عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287134

Powered by BlogSky.com


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 دی ماه سال 1384
زخم و سکوت



سلام


قبل از اول : غدیر ؛

خط مسیح با ماوس یا بی ماوس کلا ضایع بید !!! نه ... ؟

( کمه ؟‌ اون پارسالیا هنوز هم هستن  ولی نمی شد روشون چیزی نوشت ... )


می گن یه مو از خرس کندن غنیمته !!!!!!!!!!!
می گن سادات دست بده ندارن و دست بگیر دارن !!!!!!!
می گن عید غدیر تا می تونی باید از اونا عیدی بگیری تا نقره داغ بشن !!!!!!!!!!

بابا بی خیال
گناه که نکردن سید شدن

راههای محترمانه تری هم برای مجاب کردن سادات به دادن عیدی می شه پیدا کرد !!!
...

 

بعد از قبل از اول : سادات ؛

اون بالایی رو نوشتم
یاد این پستم افتادم
...

 

 

اول : کلگیت !!! ؛

دیگه با هاش به هم زدم !!

آخه به من می گه دهنت بوی بد می ده !!!!

...

اون موقعا که مسیح سنش خیلی کم بود
یه تبلیغ برای خمیر دندون گلکیت پخش می شد از تلویزیون
که توش یه دختر جوون این حرفو به دوستش می زد و ...

...

یه داستانی هست که راجع به یه شیر و یه هیزم شکنه

موقع غذا خوردن آدمه به شیره می گه
اَه َه َه
َه َه
دهنت چه بویی می ده

...

خب

می دونم همه دست کم پونصد بار تو وبلاگای مختلف خوندنش
پس نمی خوام پرحرررررفی الکی بکنم
راستش هر وقت مسیح این داستانو می خونه یا به یادش میفته
بی اختیار یاد اون تبلیغ خمیر دندون هم میفته

...

 

دوم : بزگ مرد کوچک ؛

سلام دکتر جون

یکی دوبار از عنوان جوجه اردک زشت برای توصیفت استفاده کردم

خب
هنوز سرم روی گردنمه !!!
و این جای بسی امیدواریه
و از اون امیدوار کننده تر
حرفاییه که اون شب دیدم در مقابل خبرنگارای خارجی زدی
حافظه ی درست و حسابی که ندارم
ولی تقریبا یه همچی چیزایی گفتی :

دوران قرون وسطا تموم شده و نباید مثل اون دوران با اهل اندیشه برخورد بشه
هر کسی باید آزاد باشه که حرفشو بزنه
و ...

امیدوارم حرفای اون شبتو (روزتو) فقط در برابر خارجیا
و فقط برای اجرا در کشورای عقب مونده ی اروپایی و آمریکا نزده باشی
آخه حرفای خوب خوب دیگه ای هم زدی
وقتی ازت پرسیدن که یه نفر که از امکانات بیت المال جمهوری اسلامی تغذیه می شه
و تیشه برداشته و با حرفاش داره می زنه درست به ریشه ی جمهوری اسلامی
و به صورتی خزنده
ولی بسیار علنی و با شجاعت و صلابت
نقشه براندازی این نظامو پیاده می کنه ؛
گفته که جمهوری فلان و جمهوری بهمان ؛
تو با سعه ی صدری مثال زدنی
که تموم معدیان دروغین (!) تساهل و تسامح باید پیشت لنگ بندازن
پاسخی ، علمی ، منطقی ، قاطع و دندان شکن دادی

یادته ؟
گفتی این بحثهای علمی رو نباید جلوشو گرفت
متفکرین و اندیشمندان از این بحثای علمی زیاد می کنن
دولت نباید خودشو با این مسائل درگیر کنه
ما باید تلاشمون این باشه که به مردم خدمت کنیم
و وارد شدن در این بحثا فرصت خدمتو ازمون می گیره
( یا یه چیزایی تو همین مایه ها )
نمی دونی که وقتی این حرفا رو ازت شنیدم
چه قدر متاسف شدم که چرا تو انتخابات بهت رای ندادم
و اصلا برای این که مجبور نشم به تو رای بدم تو دور دوم شرکت هم نکردم !!!
...
مخصوصا که تو داشتی از موضع رئیس محترم جمهوری اسلامی سخن می گفتی
یعنی کسی که اگه رئیس جمهور مردم هم نباشه
رئیس این نظام که هست
و قسم خورده که
حافظ این نظام ( جمهوری اسلامی - نه یه کلمه بیشتر و نه یه کلمه کمتر ) باشه
این دیگه اند تساهل و تسامحه
نیست ؟
...
محمود جون
راستش
یه تاسف دیگه هم خوردم با شنیدن حرفات
گفتم کاش تو انتخابات دوم خرداد ۷۶ هم تو بودی و انتخاب می شدی
اون وقت احتمالا
با تزریق این روحیه ی قشنگی که تو داری توی جامعه
دیگه امثال دکتر کدیور
دکتر آغاجری
دکتر سروش
دکتر اشکوری !
و ...
به خاطر ابراز عقیده محاکمه و یا محکوم نمی شدن
...

نمی شدن ؟؟!!
...

احتمالا نباید می شدن دیگه
چون من فقط اونایی رو می شناسم و نام بردم که حداقل نظام جمهوری اسلامی رو قبول داشتن و با اصل نظام مخالف نبودن
وقتی تو با حرفای کسانی که با اصل نظام مخالفن و در صدد استحاله ی
جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی هستن مدارا می کنی
پس احتمالش زیاد بود که اونا هم مشمول مدارا بشن ...

