عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287140

Powered by BlogSky.com


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 مرداد ماه سال 1385
همراهی


سلام

 

اول : همراهی ؛


وقتی دلت بخواد در باره مفهومی مثل همراهی بنویسی
و نوع این همراهی برات مشخص نباشه
قاعدتا باید در باره ی انواع مختلفش فکر کنی و بنویسی
و بالاخره باید از یه جایی و از یه نوعی شروع کنی
و چه بهتر که از اون نوعی شروع کنی که
به نظر خودت مهمترینه

خب

همراهی انواع و اقسام زیادی داره
که یکی از مهمترین انواعش
زندگی مشترکه

اینه که مسیح تصمیم داره توی این پستش
در مورد زندگی مشترک یه چیزایی بنویسه

...


دوم : همدلی ؛

یکی از مسائل مرتبط با همراهی همدلیه
دو همراه اگه با هم همدل نباشن
مثل دو خط ناصاف و موازی (؟!) می مونن
که گاهی توی مسیر پر پیچ و خمشون با هم مماس می شن
ولی هیچ وقت با هم یکی نمی شن
و بعد از اتمام مرحله ی تماس
هر کدوم به تنهایی
در مسیری همسو و هم مقصد با دیگری
به راهشون ادامه می دن
تا این که بازم در فضا زمان دیگه ای با هم تماس پیدا کنن
خب
گاهیم
افرادی پیدا می شن که
توی فضا - زمان طی مسیراشون
هیچ نقطه ی تماسی با هم ندارن
اما
همدلی عجیب و پیچیده ای با هم دارن
که اونا رو به شدت به هم وابسته می کنه
بدون این که
نیازی به تماس فیزیکی باشه
...
راستی ؛
می شه ؟؟!!

...


سوم :  گفته بودم … ؛

قسمت اول پست قبلیمو خوندی ؟
توی ادامه هاش سعی کردم نظر عادی خودمم بنویسم
ولی
اون قدر حاشیه روی و مقدمه چینی کردم که
نشد
نمی دونم
شایدم
دلیلش این بود و هست
که نمی دونم واقعا چه طوری باید بیانش کنم
یا این که
اصلا نمی دونم نظر خودم چیه
چون
این فقط یه حسه
حسی که
به مسیح می گه
آدما محدود به قالب فیزیکیشون نیستن
حتی محدود به  هاله هاشونم نیستن
حتی محدود به اعمال و رفتاری که ظاهرا ازشون سر می زنه هم نیستن
حتی محدود به تاثیرات متقابل محیطی و اجتماعیشونم نیستن
حس می کنم یه قسمت از وجود آدما
به جاهای دیگه ای هم وصله
و وجود ماها
یه کارکردهای دیگه ای هم توی طبیعت و هستی داره
گاهی با دیدن کسی
یا شنیدن یا خوندن در باره ی کسی
که حتی ممکنه قرنها پیش از ما از دنیا رفته باشه
یا هنوز به دنیا نیومده باشه
یا این که در زمان ما
ولی در نقطه ای آنچنان دور از ما زندگی کنه که
هیچ امیدی به دیدنش نداشته باشیم
یه هو حس می کنیم که
امواج مغزیمون رگلاژ شده
و ارامش عجیبی به وجودمون مسلط شده !
نمی دونم
ولی شاید
این از این ناشی بشه که
ما با هم کارکردهای مشابه یا مکملی داریم توی عالم هستی
و دنباله های وجودیمون
یه جورایی به هم ارتباط دارن
...


چهارم : عشق ؛

تا حالا عاشق شدی ؟
می گن برای ازدواج و تشکیل زندگی مشترک
عشق لازمه
خب
شاید بشه اینو قبول کرد ( البته شاید )
اما
اینم می شه قبول کرد که
برای تشکیل زندگی مشترک عشق دلیل موجهیه ؟
یا اینو که
عشق باید به تشکیل زندگی مشترک منجر بشه ؟
مسیح با قاطعیت می گه
نع !
چون اگه این طور بود
مسیح الان باید هزاران همسر مذکر و مؤنث داشت !!!!!!!!!
و از اون مهمتر این که
عشق در نظر مسیح
یه رابطه ی الزاما دو سویه نیست
درسته که می گن
عشق یکسره
مایه ی دردسره
ولی
در هر حال اینم نوعی از عشقه
و شاید بشه گفت که
این
یکی از خالصترین انواع عشقه
روضه خونی عادی مسیحو شنیدی (!) ؟
توی اون روضه ای که خوندم
و کسی سعی نکرد قانعم کنه که اشتباه می کنم
به عشق یکسره ی حسین به شمر اشاره کرده بودم
و عشق یکسره ی محمد به کسی که
هر روز خاکستر روی سرش می ریخت
و ...
عشق مثل چشمه ای می مونه که
اگه بهش مجال بدی
خود به خود جاری می شه
از اعماق قلب و وجودت
و می تونه سیراب کنه
کیو ؟
:)
...

اما صرف این که من عاشق توام
یا تو عاشق کس دیگه ای هستی
الزامی برای طرف مقابل ایجاد نمی کنه

ضمن این که
معمولا شیادیها و خودخواهیها
در پشت نقاب عشق پنهان می شن !

...


پنجم : کفایت ؛

همدلی اما
از عشق یه کمی استوارتره برای تشکیل پایه های زندگی مشترک
چون همدلی
الزاما یه رابطه ی دوسویه باید باشه
و گرنه دیگه همدلی نیست
حالا اگه این همدلی با عشق هم توام بشه
دیگه می تونه غوغا کنه !!

اما
بازم مسیح می گه که
با این که همدلی احساس خیلی پر ارزشیه
ولی
برای تشکیل زندگی مشترک
کفایت نمی کنه
چون برای زندگی مشترک به چیزی بالاتر از همدلی نیازه
حتی
بالاتر از همدلی عاشقانه
...


