عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287162

Powered by BlogSky.com


Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 27 بهمن ماه سال 1384
آسمون زمینی عادی !

 

سلام

 

اول : Where are the Thieves ؛

they've seen them around here
 they've seen them on the roofs   
giving back in Paris       
                      convicting in the courts           
with the powdered nose              
in a tie or in blue jeans                   
they've seen them everywhere                       
without anything else to say                          


where are the thieves
where is the murderer   
perhaps they are flailing       
in the neighbor's patio          
and what happens if they are              
and what happens if i am                 
the one who plays this guitar                     
or the one who sings this song                       
the one who sings this song                            
they've seen them on their knees                              
     sitting or squating                                   
stopped giving lessons                                     
in all the positions                                         
preaching in the churches                                            
until offering concerts                                              
they've seen them in all the bars                                                 
distributing ministeries                                                    


where are the thieves
where is the murderer   
                perhaps they are flailing       
in the neighbor's patio         
              and what happens if they are            
      and what happens if i am               
the one who plays this guitar                 
or the one who sings this song                    
the one who sings this song
                       


دوم :‌ نقش ؛

...
نقش + نقش+ نقش = نقاشی
تابلوهای فوق مدرن که نه نقاش ازآن چیزی می فهمد و نه دوستدارنقاشی..!!
درمورد این تابلوی نقاشی هم فکرمی کنم کارخودت باشه!
ومن تنها باران می بینم
چون چشمانی بارانی دارم//
(سهیک)

اول که نگاه می کنی دلت می خواد تموم این رنگهارو پس بزنی
تا به اون چیزی که داره بین این رنگها نفس می کشه برسی ...
اما خب بعد میبینی که همشون با هم یکین
و در عین حال هر تیکش واسه خودش یه دنیای دیگست ...
تو برو قاطی این نقش و نفس بکش ...
(نرگس)

رنگها گاهی در عین زیباییشون باعث میشن
حقیقت خودشو در پس یک درام پر کشش در پیله ای پیچیده و پنهان باقی بمونه
اما رنگ زیباست و پر کرشمه عشوه‌گری میکنه
در پس این همه زیبایی ... چشمی بارونیو میشه دید
که اون هم نشات گرفته از ذهنیت نیوشای سخن در دل اینهمه رنگ زیباست
حقیقت برای هر کدوم از ما یک رنگی خواهد داشت
از دید نیوشای سخن این میتونه یک چشم بارونی پست مدرن باشه !!!
(نیوشای سخن)

رنگ هایی این چنین به هم آمیخته ، چی می تونه باشه جز
ترکیبی از عشق و مستی ، طراوت یک باغ بعد از شستشوی
بی دریغ بارون ، شور و شعور ، سبزی قیام ، سرخی سجود ،
ناز و نیاز ، نار و نور ، و ...
عاشورا ...
کربلا ...
...
(نرگسی)

عشق و جنون با هم در آمیخته شده !
...
رنگامیزی رو نمیشه یه حادثه تصور کنیم!
رنگها هر چند مکمل همند ولی هر کدوم برای خودشون حرفی دارند ،
که شاید به تنهایی نتونند ابراز کنند !!
خلقت رنگامیزی این جرات رو میده که حرفهای نهفته توی دل رو
که بصورت عقده یا غده چرکی در آومده رو به تصویر بکشیم !
آخه دل باید یه جوری فریاد بزنه تا رنگهاش ملایم و آروم بشه..!!
(حنجره ی زخمی)

«  خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود »
و اما بادکنک ذهن من تو دشت این نقش رها شده
و همشو  پر از گلهای قرمز تو یه دشت سرسبز میبینه .
کنار یه برکه کوچیک آب.
آبی اون وسط چیه؟ خب اونم یه رود .
که از وسط این دشت میگذره. راستی آسمون نقاشیت کو؟!!!
(شباهنگ)

نقش نقش نقش
لحظه ای فکر کردن
به سرخی و به سبزی و به این که کدامش از اول بوده
فکر من هم قاطی است مثل تصویر تو
ولی در ته ذهن بیشتر ما ها و ته دل بعضی ها
همین نقش هست که هم رنگ خون دارد و هم سبز است
به یاد همه ی خوبی ها و خوب ها  ...
یاد لحظه های تاریک ولی روشن ...
(عمو هندونه)