...

مسیح عقیده داره که تو
با وجود این که هنوز مرد کوچکی دیده می شی
ولی قابلیت اینو داری که به یه بزرگ مرد تبدیل بشی
و حتی
قابلیت اینو هم داری که روزی به عنوان رییس جمهور مردم ایران شناخته بشی
...
صمیمانه آرزو می کنم که در پایان دوران ریاستت
سربلند باشی و ایرانی

...


سوم : زخم ؛

آره
می گفتم

اون داستان شیر و هیزم شکن
به تفاوت بین زخمها اشاره می کنه

زخم تبر
و زخم زبون

زخم تبر روی بدن می شینه
و زخم زبون روی دل

بدن مادی ممکنه بتونه ترمیم بشه
ولی دل ...

خب
غیر از این زخما
زخمای دیگه ای هم داریما
ولی نمی شه به همشون اشاره کرد !
...
اما یکی از زخمهایی که می شه بهش اشاره کرد
زخمیه که روی روح ایجاد می شه
و گاهی اون قدر کاریه که
روی تفکر و نگرش فرد زخم خورده هم تاثیر میذاره

یکی دیگش
زخمیه که در محل حنجره ایجاد می شد

وااااااااااای

ولش کن

نمی خوام وارد جزئیات بشم

...


چهارم : سکوت ؛

برای مطلب سکوتم نظرای ارزشمندی دادن دوستام

نیوشای سخن نوشته :
خیلی وقتا سکوت یعنی ... حرفهای ناگفته‌ای که یک دنیا معنا دارن
و برخی مواقع هم یعنی خواب !

آموزگار مهر شباهنگ نوشته :
خیلی وقتا همون طور که یه سکوت میتونه مبهم باشه همونقد هم نباید بهش بها داد.
چون بعضیاش از یه دل بهونه گیره....

استاد بزرگوارم نرگسی نوشته :
برخیزیم و دعا کنیم :
لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی ست ، دوری کنیم
کنار ما ریشه ی بی شوری ست ، برکنیم

میلاد عزیزم :
راستش سکوت رو همیشه دوست ندارم اما گاهی لازم میشه

یاسمن آسمونی :
زمانی که به سخن می آیی جهان در برابرت سکوت می کند
وآنگاه که سکوت می کنی جهان در برابرت به سخن در می آید...

عقیق بزرگوار گرچه مسقیما در باره ی سکوت ننوشته
ولی در کامنت بزرگوارانه ی خودش نوشته که :
تنها باید خواند ...جایی گریست،جایی خندید،جایی اندیشید و جایی تنها سکوت

سهیک عزیزمم گرچه تو کامنت اون پستم از سکوت چیزی نگفته
ولی برای پست قبل از اون نظری رو نوشته بود که
باعث شد پست قبلیم عنوان سکوت رو به خودش بگیره
و هر چند تو متنم هم نوشته بودمش
ولی دوست دارم بازم تکرارش کنم :
وقتی تنها یک تصویرمی تواند با هزارن زبان سخن بگوید
من ازخاموشی بلبلان غمناک میشوم

بهار عزیزم که حسابی خجالتم داده :
 این راستِ که آدمایی که سکوت می کنند خیلی حرفا واسهءگفتن دارن.مثل من.

عتید عزیز که امیدوارم وارد وادی سکوت نشه :
نوشتن لذت داره
ولی اگه [به شرطی که] جسارت نوشتن چیزی رو که بهش اعتقاد داری داشته باشی
اگر نه
تنها ظلم به حریم واژه هایی هستش که
اون ها رو بی هدف ردیف کردم
و اونهایی که لحظه هاشون رو گذوشتن تا بخونن

و
کسی که
باعث شد تو این پست هم
دوباره از سکوت بنویسم ؛
پریدخت ... :
...
در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یادها
من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ? ای مادر فریادها !
...


پنجم : فریاد ؛


فریاد و سکوت دو انتهای طیف صدا می تونن به حساب بیان
البته دو انتهای طیف محسوس صدا
وگرنه
مسیح باور داره که
بالاتر از فریاد هم باز سکوتی هست
و اگه سکوت
سکوتی باشه که از اوج گیری فریاد حاصل شده باشه
اون وقت وضع کمی بغرنج تر می شه !!

پس حد اقل دو نوع سکوت داریم
یکی بی صدایی نسبتا (؟) مطلق !!
یکیم بی صدایی کسی که
اون قدر محکم فریاد می زنه که
صداش شنیده نمی شه !!!

( البته شاید بشه گفت نوع اول سکوت ، خودش یه حالت خاص رو هم شامل می شه و اون حالتیه که صدا بعد از اوج گرفتن و تبدیل به فریاد دوباره نزول پیدا کرده و به صفر نزدیک شده )

تو حالت اول ، سکوت می تونه مادر یا مولد فریاد باشه
و تو حالت دوم می تونه مولود فریاد باشه

اما
گاهی منظورمون از مادر
والده (!) نیست

گاهی
وقتی می گیم مادر
منظورمون نهایت و بزرگتر و برتر و قوی تره
مثل موقعی که به یکی می گیم ؛

تو خیلی جوجه ای
برو بگو مرغت ( = مادرت ) بیاد !!!!!!!!