ششم : همسر ؛

این واژه ی همسر
از اون واژه های خیلی پر معناست
همسر یعنی کسی که
کفو تو باشه
یعنی کسی که
رغبت کنی شب و روز در کنارش باشی
و رغبت کنه که شب و روز در کنارت باشه
یعنی کسی که
رغبت کنی توی جمع در کنارش ظاهر بشی
و رغبت کنه توی جمع در کنارت ظاهر بشه
یعنی کسی که
رغبت کنی با افتخار به دوستات معرفیش کنی
و رغبت کنه با افتخار به دوستاش معرفیت کنه
یعنی کسی که
رغبت کنی نیازاشو رفع کنی
و رغبت کنه نیازاتو رفع کنه
یعنی کسی که
رغبت کنی به خاطرش از خیلی چیزا بگذری
و رغبت کنه به خاطرت از خیلی چیزا بگذره
یعنی کسی که
رغبت کنی نیازاتو باهاش در میون بذاری
و رغبت کنه نیازاشو باهات در میون بذاره
یعنی کسی که
رغبت کنی باهاش شریک بشی
و رغبت کنه باهات شریک بشه
یعنی کسی که ...
و چنین شخصی
اگه با تو در بعضی از موارد همدل نباشه
بهتر از کسیه که
با تو کاملا همدله
ولی
اون رغبتها بینتون وجود نداره
...
(می دونم خیلی جای بحث و جدل داره )
...


هفتم : تصمیم ؛

خب
برای شروع به گام نهادن در راه زندگی مشترک
فکر کنم اولین کار مهمی که معمولا فراموش می شه
تصمیم گیری در این مورده که
اصلا من می خوام ازدواج کنم یا نه !
این که به خاطر برآوردن آرزوی پدر و مادر
یا به خاطر حرف مردم
یا به خاطر عشق احساسی (؟!)
یا به خاطر نیاز جسمانی
یا به خاطر نیاز روحی
یا به خاطر فرار از خونه یا سلطنت پدر و مادر
یا به خاطر رودرواسی !
یا به خاطر مشکلات و مسائل مالی
یا به خاطر هر چیز دیگه ای
این تصمیمو می گیریم

اصلا مهم نیست

مهم اینه که
تصمیم بگیریم
به نحوی که
بدونیم چرا این تصمیمو گرفتیم
راهکارهای جایگزین احتمالیشو سنجیده باشیم
و بدونیم چه هدفی رو دنبال می کنیم از این راهی که در پیش می گیریم
اگه قبل از انتخاب همسر آینده چنین تصمیمی گرفته باشیم
احتمالا با دید بازتری می تونیم انتخاب کنیم
البته
به شرطی که حق انتخاب داشته باشیم
...

خب
یه وقتایی هم یه کیسی پیدا می شه که
تصمیم قبلیمونو یه هو به هم می ریزه
و کسی که تا اون لحظه از ازدواج فراری بوده
با دیدن شخصی
حس می کنه که باید ازدواج کنه
وگرنه ...


هشتم : مورد خاص ؛

توی بعضی موارد خاص
دیده می شه آقا یا خانمی
تا سن نسبتا بالایی
از ازدواج طفره می ره
حالا به هر دلیل
به خاطر یه عشق ( یا عشقهای ) نافرجام قبلی
به دلیل  نارو خوردنهای متوالی
به دلیل تجربه هایی که از دیگران دیده یا شنیده
به دلیل این که تا حالا اونیو که می خواسته نتونسته پیدا کنه یا دیر پیدا کرده !
به دلیل این که تا حالا کسی پیدا نشده که …
به دلیل عدم احساس نیاز
به دلیل احساس ضعف و ناتوانی
به دلیل غرور بیش از حد
به دلیل سرگرمیهای مختلف
به دلیل عدم امکان ( یا عدم توانایی ) برقراری ارتباط موثر
به دلیل ...
یا به هر دلیل دیگه ای که چندان مهم نیست
حالا رسیده به سنی که
با توجه به شرایط خاص زندگی اجتماعی ایرانی
دیگه کم کم از یکی دو سال دیگه
برای ازدواج با مشکلات جدی تری مواجه می شه
معمولا هر چی سن بالاتر می ره
دایره ی انتخابها محدودتر می شه
حالا بازم نمی خوام دلایلی رو که
آخرش می خوام بگم اهمیتی ندارن ردیف کنم
چون
اون چیزی که به نظرم مهم میاد
این حالتیه که توش قرار دارم ( من نوعی )
این سن می تونه توی طبقات و یا نواحی مختلف جامعه ی ایرانی
متغیر باشه
یه جا اگه یه فرد بیست ساله مجرد مونده باشه خیلی دیر شده براش
یه جاهایی هم قبل از سی سالگی فرزنداشونو بچه می دونن و ...
اما
در هر حال
ممکنه هر کدوممون به این نقطه برسیم
همون طور که ممکنه اصلا نرسیم ( حالا به هر دلیل )
توی این شرایط
اگه کسی پیدا بشه که هیچ شناخت یا احساس قبلی نسبت بهش نداشتیم
و او هم همین حالتو داره نسبت به ما
ولی قصد ارزیابی و بعد
تور کردن ما رو برای ازدواج داره
فکر می کنی بهترین راه چی باشه ؟
مسیح فکر می کنه
توی این شرایط
بهتره که
عجولانه تصمیم نگیریم
نه برای قبول
و نه برای رد
حتی اگه هیچ قصدی برای ازدواج نداریم
حداقل می تونیم روی مبانی تصمیم گیریمون یه بازنگری بکنیم و
بعد
اگه هنوز خودمونو بر سر تصمیم قبلی استوار دیدیم
مخالفت کنیم

و در غیر این صورت
مسلما با کمی صبر و تحمل
و این که خودمونو اون طوری نشون بدیم که
تصمیم داریم در آینده باشیم
و اون رفتاریو باهاش بکنیم که
تصمیم داریم در آینده در پیش بگیریم
( معمولا اهمیت منش گذشته ی ما به اندازه ی اهمیت رفتار آیندمون نیست )
می تونیم از فرصت سوزی احتمالی هم پرهیز کنیم

صبر و هوشیاری و صداقت ( البته در حد لازم ) به نظرم سه فاکتورین که

باید لحاظ بشن در تنظیم نحوه ی برخوردمون با طرف مقابل

صبر برای دادن اجازه ی ابراز وجود به او و خودمون و عمل کردن عنصر زمان
هوشیاری برای توجه دقیق به نکات ظریف و ریز
و صداقت ( بازم تاکید می کنم ؛ فقط به میزان لازم ) برای تضمین آینده ای کم دردسر تر

...

