عـــــــــــا دی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          



یه آی دی عادی
masihaaddee
یه پیشینه ی عادی
موضوعات عادی
آخرین یادداشت های عادی


یه آمار عادی : 287157

Powered by BlogSky.com


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 1 دی ماه سال 1383
یلدا


سلام

اول :

شب عاشقان بی دل ؛ چه شبی دراز باشد ...

دوم :

الهی سحر پشت کوها بمیره ؛ خدا این شبا رو از عاشق نگیره

سوم :

شب یلدای ... و من با تو ؛ و تو با من ...

چهارم :

واقعا چه شب درازیه این شب

کاش به تعداد بی خانمانها پتویی بود و حلب پنیری و جعبه خالی میوه ای و کبریتی و ...

پنجم :

- آخ جون ...
بابا جون !
بابا جون !!
بابا جون اومد !!!!!

...

...

...

- بابا جون از صبح تا حالا این تلویزیون داره از آجیل شب چله و انار و هندونه صحبت می کنه

حتما بازم یادت رفته بوده که امشب چه شبیه !!!

- دختر گلم
عزیز دلم
نازنازی بابا

آخه آجیل که برات خوب نیست ... هم دندونای مرواریدیت خراب می شه و هم دل درد می گیری اگه بخوری
هندونه هم که شب خوردنش خطرناکه
یه وقت بارون میاد تو جات !!!!!!!!

- راست می گی ؟!

پس چرا تابستون که بود هر شب شام نون و هندونه می خوردیم و بارونم نمیومد ؟؟؟!!!

- ...
...
..
.

ششم :

شب یلدا رو پاس بداریم

هفتم :

به فکر همسایه و دوست و آشنا و غریبه هم باشیم

هشتم :

حد اقل اگه دلی رو به دست نمیاریم نمک به زخم کسی نپاشیم

نهم :

شبی با خیال تو هم خونه شد دل ...

دهم :

...

یازدهم :


سربلند بمونیم و ایرونی



شنبه 6 تیر ماه سال 1383
هندونه ...


سلام

 هندونه ؛

اون هندونه خوشگلو رو دیدین ؟

دوباره میذارمش اینجا تا اگه شد بحثشو به یه جاهایی برسونم :

                         
                                      منبع

گفتم یکی از دوستای بسیار عزیزمون که برای نظراتش احترام زیادی قائلم در مورد این عکس گفته :

... رو همه چیز نباید اثر هنری بجا گذاشت ... 

متن کاملشو تو پست قبلیم نوشتم 

البته اینو بگم که با اصل تفکری که پشت صحبتاشه موافقم

ولی همون طور که گفتم :‌ کاملا نه

...

