سلام
اول : Where are the Thieves ؛
they've seen them around here they've seen them on the roofs giving back in Paris convicting in the courts with the powdered nose in a tie or in blue jeans they've seen them everywhere without anything else to say
where are the thieves where is the murderer perhaps they are flailing in the neighbor's patio and what happens if they are and what happens if i am the one who plays this guitar or the one who sings this song the one who sings this song they've seen them on their knees sitting or squating stopped giving lessons in all the positions preaching in the churches until offering concerts they've seen them in all the bars distributing ministeries
where are the thieves where is the murderer perhaps they are flailing in the neighbor's patio and what happens if they are and what happens if i am the one who plays this guitar or the one who sings this song the one who sings this song
دوم : نقش ؛
... نقش + نقش+ نقش = نقاشی تابلوهای فوق مدرن که نه نقاش ازآن چیزی می فهمد و نه دوستدارنقاشی..!! درمورد این تابلوی نقاشی هم فکرمی کنم کارخودت باشه! ومن تنها باران می بینم چون چشمانی بارانی دارم// (سهیک)
اول که نگاه می کنی دلت می خواد تموم این رنگهارو پس بزنی تا به اون چیزی که داره بین این رنگها نفس می کشه برسی ... اما خب بعد میبینی که همشون با هم یکین و در عین حال هر تیکش واسه خودش یه دنیای دیگست ... تو برو قاطی این نقش و نفس بکش ... (نرگس)
رنگها گاهی در عین زیباییشون باعث میشن حقیقت خودشو در پس یک درام پر کشش در پیله ای پیچیده و پنهان باقی بمونه اما رنگ زیباست و پر کرشمه عشوهگری میکنه در پس این همه زیبایی ... چشمی بارونیو میشه دید که اون هم نشات گرفته از ذهنیت نیوشای سخن در دل اینهمه رنگ زیباست حقیقت برای هر کدوم از ما یک رنگی خواهد داشت از دید نیوشای سخن این میتونه یک چشم بارونی پست مدرن باشه !!! (نیوشای سخن)
رنگ هایی این چنین به هم آمیخته ، چی می تونه باشه جز ترکیبی از عشق و مستی ، طراوت یک باغ بعد از شستشوی بی دریغ بارون ، شور و شعور ، سبزی قیام ، سرخی سجود ، ناز و نیاز ، نار و نور ، و ... عاشورا ... کربلا ... ... (نرگسی)
عشق و جنون با هم در آمیخته شده ! ... رنگامیزی رو نمیشه یه حادثه تصور کنیم! رنگها هر چند مکمل همند ولی هر کدوم برای خودشون حرفی دارند ، که شاید به تنهایی نتونند ابراز کنند !! خلقت رنگامیزی این جرات رو میده که حرفهای نهفته توی دل رو که بصورت عقده یا غده چرکی در آومده رو به تصویر بکشیم ! آخه دل باید یه جوری فریاد بزنه تا رنگهاش ملایم و آروم بشه..!! (حنجره ی زخمی)
« خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود » و اما بادکنک ذهن من تو دشت این نقش رها شده و همشو پر از گلهای قرمز تو یه دشت سرسبز میبینه . کنار یه برکه کوچیک آب. آبی اون وسط چیه؟ خب اونم یه رود . که از وسط این دشت میگذره. راستی آسمون نقاشیت کو؟!!! (شباهنگ)
نقش نقش نقش لحظه ای فکر کردن به سرخی و به سبزی و به این که کدامش از اول بوده فکر من هم قاطی است مثل تصویر تو ولی در ته ذهن بیشتر ما ها و ته دل بعضی ها همین نقش هست که هم رنگ خون دارد و هم سبز است به یاد همه ی خوبی ها و خوب ها ... یاد لحظه های تاریک ولی روشن ... (عمو هندونه)
خیلی تو این رنگا دقت کردم . نمیدونم شاید میخواستم از توی این رنگا به یه حقیقتی برسم ... فقط نمیدونم چرا وقتی به این پستتون نگاه کردم به یاد این شعر افتادم به خواب بگو که دیگر نیاید به دیده ی من جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت (مولود)
نقش و اولین چیزی که ذهن آشفته ام را پر کرد: خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود .... و اینکه ما در بند نقش های نقش زده ایم. (عقیق)
ونقش تو بر اینه میماند اگر کم رنگ شوی اگر باشی فرزانه و فرزین... (مردی که سایه اش را می فروشد)
در ان دیده دیدم دیده ای پر از دیدن پر از خالی شدن (رضا - کیمیاگر)