یعنی برو بزرگتر یا قویتر از خودتو بیار

خب با این برداشت از واژه ی مادر
می شه گفت که مصراع آخر اون شعر معنیش این می تونه باشه :
سکوت قویترین فریاد هاست

دیگه جونم برات بگه که
یه جور دیگه هم می شه تعبیر کرد
این که
اگه حرفا زده نشن
و به هر دلیل
شخص یا اشخاص یا ملتی به سکوت رو بیارن
در واقع فنری رو تحت فشار قرار می دن که
قابلیت محدودی برای تحمل داره
و وقتی انرژی پتانسیلش به حد معینی برسه
آزاد می شه
اون وقت
دیگه نمی تونی از اون فنر انتظار داشته باشی که
آروم آروم انرژی خودشو آزاد کنه و شروع کنه به حرف زدن منطقی
اون وقت
انرژی یه باره آزاد می شه و
تبدیل می شه به فریاد
یعنی اگه سکوتی نبود و هر کسی می تونست حرفشو خیلی عادی و با ملایمت بزنه
دیگه مولودی به نام فریاد زاده نمی شد
...


ششم : حموم زنونه (!!!) ؛

خب
آقایونو که راه نمی دن تو حموم زنونه
حتی یادمه اون موقعا (قبل از انقلاب) که بچه بودم و
گاهی می بردنم به حموم زنونه
زن اوسا مثل شیر نشسته بود و یه مرد از جلوی در جرات نمی کرد که رد هم بشه
چه برسه که بخواد بیاد تو

پس اگه به جاهای شلوغ و پر همهمه و پر سرو صدا و پر داد و فریاد می گن حموم زنونه
گناهش احتمالا گردن خانوما می تونه باشه و بس

راستی
جامعه ای که همه توش فریاد بزنن بهتره یا جامعه ای که هیچ صدایی ازش درنیاد ؟؟!!

جامعه ی بی صدا مسیحو به یاد قبرستون میندازه و
جامعه ی پر فریاد به یاد تصوری که از حموم زنونه در ذهن ایرونیاس !!


هفتم : اعتدال ؛

می گن قوم یهود سالها در اسارت بود
اونا برده بودن و دیگه کم کم به بردگی خو گرفته بودن
این امر تو زندگیشون تاثیر گذاشته بود
...
پس خدا موسی رو فرستاد که اونا رو به سمت برخورداری از مواهب دنیا سوق بده !!!
( گناهش گردن اونایی که می گن )

می گن قوم یهود اون قدر تو استفاده از مواهب دنیایی افراط کردن که
خدا مسیح رو فرستاد تا اونا رو به سمت امور معنوی و صلح و مهربونی سوق بده
( بازم گناهش ... )

می گن دنیا تو حالت خاصی فرو رفته بود که نیاز به اعتدال داشت
پس خدا زمان رو برای فرستادن محمد مناسب دید
کسی که بیاد و از اعتدال سخن بگه
و دینی بیاره که دین اعتدال و میانه روی باشه ...
...


هشتم : گفتمان ؛

اگه سکوت به صورت حاد در نیاد و
هر کسی حرفاشو سر وقت و به موقع و با متانت و به دور از داد و فریاد بزنه
و بقیه هم خیلی شیک بشینن و گوش بدن و بعد به نوبت حرفای خودشونو بزنن و
دیگران هم حرفای اونا رو گوش کنن و
بعد به نوبت ...

اون وقته که
دیگه احتمالا هیچ فنری اون قدر فشرده نمی شه که
نشه تبعات رها شدنشو کنترل کرد
...


نهم : کم گوی و ... ؛

اما در فرهنگ ایرانی
و اسلامی
از سکوت به عنوان یه ارزش یاد شده

مثلا می گن اونی که عقلش کامل نشده زیاد حرف می زنه
و هر چی عقل کامل بشه حرف زدن کمتر می شه

خب
در مقابلشم می گن که
چو می بینی که نا بینا و چاه است
اگر خاموش بنشینی گناه است
(‌یا یه چیزی تو همین مایه ها )

پس می شه این طور گفت که :
گاهی لازمه که سکوت بشه
و گاهی نه

اما پرحرفی با گفتمان فرق داره

شاید یه روزی در بارش نوشتم

الان نمی تونم زیاد طولانی کنم پستمو

...


دهم : چاه ؛


سکوت کردن گاهی می تونه فاجعه آفرین باشه
و سکوت نکردن می تونه حماسه ساز یا معرفت ساز بشه
و بر عکس

اما فریاد زدنم می تونه خاصیتی دو گانه داشته باشه ...

وقتی یه مدت سکوت می کنی
و وقتی همه
از برداشتی که از دین داری گرفته
تا
حاکم
رییس
استاد
مدیر مدرسه
معلم
خانواده
اولیا
دوستا
همکارا
و خلاصه همه
تو رو به سکوت دعوت می کنن
نتیجش می تونه این باشه که ممکنه
وقتی لب باز می کنی
به جای این که حرفای منطقیتو
که اگه با آرامش بیان کنی
احتمال داره خیلیا بفهمن و قبولش کنن ؛
با فریاد بیان کنی
اون وقته که
کسانی که خودشونم در دام سکوت افتادن
دورت جمع بشن و تو رو به فریادی گوش و حنجره خراش تر دعوت و تشویق کنن
البته در نهایت حسن نیت

اما
همیشه این حالت
حالت خوبی نیست

چون اون وقته که 
ممکنه به جایی برسی که بگی
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من
آن چه البته به جایی  نرسد فریاد است
( یا یه چیزی ... )

تازشم این در حالیه که اونایی که تشویقت می کنن بفهمن منظورت چیه وگرنه که دیگه باید غصه ی درک نشدنو هم تحمل کنی ...

