
می کنند ارزانی
به کویر برهوت دل بی چاره ی ما

هوس تک بودن
عاری از شک بودن

هوس یک بودن
هوس یک بودن

...

هوس یک بودن

...
..
.

 

پنجم :

 

الان دیگه نا ندارم و باید برم کمی استراحت کنم

 

سربلند بمونید و ایرونی


و

دعا کنین که مسیح هم سربلند بشه