تنها چیزی که به ذهنم نشست دشت خون شقایق بود ... (ماری)
نقش هست ولی نقشٍ یه ذهن مشوش که تلاش میکنه که خودش رو ، حرفش رو، فکرش رو فریاد بزنه ولی مخفیش میکنه پشت یه عالمه نقش. مهم اینه که اون نقشِ بی نقشی که روی سپیدی بوم نقش نخورده زیر این همه رنگ مخفی شده چی باشه! هر چند که اگه میشد نقشی رو نوشت که دیگه نقاشی نمیشد. میفهممش. خیلی زیاد. چون که دور و برم ، روی دیوار، توی دفتر، همه پر از این نقش هایی یه که در به در دنبال نقش خوان میگرده! ولی مسیح عزیز، نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ایم (عتید)
... به راستی هنر برتر از علم آمد پدید ... (بی دل)
:)
یه نوبتی نه قبل از دوم و نه بعد از دوم : داخل پرانتز – برای خودم ؛
پرانتز باز :
بعضیا می گن مسیح تو دیگه پیر شدی
J
خب
خودمم قبول دارم
هر چند که این قسمتو برای خودم می نویسم
ولی بعضیا که اصرار دارن که نه
تو هنوز پیر نشدی
بد نیست این قسمتو بخونن ؛
یه توضیح :
اونایی که مسیحو بهتر از بقیه می شناسن می دونن که مسیح برای همه ی انسانها ارزش قائله حتی برای کسانی که اونو دشمن خودشون می بینن یا خودشونو دشمنش می دونن یا به هر صورت از مسیح خوششون نمیاد
دیگه چه برسه به کسانی که مسیح اونا رو دوست خودش می دونه
فکر کنم همین دیروز بود که به یکی از دوستامون می گفتم که مسیح به وبلاگنویسا به چشم یه وبلاگ یا یه نوشته یا یه کامنت نگاه نمی کنه بلکه اونا رو انسان می بینه
انسانهایی واقعی ؛ دارای عواطف و احساسات و باورها و اعتقادات و اندیشه های خاص خودشون
بنابراین هرگز به دنبال شکستن دلی نیست
یه سهو غیر عادی ؛
اصلا باورم نمی شد که کامنت کسی رو از بین دوستانی که نظری مرتبط با نقش پست قبلی داده بودن از قلم انداخته باشم
ولی امروز متوجه شدم که نه تنها این کارو کردم
بلکه دل دوست عزیزی رو هم رنجوندم با این کارم
نمی دونم چه طور می شه ( یا اصلا می شه که ) این کوتاهی رو جبران کنم
الانم در پی جبران نیستم
و اگه نظر شهاب عزیزمو اینجا می نویسم
فقط برای اینه که دوست دارم نظرش توی متنم باشه
برای نحوه ی جبران اون کوتاهی باید بیشتر فکر کنم
...
خب
یه کامنت آسمونی ؛
شهاب نوشته بود برام که :
من میگم عین صحرای محشره چون همه رنگ با هم قاطین ودر آنجا فرقی نیست تو سیاهی یا سرخ من سفیدم یا زرد آنچه معنا دارد کوله بار من وتوست کاش پر باشد از گلبرگ از بال پرنده که با آن بتوان پر بگیریم به اوج ملکوت
عاشق بمون که همین تنها سرمایمونه
و اتفاقا این یکی از کامنتهایی بود که خیلی مسیحو به فکر فرو برد
حالا چه حکمتی بوده که از قلم افتاده نمی دونم
شایدم
باید از قلم می افتاد تا یه قسمت جداگونه رو بهش تخصیص بدم
نمی دونم
...
پرانتز بسته
...
سوم : بازتاب ؛
یک نقش وقتی به ذهنهای مختلف می تابه اثری منحصر به فرد از خودش به جا می ذاره منحصر به فرد از دوجهت اول این که نقش دیگه ای رو شاید نشه پیدا کرد که روی یه ذهن خاص دقیقا همون اثری رو بذاره که این نقش گذاشته و دوم این که دو تا ذهن رو نمی شه پیدا کرد که این نقش روی اونها اثری دقیقا مشابه رو گذاشته باشه
نقش پست قبلی مسیح هم می تونه بازتاب ذهن آشفته یا شوریده ای باشه که تابیده می شه به ذهن بیننده مهم نیست توی ذهن مسیح چی می گذشته و چه منظوری از ایجاد این تصویر مجازی داشته مهم تاثیریه که ذهن مخاطب می گیره از این نقش و تحلیلی که براش ارائه می ده و بازتابی که ذهن او از خودش به جا می گذاره اون وقت مسیح با مطالعه ی دست نوشته های دوستان هنرمند وفرهیخته ی خودش می تونه به گنجینه ای از معرفت بشری دست پیدا کنه
خب در این بین دوستانی مثل نرگسی و شباهنگ با شناختی که از مسیح دارن و با ذکاوت ذاتی زنانه ی خودشون به سائق صدور چنین اثری پی بردن ولی بازم حرفایی رو نوشن که برای مسیح توشون نکته های بدیعی هست
نیوشای سخن ، عتید و حنجره ی زخمی روانشاسانه به عمق لایه های مخفی شخصیت مسیح دست پیدا کردن و نقش من مسیح رو به خودم نشون دادن
و بقیه ی دوستان با صداقت و شفافیت خاص ایرونیا حرف دلشون و بازتاب ذهن زیباشونو در اختیارم گذاشتن کسی باور می کنه که به هر کدوم از کامنتها مدتها فکر کردم و با خودم مرورشون کردم؟
ممنونم از سخاوت همگی
...