خیلی تو این رنگا دقت کردم .
نمیدونم شاید میخواستم از توی این رنگا به یه حقیقتی برسم
...
فقط نمیدونم چرا وقتی به این پستتون نگاه کردم به یاد این شعر افتادم
به خواب بگو که دیگر نیاید به دیده ی من
جزیره ای که مکان تو بود آب گرفت
(مولود)

نقش و اولین چیزی که ذهن آشفته ام را پر کرد:
خوشتر از نقشِ تو در عالم تصویر نبود ....
و اینکه ما در بند نقش های نقش زده ایم.
(عقیق)

ونقش تو بر اینه میماند اگر کم رنگ شوی
اگر باشی فرزانه و فرزین...
(مردی که سایه اش را می فروشد)

در ان دیده دیدم
دیده ای پر از دیدن
پر از خالی شدن
(رضا - کیمیاگر)

تنها چیزی که به ذهنم نشست دشت خون شقایق بود ...
(ماری)

نقش هست
ولی نقشٍ یه ذهن مشوش که تلاش میکنه که خودش رو ، حرفش رو،
فکرش رو
فریاد بزنه
ولی مخفیش میکنه پشت یه عالمه نقش.
مهم اینه که اون نقشِ بی نقشی که روی سپیدی بوم نقش نخورده
زیر این همه رنگ مخفی شده چی باشه!
هر چند که اگه میشد نقشی رو نوشت  که دیگه نقاشی نمیشد.
میفهممش.
خیلی زیاد.
چون که دور و برم ، روی دیوار، توی دفتر،
همه پر از این نقش هایی یه که در به در دنبال نقش خوان میگرده!
ولی مسیح عزیز،
نقش غلط مخوان که همان لوح ساده ایم
(عتید)

... به راستی هنر برتر از علم آمد پدید ...
(بی دل)

:)

 

 

یه نوبتی نه قبل از دوم و نه بعد از دوم :‌ داخل پرانتز – برای خودم  ؛

 

پرانتز باز :

 

بعضیا می گن مسیح تو دیگه پیر شدی

J

خب

خودمم قبول دارم

هر چند که این قسمتو برای خودم می نویسم

ولی بعضیا که اصرار دارن که نه

تو هنوز پیر نشدی

بد نیست این قسمتو بخونن ؛

 

یه توضیح :

 

اونایی که مسیحو بهتر از بقیه می شناسن می دونن که مسیح برای همه ی انسانها ارزش قائله حتی برای کسانی که اونو دشمن خودشون می بینن یا خودشونو دشمنش می دونن یا به هر صورت از مسیح خوششون نمیاد

دیگه چه برسه به کسانی که مسیح اونا رو دوست خودش می دونه

فکر کنم همین دیروز بود که به یکی از دوستامون می گفتم که مسیح به وبلاگنویسا به چشم یه وبلاگ یا یه نوشته یا یه کامنت نگاه نمی کنه بلکه اونا رو انسان می بینه

انسانهایی واقعی ؛ دارای عواطف و احساسات و باورها و اعتقادات و  اندیشه های خاص خودشون

بنابراین هرگز به دنبال شکستن دلی نیست

 

یه سهو غیر عادی ؛

 

اصلا باورم نمی شد که کامنت کسی رو از بین دوستانی که نظری مرتبط با نقش پست قبلی داده بودن از قلم انداخته باشم

ولی امروز متوجه شدم که نه تنها این کارو کردم

بلکه دل دوست عزیزی رو هم رنجوندم با این کارم

 

نمی دونم چه طور می شه ( یا اصلا می شه که ) این کوتاهی رو جبران کنم

الانم در پی جبران نیستم

و اگه نظر شهاب عزیزمو اینجا می نویسم

فقط برای اینه که دوست دارم نظرش توی متنم باشه

برای نحوه ی جبران اون کوتاهی باید بیشتر فکر کنم

 

...

 

خب

 

یه کامنت آسمونی ؛

 

شهاب نوشته بود برام که :

 

من میگم
عین صحرای محشره
چون همه رنگ با هم قاطین
ودر آنجا
فرقی نیست تو سیاهی یا سرخ
من سفیدم یا زرد
آنچه معنا دارد
کوله بار من وتوست
کاش پر باشد از گلبرگ
از بال پرنده
که با آن بتوان پر بگیریم به اوج ملکوت

عاشق بمون که
همین تنها سرمایمونه

 

و اتفاقا این یکی از کامنتهایی بود که خیلی مسیحو به فکر فرو برد

 

حالا چه حکمتی بوده که از قلم افتاده نمی دونم

 

شایدم

باید از قلم می افتاد تا یه قسمت  جداگونه رو بهش تخصیص بدم

 

نمی دونم

 

...

