سلام
اول : بهانه ؛
پشت کدوم بهونه باز
پنهون کنم ...
دوم : آلودگی ؛
مدتیه به مناسبت آلودگی هوای تهران ، صحبت آلودگی بین حرفای مردم عادی راه پیدا کرده
خب
اینم یه دوره ای داره و بعد از اومدن چند تا بارون و وزیدن بادهای مناسب حرفای مربوط به آلودگیم کم کم جای خودشونو به حرفای همیشگی و یه سری حرفای جدیدتر می دن
تا هنوز صحبت آلودگی از مد نیفتاده مسیحم می خواد یه کمی در مورد آلودگی بنویسه
البته منظورم آلودگی هوا یا آلودگی آبهای مخلوط با فاضلاب یا آلودگی صوتی یا آلودگی های سیاسی اجتماعی شخصیتی رفتاری اخلاقی ذهنی یا ... نیستا
فقط می خوام یه کم از یکی از زیر مجموعه های آلودگی محیط زیست بنویسم که نمی دونم اسمشو بذارم آلودگی مشامی یا آلودگی رایحه ای یا ...
در واقع یکی از انواع آلودگی که برای مسیح تحملش ناممکن ترین به نظر می رسه همین نوع از آلودگیه
وقتی با کسی رو بوسی می کنی و بوی تند عرق تنش به مشامت می رسه
یا وقتی وارد یه محیط سربسته و در بسته می شی و با کسی همکلام می شی که تا تونسته از خوردن سیر مضایقه نکرده
یا وقتی به مجلس ختمی تو مسجدی می ری که بوی جورابای چند روز در کفش مونده اولین چیزیه که حس می کنی
یا وقتی از سر اضطرار وارد توالتی عمومی می شی که ...
یا وقتی ...
اصلا بذار خاطره مو بگم و خلاص
چون می ترسم کار به جاهایی بکشه که نشه نوشت
سوم : یه خاطره ی بودار ! ؛
هوا بس ناجوانمردانه یخ بود
مسیح خواب آلود از فرط سرما دیگه اصلا به فکر خواب و استراحت نبود
فقط دوست داشت یه تاکسی خالی گیر بیاره و هر چه زودتر خودشو از شر سوز سرمای غیر قابل تحمل صبحگاهی اون روز نجات بده
ولی ابتدای خیابون انقلاب پر بود از مسافرایی که در انتظار تاکسی تا دو سوم عرض خیابون پیش روی کرده بودن و همه همین قصدو داشتن
حدود سه ربعی گذشت و کم کم دیگه مسیح عادی قصه ی ما داشت نا امید می شد و تصمیم گرفته بود مسیرو تا خیابون طالقانی پیاده گز کنه که یه هو یه تاکسی نارنجی در چند قدمیش توقف کرد و سیل جمعیت هم به طرف درش هجوم آوردن
درنگ جایز نبود
با دو سه تا شلنگ تخته ی جانانه دستشو به دستگیره در جلویی تاکسی رسوند و قبل از رسیدن بقیه منتظران درو باز کرد که بپره بالا !
مسافری که روی صندلی جلویی نشسته بود پیاده شد و گفت بپر بالا من می خوام جلوتر پیاده بشم
معمولا تو این جور موقعیتا مسیح یا از خیر سوار شدن به تاکسی می گذشت یا به طرف می گفت عیب نداره شما هر جا بخوای پیاده بشی من ناراحت نمی شم و در هر حال از نشستن بین راننده و مسافر جلویی خودداری می کرد
اما اون روز قضیه فرق می کرد و گرمایی که از درون تاکسی به صورتش خورد مانع از چونه زنی شد
باید هر طور شده از شر سرما خلاص شد
پس بدون این که حرفی بزنه پرید بالا !
در بدو وردش به فضای داخلی تاکسی گرمای مطبوع بخاری صورت و لاله ی گوششو نوازش داد و مسیح جو زده تصمیم گرفت با تموم وجود نفس عمیقی بکشه
پس در یکی دو ثانیه خودشو انداخت روی بالش کوچولویی که راننده روی برآمدگی پشت دست دنده گذاشته بود و دست راستشو از عقب پشتی صندلی رد کرد و ستون وسط دو تا در تاکسی رو گرفت که خودشو جا به جا کنه و بکشه عقب تر و در همون حین اولین نفس عمیق رو هم فرستاد تو
اما
نفس کشیدن همانا و سرگیجه و به حال اغما افتادن همان
خدا نصیب گرگ بیابون نکنه
تنها توصیفی که به نظر مسیح می رسه
اینه که هوای داخل تاکسی از شدت آلودگی مشامی چرب به نظر می رسید
معلوم نبود اونایی که توی تاکسی بودن چه طور تونسته بودن این هوا رو تحمل کنن
چون مسیح واقعا به حالت نیمه بیهوش در اومده بود
اما این حالت مانع از این نشد که صدای مهیب بستن در عقب تاکسی و بلافاصله بعد از اون جیغ خانمی که روی صندلی عقبی نشسته بودو نشنوه
وقتی عقبو نگاه کرد دید در تاکسی هنوز بازه
و خانمی که جیغ کشیده بود داره به آقای بغل دستیش می گه حواست کجاس
دست این بی چاره رو داغون کردی
حدس زدم که باید دست یکی لای در مونده باشه
ولی برام عجیب بود که کسی تو تاکسی از دست درد شکایتی نمی کرد
اینه که دست راستمو از ستون بین دو در جدا کردم و آوردم جلو تا یه وقت لای در نمونه !!!!!!!
