عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287183

Powered by BlogSky.com


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
باد ... یاد ... پاد  !!!

 

سلام

 

گفتنیها کم نبود

خب

من و تو هم

کم نگفتیم و کم ننوشتیم و

کم نشنیدیم و کم نخوندیم

اما

گفتنیا

تمومی ندارن و

گاهی وقتا

اثری ...

...

وقتی باد  میاد

گاهی با خودش ابرای بارون زا میاره و

گاهی گرد و خاک و خار  و خاشاک

اما

باد فقط باده و بس

حتی اگه

با خودش یه چیزایی رو ببره که ...

...

توی بهار

برف نشسته

روی توچال

...

به همین زودی

از یاد می ریم

و انگار نه انگار که بودیم و

حس می کردیم و

احساس می شدیم ...

...

این روزا

وبلاگ عادی

عادی ترین دورانشو تجربه می کنه

...

..

.

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 


پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387
تحول

 

 

سلام

 

 

 

اول : بختک ؛

 

آخه بابا

خزیدن داریم تا خزیدن !

یه طوری روی زمین می خزید که

خزیدنش خیلی غیر عادی به نظر میومد !

لباسش که انگار

به تنش گریه می کرد و

سنگین شده و لق می زد توی تنش

هیچ وقت این طور مندرس و درب و داغون نبوده

کمیم سراسیمه و سر در گم و بی حوصله به نظر می رسید

وقتی دیدم اصلا بهم توجهی نداره و

مثل کسی که چیز مهمیو گم کرده باشه

داره روی زمینو کاوش می کنه و

این ور و اون ور می ره و

آروم و قرار نداره

کمی نگرانش شدم

ولی

نخواستم

یا نتونستم مزاحمش بشم

 

شده تا حالا به دیدن دوستی بری و

ببینی که غرق شده توی دنیای ذهنی خودش و

به قدری جدی و مصمم کارشو که

ممکنه به نظرت عجیبم بیاد

پیگیری می کنه که

اصلا به خودت اجازه ندی جلو بری و مزاحم بشی ؟

 

اگه نه که خوش به حالت

 

:)

 

اما اگه شده

می دونی توی اون لحظات

چه نگرانی مبهمی به سراغ آدم میاد

و با چه حسهای متفاوتی درگیر می شیم

از یه طرف نگرانش می شی که نکنه مشکل بزرگی براش پیش اومده باشه

از یه طرف احساس می کنی که وظیفه داری یه کاری بکنی و به کمکش بری

از یه طرف متوجه می شی که توی اون حالت دوست نداره کسی حواسشو پرت کنه و

به خودت می گی نکنه دخالت من

فضولی به نظرش بیاد ...

...

 

آره

این طوری بود که

منم نشستم و با تعجب به وول خوردنا و تقلا کردناش خیره شدم

چند بار رفت و تنشو چسبوند به یه تیکه سنگ و خودشو کشید جلو

اما هر دفعه سنگه قل خورد و رفت کنار

بعدش رفت و سعی کرد بدنشو از میون یه بوته ی خشک عبور بده !

اما شاخه های نازک و پوسیده ی بوته

شکسته شدن

 

به نظر می رسید که خسته شده و

کمیم سرخورده و

شایدم گیج

 

لحظه ای آروم گرفت و

سرشو آورد بالا و

نگاهی به اطرافش انداخت

 

توی نگاهش می شد شهوت غریبیو به وضوح دید !

 

از دور تنه ی تنومند شکسته ی درخت خشکی رو دید

که روی زمین افتاده بود

چشاش برقی زد و شروع کرد به حرکت به اون سمت

 

هر طوری بود خودشو رسوند بهش و متوجه شد که

در نقطه ای خاص

فاصله ی تنه ی خشکیده از زمین

همون قدریه که براش مطلوبه

پس لبخندی زد و

سرشو برگردوند و نگاهی به لباس کهنه هاش کرد و بعد

سرشو گذاشت روی زمین و با پیچ و تابی که به بدنش داد

اونو فرو کرد به فضای ما بین تنه ی درخت و زمین !