 

پرانتز بسته

 

...

 

 

سوم : بازتاب ؛

یک نقش وقتی به ذهنهای مختلف می تابه
اثری منحصر به فرد از خودش به جا می ذاره
منحصر به فرد از دوجهت
اول این که نقش دیگه ای رو شاید نشه پیدا کرد که روی یه ذهن خاص
دقیقا همون اثری رو بذاره که این نقش گذاشته
و دوم این که دو تا ذهن رو نمی شه پیدا کرد که این نقش روی اونها
اثری دقیقا مشابه رو گذاشته باشه

نقش پست قبلی مسیح هم می تونه بازتاب ذهن آشفته یا شوریده ای باشه
که تابیده می شه به ذهن بیننده
مهم نیست توی ذهن مسیح چی می گذشته
و چه منظوری از ایجاد این تصویر مجازی داشته
مهم تاثیریه که ذهن مخاطب می گیره از این نقش
و تحلیلی که براش ارائه می ده
و بازتابی که ذهن او از خودش به جا می گذاره
اون وقت مسیح با مطالعه ی دست نوشته های دوستان هنرمند وفرهیخته ی خودش
می تونه به گنجینه ای از معرفت بشری دست پیدا کنه

خب
در این بین
دوستانی مثل نرگسی و شباهنگ با شناختی که از مسیح دارن
و با ذکاوت ذاتی زنانه ی خودشون
به سائق صدور چنین اثری پی بردن
ولی بازم
حرفایی رو نوشن که برای مسیح توشون نکته های بدیعی هست

نیوشای سخن ، عتید و حنجره ی زخمی
روانشاسانه به عمق لایه های مخفی شخصیت مسیح دست پیدا کردن
و نقش من مسیح رو به خودم نشون دادن


و بقیه ی دوستان
با صداقت و شفافیت خاص ایرونیا
حرف دلشون
و بازتاب ذهن زیباشونو در اختیارم گذاشتن
کسی باور می کنه که به هر کدوم از کامنتها مدتها فکر کردم و با خودم مرورشون کردم؟

ممنونم از سخاوت همگی

...

چهارم : دید عادی ؛

مسیح اما جدا از احساسی که در زمان ایجاد این تصویر داشته
به عنوان یه ناظر عادی هم به این تصویر نگریسته
و اگه بخواد همه ی برداشتاشو بنویسه
مسلما بلاگسکای مجانی پستشو بازم قبول نمی کنه !!!

راستی

یادم نرفته ها
نظرمو در باره نظر عمو هندونه هم می گم
مخصوصا گذاشتمش که اینجا در بارش بنویسم

آخه
گاهی
وقتی که بعضی از کامنتای عمو هندونه مو می خونم
شک می کنم
که این کامنتو خودش نوشته
یا خودم نوشتم !!

آره عمو جون

... در ته ذهن بیشتر ما ها و ته دل بعضی ها
همین نقش هست که هم رنگ خون دارد و هم سبز است ...

عموی هندونه خور هندونه دوست هندونه بین هندونه شناس اصیلم
سرخ و سبز و البته سیاهی
رنگهای اصلی موجود در وجود یه هندونه ی اصیل هستن

پوستی سبز
گوشتی سرخ
هسته هایی سیاه

که تو دلشون مغزی سفید دارن

...

 


پنجم : نقش آسمون ؛

 

شباهنگ سوال کرده بود که ؛ راستی آسمون نقاشیت کو؟

:)

خب

مسیح چند تا توضیح می تونه ارائه بده از نقش آسمون توی این نقش

اول این که از دید عادی و خاکی مسیح
آسمون از زمین جدا نیست
بین زمین و آسمون خط مرز مشخصی وجود نداره
درست همون طور که
رنگهای یه نقش می تونن به نحوی توی هم فرو برن که نشه مرز اونا رو تشخیص داد


پس مسلما توی اون تصویر هم آسمون هست
فقط مرزش با زمین کاملا مشخص نیست
کسی می تونه خط افقو توی اون تصویر تشخیص بده ؟

بعدش این که در نظر مسیح
بر عکس زاویه دیدی که بعضی از دوستان دارن
زمین
آینه ای نیست که تصویر آسمون توش بیفته
و سطحی نیست که سایه ی آسمون روش بیفته
اتفاقا برعکس
مسیح آسمونو آینه ی زمین می دونه
توضیح لازم داره این زاویه ی دید ؟

فکر نمی کنم

ولی اگه لازم شد
چشم
توضیح هم می دم

:)

بعدترش این که به تعبیری می شه گفت که توی اون تصویر نه تنها یه خط افق و یه آسمون
بلکه چندین خط افق و چندین آسمون وجود داره

بعد ترترش ( ای وااااااااای بازم مسیح به (...) افتاد !!!) این که
این نقش از زاویه ای به دنیا نگاه کرده که فراتر از آسمون و زمینه !!!