نمی دونم
شاید
واقعا
مسیح پیر شده و فکراش به درد عهد بوق می خورن

می دونم که خیلی فشرده و ناقص از آب دراومد

ولی ،‌ می شه تا اینجاش نظرتو بهم بگی
تا بتونم نظرات اشتباهمو اصلاح کنم
و در مورد درستاش بیشتر فکر کنم ؟
...


نهم : تقدس ؛

توی پست قبلیم از تقدس هم نوشته بودم
گاهی
با افرادی مواجه می شم
که وقتی بهشون می گی
پیامبر یا علی
در اکثر موارد در برابر خواشهای نفسانیشون
مقاومت می کردن
یا اونا رو به بند کشیده بودن
...
یه طوری بهت نگاه می کنن که
انگار چارتا شاخ روی سرته
یا یه حرفی می زنی که
نشون دهنده ی عدم شناختته از اصل و ماهیت اون بزرگوارا

می گن
مگه علی و محمدم نفس داشتن ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
... و طوری برخورد می کنن که حس می کنی ازت انتظار توبه دارن !!

نمی دونم
واقعا نمی دونم
اگه نفس انسانی رو
از وجود بزرگامون
حذف کنیم و وجودشو انکار کنیم
چه طور می تونیم ادعا کنیم که اونا هم انسان بودن
و اگه بگیم اونا موجوداتی فوق بشری بودن که نفس اماره نداشتن
چه طور می تونیم برای کارهایی که انجام دادن
ذره ای ارزش قائل بشیم
آخه موجودی که اصلا خودخواهی توی وجودش تعبیه نشده
اگه توی اعمالش از خودخواهی اثر محسوسی نبینیم
چه هنری رو بهش می تونیم ارتباط بدیم ؟؟!!
...


دهم : تثلیث و غیره ... ؛

می خواستم در مورد تثلیث هم بنویسم
همین طور در باره ی پیروزی حزب الله لبنان
همین طور در باره احساسم نسبت به ملت مظلوم اسراییل !!
و  ...
ولی دیگه رمقی نمونده
مخصوصا بعد از بیست و چند ساعت بیداری
پس بمونه

فقط اینو بنویسم اینجا که بعدا یادم نره ؛
یکی از تثلیثهای مهم توی زندگی ما
مثلثیه که
روی هر راسش ، یک  « من »  نشسته !!

...

آها
در مورد یه چیز دیگه هم چند وقته می خوام بنویسم
و هی یادم می ره
پس اینم بنویسم برای دفعه بعد بد نیست ؛

به من چه
کوچه باغ شعر سهراب ...

...

فعلا

...


سربلند بمونیم و ایرونی

 


پی نوشت :

صبح خواب آلود بودم و اینو یادم رفت بنویسم که

در هر حال

ضرر انفعال خیلی می تونه جبران ناپذیر باشه

و خانم یا آقایی که دیگران سعی در تحمیلش هم دارن

می تونه به عنوان یه انسان بهش نگریسته بشه

و حد اقل  ، مورد تحقیق و بررسی قرار بگیره !!!

:)

...

 


جمعه 20 مرداد ماه سال 1385
سیاست ...

 

مقاومت دیار مهر 

سلام


قبل از هر چیز :
قبل از هر چیز باید تشکر کنم از لطف و عنایت و شاگرد نوازی استاد عزیزم
      نرگسی بزرگوار
و از همه دوستای گلی که همیشه به مسیح لطف داشتن و دارن
...

قبل از اول :
بعد از مدتها حوصله و فرصتی پیدا شد
تا بتونم یه پست به سبک عادی خودم بنویسم
نمی دونم توی این مدتی که فرصتشو نداشتم
سبک عادیم عوض شده یا نه
باید وقت کنم و بعدا خودم چند بار بخونمش تا شاید متوجه بشم
با این پست فکر کنم تا دو سه هفته دیگه اگه ننویسمم کافی باشه !!!


اول : گفته بودم چو بیایی ... ؛

شده تا حالا بی تاب کسی بشی ؟
همه ی فکر و ذکرت این باشه که هر طور شده ببینیش
یا صداشو بشنوی
یا یه دست خطی ازش برسه به دستت ؟

شده هزار و یک جور حرف
از هزار و یک در مختلف (؟!)
توی ذهنت آماده کرده باشی
تا هر وقت فرصتی دست داد بیانشون کنی ؟

شده یه هو فرصت مناسبی گیرت بیاد
که بتونی حرفاتو بزنی
ولی هر چی به خودت فشار میاری
ببینی چیزی پیدا نمی کنی برای گفتن ؟

شده وقتی به کسی که منتظر دیدارش بودی بر می خوری
تموم یا قسمتی از حرفایی رو که دوست داشتی بهش بزنی
یادت بیاد ولی حس کنی که در برابر او
این حرفا ارزش ابرازو نداره ؟

شده تا حالا یه هو به کسی بربخوری
که تا حالا ندیدیش
ولی حس کنی که او
کسیه که همیشه منتظر دیدارش بودی ؟

شده کسی رو تا حد پرستش دوست داشته باشی
ولی دلت نخواد که رامش بکنی
و دلت نخواد مال خودت بکنیش
و دلت نخواد تملکش کنی ؟

شده وقتی با یکی خلوت می کنی آرزو کنی
که ای کاش نه من زبون داشتم و نه او
نه من جسم داشتم و نه او
نه روح من دربند و محصور بود و نه روح او ؟

شده عاشق وجود و رشد و بالندگی کسی باشی بدون هیچ چشم داشتی ؟

شده از نفس وجود کسی لذت ببری ؟

...