راستی این که علی
در دورانی ، فریادشو می برد توی نخلستان و
روونه می کرد به ته چاه
چه درس و پیامی می تونه داشته باشه برامون ؟؟؟

با تموم این حرفا ؛

گاهیم فریاد تنها راه به نظر میاد ...


یازدهم : ابوذر ؛

گاهی لازم می شه فریاد بزنی و پای لرزشم بشینی
اون وقتیه که
جلوی حرف زدن عـــــــــــــادیتو گرفتن

اما همیشه نتیجه ی مطلوبو ازش نمی گیری

گاهی چیزی که عایدت می شه
یه حنجره ی زخمیه
که دیگه نای حرف زدن عادی رو هم نداره

و وقتی این طور بشه نوع خاصی از سکوتو تجربه می کنی ...

پس مسیح عقیده داره که
هر چند که به حرفی که می زنی ایمان کامل نداری
ولی سعی کن رفیق و محیط امنی رو برای بیان مکنونانت پیدا کنی
تا بقیه شاید بتونن کمکت کنن و تو از اظهار نظراشون بهره ببری ...

تا حالا به کوهی که توش
دینامیت منفجر کرده باشن (‌برای راهسازی یا استخراج معدن یا ... ) رفتی ؟

سنگایی که خورد می شنو دیدی ؟
مثل آلات قتاله می مونن
و لبه هایی تیز دارن

حتما سنگهایی که در ته رودخونه یا در ساحل دریا هستنو هم دیدی
صیقلی و صاف و خوش دست !!!

عقاید و حرفای ما مثل اون سنگایی می مونن که از انفجار حاصل می شن
تیز و لبه دار و برنده و خراش دهنده
اما اگه اجازه بدیم در بستر یه رود یا در ساحل یه دریا
با سنگای دیگه برخورد داشته باشن
به مرور لبه های تیز خودشونو از دست می دن و صیقلی می شن
...
..
.

 

خدا وکیلی

اگه ما نتونیم توی این محیط مجازی همو حرفای همو تحمل کنیم

چه طور توی دنیا واقعی با هم برخورد می کنیم ؟؟؟

سوال سختیه ؟

...


دوازدهم : جاذبه و دافعه ی علی ؛

یادمه تو اون کتاب استاد مطهری یه چیزایی گفته بود که برداشت مسیح ازشون اینه ؛
انسانی کارش درسته که مثل علی
هم جاذبه داشته باشه و هم دافعه
اصلا چه معنی داره که همه یه نفرو دوست داشته باشن و جذبش بشن !!

یادم نیست اما
که تو اون کتاب اینم گفته بود که بعضیا می گن
علی اگه می دونست که
کسی تا هفت پشتش ممکنه مولودی داشته باشه که
به نفع مردم و دین خدا کار کنه
امکان نداشت که بکشدش
یا نه

...

در هر حال اون زمونای نه چندان دور
خیلیا سعی کردن دافعه بسازن برای خودشون !!
و نوعی مسابقه ایجاد شد برای مرزبندی و دفع و ترد

خیلیا از این ماجرا آسیب دیدن

کسانی که بعضیاشون حتی مجال پیدا نکردن که حرفاشونو بیان کنن
و بعدها با سابقه ای که براشون ایجاد شد و با تجربه ی سختی که درک کردن
نه گوشی رو برای شنیدن حرفاشون پیدا کردن
نه به کسی تونستن اعتماد کنن
نه کسی جرات کرد که به حرفاشون گوش کنه !!
پس ناچار به سمت سکوت سوق داده شدن
و یا
سخن گفتن با نامحرمان
...


سیزدهم : بلاگسکای مجانی ؛

اون بار بلاگسکایی که همین جایگاه نه چندان مناسبشم در بین سرویسهای وبلاگ نویسی
مدیون وبلاگهایی مثل این وبلاگ عادی و خیلی از وبلاگای قدیمی یا جدید دیگر خودشه
پست مسیحو به این دلیل قبول نکرد که طولانی بود
می ترسم اگه همه ی حرفامو بزنم بازم همون بلا سرم بیاد
و مجبور بشم که این یکی رو هم ببرم توی بلاگفا بذارمش
پس زیاد وارد جزئیات نمی شم و دارم خیلی خلاصه وار می نویسم

چهاردهم : زمستون ۸۳ ؛

زمستون ۸۳ بالاخره پس از مدتها بلاگسکای اعضای جدیدیو قبول کرد
هر چند که بعدش معضلات زیادی ایجاد شد
...
ولی نتیجه ی نهاییش
این بود که
تعدادی از وبلاگهای جدیدش تونستن بیان و مطرح بشن و جای خودشونو باز کنن

خب
مسیح از اون موقع تا حالا درگیر مسائل و مشکلات زیادی بوده و هست که اونا
نذاشتن مسیح بتونه با تعداد قابل توجهی از وبلاگهای جدید ارتباط برقرار کنه
اما
وبلاگهایی مثل حدیث دل - ملکه صبا - نیوشای سخن و آخرین ترانه ی باران
شدن دوستای جدید و عزیز مسیح

الان دیگه یکسال از اون موقع می گذره
و مسیح به همه ی عزیزانی که وبلاگشون یک ساله شده تو این روزا
یا می شه
صمیمانه تبریک می گه