راستش با خوندن نظر دوستمون یاد فیلمی افتادم که اسمشو یادم نیست چون بچه بودم وقتی سیمای قبل از انقلاب پخشش کرد 
تو اون فیلم یه دختر بچه ی کوچولو یه بادکنک داشت که خیلی قشنگ بود و دوسش داشت
به همین خاطر نمیذاشت باباش براش بادش کنه 
می گفت اگه بادش کنیم ممکنه بترکه و از بین بره 
باباش اونو برد به جایی که منظره ی غروب خورشیدو بتونه تو افق دریا تماشا کنه 
واقعا منظره ی قشنگ و باشکوهی بود و دختربچه ی توی فیلمم حسابی از تماشای این صحنه به وجد اومده بود و احیانا احساساتی شده بود
تو این حال و هوا بود که پدرش با اخمایی درهم کشیده گفت کاش نیومده بودیم این منظره رو ببینیم
دخترک گفت چرا بابا جون ؟؟!!
ولی من که خیلی خوشم اومد از این منظره !!!
پدرگفت : ولی می بینی که تموم شد . زیبایی ای که تموم بشه و ...
...
بعد از این صحبتا بود که دخترک خودش رفت و بادکنکشو آورد و از پدرش خواست تا اونو براش باد کنه
احتمالا او دانسته بود که زیباییهای زودگذر و دارای عمر کوتاه ممکنه که تموم بشن ولی اثری روی ذهن و روح بشر میذارن که تا ابد باقیه
حتی اگه خود اون بشر ابدی نباشه !!
می دونیم در طول تاریخ بناهای زیبای زیادی ساخته شدن که دیگه الان اثری ازشون نیست
و همین طور ظرفا و پارچه ها و گلدونا (از همه مهمتر گلها هستن ؛ ولی چون ساخته بشر نیستن فعلا باهاشون کاری ندارم) و هزاران نوع دست ساخته های بشری که از هر کدوم هزاران هزار ساخته شده و از بین رفتن
درسته معدودی از اونا به یادگار موندن
ولی این تعداد اندک در مقابل خیل عظیمی از ساخته های دست بشر که از بین رفتن ناچیزن
اما آیا می شه گفت با از بین رفتن اونا اثرشونم از بین رفته ؟
من می گم نه
گلدون مجلل و زیبا و باشکوهی که روزی در قصر یکی از فراعنه خودنمایی می کرده و اکنون حتی خاطره ایم ازش تو اذهان نمونده هنوز که هنوزه روی فرزندانی از بنی آدم که به دنیا میان و خواهند اومد اثر میذاره
ساختمان زیبا و مجلل کاخ فلان پادشاه قبل از تاریخ هم همین طور
بالاخره عده ای بودن که اوج هنرمندی هنرمندانیو که خالق چنین آثاری بودن دیدن و حس زیبایی دوستی و زیبایی شناسی خودشونو با نگاه به این آثار تقویت کردن و بعد وقتی می خواستن یه کوزه ی سفالی واسه خودشون بخرن دقت می کردن که اگه حتی کوزه شون مجلل نیست و عادیه حداقل بهره ای از تناسب و زیبایی در خودش داشته باشه
و این موضوع به سازندگان این قبیل وسایل منتقل شده و اونا هم سعی کردن روز به روز بر بهره ی مصنوعات خودشون از زیبایی اضافه کنن و کم کم زیبایی و تناسب به وسایل عادی زمخت اولیه رسوخ کرد و با وجود بنی بشر عجین شد
اینه که الان یه کدبانوی با سلیقه مدت زمان قابل توجهی رو صرف تزئین ظرف سالادی می کنه که می دونه تا ساعاتی بعد ظرف خالی و چربشو باید بشوره
و همین مطلب در مورد زمانی که برای آراستن یه سفره صرف می شه صادقه
برای شکل دادن به اون هندونه ی قشنگ خالق هنرمندش مسلما وقتی رو صرف کرده و از وجودش برای تزئین اون مایه گذاشته
ولی آیا با خوردن هندونه نتیجه ی زحمت او بر باد رفته ؟
من می گم نه
اونایی که اون اثر هنریو خوردن ( وقبل از خورن دیدن ) و اونایی که عکس به جامونده از اونو می بینن تاثیری از هنر خالق اثر می گیرن که تا ابد باقیه
حتی اگه خودشون نباشن
دیدن این اثر روی روح و احساس اونا تاثیری میذاره که اونا اونو به نسلای بعدیشون منتقل می کنن ...


راستی اگه برای شکل دادن و ایجاد اثر هنری روی چیزهایی که فانین ارزشی قائل نباشیم چه طور می تونیم از ساخته شدن گلی که فقط چند روز تو این دنیا باقی می مونه دفاع کنیم ؟
هر شاخه گل یه اثر هنریه که خالق طبیعت اونو شکل می ده و بعد از بین می ره
تموم انسانها هم همین طورن
حتی کوهها هم روزی زاده می شن و روزی پیر می شن و روزی از بین می رن
اما اثر همه ی این موجودات تو دنیا باقی می مونه

ذهن طبیعت هیچ کدوم از ساخته های دست خودش و ساخته های دستِِِِِِِِِ دست ساخته های خودشو از یاد نمی بره

وگرنه تو این دنیا نمی شه چیزیو پیدا کرد که بشه بهش اعتماد کرد که تا ابد باقی بمونه

...