 

بعدش دیگه فقط تکون خوردنایی دیده می شد که

به نظر بی فایده می رسیدن

انگار که

تنه ی درخت

مثل بختکی افتاده روش و

قدرت حرکتو ازش گرفته

 

خیلی نگرانش شدم

دلم می خواست برم و بکشمش از زیر تنه ی درخت بیرون و

نجاتش بدم !

اما یه حریمی در اطرافش حس می شد که

ورود به اون حریم جایز به نظر نمی رسید

 

کم کم

تقلاش کمتر شده بود و

در عین حال

قوی تر !

یعنی پیچ و تاب بدنش دیگه سبکسرانه و بی هدف نبود

مشخص بود که

داره سعی می کنه

خودشو بکشونه زیر درخت

اما

هر چی زور می زد

هیچ پیشرفتی به سمت زیر درخت ازش دیده نمی شد

 

کم کم

به نظرم رسید که

داره از قسمت انتهایی بدنش

یه تغییراتی ایجاد می شه

که به طرف سرش پیشروی می کنه

 

پیچ و تابای بدنش

که قبلا از انتها شروع می شد

رفته رفته

از قسمتای وسطی بدنش شروع می شد و

به نزدیکی سرش ختم می شد و

دیگه تقریبا دمش از کار افتاده بود !

و فقط به خاطر اینکه به شکمش وصل بود

به این طرف و اون طرف کشیده می شد

 

تا جایی که

حس کردم

جونش داره به لبش می رسه

و مختصر تکونای نهاییشم که تموم شد

چیزی که روی خاک و در کنار درخت شکسته

روی زمین افتاده بود

پیکر بی جان و پلاسیده ی ماری بود که

گاهی برای دیدنش

به حاشیه ی جنگل رویاهام می رفتم

 

اون موقع

مسیح کوچولو نفهمید چرا اون مار خوش خط و خال

این طوری زندگی خودشو تباه کرد و

ازش جز یه پوسته ی خشکیده به جا نموند

 

اما

احیانا

اگه مسیح کوچولو کمی قدش بلند تر بود

و می تونست اون طرف تنه ی پوسیده ی درختو هم ببینه

مار خوشگل و سرحالیو

با پوستی نو و براق و خوش رنگ می دید که

در واقع

همون دوست قدیمی خودش بود ...

اما با لباسی نو

 

...

 

 

دوم : شکر نعمت ! ؛

 

آقا جان

اینجانب به نوبه ی خود

به عنوان یه مسیح عادی

لازم می دونم

تشکر کنم از مسئولین کارآمد و عملگرا و عدالت محور و دلسوزی که

در این شرایط دشوار اقتصادی

که قیمت هر بشکه نفت به مرز 120 دلار رسیده

جلوی گرونی و تورمو گرفتن و

نمیذارن کوچکترین خاری به پای ملت بره !

...

 

 

سوم : یزد بهتر است یا شیراز ! ؛

 

فکر می کنی حرفی برای گفتن هست ؟؟؟!!!!!

 

...

 

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی


پنجشنبه 12 اردیبهشت ماه سال 1387
آینه ها

سلام

 

 

اول : روز آموزگار ؛

 

 

وَیُعَلِّمُکُمُ اللّهُ وَاللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ

 

روز معلم

به همه ی آموزگاران و استادان عزیز

که به گردن تموم اهالی این آب و خاک حق دارن

مبارک باد

 

 

دوم : آینه ؛

 

 

پاک بودم من هنوز

که نجاتم دادی

ز ابتذال و دغل دلپاکی

 

و نشانم دادی

که چه بی مایه و بی ارزش و پست

می تواند باشد

پاکی یک گل سرخ

در میان یک دشت !

 

 

 

پاک بودم من هنوز

یک

مسیح عادی

که صدایم کردی

 و دل زاهد نادانم را

از حصار کهن بی دردی

تو رهایی دادی

 با تب و بی تابی

آشنایی دادی

 

 

 

پاک بودم من هنوز

بی خبر

بیگانه

با گناه و تردید

همچو باد خنکی در صحرا

در سر ظهر تموز

که غباری نه به دل داشت هنوز

و نه بر دامن داشت

ناب و دلشاد سترون بودن

که سلامم دادی

 

با دو دست سخی پر جودت

 

خاکی از رهگذر عشق و جنون

به تنم پاشیدی

 

مهر مجرم بودن

پای لوح عملم کوبیدی

 

و به من خندیدی

 

 

 

به کجاها بردی !