دیگه ادامه نمی دم چون در این صورت باید بنویسم بعد ترترترش !! ...


...


ششم : یه جفت سوال عادی ؛

کسی می دونه اون چیزی که تو قسمت اول نوشتم چیه و چرا گذاشتمش توی این پست ؟

...


هفتم : چرا نگرا ن ؟ ؛

نگرانم
           نگرانم
                        که تو یار دگرانی

تو عزیز من و اما
                         به کنار دگرانی

شنیدین آهنگشو ؟

افتخاری رو دوست دارم
هم صداشو
هم استیل خوندنشو

ولی با این شعر اصلا نمی تونم رابطه ی خوبی برقرار کنم

اصلا طرز فکر شاعر این ترانه با طرز فکر مسیح جور نمیاد
مسیح باورش اینه که
عاشق
راضیه به رضای معشوق
و اگه معشوقو لایق اطمینان کردن نمی دونه
نباید لایق معشوق بودنم بدونه
...

اگه تو جامعه ندیده باشیم
احتمالا توی فیلمها دیدیم
پیرزن و پیرمردهایی رو که می خوان با هم ازدواج کنن و
مثلا پسر پیرزنه غیرتی می شه و
کلی دردسر درست می کنه
یا دختر پیرمرده نمی تونه تحمل کنه چنین وضعی رو

خب
این پسر و دختر اگه عاشق مادر یا پدرشون باشن
راضی می شن به رضای اونا

دوستی رو می شناسم که مدتیه برای بابای شصت سالش دنبال همسری مناسب می گرده
و مسیح به دوستی با چنین شخصی افتخار می کنه
:)

...

حالا چه برسه به این که
عشق ما یه عشق آسمونی باشه و
معشوقمونم خدا !!

اون وقته که
اگه ...
دیگه به راحتی نمی شه گفت
چرا با من این گونه ای و با دیگری آن گونه

...

 


سربلند بمونیم و ایرونی

 

نمی دانی که من در هر ستاره
که مه را تاسحر یار و ندیم است
و یا در چهره ی سرخ شقایق
که خود بازیچه ی دست نسیم است
...
در اندوه غریبان
در آه بی نصیبان
در آن شبنم در آن گل
در اشک پاک بلبل
در ایام بهاران
در آب چشمه ساران
در آن سرگشتگیها
در این گم گشتگیها

نشانی از تو می بینم
سراغی از تو می گیرم


 


جمعه 21 بهمن ماه سال 1384
نقش ...

 

سلام

...

سربلند بمونیم و ایرونی

 


پنجشنبه 13 بهمن ماه سال 1384
وقتی که بارون نمیاد ...

 

 لا یــوم کیــــــــومک ...

 

 ( یه لینک ... مسلمونا نظر منفی NO دادن )   


سلام


اول : نوشتن ؛


برام آسون نیست

اونایی که مسیحو می شناسن می دونن که مسیح تو یه همچی موقعیتایی نمی تونه بنویسه

و اگرم بتونه

سعی می کنه ننویسه

مسیح موقعیتنویس (؟!) نیست

با موقعیتها زندگی می کنه

و تو زمونایی که زندگی از خودش می رونتش میاد و می نویسه

اونم اکثرا مطالبی تاریخ مصرف گذشته و بیات !!

...


دوم : عزاداری ؛


- بابا چرا پس امشب
زیر آسمون شهر( اووووووه این خاطره هم که بیاته ! ) رو نشون نمی ده ؟
- دخترم امشب شب شهادته واسه همین عزاداریه
- فردا تعطیله یعنی ؟؟؟
- نه بابا مدرسه ها بازه
- آخ جووووووووووووون !!!!!!!
- دختر گلم
!!!!
آخ جون یعنی چی ؟
مگه شهادتم خوشحالی داره ؟
- نه بابا
ولی آخه

فردا مدرسه خیلی خوش می گذره


- !!!!
یعنی فقط فردا یا همه ی روزای عزاداری منظورته ؟
- آره دیگه همه ی روزاش
- خب
جشن می گیرید به جای عزاداری ؟
- نه بابا جون
خانوم (...) مربی پرورشیمون میاد سر کلاس و با اون صدای ضایَش روضه می خونه برامون
همه ی بچه هام دستاشونو می ذارن رو میز و سرشونم می ذارن روی دستاشونو
اون قدر می خندن که اشکشون در میاد !!
بعد خانوم (...) جو گیر می شه و می گه
الهی فدای اون دلای صیقلیتون بشم که این طور هق هق می کنین !!
بعدشم مسخره تر از قبل به خوندن ادامه می ده و بچه ها هم ...