چی ؟
اگه قرار باشه دستی لای در بمونه اون دست فقط می تونه دست مسیح باشه که روی ستون بود
اصلا چه طور ممکن بود تو اون حالت در عقب بسته بشه ؟
وقتی دستم اومد جلو و پوست کنده شده و خون آلود سه تا از انگشتامو دیدم
تازه متوجه شدم که اون خانم و آقا
اون همه عذر خواهیو داری از من می کنن
خب
نفس که نمی شد کشید
دستمم که داشت از حالت بی حسی در میومد
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که
کرایمو از جیبم دربیارم و
بدم به راننده و بگم
آقا تورو خدا نگه دار
...
چند دقیقه ای که روی جدول کنار جوب نشستم و کم کم از حالت اغما خارج شدم و کمی حالم جا اومد ، خدا رو شکر کردم که صبحونه نخورده بودم
وگرنه با این آشوبی که تو وجودم بود حتما ...
بالاخره پیاده خودمو با یه ساعت تاخیر به شرکت رسوندم و دیدم بین همکارا اولین نفریم که تونسته تو اون برف و سرما برسه به سرکارش
...
درسته که می گن نباید هر چیزی رو تو دلمون بریزیم و بهتره که با خالی کردن اون چه که تو دلمون می گذره خودمونو راحت کنیم
اما نه هر جایی !!
پس
بیاییم
آب را گل نکنیم !
و بی محابا
زمام دل را ول نکنیم !
والله خوبیت نداره
...
چهارم : نرود میخ آهنین ... ؛
- آقا کارت تالیا دارین ؟
- نع
- نمیارین ؟
- نع
- می دونین کجا می شه گیر آورد ؟
- نع ... گشتیم نبود ... نگرد نیست
- یعنی مخابراتم نداره ؟
- خب اگه مخابرات داشت که مام میاوردیم
- پس چی کار باید کرد اعتبار سیم کارتش تموم می شه
- اینارو برو مخابرات بگو
- جدی هیچ رقم نمی شه گیرش آورد ؟
- شدنش که می شه ... اگه واسه کارت ده تومنی ، پونزه پول بدی شاید بشه یه کاریش کرد !
- !!!!!
...
- آقا شامپو بچه ی (...) دارین ؟
- بله قربون ؛ چندتا بدم ؟
- یه دونه لطفا ... چنده ؟
- والا ما که سوات نداریم ؛ این پسره هم نیست ... خودت روشو بخون بیبین چند نوشته
- نوشته 275 تومن
- خب پس می شه سیصد تومن !
- !!!!!!!
...
- می بینی چه مملکت بی در و پیکریه ؟
- خب تقصیر خودمونه ... اگه خودمون گرون نخریم کسی نمی تونه بهمون گرون بفروشه
- برو بابا دلت خوشه ... اگه گرون نخریم یا اصلا نباید بخریم یا باید با طرف دعوا و کتک کاری راه بندازیم که به دردسرش نمی ارزه ... هاله ماله هم که نداریم محافظون باشه
- قرار نشد وسط دعوا نرخ تعیین کنیا ... اصلا گرون فروشی بقال محله و نایاب بودن کارت تالیا به هاله چه ربطی داره ؟ ... من که می دونم تو منظورت اهانت به شخص دوم مملکته ... بیا و دست از این جوسازیها وردار و یه کم عادل باش
- اولندش که هنوز سهام ( کوپن سابق ) عدالتو بهمون ندادن که عادل باشیم ... بعدشم اگه نبودن کارت تالیا به ایشون مربوط نمی شه پس به خواهر مکرمه ی ابوی (...) من مربوط می شه ؟ ... نکنه مخابرات غیر دولتیه و ما نمی دونیم
- باشه ... این کمبودا به خاطر اینه که ایشون تازه دولتو به دست گرفتن وگرنه دولتِ کار ، حتما این مشکلو به زودی حل می کنه
- ببخشیدا ؛ ولی این به زودی شما چند وقت دیگه سر می رسه ؟ ... اول انقلاب که هر چی بدبختی بود حاصل خیانت شاه بود ... تو دوران سازندگی هر چی مکافات بود حاصل جنایت صدام بود ... تو دوران اصلاحات هر چی بی چارگی بود حاصل بی تدبیری سازندگان بود ... حالام حتما قراره همه ی کم کاریها وبی لیاقتیا بیفته گردن بی کفایتیهای دوران اصلاحات پس کی یکی پیدا می شه که یه سر و سامونی بده به این اوضاع
- ببین عزیز من ؛ هنوز خیلی زوده که بخوای یه همچین موضوعات بی ارزشیو پیراهن (...) کنی و اون جوجه ی تازه از تخم دراومده رو زیر سوال ببری ... تازشم این مجلس و دولت از نیروهای عملگرا تشکیل شدن ... حتما به زودی مشکلو حل می کنن
- اصلا هر چی بدبختی می کشیم از همین عمل گرایی می کشیم دیگه ... آخه یکی نیست به اینا بگه بابا عملم تا یه حدیش خوبه و اگه کار به افراط بکشه دیگه شورش در میاد ... خب چی می شه گاهیم از پای بساط عمل پاشن و یه کاری برای ملت بکنن !!! ... نه بابا جون من تو کَتم نمی ره ... اینا زیادی عملشون سنگینه !!!!!!!! ... کسیم که عملش بالا بره یا خماره و دنبال بساط می گرده یا نشئه هستشو هی توهم هاله و ژاله می بینه !!!!