دوم : تثلیث نامقدس ! ؛


توی پست قبلی خودم از یه تثلیث مقدس یاد کرده بودم
یادته ؟
همون تثلیثی که منتسبه به ابن عربی
موقعی که می خواستم شروع کنم به نوشتن اون مطلب
بی اختیار یاد تثلیث شومی هم افتادم
که دکتر شریعتی بارها بهش اشاره کرده توی حرفا و نوشته هاش
و بین کامنتای همون پستمم
گلبانگ سحر بزرگوار بهش اشاره کرد
بله
مثلث نامبارک زر , زور و تزویر
با اسوه هایی چون قارون , فرعون و بلعم باعورا
( سه بنده ی عادی خدا که
به جایگاه عادی خودشون قانع نبودن
و اسمشون تا ابد
در باشگاه فوق العاده ها ثبت شد ! )
که مثلث مدرنترش عبارته از همون استبداد و استعمار و استحمار قدیمی خودمون
توی اون پست نمی شد و نمی خواستم به این موضوع بپردازم
اینه که گذاشتمش برای بعد
الانم به این بهونه
تعبیر جالب دکتر شریعتی رو می خوام بنویسم از تثلیث :

... به قول کشیشها
سه تا است و در عین حال یکی
و یکی است و در عین حال سه تا
و با این که هر کدام یک اقنوم مستقل و ذات مشخصی هستند
یک وجود بیشتر نیستند
و با این که یک وجود واحد بیش نیست
سه ذات مشخص و اقنوم مستقلی هستند ...
مدتها بود نمی فهمیدم یعنی چه ؟
این چه جور خدایی است که هم سه تا است و هم یکی
و در یکی بودنش سه تا است
و در سه تا بودنش یکی !
مگر می شود ؟
عقل نمی فهمد
بعد دیدم , آری
عقل نمی فهمد
اما چشم می بیند !

منتهی ما خیال می کردیم کشیش ها راجع به خدا سخن می گویند
بحث از کدخدا است
خدای آسمان را نمی گویند
خداوندان زمین را می گویند
یک طبقه حاکم است
یک نظام و یک حاکمیت و یک قدرت " مسلط " است
[ اگه گفتی چرا مسلط رو این طوری مشخصش کردم ؟ ]
گاه به صورت زور تجلی می کند در سیاست ( استبداد )
و گاه به صورت زر در اقتصاد ( استثمار )
و گاه به صورت تزویر در مذهب ( استحمار کهنه )
( و امروز به جای آن مذهب , هنر و علم و ایدئولوژی و فلسفه = استحمار نو )
و مظهر هر سه در قرآن : فرعون و قارون و بلعم ,
سه چهره اند از یک واقعیت , یک قطب یا یک شخص : قابیل !
نمی بینی که هم سه تا است و هم یکی ؟

...

حالا بمونه تا
شاید یه روزیم
حوصله و وقت و ... کافی رو برای نوشتن نظر عادی خودم پیدا کنم ...

...


سوم : ادا مه ی اول ! ؛


بعضیا می گن
وقتی کسی رو برای بار اول می بینی
و به نظرت آشنا تر از هر آشنایی می رسه
احتمالا شما دونفر توی زندگی قبلی ای که داشتین (؟!)
با هم انس و الفتی داشتین    ( ... ! )
و بعد از مرگتون
حالا که دوباره زنده شدین و به دنیا برگشتین !
درسته که هم دیگه رو نمی شناسین
اما
روحاتون با هم آشنا هستن !!
...

 

 


چهارم : فوتبال و سیاست و جنگ و نوعدوستی و کشتار و بنی آدم اعضای ... و ... ! ؛


۱ -  فوتبال :

یادش به خیر
اون موقعا که مسیح بچه تر از حالا بود
یه معلم بزرگوار و نمونه ای داشت به نام آقای ناهید
اون بزرگوار بعضی وقتا که درسشو داده بود و سر حال بود برای بچه ها صحبت می کرد
یه بار توی صحبتاش به فوتبال اشاره کرد
می گفت اینا ( منظورش شاه و دار و دستش بود ! )
برای این که جوونا نفهمن
که توی مملکتشون چی می گذره
و نفتشونو کی می بره
و گازشونو کی می بره
و معادنشونو کی غارت می کنه
و ...
تا اونجا که بتونن جوونا رو معتاد می کنن
بعضیاشونو به افیون
بعضیاشونو به کاباره و دانسینگ و عرق فروشی و سینما و ...
بعضیاشونو به هرزگی
بعضیاشونم به ورزش !!
و از بین ورزشا , علی الخصوص به فوتبال
حرفای دیگه ای هم می زد
مثلا می گفت هر دقیقه برنامه ای که از سیمای ایران پخش می شه
بیش از یه میلیون تومن هزینه داره
( البته بچه ها درگوش هم می گفتن حکما خالی می بنده ! )
که از جیب ملت پرداخت می شه
اون وقت این پولو صرف پخش هیکل ... می کنن
تا مردمو به فساد بکشونن
تا مردم نه نای فکر کردن و حرف زدن داشته باشن و نه وقت و نه حوصلشو
...

 

پنجم : ادا مه ی ادامه ی اول !! ؛


بعضیای دیگه
که نظرشون تقریبا شبیهه به اون نظری که گفتم
می گن نه !
این طور نیست
همون طور که شما قبل از به دنیا اومدنتون
توی دنیای جنینی بودید
و بعد از مرگتون راهی دنیای دیگه ای می شید
قبل از دنیای جنینی هم
توی دنیای خاص دیگه ای زندگی می کردید
البته نه با این جسم خاکی
با یه هیبت و هستی و وجود دیگه ای
که خودشونم فکر کنم درست ندونن چه جوریه
دیگه چه برسه به مسیح
اون وقت توی اون دنیا
ممکنه شما با این شخص
یا روح شما با روح این شخص
یا وجود شما با وجود این شخص
احتمالا آشنایی و انس و الفتی داشته
و الآن دارید اون خاطراتو یاد آوری می کنید
یا حداقل
آثار اون خاطراتو
...

بعضیای دیگه می گن
ممکنه توی روز الست
یا توی عالم ذر (؟!)
روح شما ها با هم پیمانی بسته باشن !!
یا از آینده ی هم با خبر شده باشن و به هم دل بسته باشن
یا ...