سربلند بمونید و ایرونی




چهارشنبه 26 آذر ماه سال 1382
عشق و وظیفه




 

سلام


اول :

اونایی که تو تهرون زندگی می کنن حتما متوجه شدن که بعضی از روزای سال خیابونا
به نحو بارزی شلوغ می شه و ترافیک خیلی سنگینی بر شهر حاکم می شه .
شب چهار شنبه سوری ،‌ شب نیمه ی شعبون ، آخرین روزای زمستون ، هفته ی
آخر تابستون و هفته ی اول مهر و ... جزو این ایامن .
پشت ترافیک سنگین اگه تو تاکسی یا اتوبوس گیر افتاده باشی و حال پیاده شدن و
استفاده از خط 11 رو نداشته باشی و بغل دستت یه هموطن عــــــــــــــادی مثل
خودت نشسته باشه و سر صحبت باز بشه و مشخص بشه که شما دو نفر با هم
تفاهم شدیدی دارین ، موقعیتی استثنایی پیش میاد که گاهی موجودات عادی
دعا می کنن گره ترافیک به این زودیا باز نشه . مخصوصا اگه از پخش صوت
تاکسی آهنگ خاطره انگیزی هم با صدای ملایم پخش بشه که دیگه ...

چند ماه پیش شب اول مهر تو یکی از این موقعیتا با یه موجود فوق العاده عـــــادی
آشنا شدم .
از هر دری صحبت کردیم و الان می خوام یکی از ماجراهائیو که براش اتفاق افتاده
بود و برام گفت بنویسم . البته از زبون خودش ولی اون جور که خودم دوست دارم .
( در ضمن اینم بگم که این قصه هه ، اون داستانی که نوشته بودم و
پاک شد نیستا .)


0000000000000000000000000000000

دوم :
                                
