صدای زنجیر
تو گوشم می خونه
تو داری
از قافله دور می مونی
سرتو خم کن تا درا وا بشن
تا بگی نه
پشت کنکور می مونی
سلام
اول : کاریکاتور ؛
هممون بار ها کاریکاتور دیدیم
وقتی یه کاریکاتور می بینیم
بعضیامون بهش می خندیم
بعضیامون ازش پیام می گیریم
بعضیامون ازش همون پیامی رو که خالقش در نظر داشته می گیریم
بعضیامون پیام یا پیامایی ورای اون چیزی که به مخیله ی حتی خالقشم می رسیده می گیریم ازش
بعضیامونم ...
تعریف رسمی کاریکاتور رو نمی دونم
شاید باید از دوست هنرمندمون کسری پیرو بخواهیم که تعریف رسمیشو برامون ارائه بده
اما
کاریکاتور رو هم مثل خیلی چیزای دیگه
می شه تعریف کرد ؛
فقط و فقط با استناد به احساسی که از دیدنش بهمون دست می ده
درسته که ممکنه این نوع تعریف بیشتر شباهت به تحریف داشته باشه تا تعریف
اما
یه خوبیم داره
و اون این که
کسانی که
خودشونو استاد و صاحب نظر می دونن در این زمینه ی خاص
و حرفاشونو با استفاده از این تکنیک خاص ارائه می دن و سعی در انتقالش دارن
با برداشتای مختلف و متفاوت و متضادی که از اصل تکنیکشون می شه
آشنا می شن
و نگاه مردم عادیو نسبت به هنرشون و زبونی که برای انتقال مفاهیم انتخاب کردن
شناسایی می کنن
و این می تونه به اونا کمک کنه که تکنیکاشونو بسته به هدفی که دارن
شفافتر یا پیچیده تر کنن
...
( تقریبا یه دلیلی مثل اونی که به استنادش مسیح می گه هیچ نوشته ی بدی وجود نداره ... )
...
دوم : برداشت عادی از کاریکاتور ؛
مسیح عادی کاریکاتورو طنز تصویری می دونه
یعنی تموم جنبه هایی که برای طنز متصوره در کاریکاتور به تصویر در میاد !
مهمترین عنصری که در کاریکاتور به چشم میاد
بزرگ نماییه
اغراق و غلو در نقاطی که
ناهماهنگی هر چند کوچیکی با بقیه ی اجزا ( نسبت به نمونه های مشابه ) دارن
اکثر « تصویر » هارو می تونه بدل کنه به کاریکاتور
و اون وقته که دیگه
باید انتظار داشت که فقط افراد سطحی نگر و یا افراد ساده لوح ، طبیعی بودن اون تصویرو باور کنن
و باید انتظار داشت که خیلیا مضحکش کنن
و باید انتظار داشت که بعضیا ازش عبرت بگیرن
و باید انتظار داشت که در نظر خیلیا بی معنی بیاد
و باید ...
سوم : اسطوره های کاریکاتوریزه ؛
با این تعبیر می شه گفت که
در ادبیات هم این کاریکاتور سازی وجود داره
مثلا فردوسی می گه
که رستم یلی بود در سیستان
منم کردمش رستم داستان ) یا : منش کرده ام رستم داستان (
( یا یه چیزی تو همین مایه ها )
یعنی یه پهلوون عادی
( البته ، سطح عادی در بین پهلوونا با این سطح در بین مردم عادی فرق فوکوله ها )
به نام رستم
با کاریکاتوریزاسیون (؟!) فردوسی بدل می شه به یه پیلتن شکست ناپذیر
اون وقت دیگه انتظاری که ازش داریم انتظاری نیست که از یه پهلوون عادی داریم
در این حالت رستم می شه مشابه دماغ گنده ای که توی یه کاریکاتور به چشم میاد
کاریکاتوری که قبلنا پهلوونی نام داشته !!
مسیح بیشتر اسطوره ها رو این طوری می بینه
یعنی به شکل کاریکاتور
موجوداتی زمینی
اما فرابشری
موجوداتی که اون قدر در موردشون غلو شده که از حالت عادی خارج شدن
مثل آشیل نیمه خدا و نیمه انسان
یا اسفندیار رویین تن
یا رستم دستان
...
که همون قدر که شکست ناپذیرن
و از پس دشمنان زیادی بر میان
همون قدرم آسون و خنک (؟!) از بین می رن
...
چهارم : کاریکاتورهای طبیعی ؛
حتی
توی طبیعت و مخلوقات هم می شه نمونه هایی از کاریکاتور پیدا کرد
مثلا شتر
با اون گردن چپ اندر قیچی و دراز
و کمر تپه ماهوری
و پاهای اون جوری
و لبهای این جوری
و ...