...

 

ششم : ادامه ی دوم ! ( تثلیثهای دیگه ) ؛


می گن
منشا اون تثلیث " خدا و آدم و زن " در ذهن ابن عربی
حدیثی بوده که درش از علاقه ی پیامبر خدا (ص)  به مثلثِ

زن و عطر و نماز

سخن گفته شده

این سه عنصر
با این که در ظاهر به نظر می رسه هم جنس نیستن
و یا شاید به هم ربطی ندارن
و یا شاید حتی با هم تناقض دارن
اما
هر سه تغذیه کننده و عامل بالندگی روح بشر هستن

ابن عربی نقش زن رو در این تثلیث نبوی
نقشی مهم ارزیابی کرده و تثلیث خودشو بر همین پایه بیان کرده


به نظر مسیح عادی
 نقش عطر هم در این تعبیر
نقش مهمیه که
می تونه به عنوان کلید فهم بهتر بعضی مفاهیم کاربرد داشته باشه ...

...


هفتم : تقدس ؛


می گن یه بابایی
توی یه کشوری
در یه جمعی
و یه زمانی
قرآن مسلمونا رو بالا گرفته و گفته
تا زمانی که این کتاب در بین مسلموناس
ما نمی تونیم بهشون " سلطه " پیدا کنیم
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

خب
برای خارج کردن قرآن از بین مسلمونا
راههای زیادی بوده و هست
ولی یکی از موثرترین و مزورانه ترین راههاش
اینه که
اون قدر به قرآن تقدس ببخشیم
که کسی جرات نکنه بهش دست بزنه و
نگاهش کنه
دیگه چه برسه به این که بخواد بخونتش

این راه به نظر می رسه راه کارآمدی باشه
مخصوصا برای ایرونیا
چون اگه کسی بخواد بیاد از قرآن بد بگه و بهش توهین کنه
پاسخ مورد نظرشو نمی گیره که هیچ
برعکسم نتیجه می گیره

یا اگه
کسی بیاد و توی نوشته های قرآن دنبال تناقض بگرده
فقط حماقت خودشو به اثبات می رسونه
...

اما
هر کتابی
اگه مقدس بشه
تا حدی که کسی جرات نکنه که لاشو باز بکنه
یا در معانیش تعمق بکنه
اون وقته که دیگه از مردم جدا شده
حتی اگه اونا بپرستنش !!!
تازه وقتی این فاصله ی احترام آمیز افتاد
شاید بشه یه چیزایی هم القا کرد به بعضی افراد ...

این موضوع در باره ائمه هم صادقه

کافیه که اونا رو به عنوان موجودات فرابشری معرفی کنی
تا مردم عادی بگن
بابا اون هر کاری کرده به خاطر کمک خدا بوده ...

...

شایدم به همین خاطره ( کدوم خاطر ؟! )
که مدتهاست
غلو کردن در حق مظاهر حق
که خودشون می گفتن
مرد را به حق بسنجید نه حق را به مرد
شده یه امر مجاز
و از اون بدتر
یه امر مستحب
و شایدم حتی واجب
که اگه کسی با این غالیان بخواد بحث کنه
حتی ممکنه به ارتداد هم محکوم بشه

...

 

هشتم : ادامه ی ادامه ی ادامه ی اول !!! ؛


مسیح عادی
معمولا نیازی نمی بینه که نظر کسی رو تایید یا رد کنه
همیشه سعی کرده
فارغ از تایید و تکذیب نظرات دیگران
نظر عادی خودشو بیان کنه
حالا ممکنه
کسی خوشش نیاد از نظر عادی مسیح و ردش کنه
شایدم خوشش بیاد و تاییدش کنه
شایدم خوشش نیاد ولی متوجه بشه که مسیح درست می گه
یا شایدم خوشش بیاد ولی متوجه بشه یه جاهاییش یا همه جاش ایراد داره !

اما این حرفا از نظر مسیح اصلا مهم نیست
اون چه که از نظر مسیح مهمه
عادی بودنه !
چه ربطی داشت ؟؟!
خب
ربطش اینه که
به نظر مسیح بهتره هر کسی هر چی تو ذهنشه بریزه روی دایره
بقیه یا نقطه ی قوتی توی حرفاش می بینن و ازش درس می گیرن
یا نقاط ضعفی درش می بینن و بهش درس می دن
البته بگذریم از دو دسته
که اولیش اصلا براشون مهم نیست کی چی می گه
و دومیش هر چی بگی
به جای خوندن یا شنیدن
فقط تماشاچی هستن !
و حرفت که تموم می شه
همچین میذارن توی کاست
که از هر چی حرف زدنه پشیمون و گریزون می شی !!

اوه
خیلی طولانی شد
مثلا می خواستم نظر خودمو بگم
ولی این مقدمه هه جای  متنو گرفت !

...


نهم : ادامه ی چهارم  !  ؛

۲ - سیاست :

می گن
سیاست به مجموعه کارهای شکنجه واری گفته می شه
که برای تربیت و رام کردن کره اسبها انجام می دن
تا در آینده بتونن ازشون خوب سواری بگیرن

می گن
قدیما بعضیا
یه بزغاله ی خوشگل و بامزه رو
مینداختن توی یه تشت مسی که زیرش آتیش روشن کرده بودن
کم کم که تشت گرم می شد و سمای بزغاله شروع می کرد به سوختن
شروع می کردن به داریه زدن !
هر چی سُم بزغاله ی بیچاره بیشتر می سوخت و ورجه وورجه ی بیشتری می کرد
اونا هم ریتم داریه زدنشونو تند تر و شادتر می کردن 
به این ترتیب
دیگه هر وقت بزغاله ی مظلوم صدای داریه رو می شنید
بی اختیار شروع می کرد به ورجه وورجه کردن و جفتک انداختن
و به مرور که ریتم داریه زدن تند تر و شادتر می شد
رقص بزغاله هم مهیجتر و تندتر و سرمستانه تر می شد !
از این بزغاله برای نمایش دادن استفاده می کردن و
مردم عادی که نیگاش می کردن
تو دلشون می گفتن عجب بزغاله ی قرتی ایه ها
تا صدای داریه دنبک بلند می شه
شروع می کنه به رقصیدن !!!

نمی دونم
شاید اسم اون کارم سیاست باشه
شایدم نباشه
ولی خیلی شبیهشه
چون سواری گرفتن می تونه فقط سوار شدن فیزیکی روی پشت دیگران نباشه !

خب
از سیاست دور نشیم
حالا وقتی این واژه
پاش به روابط بین انسانها باز می شه
ممکنه که ظاهر و راهکاراش عوض بشه
ولی ماهیتش ...

درست نمی دونم
ولی فکر کنم استفاده از ترکه و فلک رو هم
سیاست کردن خطاکار بهش می گن
که معنیش همون تادیب و تربیته
و رام کردن
و شایدم ؛
سواری گرفتن !

سیاست توی اجتماع هم متاسفانه همین کارکردو داره
سیاست داخلی
مبین شیوه های رام کردن و سواری گرفتن از ملته
و سیاست خارجی
بیان کننده ی راهکارهای رام کردن و سواری گرفتن از کشورها و دولتهای دیگه

این طور که به نظر می رسه
اون چیزی که نام سیاست رو روش گذاشتن
ماهیتا
چیز پلیدی بوده که یه همچی اسم پلیدی (؟!) رو روش گذاشتن !

هر چند که
اگه از دید اصلاحگرایانه بهش نگاه کنی
می تونه این طوری دیده نشه
به شرطی که
خودت سیاستمدار باشی

...

 


دهم : ادامه ی ادامه ی ادامه ی ادامه ی اول !!!! ؛

مسیح عادی
باور داره که
وجود آدما
به همین هیکل برازنده و خوش ترکیب یا کج و کوله و ... محدود نمی شه
اگه یه برگ باشی
یه روزی از یه جوونه می زنی بیرون
و رشد می کنی و بزرگ می شی
و می بینی برگایی که قبل از تو به دنیا اومدن
کم کم زرد و خشک و چروکیده می شن
و میفتن روی خاک و از بین می رن
و حس می کنی که تو هم عاقبتت همینه
بعد
ممکنه به خودت بگی
آخه من به چه دردی می خورم
یه روزی اومدم به این دنیا بدون اختیار
یه روزیم باید برم و بیفتم زیر دست و پای جونورای دیگه !
در اون حال
ممکنه تو به عنوان یه برگ
متوجه نشی که چه تاثیری داری در عالم وجود
حتی
از عمل فتوسنتزی هم که توی بدنت انجام می شه
و غذای درخت تنومندی رو که
تو به ته یکی از شاخه های فرعیش چسبیدی تامین می کنه
خبر دار نشی
حتی از لطافتی که توی هوای کره ی خاکی
به واسطه ی وجود تو ایجاد می شه خبر نداشته باشی
حتی از احساس لذتبخش پیرمردی که
خسته و درمونده از آفتاب سوزان به زیر سایه ساری که
تو هم در ایجادش نقش داری می رسه ، با خبر نباشی
و حتی ندونی که
اون میوه های خوشمزه و آبداری که دارن فخر فروشی می کنن
در نتیجه ی وجود و عمل هماهنگ تو با سایر برگهاست که
تونستن رشد کنن و به رسیدگی برسن
و به عاملی تبدیل بشن
برای رسوندن مواد خام موجود در خاک و کود کثیف
به بدن موجودی چون انسان ...

آدما هم به نظر مسیح
یه چیزی هستن توی مایه های همون برگها
یعنی
وجود آدما محدود به بدن فیزیکیشون نیست
و تاثیرشون توی دنیا
محدود به تاثیرات قابل رویت نیست
وجود آدما
دنباله هایی داره
...

 

یازدهم : ادامه ی ادامه ی دوم !! ( بازم یه تثلیث دیگه )  ؛


...
البته

بازم تثلیث داریما
اگه بگردیم می تونیم مثلثای زیادی رو پیدا کنیم و نام ببریم

یه تثلیث دیگه که بهش اشاره شده
مثلث کتاب و میزان و حدید ه
( آدرسشو بلدی ؟ )

کتاب مظهر آگاهی
میزان مظهر انصاف
و حدید مظهر قدرت

و جالبه که قرآن برای قیام مردم به منظور برپایی قسط
منتظر حدید نشده
یعنی بعد از کسب آگاهی و انصاف
اول به قسط اشاره کرده
و بعد به مظهر قدرت یعنی حدید

و اینم جالبه که حدید با این که قبل از کتاب و میزان موجود بوده
اما بعد از مظاهر آگاهی و انصاف بهش اشاره شده

و این موضوع شاید اشاره ای باشه به این نکته که
بدون آگاهی و انصاف
از دستیابی به قدرت
نتایج چندان زیبایی به بار نخواهد نشست

...

 

دوازدهم : ادا مه ی ادامه ی چهارم !! ؛

۳ -  بقیش ! (جنگ و نوعدوستی و کشتار و بنی آدم اعضای ... و ... !  ) ؛

:)

خب

دیگه بقیش می تونه یه کمی خفن باشه
پس فعلا بماند ...

...


سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


دوشنبه 16 مرداد ماه سال 1385
ای وجه رب العالمین ...

 

نور فلک از جبین تابنده ی اوست

سرداری کائنات ، زیبنده ی اوست

در وصف علی بس که بود دست خدا

در وصف خدا بس که علی بنده ی اوست

سلام ...

هر سال سیزده رجب که فرا می رسه ، انگار سرسرای دلم رو چراغونی می کنن . دلم غرق شادی و شعف و شور می شه . نه من ، که تمامی کائنات به وجد میان ...

هر سال سیزده رجب که فرا می رسه ، یا علی رو محکم تر از همیشه به زبون میاریم و به خودمون قول می دیم که علی گونه باشیم ...

هر سال سیزده رجب که فرا می رسه بیشتر از هر زمان دیگه به شیعه ی او بودن می بالیم ...