پانزدهم : سهیک ؛

سهیک هم از وبلاگنویسای موفقیه که
از پارسال به جمع گرم خانواده ی سرویس نامهربون و مجـــــــانی بلاگسکای پیوست

( کاش از اول بلاگفا بود و هممون رفته بودیم بلاگفا )

مسلما سهیک هم با وجود این که مدت زیادی نیست که به بلاگسکای پیوسته
اما در پویایی و رشداین سرویس نقش موثری داشته

انسانی تلاشگر از نسلی سوخته

مسیح سهیک رو بی اندازه دوست داره
به دلایل زیاد

یکیش اینه که سهیک از خودش حرف داره
هر چند که نقل قول زیاد می کنه
و گاهی دیگرانو به خاطر استفاده از متنها یا اشعار بزرگان تشویق می کنه
اما
او حرف خودشو با استفاده از بیانات دیگران بیان می کنه
و این با کپی پیست کردن سرسری و ناشیانه خیلی فرق می کنه
مهم هم نیست که حرفشو یا همه حرفاشو مسیح قبول داره یا نه
مهم اینه که
البته از نظر مسیح
او حرف « خودشو » می زنه
و از سکوت متنفره


یه دلیل دیگش اینه که
سهیک بی تفاوت نیست
و اگه از کسی چیزی ببینه که به مذاقش خوش نیاد
بهش تذکر می ده
حالا ممکنه که
بعضی وقتا مسیح نوع امر به معروف و نهی از منکر (؟!) سهیک رو قبول نداشته باشه
ولی با اصل موضوع خیلی حال می کنه
این که بی تفاوت نباشیم از نظر مسیح خیلی خوبه
و یه نعمت به حساب میاد دوستی با کسی که
عیبهاتو بهت هدیه بده
خب
بعد از یه مدت کم کم لبه های تیز و برنده ی روش سهیک هم در اثر تعامل با
بقیه آرا تا حدودی صیقلی خواهد شد
شک ندارم
...


یه دلیل دیگه این که
سهیک به قول خودش
مردی زخم خورده هست
که الان به نوشتن و گفتمان لبخند زده
و این مجال خوبیه
برای نشون دادن و ثبت اون زخمها در اذهان تاریخ ساز
و برای تحلیل عملکردها و علل اونا
و برای نزدیک شدن قلبها


مسیح دوستای بسیار عزیز و بسیار زیاد و متنوعی داره توی محیط نت
که تا حالا هیچ کدومشونو ندیده
بعضیاشون انسانهایی به شدت مذهبی
و بعضیاشون انسانهایی به شدت ضد مذهب هستن
ولی مسیح
همشونو دوست داره و بهشون احترام می ذاره
و عقیده داره که
ما هر نگرش و طرز فکری که داشته باشیم
هر چه قدر هم که عقایدمون با هم تناقض داشته باشه
باز هم می تونیم در کنار هم باشیم
به شرطی که به هم احترام بذاریم و
عاشق هم باشیم

این که همش شد مسیح

بذارین یه خرده از زبون خود سهیک بنویسم :

جهان بینی من عشق بی حد و مرز به طبیعت
و جانورانی است که درآن زندگی می کنند !
وشگفت ترین آنها...انسان
وهمیشه این کلام شمس تبریزی آویزه گوشم است که:
....این قدرعمرکه تورا هست..درتفحص حال خود خرج کن...
درتفحص عالم چه خرج کنی؟!
شناخت خدا عمیق است؟!
ای احمق! عمیق توئی!.....اگرعمیق هست توئی!
بهرروی دلم میخواهد چون آینه ای بی خش مرا آنگونه که هستم بخودم بشناسانی...
من شاگردابتدائی کلاس عشقم
یک نوآموز..یک پرسشگر..جستجوگر...کنکاشگر..بی هیچ ادعا وتیتر ومقامی!
سیاست را حرفه سیاست بازان دغل کار و حیله گر و مردم فریب میدانم
و هیچ گاه خود را به این خیل شیاد نزدیک نکرده و نخواهم کرد ...
ول کنید اسب مرا
کوله بارم نمدم...زینم را
که خیالی سرکش...
بدرخانه کشانده است مرا ...(.نیما)

...

اوج بزرگواری و خلوص و صفا در این جملات به چشم مسیح میاد
البته با در نظر گرفتن این نکته که
مسیح و سهیک در ظاهر
با هم اختلافات بسیار بزرگ و اساسی در جهان بینی و اعتقادات دارن
و توجه به این نکته
بزرگی روح سهیک ( به عنوان گوینده ی کلام فوق ) رو بیش از پیش نشون می ده

به این گفته ی او توجه کنید :

... واین راهم می دانم که من و شما دارای اختلاف های عقیدتی هستیم.
اگرچه هر دو هم میهن و هم شهری و هم درد می باشیم
...
ببین که چگونه شیادان جمع خودرا جمع کرده اند...
ما هم باید با حفظ حرمت یکدیگردست دردست هم بگذاریم
و به وظیفه انسانی خودعمل کنیم
...