- اصلا حرف زدن با تو بی فایدس ... تو مغرضانه می خوای همه چیزو زیر سوال ببری
...
نرود میخ آهنین در سنگ
...
راستی با یه همچی آدمای بی انصافی چه طور باید صحبت کرد ؟
مسیح که هر چه کرد نتونست اون بنده خدا رو توجیه کنه
...
پنجم : میخ طویله ؛
یکی از دوستان یه داستان تعریف می کرد از مردی که با خرش وارد کاروانسرایی برای بیتوته می شه و اونو به قاطر چی مسافرخونه می سپاره و کلی هم بهش سفارش می کنه
پسرم ؛ جون تو و جون این خر ... نکنه یادت بره و بارشو از پشتش برنداری
نکنه تشنه و گشنه بمونه
نکنه تنشو برس نکشی
نکنه ...
و قاطر چی هربار دربین این سفارشا یه ذکری می گفت
یه بار گفت ایشالا
یه بار گفت استغفرالله
یه بار گفت نعوذا بالله
و ...
صبح تاجر اومد و دید خر بیچاره در حالی که هنوز بار روی پشتش بستس از گرسنگی و تشنگی جون داده و تلف شده
قاطر چیم یه گوشه ای از طویله خوابش برده و یادش رفته که به توصیه های مرد عمل کنه
پس میخ طویله ای برداشت آن چنان به یه جایی از قاطر چی فرو کرد که طرف بلند شد و بعد با صورت به زمین خورد
مرد که طبع لطیفی داشت (!!!!!؟؟؟؟؟؟)
گفت
خوبه
آنچنان ذکر گفتنایی که دیشب می کردی
یه همچی سجده ایم تو سحر لازم داشت
...
ششم : عسل چشم ؛
اگه تنهام رو زمین توی شبها
تو مثل ماه بزرگی که نگاهم می کنی
...
چی بگم من تک و تنها وقتی تاریکی میاد
توی تاریکی می ترسم اگه مهتاب ...
هفتم : درسی از مکتب چشمات ؛
نمی دونم روزی می رسه که بخونی نوشته های مسیحو یا نه
ولی امیدوارم اون روز مسیح نباشه
چون می دونه که تحمل نگاه سرزنش آمیز از هر چشمی رو داشته باشه
تحمل این نگاهو از چشمای عسلین تو نداره
...
دیروز بازم نشستم سر کلاس و ازت درسای پر ارزشی گرفتم
دلم می خواد یه کمیشو اینجا بنویسم تا شاید امکان فراموش کردنشون برام کمتر بشه
...
آره
راست می گی
تا حالا بهش فکر نکرده بودم
ولی الان هر چی بیشتر فکر می کنم
بیشتر حرفاتو قبول می کنم
می گن نماز ستون دینه
اولین عملی که در بارش سوال می شه نمازه
ولی همین نماز
جزو حق الله طبقه بندی می شه
یعنی جزو حقوقی که خدا امکان گذشت ازشونو منتفی نکرده
ولی
شکستن دل یه موجود دیگه ، بی انصافی ، بی مبالاتی در مورد حقوق دیگران ، خیانت در امانت ، تهمت ، تمسخر و ... جزو حق الناس هستن
و فقط صاحب حقه که می تونه ازشون گذشت بکنه یا نکنه
چشم
مسیحم قول میده تا اونجا که در توان داره دلی رو نشکونه
...
هشتم : دیگه صبح شد
خیلی منتظر موندم
ولی نتونستم آقتابو ببینم
دیگه توان بیداری رو ندارم
تا همین پشت کی برد خوابم نبرده بهتره پاشم و برم
سربلند بمونیم و ایرونی
|