...

 

سوم : نیومده ؟ ؛


یه روزی میاد که نمی دونیم کی هستیم

یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم

...


دیدی مغازه هایی رو که یه دونه ( یا چنتا ) تلویزیون میذارن پشت ویترین و
یه سی دی تصویری هم می ذارن تو دستگاه پخش سی دی و
صداشم بلند می کنن که مشتریا رو بکشونن تو ؟

چند وقت پیش از جلوی یکی از این مغازه ها که رد شدم
دیدم ( شنیدم ) که داره یه شعریو در وصف امام رضا پخش می کنه
خب
مسیح چشاش ضعیفه
و از اون گذشته
موقع راه رفتن فقط جلوی پای خودشو نگاه می کنه که یه وقت
نکنه توی چاهی چاله ای چیزی بیفته و ...

اینه که متوجه نشده بودم تلویزیون پشت ویترین داره چی پخش می کنه
فقط به خاطر این که اون شعری که در مدح امام رضا بود به نظرم جالب اومد
برگشتم تا ببینم چه تصویری روی این مداحی گذاشتن

...

جدا می گم

عین احساسمه

کاش بر نگشته بودم

کاش نگاه نکرده بودم

کاش اصلا چشمی برای دیدن نداشتم

در حالی که مداح داشت می گفت

ای امام رضا ...

تصویر داشت روی صورت یه سگ زوم می شد !!!

...

نمی دونم اگه یه بچه اون سی دی رو توی خونه ببینه

بعدها وقتی اسم امام رضا میاد

چه تصویری میاد تو ذهنش

...

جهل
+
عشق
+
سوء استفاده
+
...

معجون عجیبی می شه

 


چهارم : گریه ؛


گریه بر هر درد بى درمان دواست
 
چشم گریان چشمه ی فیض خداست
 
هرکجا آب روان سبزى بود
 
هرکجا اشک روان رحمت بود

تا نگرید طفل کى نوشد لبن          تا نگرید ابر کى روید چمن

تا نگرید طفلک حلوا فروش      دیگ بخشایش نمى آید بجوش

...

خیلی دلم می خواد از گریه بنویسم

الان
وقتشو دارم
مطلبشم تو ذهنمه
ولی نمی دونم چرا نمی نویسم
...
کسی می دونه چرا ؟
...
مهم نیست
...

 

پنجم : توصیه ؛

یه توصیه ی دوستانه به تموم دوستام می کنم
امیدوارم کسی ناراحت نشه
:)

تو این روزا
از فک و فامیلای مسیح
توقع این که تو تموم لحظات عادی باشنو نداشته باش
معمولا
یه روزایی تو سال هست که
تو یه ساعتاییش
اونا یه مدل دیگه می شن

فقط اگه تونستی
بهشون سر بزن
شاید بتونی کمی از حال و هوای بی حوصلگی بیرونشون بیاری

چندتاییشونو حتما می شناسی :

نرگسی

نیوشای سخن ( دریا بانو )

میلاد

بهار

محمد و ماری

نازگل

ریحانه

...

همشون عموزاده های مسیحن

...

 

ششم : مصیبت ؛


اگر دست پدر بودی به دستم     چرا کنج خرابه می نشستم

...


مسیح عادی به فدای تموم دخترکان و پسرکانی که توی هر گوشه ای

کنج خرابه ها و خیابونا و پیاده روها و کوچه ها

تو سرمای زمستون و گرمای تابستون

گرسنه و تشنه و لرزان و عرق ریزان اشک می ریزن و

کسی از جماعت اشکریز (؟!) براشون ساقه ی تره ای هم خرد نمی کنه !!!