                                     عشق و وظیفه

خانومم به یه بیماری عجیبی دچار شده بود که گاهی هر چی قورت
می داد تو راه معدش گیر می کرد و نه پایین می رفت و نه بالا میومد.
بعد از چند بار آندوسکوپی و نمونه بردای و آزمایش ، گفتن که باید دو کار
اساسی براش انجام بدیم ... یکی این که فشار مریشو اندازه بگیریم
( که البته اسم علمیشو گفت و من یادم رفته «‌ یه چیزی متری »‌
بود فکر کنم ... )
دومیشم این که براش پی اچ متری انجام بدیم .
این دومیه خیلی خفن بود باید یه لوله ی تقریبا یه متری می خریدم و
یه باطری که لوله رو از راه بینیش بفرستن تو مری و 24 ساعت بمونه
تا اگه اسید معده رفلکس داشت معلوم بشه .
هرچه کردیم از زیر این دومیه در بریم نشد که نشد .
گفتن اگه مریضتونو دوست دارین باید انجامش بدین .
خلاصه که تهیه ی این دو قلم برام 70 هزار تومن آب خورد یعنی چیزی
نزدیک نصف حقوقم ...
روز موعود تو بیمارستان دستیار جوون دکتر که یه دختر خانم حدودا 20 تا
22 ساله بود با خوشرویی لوله و باطریو گرفت و از آکبندی درش آورد و
گذاشت شارژ بشه .
ظاهرا دکتر سمیناری چیزی داشت و خیلی دیر اومد .
دستیار خوشرو کم کم نشون می داد که داره مضطرب و عصبی می شه .
قرار شد اول فشار مریو بگیرن و بعد پی اچ متری انجام بشه .
در طول آزمایش اول هرچه زمان می گذشت دستیار جوون مضطربتر و
عصبی تر می شد .
مرتب به ساعتش نگاه می کرد و ...
بالاخره در گوش دکتر چیزایی گفت که نشنیدم ولی دکتر بهش گفت
الان که نمی شه اگه تو بری من تنهایی نمی تونم لوله رو نصب کنم .
دستیار گفت آخه قرار ما ساعت دو بوده اون بیچاره الان 45 دقیقس که
پایین منتظره می ترسم بذاره بره ...
بالاخره اصرار جوون نتیجه داد و دکتر با رفتنش موافقت کرد .
راستش دلم نیومد اعتراضی بکنم .
هرچند که اونی که روی تخت خوابیده بود عزیزترین موجود دنیا
برام بود ... ولی دوری و انتظار دو جوون عاشق برام قابل تحمل نبود .
می دونستم که همسر مهربونمم با اعتراض من مخالفه .
...
بعد از اتمام سنجش فشار مری دکتر سینه ای صاف کرد و گفت :
خوب همین آزمایش کافیه . دیگه لازم نیست پی اچ متری کنیم !!!!!!!!
شانس آوردین چون خیلی عذاب آور بود !!!
- چه خوب آقای دکتر پس دلیل ناراحتی همسرم با فشارسنجی
مشخص شد ؟
- نه !! فقط مشخص شد که مریشون انقباضای نامتعارف داره !!!
ولی دلیلش معلوم نیست !!!!!!!!
این لوله و باطریم ببرین پس بدین .
- ولی اینا که از آکبندی در اومدن ؟؟!!
- آره ... خوب متاسفم کاریش نمی شه کرد . ولی بیمه پولشو
می ده !!!!!!
تازه ؛ بهتره نگش دارین شاید یکی دو هفته دیگه ازش
استفاده کردیم !!!
...
روم نشد بهش بگم بابا ، جون مریضاتون مهمتره یا جلسه ای که
به خاطرش سه ساعت بیشتر از حد مقرر همسرمو ناشتا
نگه داشتین یا قرار ملاقات دستیارتون .
چون واقعا اطمینان داشتم با دکتر با وجدانی سروکار دارم که
برخلاف میل باطنیش تو این موقعیت گیر افتاده بود .
...
نهایتا هم نه بیمه پول لوله رو تقبل کرد و نه ازش استفاده شد.
خانومم هم با نذر و نیاز و یه سفره ی فاطمه ی زهرا حالش
خوب شد ...
...

00000000000000000000000000000000

سوم :

واقعا ملت نجیبی هستیم ما ایرونیا ...
حتی وقتی حقی ازمون ضایع می شه هم به فکر شرایط کسی
هستیم که این کارو مرتکب شده .
این دوست عادی که بعد از اون روز دیگه ندیدمش نمونه ی کاملی
از یه ایرونی ایرونی عادی عادی بود ...
گفتم که این داستانو از زبون او ولی با سلیقه ی خودم نوشتم  
او خیلی خوش بینانه با قضیه برخورد می کرد و حاضر نبود حتی
از اون دخترک عاشق و پزشک مهربون گلایه ای تو صحبتاش
بکنه ! ...

یه چیز دیگه هم ازش بگم ؟
یه دونه هم هندونه خریده بود که تو تاکسی بغل کرده
بود تا به خونه ببره !!!!! ...

... الان نمی تونم ماجرای هندونشو بنویسم چون بازم
می گن پرچونگی کردی !!! ( نه که تا حالاش نکردم ؟؟!!)