چهارم : دید عادی ؛
مسیح اما جدا از احساسی که در زمان ایجاد این تصویر داشته به عنوان یه ناظر عادی هم به این تصویر نگریسته و اگه بخواد همه ی برداشتاشو بنویسه مسلما بلاگسکای مجانی پستشو بازم قبول نمی کنه !!!
راستی
یادم نرفته ها نظرمو در باره نظر عمو هندونه هم می گم مخصوصا گذاشتمش که اینجا در بارش بنویسم
آخه گاهی وقتی که بعضی از کامنتای عمو هندونه مو می خونم شک می کنم که این کامنتو خودش نوشته یا خودم نوشتم !!
آره عمو جون
... در ته ذهن بیشتر ما ها و ته دل بعضی ها همین نقش هست که هم رنگ خون دارد و هم سبز است ...
عموی هندونه خور هندونه دوست هندونه بین هندونه شناس اصیلم سرخ و سبز و البته سیاهی رنگهای اصلی موجود در وجود یه هندونه ی اصیل هستن
پوستی سبز گوشتی سرخ هسته هایی سیاه
که تو دلشون مغزی سفید دارن
...
پنجم : نقش آسمون ؛
شباهنگ سوال کرده بود که ؛ راستی آسمون نقاشیت کو؟
:)
خب
مسیح چند تا توضیح می تونه ارائه بده از نقش آسمون توی این نقش
اول این که از دید عادی و خاکی مسیح آسمون از زمین جدا نیست بین زمین و آسمون خط مرز مشخصی وجود نداره درست همون طور که رنگهای یه نقش می تونن به نحوی توی هم فرو برن که نشه مرز اونا رو تشخیص داد
پس مسلما توی اون تصویر هم آسمون هست فقط مرزش با زمین کاملا مشخص نیست کسی می تونه خط افقو توی اون تصویر تشخیص بده ؟
بعدش این که در نظر مسیح بر عکس زاویه دیدی که بعضی از دوستان دارن زمین آینه ای نیست که تصویر آسمون توش بیفته و سطحی نیست که سایه ی آسمون روش بیفته اتفاقا برعکس مسیح آسمونو آینه ی زمین می دونه توضیح لازم داره این زاویه ی دید ؟
فکر نمی کنم
ولی اگه لازم شد چشم توضیح هم می دم
:)
بعدترش این که به تعبیری می شه گفت که توی اون تصویر نه تنها یه خط افق و یه آسمون بلکه چندین خط افق و چندین آسمون وجود داره
بعد ترترش ( ای وااااااااای بازم مسیح به (...) افتاد !!!) این که این نقش از زاویه ای به دنیا نگاه کرده که فراتر از آسمون و زمینه !!!
دیگه ادامه نمی دم چون در این صورت باید بنویسم بعد ترترترش !! ...
...
ششم : یه جفت سوال عادی ؛
کسی می دونه اون چیزی که تو قسمت اول نوشتم چیه و چرا گذاشتمش توی این پست ؟
...
هفتم : چرا نگرا ن ؟ ؛
نگرانم نگرانم که تو یار دگرانی
تو عزیز من و اما به کنار دگرانی
شنیدین آهنگشو ؟
افتخاری رو دوست دارم هم صداشو هم استیل خوندنشو
ولی با این شعر اصلا نمی تونم رابطه ی خوبی برقرار کنم
اصلا طرز فکر شاعر این ترانه با طرز فکر مسیح جور نمیاد مسیح باورش اینه که عاشق راضیه به رضای معشوق و اگه معشوقو لایق اطمینان کردن نمی دونه نباید لایق معشوق بودنم بدونه ...
اگه تو جامعه ندیده باشیم احتمالا توی فیلمها دیدیم پیرزن و پیرمردهایی رو که می خوان با هم ازدواج کنن و مثلا پسر پیرزنه غیرتی می شه و کلی دردسر درست می کنه یا دختر پیرمرده نمی تونه تحمل کنه چنین وضعی رو
خب این پسر و دختر اگه عاشق مادر یا پدرشون باشن راضی می شن به رضای اونا
دوستی رو می شناسم که مدتیه برای بابای شصت سالش دنبال همسری مناسب می گرده و مسیح به دوستی با چنین شخصی افتخار می کنه :)
...
حالا چه برسه به این که عشق ما یه عشق آسمونی باشه و معشوقمونم خدا !!
اون وقته که اگه ... دیگه به راحتی نمی شه گفت چرا با من این گونه ای و با دیگری آن گونه
...

سربلند بمونیم و ایرونی
نمی دانی که من در هر ستاره که مه را تاسحر یار و ندیم است و یا در چهره ی سرخ شقایق که خود بازیچه ی دست نسیم است ... در اندوه غریبان در آه بی نصیبان در آن شبنم در آن گل در اشک پاک بلبل در ایام بهاران در آب چشمه ساران در آن سرگشتگیها در این گم گشتگیها
نشانی از تو می بینم سراغی از تو می گیرم
|