هر سال سیزده رجب ، بهانه ی خوبی ست تا از مردان مردی که برامون عزیزن ، و خلق و خوی اونها یادآور مولامون امیرالمومنین هست ، تجلیل و قدردانی کنیم ...

 

این وبلاگ مجموعه دلنوشته های بزرگ مردی ایرانی ست ... یکی از فرزندان شایسته و راستین آقا علی علیه السلام ..........

بزرگ مردی که حق استادی به گردن خیلی ها داره ، از جمله من ... همیشه از گفته هاش و نوشته هاش آموختم و آموختید .

اومدم تا همین جا ، این روز بزرگ رو به مسیح عزیز و گرانقدر تبریک و تهنیت بگم . امیدوارم با بزرگواری که در او سراغ دارم منو ببخشه که بی خبر این کارو کردم ...

مسیح جان روزت مبارک

 

***

به ذرّه گر نظر مهر ، بوتراب کند

به آسمان رود و کار آفتاب کند

علی جان !

کدام دلی خانه ی محبت تو نیست ؟!

کدام جانی سرمست از شراب ولای تو نیست ؟!

در آینه ی جمال و کمال ، کدام چهره زلال تر و شفاف تر از چهره ی توست ؟!

فردا چه اهورایی سپیده دمی ست ... از برکت میلاد خجسته ی تو

تو ، که پیوسته نخلستان نیایشمان را سرسبز نگاه می داری

مولای من !

عشق تو به صخره ها نیز قلب بخشیده است

بی شک تو از نژاد خدایی ... از الهه های اشراق ... از حمورابیان حوّاری

چشمی بر انسان و چشمی در چشم خدا داری

جسمت در زمین است و جانت در جبروت

تو کلمة اللهی ... تو حکیم قلب های عاشق حقیقتی ... تو همان مسجود ملائکی

چه قفل ها که از دل ها نگشودی با نگاهت

چه خط بطلان ها که بر فسق و فجور نکشیدی با فریاد « جاء الحق و زهق الباطل »

یک جرعه محبت تو ، یک میخانه ابدیت است

دردی از پیمانه ی ولای تو ، سند رستگاری قیامت است

تو ردّ پای خدایی ، در برهوت غربت انسان

تو اظهر من الشّمسی ، در ظلمات گمراهی

تو کلیددار کائناتی

تو جان جهانی

تو ...............

« نرگسی »

یا علی ...


جمعه 6 مرداد ماه سال 1385
تثلیث مقدس !!

 

صدای زنجیر

تو گوشم می خونه

تو داری

از قافله دور می مونی

سرتو خم کن تا درا وا بشن

تا بگی نه

پشت کنکور می مونی

 

 

سلام

 

 

اول : کاریکاتور ؛

 

هممون بار ها کاریکاتور دیدیم

وقتی یه کاریکاتور می بینیم

بعضیامون بهش می خندیم

بعضیامون ازش پیام می گیریم

بعضیامون ازش همون پیامی رو که خالقش در نظر داشته می گیریم

بعضیامون پیام یا پیامایی ورای اون چیزی که به مخیله ی حتی خالقشم می رسیده می گیریم ازش

بعضیامونم ...

 

تعریف رسمی کاریکاتور رو نمی دونم

شاید باید از دوست هنرمندمون کسری پیرو بخواهیم که تعریف رسمیشو برامون ارائه بده

اما

کاریکاتور رو هم مثل خیلی چیزای دیگه

می شه تعریف کرد ؛

فقط و فقط با استناد به احساسی که از دیدنش بهمون دست می ده

درسته که ممکنه این نوع تعریف بیشتر شباهت به تحریف داشته باشه تا تعریف

اما

یه خوبیم داره

و اون این که

کسانی که

خودشونو استاد و صاحب نظر می دونن در این زمینه ی خاص

و حرفاشونو با استفاده از این تکنیک خاص ارائه می دن و سعی در انتقالش دارن

با برداشتای مختلف و متفاوت و متضادی که از اصل تکنیکشون می شه

آشنا می شن

و نگاه مردم عادیو نسبت به هنرشون و زبونی که برای انتقال مفاهیم انتخاب کردن

شناسایی می کنن

و این می تونه به اونا کمک کنه که تکنیکاشونو بسته به هدفی که دارن

شفافتر یا پیچیده تر کنن

...

( تقریبا یه دلیلی مثل اونی که به استنادش مسیح می گه هیچ نوشته ی بدی وجود نداره ... )

...

 

 

دوم : برداشت عادی از کاریکاتور ؛

 

مسیح عادی کاریکاتورو طنز تصویری می دونه

یعنی تموم جنبه هایی که برای طنز متصوره در کاریکاتور به تصویر در میاد !

 

 

مهمترین عنصری که در کاریکاتور به چشم میاد

 

بزرگ نماییه

 

اغراق و غلو در نقاطی که

ناهماهنگی هر چند کوچیکی با بقیه ی اجزا  ( نسبت به نمونه های مشابه )  دارن

اکثر « تصویر » هارو می تونه بدل کنه به کاریکاتور

 

و اون وقته که دیگه

باید انتظار داشت که فقط افراد سطحی نگر و یا افراد ساده لوح ،‌ طبیعی بودن اون تصویرو باور کنن

و باید انتظار داشت که خیلیا مضحکش کنن

و باید انتظار داشت که بعضیا ازش عبرت بگیرن

و باید انتظار داشت که در نظر خیلیا بی معنی بیاد

و باید ...

 

 

 

سوم : اسطوره های کاریکاتوریزه ؛

 

با این تعبیر می شه گفت که

در ادبیات هم این کاریکاتور سازی وجود داره

 

مثلا فردوسی می گه

که رستم یلی بود در سیستان

منم کردمش رستم داستان ) یا : منش کرده ام رستم داستان (

( یا یه چیزی تو همین مایه ها )

 

یعنی یه پهلوون عادی

( البته ،‌ سطح عادی در بین پهلوونا با این سطح در بین مردم عادی فرق فوکوله ها )

به نام رستم

با کاریکاتوریزاسیون (؟!) فردوسی بدل می شه به یه پیلتن شکست ناپذیر

 

اون وقت دیگه انتظاری که ازش داریم انتظاری نیست که از یه پهلوون عادی داریم

در این حالت رستم می شه مشابه دماغ گنده ای که توی یه کاریکاتور به چشم میاد

کاریکاتوری که قبلنا پهلوونی نام داشته !!