00000000000000000000000000000

چهارم :

تو پست قبلی از منوچهر طاهر زاده نوشته بودم .
فقط یاس سفید مهربون با اون قلم ناز و احساس پاکش
او را معرفی کرد ... اونم با چه جملات شیوا و زیبایی ...
پس منم عین نوشته ی پرستوی عاشقو این جا کپی
می کنم :


هفتم:رازی است در شناسایی راز گل سرخ..
من میدونم کیه مسیح.میگم که نگی بولوف زدم:
قابل توجه همگان****منوچهر طاهر زاده..خواننده کرمانشاهی
که بی صدا آمد و بیصدا رفت!خواننده و آهنگ سازی با سبک
منحصر به فرد در عرصه موسیقی پاپ.طاهر زاده نه وضعیت مالی
چندانی داشت و نه..اما در عوض خلاق بود و این خلاقیت او را
غریب ساخته بود.((آخرین برگ))کار آخر اوست.
او آنقدر بیصدا رفت که حتی مرکز موسیقی هم یادی از او نکرد
اما باز هم خیلی از ما پاییز که میرسد((کوچ غمگین پرستوهای
شاد)) را زمزمه میکنیم.**مسیح ازت ممنونم که تو یادش بودی
 تا ما هم یادش آوریم و تنها کارمان یک فاتحه و زنده کردن
او با صدایش است در فضای تنهاییمان.و....*
دیدی من میدونستم کیه پسر ایرونی.آدم باید اگه ایرونیه یاد
همه باشه!مگه نه؟

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

پنجم :

و اما ...

بازم بحث شیرین انتخابات :
( داد و فریاد و فحش و ناسزای حضار !!!!! ...  )

یکی از خوبیای ایام قبل از انتخابات اینه که تقریبا همه ی مسئولین
حافظشون خوب می شه و به اشتباهاتشون پی می برن و
ازش پشیمون می شن و سعی می کنن که جبرانش کنن .

قضیه ی مطالبات معوق قشر شریف معلم و همین طور بابابزرگا و
مامان بزرگای باز نشسته رو که تو پست قبلیم نوشتم یه
نمونش بود .

حالام چندتا نمونه دیگه رو به اختصار می نویسم که کسی
حوصلش سر نره !!! :

عده ای یادشون میاد که یه قولایی به ملت داده بودن و نه تونستن
بهش عمل کنن و نه این که یادشون مونده بوده که حداقل حرفشو
بزنن . اینه که شعارا و حرفای قدیمی دوباره نو می شن و
پرونده های فراموش شده دوباره از بایگانی میان بیرون و ...

بعضیا یادشون میاد که چند وقته بین مردم نرفتن و سخنرانی
نکردن و بلافاصله تصمیم به جبران مافات می گیرن ...

بعضیا یادشون میاد که چند وقته کسیو تکفیر نکردن و لقب
جاسوس و عامل نفوذی و خود فروخته و ... به کسی ندادن و
بلافاصله دست به کار می شن که ...

بعضیا یادشون میاد که چند وقته کسیو کتک نزدن و چش و چار
کسیو در نیاوردن و مشت محکمی به دهان یاوه گویان و غارت گران
بیت المال نکوبیدن و ... و تو این روزا به شدت در صدد جبران
کم کاریاشون برمیان .

بعضیا یادشون میاد که چند وقته خیلی تو نقش اقلیت موندن و
بیش از حد بدنام شدن و سعی می کنن با محکوم کردن
خشونت طلبان دامن خودشونو مبرا از لک و لوکای عدیده
نشون بدن و بیانیه می دن و ...

بعضیا یادشون میاد که چند وقته خیلی از کم کاریای بعضیا
ضربه خوردن و پشیمون می شن و خط و نشون می کشن که
اگه بازم کم کاری بشه ...

بعضیا یادشون میاد که چند وقته خیلی کم کاریاشون براشون
دردسر درست کرده و پشیمون می شن و قول می دن دیگه
نذارن حتی یه عنصر نامطلوب از زیر تیغ نظرات صواب طلبانشون
جون سالم به در ببره و ...

بعضیا یادشون میاد که چند وقته خیلی ...
بعضیا یادشون میاد که ...
بعضیا ...
و بعضیا ...
و ... و ...
.....
...
.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

ششم :

اون دفعه که پست قبلیو نوشتم و تموم شد فکر می کردم ساعت باید
حداکثر ۲ یا ۳ بامداد باشه ...
اما وقتی پابلیشش کردم و یکی دو بارم غلطاشو اصلاح کردم ، دیدم
ساعت شیش و نیم صبحه و داره مدرسم دیر می شه !!!