می دونم که نمی تونم ذره ای از حق مطلبو در باره سهیک ادا کنم

اما دوست داشتم که از او بنویسم

و در پایان دوست دارم به تموم دوستایی که با نظرات و نگرش امثال سهیک مخالف هستن هم بگم

هیچ کس از گفتگو ضرر نمی کنه

به شرطی که به حرفهایی که می زنه
و عقایدی که تو دلش داره ایمان و اعتقاد کامل داشته باشه
هر چند که اگه کسیم فکر کنه که در اثر سخن گفتن با شخصی که
عقاید او رو زیر سوال می بره و
قبول نداره
ممکنه که ایمانشو از دست بده
همون بهتر که بده
یه همچین ایمانی
به نظر مسیح
...
..
.


شانزدهم :خواهرم یوکابد ؛

 

راز تو همون راز بزرگ آفرینش انسانه
همون رازیه که باعث می شه مهر در اولین روز سرد زمستون متولد بشه
و بلبل در مواجهه با گل
و پروانه در برابر شمع
صحنه هایی بدیع رو خلق کنن

از جانب مسیح خیالت راحت

آن که را اسرار حق آموختند
مهر کردند و لبانش دوختند
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

مسیح راز زیبای تو رو حتی برای خودشم واگو نمی کنه

...

و اما

مسیح عادی هم نوا با مسیح آسمونی
همواره یوکابد بزرگ رو خواهد ستود
و از این که در کنارش باشه احساس غرور می کنه
کاش می شد اون روز خاص هم مسیح در کنارت باشه
ولی خب ...

...



سربلند بمونیم و ایرونی

 

 آآآآآآآآخ جووووووون پابلیش شد !!!!!!

 

 


چهارشنبه 21 دی ماه سال 1384
سکوت

 

سلام

 

 

 

 

 

 

اول : و من ... :

 

 

کسی دیگر نمی‌کوبد

در این خانه متروک را

کسی دیگر نمی‌پرسد: چرا تنهای تنهایم؟

و من چون شمع می‌‌سوزم،

و دیگر هیچ چیز از من نمی‌ماند

 

و من گریان و نالانم

و من تنهای تنهایم

درون کلبه خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی‌پرسد

 

و من دریای پر اشکم

که توفانی به دل دارم

درون سینه پرجوش خویش اما

کسی حال من تنها نمی‌پرسد

 

 

و من چون تک درخت زرد پاییزم

که هر دم با نسیمی می‌شود برگی جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی‌ماند

 

...

 

 

دوم : من برای این انقلاب احساس خطر می کنم !!! ( یا یه چیزی تو همین مایه ها ) :

 

۱۷ اردیبهشت ۸۳ توی این  پستم یه مطلب نوشتم تحت عنوان  :‌ دو : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ( عمو یادگار ) ؛  

هفته ی پیش که تیتر روزنامه ی شرق رو دیدم که اون حرفو از قول خاتمی نوشته بود

بی اختیار یاد اون نوشته ی خودم افتادم

 

آ سد ممد جون

صحت خواب

بازم دیر بیدار شدی

اونایی که تو و  آقا مهتی می گید دارن تو ارکان حکومت نفوذ می کنن

سالهاست که از نامحرمی و نااهلی خارج شدن و

حالا دیگه شماها رو نا اهل و نامحرم نظام می دونن !!!

...

 

 

 

سوم : خدایا ! ؛

 

خدایا !

 

خدایا توی دنیای بزرگت پوسیدیم که

 

می خواستیم مثل این روزو نبینیم که دیدیم که

 

ناز اون

بلای اون

حسرتِ دل

عذاب ِ عالم

هر چی باید

همه تک تک بکشن

ما کشیدیم که

 

...

 

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت

دنبال هم امروز و فردا گذشت

 

دل می گه باز فردا رو از نو بساز

ای دل غافل دیگه از ما گذشت

 

...

 

 

چهارم :‌ یه پست دلچسب ؛

 

 

پست قبلیم خیلی بهم چسبید

اون قدر که

اصلا دلم نمی خواست دیگه آپدیت کنم

و اگه قول نداده بودم که دوباره بنویسم

می ذاشتم برای همیشه اون بالای بالای وبلاگ عادیم بمونه

 

حتی

اگه لوگوی وبلاگم این قدر جذاب و دوست داشتنی نبود

مطمئنا با اون عکس عوضش می کردم

 

نمی دونم نظراتی رو که برام نوشتن خوندی یا نه

هر چند فرقی نمی کنه

چون خودمم که همشونو چندین بار خوندم

بازم دوست دارم بعضیاشونو بذارم توی متن

 

خب

به قول یه معلم و استاد بزرگوار

اینجا صفحه ی شخصیمه دیگه ...

 

اولین نظر مرتبط با موضوعو پریدخت نوشته برام :

 

... گل یخ توی دلم ...

 

همیشه نظرات پریدخت برام با ارزش و خوندنی بودن و هستن

 

حتی اگه چارتا کلمه بیشتر نباشن

 

هر چند که مدتیه تو بیشتر پستام از همون سه چارتا کلمه هم محرومم ...

 

خب

این بارم پریدخت مثل همیشه زد تو هدف

چرا شو بعدا می گم

...

 

بعد نوبت استاد ارزشمندم نرگسی بزرگوار بود که کلی خجالتم داد :

 

من خدا را سجده کردم در نگاه
یوسفی را دیده ام در قعر چاه

...

 

 

معلم بعدی شباهنگ بود :

 

پس تو زمستون هم میشه بهار بود!!
یعنی زیر بار یه کوه یخ هم میشه نفس کشید!!
یعنی میشه نه تنها صورت رو بلکه دل رو هم زیر بار سیلی سرخ و با طراوت نگهداشت!