راستی

پای وعظ و خطابه و روضه نشستن ( یا ... )
یا دعا و توبه و انابه و التجا و تهجدی که
عشق به همنوعو تو وجودمون زنده و بارور نکنه

خرواری چند می ارزه ؟


هفتم : سقوط ؛


سقوط من

              در خودمه

                          سقوط ما

                                         مثل منه

 

مرگ روزای بچگی
از روز به شب رسیدنه

دشمنیا
           مصیبته
                     سقوط ما
                                  مصیبته

                                             مرگ صدا
                                                          مصیبته
                                                                     مصیبته
                                                                                حقیقته

حقیقته حقیقته

تقصیر این
             قصه ها بود
                            تقصیر این
                                         دشمنا (؟!) بود

اونا اگه شب نبودن

سپیده امروز با ما بود

سپیده امروز با ما بود ؟!!

...

 

هشتم : یه تشکر عادی ؛

از تموم دوستای گلی که برای پست قبلیم کامنت گذاشتن بی نهایت ممنونم

امیدوارم بتونم جبران کنم

هر چند که

...


نهم : یه خواهش ؛

می شه مسیحو دعا کنی ؟؟
مسیح می دونه که هیچ وقت نمی تونه خودکفا بشه !!
...

...


سربلند بمونیم و ایرونی

 

من نمی گم فرهاد کوه کنم من

تیشه به کوهها که نمی زنم من

فرهاد عاشقم قلم تیشمه

از تو نوشتن همه اندیشمه

...

 

 


دوشنبه 3 بهمن ماه سال 1384
زمستان زیباست

 

فردا

روز

میلاد

عصاره ی

تمام

خوبیها

...

 

 

سلام

 

 

 

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت ...

 

...

 

 

 

زمستون ؛

 

مسیح می گه زمستون زیباس

 

به هزاران هزار دلیل + یک دلیل

 

 

خب

هر کسی ممکنه زمستونو یه جور ببینه

خیلیا هم ممکنه مثل مسیح زمستونو زیبا ببینن

و هر کدوم برای این نگرش دلیلی داشته باشن

 

پس به اندازه ی دوستداران زمستون دلیل وجود داره برای زیبا دونستنش

 

ولی همه ی اون هزاران هزار دلیلی که به ذهن مسیح می رسن در واقع یکی هستن

و اون میلاد خوبیهاست

 

و اون یه دلیل خاص

 

میلاد توئه

 

...

 

زمستونیا از نگاهی عادی ؛

 

باشکوه

پرغرور

منطقی

بزرگ

دست نیافتنی

مظهر عقل و اندیشه

شایسته ی رهبری

مکمل

 

...

 

..

 

.

 

راستی

کسی می دونه برگای زرد پاییزی

تو زمستون چی می شن ؟

 

...

 

 

 

عسل چشم ؛

 

 

تو اون کوه بلندی

که سر تا پا غروره

کشیده سر به خورشید

...

 

 

 

 

وبلاگای زمستونی ؛

 

 

تو پست قبلیم از زمستون ۸۳ گفتم و وبلاگایی که  اون موقع متولد شدن

 

۴ بهمن روزیه که اولین پست موجود مونده ی شباهنگ در حدیث دل نوشته شده

( حالا با اونایی که حذف شدن  کاری ندارم چون ندیدمشون )

 

سالگرد نوشته شدن اولین پست ماندگارتو بهت تبریک می گم.

 

وبلاگ همنفس ( حدیث دل )

به نوعی

همزاد وبلاگ عادیه

و مکملش

چون چیزایی رو که مسیح نمی دونه یا  نمی تونه بیان کنه

توش با سادگی و صمیمیت نوشته می شه

...

 

 

 

...  ؛

 

 

-          گوشتارو بذارم تو فریزر ؟

-          همشو نه ... کلی مهمون داریم بذار خودم جابه جا می کنم !

-          مرغا رو بذارم

-          نه تو برو پای کامپیوترت خودم جا به جا می کنم !

-          میوه هارو بشورم ؟

-          نمی خواد آشپزخونه رو باز به هم می ریزی !

-          ...

-          نه ...

-          برنجو فردا می گیرم ... دیگه چیزی کم و کسر نداری

-          نه ... شکر خدا ... همه چی تکمیله ...

-          ...

-          ... اصلا مهم نیست ... خودت که می دونی من از اولشم  از اون النگوها خوشم نمیو مد ...

-          ...

-          ...

 

...

..

.

 

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 

...

 

نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم از تو بنویسم

 

امیدوارم اگه روزی خوندی اینا رو

 

مسیح نباشه که بازم خجالت بکشه

 

البته اگه یه روزی بخونی

...

 

..

 

.