خلاصه این دفعه تصمیم گرفتم وسط روز یه وقت خالی واسه نوشتن
ایجاد کنم و نتیجش اینی شد که دیدید ...

می دونم خیلیاتون نخوندینش و خیلیا هم حتی آفلاینم نمی خونن ...

اما هدف من فقط و فقط نوشتنه و بس . من به دنبال ایجاد هیچ موجی

نیستم و فقط برای خودم و احیانا کسایی که علاقه ای به نوشته های

هذیان گونه ی یه موجود ایرونی عادی دارن می نویسم و بس .

پس لطفا هیچ کس از نخونده نظر دادن اجتناب نکنه

و حداقل یه پیام یادگاری برام بذاره ... کمترین فایدش اینه که می فهمم

دوستام هنوزم بهم سر می زنن و منم یه سر بهشون می زنم و ...


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


هفتم :

و اما اندر دلایل دیر آپدیت کردن :

راستش دلایل زیادی داره یکیشم اینه که منتظر می مونم
بعضیا از دوستایی که به نظراشون اهمیت زیادی می دم
برسن و بیان و ... این دفعه هم منتظر نظر پریدخت شاعر
مسلک عزیز بودم و در لحظات آخری که نا امید شده بودم
اومد و شادم کرد ...
اینم از نظر پریدخت مهربون :
همیشه این شعر مرحوم طاهرزاده رو با خودم زمزمه میکنم و
الان که مطلبت رو خوندم بازم واسم یادآوری شد :

زندگی آهنگ جاری بــودنـه
فـرصت سبز بهاری بــودنـه
با هجوم تیرگی در قاب یأس
شــوق آواز قـنـاری بــودنـه
به سایه دل سپردن تفالی به خوابه
ترانهء رهایــــــــــــــــی طلوع آفتابه ...

روحش شاد .




سربلند بمونید و ایرونی .





دوشنبه 17 آذر ماه سال 1382
واسه شما ضرر داره ... بذارید برای ما !!!!!


سلام


یک :

چند وقت به مقتضای فصل !!  از هندونه نوشتم و حرفامو
با منطق هندونه ای زدم .
تو اون مدت خیلی بهم اعتراض شد که بابا چرا این قدر
گیر دادی به هندونه .
بعدشم که در حالی فصل هندونه تموم شد که به دلایلی
مطالب هندونه ایمو نتونسته بودم جمع بندی کنم و
دیگه در مقابل اعتراضاتی که به گذشتن فصل هندونه
استناد می کردن پاسخ قابل قبولی نداشتم .
یه عمو هندونه ی چهارفصلم هم که پیدا کرده بودم و
پشتم بهش گرم بود وبلاگ عادیمو فراموش کرده بود و ...

تموم اینا باعث شد که ادامه ی مطالب هندونه ای رو
بذارم برای بعد .
اما  امروز به بهونه ی نظری که عمو هندونه برام گذاشته
یه مطلب هندونه ای دارم .

000000000000000000000000000000

دو :

اول یه هندونه ی زمینی عادی ببینید تا بعد :

  
                                 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

سه :