 

و نظرات بعدی ؛

 

عتید متولد آذر ماه :

اینجا نزدیک کمربند زمینه، استوا.

نه گل ها، نه آدم ها، نه کارتون خواب ها و نه گربه های ولگرد، هیچ وقت هیچ کدومشون یخ نمی زنن

ولی اینجا روح  خیلی ها یخ زدست!!!

 

سعید ، مهربونترین مهربونا :

دانه های سرد برف روی سرخی عشق ....

 

سمای عزیز و گرانقدر :

غنچه رز حتی یخزده اش هم به آدم حس طراوت می بخشه

 

دوست بسیار با ارزشم سهیک عزیز  :

وقتی تنها یک تصویرمی تواند با هزارن زبان سخن بگوید

من ازخاموشی بلبلان غمناک میشوم ...

 

رضوان عزیز :

من سعیم رو می کنم که مثل اون رزا یخ نزنم یا اقلا رنگمو حفظ کنم

 

و باز پریدخت با یه سوال هوشمندانه ی دیگه :

این همون زمستونیه که بهارو احاطه کرده ؟ ...

 

نرگس ، هنرمند فروتن :

این یعنی ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ؟؟؟

 

میلاد پر محبت با آرزویی صمیمانه :

امیدوارم سرمای زمستون تو دلت رخنه نکنه و همیشه آتیش عشق تو قلبت روشن و شعله ور باشه.....

 

و نهایتا بی دل (محمد) از حریم دل با نگاهی ژرف و نقادانه :

راستی شما از پنجره پشتی به زندگی نگاه کردید ...

 

محمد جان اومدم به حریم دلت

متن ماریای گرامی رو هم خوندم

ولی

تو قسمتی که محرمهای دلتونو می شمارید

راهم ندادن تا بتونم نظر بدم

همینجا از تو و خواهر پر مهرت عذر خواهی می کنم

 

...

 

می بینی ؟

 

یه عکس چه قدر می تونه تعبیر داشته باشه ؟

مسیح از تک تک نظرات درس گرفت

 

و اما ماجرا چی بود

خب

به طور اتفاقی اون عکسو دیدم و یه هو خشکم زد

انگار که دارم توی آینه خودمو نگاه می کنم

البته اولین حسی که به سراغم اومده بود

سرمایی بود که تو سینم حس می کردم

رنگ سرخ اون گل مثل قلب سرخ مسیح بود که گرمای خودشو از دست داده و یخ زده

( گل یخ ... )

 

و بعد صورت بچه گونه ی مسیحو ( البته وقتایی که اصلاح می کنه ) توی گلبرگای اون گل دیدم که برف سفیدی روشو پوشونده و ...

 

این شد که بی درنگ گذاشتمش توی وبلاگ

و منتظر شدم تا پیامهای با ارزش دوستامو ببینم

...

 

 

پنجم : سکوت ؛

 

فقط می تونم بگم

ممنونم

همین

 

ممنون از بابت این که تو هم به خیل عظیم سکوت کنندگان در برابر مسیح نپیوستی

 

راستش

دیگه تحمل این همه سکوت برام خیلی سخت شده

مخصوصا که می دونم اونایی که سکوت می کنن

حرفایی دارن که محتاج شنیدنشونم

ولی

حس می کنم که

حس می کنن که

مسیح ارزششو نداره که این دیوار سکوتو فرو بریزیم در برابرش

...

 

واقعا ممنونم

 

...

 

ششم : یه توضیح عادی ؛

 

تا حالا توی وبلاگ عادی

در باره ی خیلی از دوستام نوشتم

گندمزار ، یاشار ، دانیال ، مهرانا ، عمو هندونه ، شباهنگ ، پرستو ، خسرو پرویز ، فیروزه ، کارلوس ، دختر عمو نازگل ،‌ استادی به نام دیونیسوس ، خواهرم یوکابد و ...

و بیشتر از همه در باره ی صنم که تا عمر دارم ازش به عنوان یه استاد مسلم یاد می کنم

چون او کسی بود که بعد از مدتها لذت فکر کردنو به یادم انداخت

و بیشتر از او

در باره ی پریدخت که هر چند به جمع سکوت کننده ها پیوسته

ولی هر بار که کلامی ازش خوندم

تا مدتها خوراک فکری داشتم و ایده ی بیشتر پستامو توی این وبلاگ عادی مدیون او هستم

و این اواخر

دختر عموی بسیار بسیار ارزشمند و هنرمند و استادم نرگسی عزیز که اگر چه مسیح مرتبه ی ملای رومی رو تو خوابم نمی تونه داشته باشه ، ولی جایگاه نرگسی مسلما کمتر از شمس تبریزی نیست

و حس می کنم ذره ای از عظمتشو نتونستم بیان کنم و از این بابت شرمنده هستم

 

می دونم که هیچ وقت نتونستم حق مطلبو در مورد هیچ کدوم از دوستام ادا کنم

خب

این موضوع دلایل زیادی داره

مثلا محدودیت شناخت مسیح از خصوصیات و قابلیتها و ارزشهای این دوستان

و این که

هر چیزی رو که مسیح می دونه هم نمی تونه بنویسه

و ...