تو مسیح سر و پا در هم را

به سر کوه نیاز

به ته دره ی عجز

 

و تو راضی نشدی

تا که از پای فتادم من و تو

 

گریه یادم دادی

 

 

 

چشمه ی آب زلال چشمم

سرخی لاله ی گلزار دلم را دزدید

و غباری برخاست

و غرورم پوسید

 

همچو یک خرمن کوبیده به نرمی و صفا

دست بادم دادی

 

و نفهمیدم من

که کدام از من بود

و کدامش من بود !

آن چه که باد جدا کرد و به یغمایش برد

یا بلوری که به خاک افتاد و

دانه برچیدن مرغی زیبا

قصه ی اوج و فرودش به خط آخر برد

 

 

 

لیک می دانم من

که در این راه دراز

هر کجا گرد و غباری برخاست

گل و لایی جوشید

یا که زنگاری نشست

 

همه از آینه بود

 

و به خاطر دارم

در عبور پاکم

از میان لجن خوشنامی

تا میان آتش

از زلال بی غش

تا گل و لای جنون و تردید

دل من روشن بود

مهر تو با من بود

چو چراغی روشن

در میان سینه

 

و پس از طی مسیر

پاک بودم من هنوز

یه مسیح عادی

 

شاید از جنس دگر

 

...

 

 

سربلند بمونیم و ایرونی

 

 


چهارشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1387
بختک ؛ قسمت اول : استفراغ !

 

 

سلام

 

 

شده تا حالا لم بدی و

اون قدر توی تخیلات خودت فرو بری که

از همه چیز و همه کس بی خبر بشی و

نه گذشت زمانو حس کنی و

نه حتی وجود خودتو ؟

انگار که توی فضایی بی کران

غوطه وری و

تنها چیزی که داری

قوه ی تخیله و  بس ؟

...

حس می کرد داره وقتش می رسه

مدتی بود که فهمیده بود تحولی در راهه

اما نمی دونست چیه و

کی اتفاق می افته

اما حالا

ظاهرا وقتشه !

لرزه های همیشگی محیط اطرافش

که می تونست اونا رو با تموم وجودش حس کنه

از حالت آروم و آرامش بخش همیشگی خارج شده بود

...

شده تا حالا توی حالت بی خبری

توی حالتی بین و خواب و بیداری

یه هو حس کنی که

یه مار عظیم الجثه دهن بزرگشو وا کرده و

نا غافل سرتو هورت کشیده و

داره مثل جارو برقی می کشوندت توی خودش ؟؟!!!

...

دورانی توی سرش احساس می کرد

و در همون حال

یعنی در حالی که دورانو احساس می کرد

لزجی خاص فضای اطرافشم چنان روی پوست حساسش حس کرد

که قبلا هیچ وقت اونو این طوری حس نکرده بود

حس کرد تموم بدنش فرو رفته توی یه حجم لزج و نرم و جاری

...

می تونی تصور کنی که اگه یه هو

خودتو در حال بلعیده شدن توسط یه مار

یا یه ماهی

یا مثلا یه مارماهی حس کنی و

قبل از این که فرصت کنی حرکتی انجام بدی

یا حتی چشاتو وا کنی

توی دهن اون موجود بین زبون و سقش گیر بیفتی و

هیچ امکانی برای تقلا برات نمونه و

چاره ای جز تسلیم در برابر اتفاقی که داره می افته نداشته باشی

چه حالی بهت دست می ده ؟!

...

اگه چشاش کار می کرد

ممکن بود بتونه به وضوح ببینه که

دورانی که توی سرش حس می کنه

یه دوران واقعیه و

واقعا یا فضای اطرافش چرخیده

یا جهت قرارگیری خودش توی فضا عوض شده

اما ...

...

می تونی تصور کنی که اگه

وقتی خودتو توی شرایطی مشابه شرایط کسی که

داره توسط یه مارماهی گنده بلعیده می شه می بینی