نمی دونم این ضرب المثل عتیقه رو شنیدی که می گه
به شتر گفتن
چرا جیشت پسه ؟؟ گفت
چیم چو کسه ؟؟!!!
خلاصه که
به نظر می رسه
خالق طبیعت
هر چی غلو بوده توی اعضا و جوارح این موجود به خرج داده
و با این حال
تونسته یه موجود خارق العاده ایجاد کنه
موجودی که
خالقش
خلقتشو مایه ی عبرت دونسته
( افلا ینظرون ... )
یا طاووس نر
اون قدر توی زیبایی پرهای دم و سر و تاج و چشم و ... این موجود زیاده روی شده که
گاهی مسیح از تماشای این موجود
یاد میوه ای میفته که از شدت شیرینی دل آدمو می زنه
و بعد
پاهاش
که توی خلقت اونام در زشتی افراط شده
و می شه در بارش خیلی فکرا کرد
و می شه در موردش تعبیرای عادی زیادی کرد ...
...
در کل
و در نظر مسیح
داشتن شناخت از کاریکاتور
خودش یه ابزاریه که
می تونه توی شناخت افراد و جوامع ، کمک زیادی بکنه
...
شاید
بعدا
بقیشم نوشتم
ولی فعلا دوست دارم
رهاش کنم بره کنار دست اون مطلبی که در باره ی ساعت نوشته بودم
و کنار بقیه ی مطالبی که قبلا رهاشون کردم
تا یه روزی که شاید وقت کنم و
همشونو به هم ربط بدم
...
پنجم : دوربینای بشری ؛
دو تا از نظراتی که برای پست قبلیم داده شده خیلی نظرمو جلب کردن
دو نظر از دو خواهر عزیز و گرامی
خواهر بزرگه یه خانوم معلم مهربون و وظیفه شناس و دلسوز به نام خرابات نشین
و خواهر کوچیکه یه دختر ایرونی با معرفت حقوق دان ( یا بهتره بگم حقوق خوان ) به نام مولود
توی نگاه اول این دوتا نظر ممکنه مخالف هم به نظر بیان
اما مسیح هر دو نظرو قبول داره و مهم می دونه
چون
هر کدوم به جنبه ی مهمی از اون چیزی که توی ذهن عادی و بازیگوش مسیح می گذره اشاره کردن
مولود برام نوشته :
میشه ادما رو هم تشبیه کرد به همون دوربینی که صحبتش رو کردید ...
میدونید تشبیه به دوربین تو همین قسمت مثل اینکه مولود تمام درسش رو خونده و واسه امتحان فردا کاملا آمادگی داره ولی در حین اینکه همه چی رو میدونه احساس میکنه هیچی نمیدونه...
میفهمه اون چیزی رو که میخونه ولی نمیفهمه اون چیزی رو که برداشت میکنه... و این آزار دهندست و حتی وحشتناک نمیدونم چطوری بگم از نوشته هاتون رسیدم به یه جاهای عجیب غریبی که نمیتونم به زبان بیارم
:)
خب
مسیح اگه از دوربین یا هندونه یا ساعت یا چایی یا قرمه سبزی یا ... می نویسه
مسلما
منظور اصلیش ادما هستن
پس تشبیه اون دوربین به آدما
عادی ترین کاریه که باید کرد تا به منظور مسیح نزدیک شد
و خوشحالم که مولود عزیز برداشت خودشو برام نوشت
...
و اما خراباتی بزرگوار؛
خانم معلم عزیزمون برام نوشته
راستش ماجرای این دوربینا مثل خیلی از ادمایه این دوره می مونه.
باید تنظیم بشن تا اون چیزی رو که بهشون گفتن
فقط ببینن یا بشنون.نه چیز دیگه.
:)
مطمئنا نظر حکیمانه ایه
و از بابت نوشتنش از خانم معلمم ممنونم
البته
این نظر بیشتر از اون نظر برای مسیح مهمه که
توسط یه خانوم معلم نوشته شده
خانوم معلمی که
رسما
اجازه ی اصلاح گری داره
و اصلا
وظیفه ی اصلاح گری داره
و انتظاری که جامعه از شاغلین شغل ایشون داره همینه
مسلما دوربردترین دوربینای موجود در بازار ایران و جهان
بچه ها هستن
پیرمردایی مثل مسیح فوقش پنجاه سال دیگه زنده بمونن و بتونن آینده رو درک کنن !!
اما بچه ها حد اقل سی چهل سال از مسیح جلوترن تو این زمینه
معلم
مخصوصا اگه خانم معلم باشه
تنها موجودیه که می تونه توی دل عادی مسیح نوری از امید بتابونه
امیدی به بهبود اوضاع در آینده
نسبت به حال و گذشته
و وقتی مسیح
معلمهایی مثل
خانمها
خراباتی
|