 

 

این توضیحو برای این دادم که می خوام توی پست بعدیم از یه دوست دیگه بنویسم

 

یه دوست خیلی پرارزش و مهم

 

آخرین ترانه ی باران

 

سهیک عزیزم

 

آخه سالگرد افتتاح وبلاگش نزدیکه

و ضمن تبریک پیشاپیش

یه عذر خواهی پیشاپیشم ازش می کنم از این بابت که مطمئنم که نخواهم توانست حق مطلبو به جا بیارم و حتی نخواهم توانست چیزایی رو که ازش می دونم بنویسم

 

البته

مسیح تو این معرفی هایی که می کنه

اصلا بنا نداره که بگه هر کدوم از دوستاش واقعا چگونه هستن

مسیح فقط می خواد نظر و احساس عادی خودشو بیان کنه

همین و بس

...

 

 

 

هفتم :‌ یه خاطره ی عادی از یه وبلاگنویس عادی ( توصیه نمی کنم خانوما این قسمتو بخونن ) ؛

 

اولین پستی رو که تحت عنوان زن ایرونی نوشتم هیچ وقت فراموش نمی کنم

به دو دلیل

اول به دلیل کامنتهای سرشار از تایید و تشویق دوستای خوبم

و بعد به خاطر یه کامنت خاص

 

راستش وقتی اون پستو پابلیش کردم

به گروههای بلاگسکای و فارسی وبلاگز توی یاهو ای میلی زدم که توش نوشته بودم

زن ایرونی در وبلاگ عادی ( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

 

خب

وقتی این کارو می کردم به ذهنم نرسیده بود که ممکنه بعضی از افرادی که توی نت دنبال سوژه های آنچنانی می گردن هوس کنن یه عکس آنچنانی از یه زن ایرونی رو توی وبلاگ عادی مسیح ببینن

 

و اون کامنت منو متوجه سهوم کرد

اون دوست محترم بهم بد و بیراه گفته بود که چرا گولش زدم و وقتشو برای اومدن و خوندن اون مطلب بی ارزش هدر دادم ...

 

خب

منم ازش عذر خواهی کردم و سعی کردم دیگه از این کارا نکنم

ولی گاهی این موضوع اجتناب ناپذیره

 

مثلا (‌البته با عرض شرمندگی فراوون )

کافیه مسیح توی وبلاگ عادی خوش بنویسه ؛

 

هر کس به فراخور حال و موقعیتش نیازمند توجه و نوازشه

 

تا سیل افرادی که از طریق گوگل یا msn به وبلاگ عادی هدایت می شن هجوم بیارن اینجا

 

گاهی از دیدن کلیدواژه هایی که برای سرچ در موتورهای جستجو انتخاب شدن و عاقبت سر از وبلاگ عادی در آوردن واقعا شرمنده می شم ...

 

 

 

هشتم :‌پیش زمینه ی فکری ؛

 

بعضی از عناوین یا القاب یا مدارج و مدارک توی بعضی اذهان تداعی کننده ی قالبهایی خاص هستن

 

مثلا وقتی یه خانم ایرانی رو تحصیل کرده معرفی می کنی

 

ممکنه کسانی فکر کنن که حتما این خانم محترم

 

بی دین و به دور از احساسات مذهبیه !!!

 

...

..

.

 

نهم : عید قربان مبارک ؛

 

 

فردا ( صبح امروز ) روزیه که می گن حدود دو و نیم میلیون نفر حاجی می شن

خب

اگه هر کدوم از این حاجیا یه گوسفند بکشن

و اگه هر گوسفند به طور متوسط

فقط 12 کیلو گوشت داشته باشه

با یه حساب سر انگشتی می شه محاسبه کرد که

حدود سی هزار تن گوشت فردا در عربستان روی دست مسئولان می مونه

گوشتی که برای تهیه ی یه سیرش خیلیا تو دنیا لنگن

 

راستی

 

کی می دونه با این گوشتا چی کار می کنن ؟؟؟

 

 

 

دهم : پرستو ؛

 

جات خالیه

 

امیدوارم هر چه زودتر برگردی

 

 

 

یازدهم : تموم نشده تموم شد !!! ؛

 

حرفای مسیح که هیچ وقت تمومی ندارن

 

ولی می ترسم بازم بلاگسکای مجانی پستمو قبول نکنه !

 

پس زیاد طولانیش نمی کنم

 

بقیش بمونه برای بعد

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

 

مثل هر جنبنده ای

من هم دلی

در سینه دارم ...

 

 

 


سه شنبه 13 دی ماه سال 1384
و من ...

 

سلام

 

 و من ... ( چی ؟؟ ) ؟؟؟

...

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


شنبه 10 دی ماه سال 1384
بلاگسکای مسخره پستمو قبول نکرد !!!

 

 

سلام

بیش از دو ساعته که می خوام پستمو پابلیش کنم

ولی این بلاگسکای مسخره قبولش نمی کنه

آخرش رفتم اینجا گذاشتمش

حیف زحمتی که برای این وبلاگ کشیدم

وگرنه ولش می کردم و می رفتم یه جای دیگه

...

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


پنجشنبه 1 دی ماه سال 1384
برای یه دوست عادی

 

سلام

...

 نرگس مست دو چشمت به شب تیره چراغ
گرمی و نور نگاهت رمز زیبایی باغ

دور از چشم سیاهت بدی و رنج و بلا
کز خطا پوشی و لطفش مس ما گشته طلا

...

..

.

 

راستی :

یه لینک عادی به یه وبلاگ نویس عــــــادی

آب را گل نکنیم ...

آب را گل نکنیم ... !!!؟ 

 کی یادشه ؟

...  ...

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی