عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287175

Powered by BlogSky.com


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1384
شب یلدا

 

سلام

 

می دونم که شب یلدا رو فراموش نمی کنی

ولی امسال شب یلدا یه هندونه دوست اصیل

تو وبلاگ هندونه ایش

یه هندونه پارتی باحال ترتیب داده

پس هر کی هندونه خوره

بشتابه که غفلت موجب پشیمانیست

بیاییم تو شب یلدا به یاد اونایی که نونی هم برای خوردن ندارن باشیم

 راستی

کامنتاشم بخونین بد نیست

سربلند بمونیم و ایرونی

 


جمعه 25 آذر ماه سال 1384
میخ طویله

 

سلام

 

 

اول :‌ بهانه ؛

 

پشت کدوم بهونه باز

پنهون کنم ...

 

 

 

دوم : آلودگی ؛

 

مدتیه به مناسبت آلودگی هوای تهران ، صحبت آلودگی بین حرفای مردم عادی راه پیدا کرده

خب

اینم یه دوره ای داره و بعد از اومدن چند تا بارون و وزیدن بادهای مناسب حرفای مربوط به آلودگیم کم کم جای خودشونو به حرفای همیشگی و یه سری حرفای جدیدتر می دن

تا هنوز صحبت آلودگی از مد نیفتاده مسیحم می خواد یه کمی در مورد آلودگی بنویسه

البته منظورم آلودگی هوا یا آلودگی آبهای مخلوط با فاضلاب یا آلودگی صوتی یا آلودگی های سیاسی اجتماعی شخصیتی رفتاری اخلاقی ذهنی یا ... نیستا

فقط می خوام یه کم از یکی از زیر مجموعه های آلودگی محیط زیست بنویسم که نمی دونم اسمشو بذارم آلودگی مشامی یا آلودگی رایحه ای یا ...

 

در واقع یکی از انواع آلودگی که برای مسیح تحملش ناممکن ترین به نظر می رسه همین نوع از آلودگیه

 

وقتی با کسی رو بوسی می کنی و بوی تند عرق تنش به مشامت می رسه

یا وقتی وارد یه محیط سربسته و در بسته می شی و با کسی همکلام می شی که تا تونسته از خوردن سیر مضایقه نکرده

یا وقتی به مجلس ختمی تو مسجدی می ری که بوی جورابای چند روز در کفش مونده اولین چیزیه که حس می کنی

یا وقتی از سر اضطرار وارد توالتی عمومی می شی که ...

یا وقتی ...

 

اصلا بذار خاطره مو بگم و خلاص

چون می ترسم کار به جاهایی بکشه که نشه نوشت

 

 

سوم : یه خاطره ی بودار ! ؛

 

هوا بس ناجوانمردانه یخ بود

مسیح خواب آلود از فرط سرما دیگه اصلا به فکر خواب و استراحت نبود

فقط دوست داشت یه تاکسی خالی گیر بیاره و هر چه زودتر خودشو از شر سوز سرمای غیر قابل تحمل صبحگاهی اون روز نجات بده

ولی ابتدای خیابون انقلاب پر بود از مسافرایی که در انتظار تاکسی تا دو سوم عرض خیابون پیش روی کرده بودن و همه همین قصدو داشتن

حدود سه ربعی گذشت و کم کم دیگه مسیح عادی قصه ی ما داشت نا امید می شد و تصمیم گرفته بود مسیرو تا خیابون طالقانی پیاده گز کنه که یه هو یه تاکسی نارنجی در چند قدمیش توقف کرد و سیل جمعیت هم به طرف درش هجوم آوردن

درنگ جایز نبود

با دو سه تا شلنگ تخته ی جانانه دستشو به دستگیره در جلویی تاکسی رسوند و قبل از رسیدن بقیه منتظران درو باز کرد که بپره بالا !

مسافری که روی صندلی جلویی نشسته بود پیاده شد و گفت بپر بالا من می خوام جلوتر پیاده بشم

معمولا تو این جور موقعیتا مسیح یا از خیر سوار شدن به تاکسی می گذشت یا به طرف می گفت عیب نداره شما هر جا بخوای پیاده بشی من ناراحت نمی شم و در هر حال از نشستن بین راننده و مسافر جلویی خودداری می کرد

اما اون روز قضیه فرق می کرد و گرمایی که از درون تاکسی به صورتش خورد مانع از چونه زنی شد

باید هر طور شده از شر سرما خلاص شد

پس بدون این که حرفی بزنه پرید بالا !

 

در بدو وردش به فضای داخلی تاکسی گرمای مطبوع بخاری صورت و لاله ی گوششو نوازش داد و مسیح جو زده تصمیم گرفت با تموم وجود نفس عمیقی بکشه

پس در یکی دو ثانیه خودشو انداخت روی بالش کوچولویی که راننده روی برآمدگی پشت دست دنده گذاشته بود و دست راستشو از عقب پشتی صندلی رد کرد و ستون وسط دو تا در تاکسی رو گرفت که خودشو جا به جا کنه و بکشه عقب تر و در همون حین اولین نفس عمیق رو هم فرستاد تو

اما

نفس کشیدن همانا و سرگیجه و به حال اغما افتادن همان

خدا نصیب گرگ بیابون نکنه

تنها توصیفی که به نظر مسیح می رسه

اینه که هوای داخل تاکسی از شدت آلودگی مشامی چرب به نظر می رسید

معلوم نبود اونایی که توی تاکسی بودن چه طور تونسته بودن این هوا رو تحمل کنن

چون مسیح واقعا به حالت نیمه بیهوش در اومده بود

اما این حالت مانع از این نشد که صدای مهیب بستن در عقب تاکسی و بلافاصله بعد از اون جیغ خانمی که روی صندلی عقبی نشسته بودو نشنوه

وقتی عقبو نگاه کرد دید در تاکسی هنوز بازه

و خانمی که جیغ کشیده بود داره به آقای بغل دستیش می گه حواست کجاس

دست این بی چاره رو داغون کردی

حدس زدم که باید دست یکی لای در مونده باشه

ولی برام عجیب بود که کسی تو تاکسی از دست درد شکایتی نمی کرد

اینه که دست راستمو از ستون بین دو در جدا کردم و آوردم جلو تا یه وقت لای در نمونه !!!!!!!

 

چی ؟

 

اگه قرار باشه دستی لای در بمونه اون دست فقط می تونه دست مسیح باشه که روی ستون بود

اصلا چه طور ممکن بود تو اون حالت در عقب بسته بشه ؟

وقتی دستم اومد جلو و پوست کنده شده و خون آلود سه تا از انگشتامو دیدم

تازه متوجه شدم که اون خانم و آقا

اون همه عذر خواهیو داری از من می کنن

خب

نفس که نمی شد کشید

دستمم که داشت از  حالت بی حسی در میومد

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که

کرایمو از جیبم دربیارم و

بدم به راننده و بگم

آقا تورو خدا نگه دار

 

...

 

چند دقیقه ای که روی جدول کنار جوب نشستم و کم کم از حالت اغما خارج شدم و کمی حالم جا اومد ،‌ خدا رو شکر کردم که صبحونه نخورده بودم

وگرنه با این آشوبی که تو وجودم بود حتما ...

بالاخره پیاده خودمو با یه ساعت تاخیر به شرکت رسوندم و دیدم بین همکارا  اولین نفریم که تونسته تو اون برف و  سرما برسه به سرکارش

 

...

 

درسته که می گن نباید هر چیزی رو تو دلمون بریزیم و بهتره که با خالی کردن اون چه که تو دلمون می گذره خودمونو راحت کنیم

اما نه هر جایی !!

پس

بیاییم

آب را گل نکنیم !

و بی محابا

زمام دل را ول نکنیم !

 

والله خوبیت نداره

 

...

 

 

چهارم : نرود میخ آهنین ... ؛

 

 

-          آقا کارت تالیا دارین ؟

-          نع

-          نمیارین ؟

-          نع

-          می دونین کجا می شه گیر آورد ؟

-          نع ... گشتیم نبود ... نگرد نیست

-          یعنی مخابراتم نداره ؟

-          خب اگه مخابرات داشت که مام میاوردیم

-          پس چی کار باید کرد اعتبار سیم کارتش تموم می شه

-          اینارو برو مخابرات بگو

-          جدی هیچ رقم نمی شه گیرش آورد ؟

-          شدنش که می شه ... اگه واسه کارت ده تومنی ، پونزه پول بدی شاید بشه یه کاریش کرد !

-          !!!!!

 

...

 

-          آقا شامپو بچه ی (...) دارین ؟

-          بله قربون ؛ چندتا بدم ؟

-          یه دونه لطفا ... چنده ؟

-          والا ما که سوات نداریم ؛ این پسره هم نیست ... خودت روشو بخون بیبین چند نوشته

-          نوشته 275 تومن

-          خب پس می شه سیصد تومن !

-          !!!!!!!

 

...

 

-          می بینی چه مملکت بی در و پیکریه ؟

-          خب تقصیر خودمونه ... اگه خودمون گرون نخریم کسی نمی تونه بهمون گرون بفروشه

-          برو بابا دلت خوشه ... اگه گرون نخریم یا اصلا نباید بخریم یا باید با طرف دعوا و کتک کاری راه بندازیم که به دردسرش نمی ارزه ... هاله ماله هم که نداریم محافظون باشه

-          قرار نشد وسط دعوا نرخ تعیین کنیا ... اصلا گرون فروشی بقال محله و نایاب بودن کارت تالیا به هاله چه ربطی داره ؟ ... من که می دونم تو منظورت اهانت به شخص دوم مملکته ... بیا و دست از این جوسازیها وردار و یه کم عادل باش

-          اولندش که هنوز سهام ( کوپن سابق ) عدالتو بهمون ندادن که عادل باشیم ... بعدشم اگه نبودن کارت تالیا به ایشون مربوط نمی شه پس به خواهر مکرمه ی ابوی (...) من مربوط می شه ؟ ... نکنه مخابرات غیر دولتیه و ما نمی دونیم

-          باشه ... این کمبودا به خاطر اینه که ایشون تازه دولتو به دست گرفتن وگرنه دولتِ کار ، حتما این مشکلو به زودی حل می کنه

-          ببخشیدا ؛ ولی این به زودی شما چند وقت دیگه سر می رسه ؟ ... اول انقلاب که هر چی بدبختی بود حاصل خیانت شاه بود ... تو دوران سازندگی هر چی مکافات بود حاصل جنایت صدام بود ... تو دوران اصلاحات هر چی بی چارگی بود حاصل بی تدبیری سازندگان بود ... حالام حتما قراره همه ی کم کاریها وبی لیاقتیا بیفته گردن بی کفایتیهای دوران اصلاحات پس کی یکی پیدا می شه که یه سر و سامونی بده به این اوضاع

-          ببین عزیز من ؛ هنوز خیلی زوده که بخوای یه همچین موضوعات بی ارزشیو پیراهن (...) کنی و اون جوجه ی تازه از تخم دراومده رو زیر سوال ببری ... تازشم این مجلس و دولت از نیروهای عملگرا تشکیل شدن ... حتما به زودی مشکلو حل می کنن

-          اصلا هر چی بدبختی می کشیم از همین عمل گرایی می کشیم دیگه ... آخه یکی نیست به اینا بگه بابا عملم تا یه حدیش خوبه و اگه کار به افراط بکشه دیگه شورش در میاد ... خب چی می شه گاهیم از پای بساط عمل پاشن و یه کاری برای ملت بکنن !!! ... نه بابا جون من تو کَتم نمی ره ... اینا زیادی عملشون سنگینه !!!!!!!! ... کسیم که عملش بالا بره یا خماره و دنبال بساط می گرده یا نشئه هستشو هی توهم هاله و ژاله می بینه !!!!

-          اصلا حرف زدن با تو بی فایدس ... تو مغرضانه می خوای همه چیزو زیر سوال ببری

 

      ...

 

نرود میخ آهنین در سنگ

 

...

 

راستی با یه همچی آدمای بی انصافی چه طور باید صحبت کرد ؟

مسیح که هر چه کرد نتونست اون بنده خدا رو توجیه کنه

 

...

 

 

پنجم :‌ میخ طویله ؛

 

 

یکی از دوستان یه داستان تعریف می کرد از مردی که با خرش وارد کاروانسرایی برای بیتوته می شه و اونو به قاطر چی مسافرخونه می سپاره و کلی هم بهش سفارش می کنه

پسرم ؛‌ جون تو و جون این خر ... نکنه یادت بره و بارشو از پشتش برنداری

نکنه تشنه و گشنه بمونه

نکنه تنشو  برس نکشی

نکنه ...

و قاطر چی هربار دربین این سفارشا یه ذکری می گفت

یه بار گفت ایشالا

یه بار گفت استغفرالله

یه بار گفت  نعوذا بالله

و ...

 

صبح تاجر اومد و دید خر بیچاره در حالی که هنوز بار روی پشتش بستس از گرسنگی و تشنگی جون داده و تلف شده

قاطر چیم یه گوشه ای از طویله خوابش برده و یادش رفته که به توصیه های مرد عمل کنه

پس میخ طویله ای برداشت آن چنان به یه جایی از قاطر چی فرو کرد که طرف بلند شد و بعد با صورت به زمین خورد

 

مرد که طبع لطیفی داشت (!!!!!؟؟؟؟؟؟)

گفت

خوبه

آنچنان ذکر گفتنایی که دیشب می کردی

یه همچی سجده ایم تو سحر لازم داشت

 

...

 

 

 

 ششم :‌ عسل چشم ؛

 

 

اگه تنهام رو زمین توی شبها

تو مثل ماه بزرگی که نگاهم می کنی

...

چی بگم من تک و تنها وقتی تاریکی میاد

توی تاریکی می ترسم اگه مهتاب ...

 

 

هفتم :‌ درسی از مکتب چشمات ؛

 

 

نمی دونم روزی می رسه که بخونی نوشته های مسیحو یا نه

ولی امیدوارم اون روز مسیح نباشه

چون می دونه که تحمل نگاه سرزنش آمیز از هر چشمی رو داشته باشه

تحمل این نگاهو از چشمای عسلین تو نداره

 

...

 

دیروز بازم نشستم سر کلاس و ازت درسای پر ارزشی گرفتم

دلم می خواد یه کمیشو اینجا بنویسم تا شاید امکان فراموش کردنشون برام کمتر بشه

 

...

 

آره

راست می گی

تا حالا بهش فکر نکرده بودم

ولی الان هر چی بیشتر فکر می کنم

بیشتر حرفاتو قبول می کنم

 

می گن نماز ستون دینه

اولین عملی که در بارش سوال می شه نمازه

ولی همین نماز

جزو حق الله طبقه بندی می شه

یعنی جزو حقوقی که خدا امکان گذشت ازشونو منتفی نکرده

 

ولی

شکستن دل یه موجود دیگه ، بی انصافی ،‌ بی مبالاتی در مورد حقوق دیگران ، خیانت در امانت ، تهمت ،  تمسخر و ... جزو حق الناس هستن

و فقط صاحب حقه که می تونه ازشون گذشت بکنه یا نکنه

 

چشم

مسیحم قول میده تا اونجا که در توان داره دلی رو نشکونه

 

 

...

 

 

هشتم : دیگه صبح شد

 

خیلی منتظر موندم

ولی نتونستم آقتابو ببینم

دیگه توان بیداری رو ندارم

تا همین پشت کی برد خوابم نبرده بهتره پاشم و برم

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


یکشنبه 20 آذر ماه سال 1384
هفتاد و دو ساعت

 

 

 

 

سلام

 

 

 

اول :‌ تو ؛

 

بین این همه غریبه

تو به آشنا می مونی

 

حرفای تلخی که دارم

من نگفته تو می دونی

 

...

 

 

دوم : من ؛

 

ای پرنده ی مهاجر

ای پر از شهوت رفتن

 

فاصله قد یه دنیاس

بین دنیای تو با من

 

تو رفیق شاپرکها

من به فکر گله مونم

 

تو پی عطر گل سرخ

من به یاد بوی نونم

 

کوچه پس کوچه ی خاکی

ساقه های ترد و خسته

 

آدمای روستایی

با پاهای پینه بسته

 

پیش تو یه عکس تازس

واسه آلبوم قدیمی

 

یا شنیدن یه قصه

توی یه ده صمیمی

 

برای من زندگیمه

پر وسوسه پر غم

 

یا مث نفس کشیدن

پر لذت دمادم

 

من دارم ...

تو داری ...

 

 

سوم : ما ؛

 

گفتنیها کم نیست

من و تو کم گفتیم

 

...

 

خواندنیها کم نیست

من و تو کم خواندیم

 

من و تو ساده ترین

شکل سرودن را

در معبر باد

با دهانی بسته

وا ماندیم

 

...

من و تو حق داریم

که به اندازه ی

ما هم شده

با هم باشیم

...

 

گفتنیها کم نیست

 

 

چهارم : سه روز = 72 ساعت !! :

 

واقعا کشف بزرگی بود

این سه روز گذشته

با تموم وجود حس کردم سه روز یعنی چی

یعنی 72 ساعت

تازه

اینم کشف کردم که 72 ساعت یعنی چی !!

یعنی 72 تا یک ساعت !!!

از اون مهمتر این که

کشف کردم 72 تا یه ساعت = 72 تا 60 دقیقه

و هر دقیقه یعنی ...

 

چهارشنبه عصر بود که در حال نوشتن کامنت برای یکی از دوستان خیلی خیلی عزیز یه هو کامپیوترم خاموش شد و دیگه روشن نشد

انگار دنیا رو کوبیدن تو سرم

همین دو ماه پیش مادر برد و سی پی یو و کارت گرافیک و پاورشو عوض کرده بودم و هنوز قسط اونا تموم نشده بود که ...

می دونستم که اگه مشکلش اساسی باشه چند ماهی باید بدون کامپیوتر و نت سر کنم

این بود که دو سه روز تعطیلی پیش رو برام غیر قابل تحمل به نظر اومد

و تا عصر شنبه که تونستم درستش کنم با تموم وجودم تک تک ثانیه های این 72 تا 60 دقیقه رو حس و لمس کردم

 

...

 

خب

یه سری کارا هست که در هر حال باید انجام بشه

چه کامپیوتر باشه چه نباشه

و متوجه شدم که یه بخشی از زندگی مسیح هم وابسته به این جعبه ی جادوییه و اگه اون بخش نباشه بد جوری به دردسر میفتم و کارای دیگرم هم مختل می شه

پس سعی کردم بگم که ؛

من مسیحم

یک مسافر !!

 

...

 

ساعتهایی که پای کامپیوتر می گذشت رو باید یه جوری پر می کردم

با خودم گفتم

تو روز این ساعتها زیاد نیستن

پس نباید خیلی سخت باشه

 

یه کمی بیشتر تو کارهای خونه کمک کردم

یه کمی به کارای عقب افتاده رسیدم

یه کمی بیشتر تو درس بچه ها کمکشون کردم

یه کمی ازشون گیتار زدن یاد گرفتم

یه کمی هم باهاشون نشستم پای تلویزیون

و ...

 

نتایج خوبیم گرفتم

غیر از اونایی که نمی شه گفت

بعضیاشو برای یادآوری خودم

می خوام بنویسم تو وبلاگ عادی خودم

مثلا

سرامیک کف بالکن برق افتاد

سیم کشی پشت کلید مهتابی بعد از مدتها درست شد

چکه ی شیر دستشویی قطع شد

متوجه شدم که بچه ها به توجه بیشتری نسبت به پیشرفتشون تو درسا نیاز دارن

متوجه شدم که حتی وقتایی که اونا می شینن پای تلویزیون و حواسشون به فیلم سینمایی یا سریال یا کارتونه هم بودن پدر در کنارشون با نبودنش خیلی فرق می کنه

حتی اگه اون پدر عادی اصلا به تلویزیونم توجه نداشته باشه

ولی بودنش بهتر از نبودنشه

خب

این تجربه ی جدیدی بود

آخه خودم هر چند سال یه بار

وقتی می خوام یه فیلم نگاه کنم

دوست دارم هیشکی دور و ورم نباشه

و فکر می کردم اونام همین طورن

غافل از این که سن اون دو تا روی همم

به سن مسیح نمی رسه

 

تازه

وقتی دیدن بابا مسیح که همش سرش تو عدد و رقم و حساب کتابه موقعی که دارن فیلم نگاه می کنن نشسته کنارشون و داره بافتنی هم می بافه دیگه قیافه هاشون خیلی تماشایی بود

 

باورشون نمی شد مسیح بتونه این کارو بکنه

دیگه چه برسه به این که در طول یه فیلم سانسور شده ای که نصف زمان واقعیش پخش می شه بتونه یه جفت کفش کاموایی بچه گونه هم ببافه !!!

( حیف که دیجــــــیتالم کجا بوده ... وگرنه عکس اون کفشای صورتی قشنگو برای یادگاری مینداختم و میذاشتم تو وبلاگ عادیم )

 

راستی

فکر می کنی چرا بچه های مسیح نمی دونستن که باباشون بلده بافتنی ببافه ؟

باید بیشتر فکر کنم در بارش

شایدم دلیلش این بوده که تا حالا جلوشون این کارو نکرده بودم !!!

 

و اما گیتار

خیلی دلم می خواست ازشون یاد بگیرم

تو این دو سه روز یه کمی پیشرفت هم کردم

مسیح باور داره که این کار چند تا فایده داره

یه فایده برای خودش که بالاخره یه آشنایی هر چند ابتدایی با یه ساز پیدا می کنه

اما مهمتر از اون

فایده هاییه که برای بچه ها داره

مسیح فکر می کرد با این کارش

این فایده ها به بچه ها می رسه :

اول احساس صمیمیت بیشتر

بعد اعتماد به نفس بیشتر

بعد این که حس می کنن هنری که یاد می گیرن مهمه ...

و فایده ای که امیدوارم سالها بعد بهش برسن

این که

وقتی بزرگ شدن با یاد آوری خاطره ی این روزا بفهمن پدرشون از این که زیر دست دو تا بچه ی سرتق هم آموزش ببینه ابایی نداشته و شاید اونا هم این روشو تو کسب مهارت و دانش پی بگیرن

...

 

به نظرت مسیح فکر و کار درستی کرده ؟

 

...

اینا مربوط به روزای این 72 تا 60 دقیقه بود

از شباش چیزی نمی گم ...

 

 

پنجم : پایان ؛

 

بالاخره شنبه عصر با عوض کردن پاور

کامپیوتر مسیح دوباره استارت خورد

و تو همون لحظات اولیه مسیح وارد دنیای نت شد

به محض ورود به محیط یاهو دو تا از بر و بچه های وبلاگنویسو با فاصله ی کمی از هم ( البته نه همزمان ) دید و بعد از سه روز به قدری خوشحال شد که اون قدر براشون وراجی کرد که هر دوشون احتمالا برای خلاص شدن از دست پر حرفیاش بهش گفتن خیال آپدیت نداری ؟

دلمون برای حرفای عادیت تنگ شده

برو و یه مطلب عادی بنویس تو وبلاگ عادیت

 

 

و حالا من اومدم اینجا و نمی دونم که اصلا چی بنویسم

چون فعلا تمرکز لازمو ندارم

پس اصلا نمی تونم پرحرفی کنم ( !!!! ) که هیچ

حس می کنم یه کلمه هم نمی تونم بنویسم

 

اینه که نوشتن مطلبو میذارم برای یه وقت دیگه

 

...

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


سه شنبه 15 آذر ماه سال 1384
عدالت

 

 

سلام

 

 

 

اول : آب را گل نکنیم ؛

 

چرا باید بمیرن از تشنگی (!!!!)

ماهیهای کوچیک سرخابیمون

...

 

 

 

دوم : این یه داستان واقعی نیست ؛

 

دستشو که تو دست گرم و نرمم گرفتم

اون قدر سرد بود که