 

مسیح بیشتر اسطوره ها رو این طوری می بینه

یعنی به شکل کاریکاتور

موجوداتی زمینی

اما فرابشری

موجوداتی که اون قدر در موردشون غلو شده که از حالت عادی خارج شدن

مثل آشیل نیمه خدا و نیمه انسان

یا اسفندیار رویین تن

یا رستم دستان

...

که همون قدر که شکست ناپذیرن

و از پس دشمنان زیادی بر میان

همون قدرم آسون و خنک (؟!) از بین می رن

...

 

 

چهارم : کاریکاتورهای طبیعی ؛

 

 

حتی

توی طبیعت و مخلوقات هم می شه نمونه هایی از کاریکاتور پیدا کرد

مثلا شتر

 

با اون گردن چپ اندر قیچی و دراز

و کمر تپه ماهوری

و پاهای اون جوری

و لبهای این جوری

و ...

نمی دونم این ضرب المثل عتیقه رو شنیدی که می گه

به شتر گفتن

چرا جیشت پسه ؟؟ گفت

چیم چو کسه ؟؟!!!

 

خلاصه که

به نظر می رسه

خالق طبیعت

هر چی غلو بوده توی اعضا و جوارح این موجود به خرج داده

و با این حال

تونسته یه موجود خارق العاده ایجاد کنه

موجودی که

خالقش

خلقتشو مایه ی عبرت دونسته

(‌ افلا ینظرون ... )

 

 

یا طاووس نر

اون قدر توی زیبایی پرهای دم و سر و تاج و چشم و ... این موجود زیاده روی شده که

گاهی مسیح از تماشای این موجود

یاد میوه ای میفته که از شدت شیرینی دل آدمو می زنه

و بعد

پاهاش

که توی خلقت اونام در زشتی افراط شده

و می شه در بارش خیلی فکرا کرد

و می شه در موردش تعبیرای عادی زیادی کرد ...

...

 

 

در کل

و در نظر مسیح

داشتن شناخت از کاریکاتور

خودش یه ابزاریه که

می تونه توی شناخت افراد و جوامع ، کمک زیادی بکنه

 

...

 

شاید

بعدا

بقیشم نوشتم

ولی فعلا دوست دارم

رهاش کنم بره کنار دست اون مطلبی که در باره ی ساعت نوشته بودم

و کنار بقیه ی مطالبی که قبلا رهاشون کردم

تا یه روزی که شاید وقت کنم و

همشونو به هم ربط بدم

...

 

 

 

پنجم : دوربینای بشری ؛

 

 

دو تا از نظراتی که برای پست قبلیم داده شده خیلی نظرمو جلب کردن

دو نظر از دو خواهر عزیز و گرامی

خواهر بزرگه یه خانوم معلم مهربون و وظیفه شناس و دلسوز به نام خرابات نشین

و خواهر کوچیکه یه دختر ایرونی با معرفت حقوق دان ( یا بهتره بگم حقوق خوان ) به نام مولود

 

توی نگاه اول این دوتا نظر ممکنه مخالف هم به نظر بیان

اما مسیح هر دو نظرو قبول داره و مهم می دونه

چون

هر کدوم به جنبه ی مهمی از اون چیزی که توی ذهن عادی و بازیگوش مسیح می گذره اشاره کردن

 

مولود برام نوشته :

 

میشه ادما رو هم تشبیه کرد به همون دوربینی که
صحبتش رو کردید
...

میدونید تشبیه به دوربین تو همین قسمت مثل اینکه
مولود تمام درسش رو خونده و واسه امتحان فردا
کاملا آمادگی داره ولی در حین اینکه همه چی رو میدونه
احساس میکنه هیچی نمیدونه...

میفهمه اون چیزی رو که میخونه
ولی نمیفهمه اون چیزی رو که برداشت میکنه...
و این آزار دهندست و حتی  وحشتناک
نمیدونم چطوری بگم از نوشته هاتون رسیدم به یه
جاهای عجیب غریبی که نمیتونم به زبان بیارم

 

:)

 

خب

مسیح اگه از دوربین یا هندونه یا ساعت یا چایی یا قرمه سبزی یا ... می نویسه

مسلما

منظور اصلیش ادما هستن

پس تشبیه اون دوربین به آدما

عادی ترین کاریه که باید کرد تا به منظور مسیح نزدیک شد

و خوشحالم که مولود عزیز برداشت خودشو برام نوشت

 

...

 

و اما خراباتی بزرگوار؛

 

خانم معلم عزیزمون برام نوشته

 

راستش ماجرای این دوربینا مثل خیلی از ادمایه این دوره می مونه.

باید تنظیم بشن تا اون چیزی رو که بهشون گفتن

فقط ببینن یا بشنون.نه چیز دیگه.

 

 

:)

 

مطمئنا نظر حکیمانه ایه

و از بابت نوشتنش از خانم معلمم ممنونم

البته

این نظر بیشتر از اون نظر برای مسیح مهمه که

توسط یه خانوم معلم نوشته شده

خانوم معلمی که

رسما

اجازه ی اصلاح گری داره

و اصلا

وظیفه ی اصلاح گری داره

و انتظاری که جامعه از شاغلین شغل ایشون داره همینه

 

مسلما دوربردترین دوربینای موجود در بازار ایران و جهان

بچه ها هستن

پیرمردایی مثل مسیح فوقش پنجاه سال دیگه زنده بمونن و بتونن آینده رو درک کنن !!

اما بچه ها حد اقل سی چهل سال از مسیح جلوترن تو این زمینه

 

معلم

مخصوصا اگه خانم معلم باشه

تنها موجودیه که می تونه توی دل عادی مسیح نوری از امید بتابونه

امیدی به بهبود اوضاع در  آینده

نسبت به حال و گذشته

و وقتی مسیح

معلمهایی مثل

خانمها

خراباتی