بحث بین مهمونای تو سالن بالا گرفته بود که مهرانا
با ظرف هندونه وارد شد .
به به چه هندونه ی خوش آب و رنگی !
چه قدر شیرین و خوش مزس !!
دستت درد نکنه دختر گل !!!
کاملا رسیده و آبداره !!!!
دیگه وقتشه که ... !!!!!
خیلی سریع ظرف هندونه رو دور سالن چرخوند و به
مهمونا تعارف کرد و با عجله به آشپزخونه برگشت ...
...
درست حدس زده بود !
مریم قاشق به دست افتاده بود به جون پوست
هندونه ها و حالا نخور و کی بخور .
فوری اسلحه شو ( قاشقشو ) برداشت و با یه یورش
غافلگیر کننده وارد کارزار شد ...
با این که مریم 4 سال از او بزرگتر بود اما بادیدن تهور ،
جسارت و مهارت مهرانا دست و پاشو گم کرد .
اگه این طوری پیش می رفت که چیزی به او نمی رسید !!!
پس با زیرکی گفت چی کار می کنی دختر !!!
مگه نمی دونی هر کی پوست هندونه رو بتراشه و بخوره
کچل می شه !!!!!!!!
مهرانا با شنیدن این حرف کنار کشید و میدونو واسه مریم
خالی کرد .
راستش مهرانا بچه ی زودباوری نبود و می فهمید که اگه
حرف مریم درست بود خودشم نباید این کارو می کرد .
اما زیرکی مریم کار خودشو کرده بود و دیگه مهرانا قادر
نبود خودشو ازوسواسی که بهش دچار شده بود رها کنه .

الان سالها از اون ماجرا می گذره ...
اما هنوز که هنوزه مهرانا سراغ تراشیدن هندونه نمی ره و
تموم پوست هندونه های هوس انگیز و آبدار قسمت مریم
می شه .
الان او یکه تاز استفاده از این نعمت دوست داشتنی !!!
خداس .

0000000000000000000000000000000

چهار :

اینم یه عکس از یه هندونه ی آسمونی :


راستی کسی می تونه بگه این چی بود ؟


00000000000000000000000000000000

پنج :

من می گم انتخابات از هر نوعش به طور عام ؛
و انتخابات آینده به طور خاص ،
نعمتهای الهی هستن که به ایرونیا ارزونی می شن ...

شما چی می گین ؟

00000000000000000000000000000000


شش :

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
( خودمم نفهمیدم چرا اینو نوشتم !!!!!!!!!!!!!!!!!! )




سربلند بمونید و ایرونی .



 


چهارشنبه 16 مهر ماه سال 1382
همدلی + هم زبونی = ...


سلام


یک : 

                     مژده                      مژده


صنم مهربون  برگشته ...

با یه عالمه حرفای خوب و قشنگ و عمیق .

بشتابید که تاخیر موجب زیان است .


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


دو :

                         گسترش فرهنگ هندونه ای


یاس نو ۱۵/۷ از قول کمال تبریزی نوشته :


                      
سینما مثل هندوانه است
 

             گاهی سرخ در می آید گاهی سفید !!


آقا ... پس این امید آنلاین پلیس ادبی کجاس ؟ ...


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


سه :


از تمام دوستای خوبم که به من و عموزاده ی عزیزم

محبت داشتن ممنونم ...

خوب ... در مطلب قبلیم دو موضوع مطرح بود ...

همدلی و همراهی با یه انسان و یه هم وطن دور از

وطنی که به هر دلیل دلش گرفته کم اهمیت تر از هیچ

کاری نیست .


و دوم این که :


برای رسیدن به اهداف بزرگ لازم نیست که هر گاممون

به بزرگی پونصد قدم عــــــادی باشه ...

اگه می خواهیم با هم دوست باشیم ، وحدت ملیمونو

تقویت کنیم ، در جامعه وفاق رو شاهد باشیم ، انسجام  و

همبستگی با هم داشته باشیم و ... تا دست به دست هم

دهیم به مهر ...

« باید » نگران دل دلگرفته ها باشیم ...

شاید فردا خودمون دلگرفته ی بعدی باشیم ...

باید تمرین کنیم و تمرین کنیم و تمرین ...

تا جایی که از غم هم دلمون بگیره و از شادی هم شاد

بشیم ...

دانیال پر طرفدار و دوست داشتنی برام نوشته :


 « ... مسیح عزیز


شاید در عالم مجازی ما اینقدر با هم خوب هستیم


بگذار تمرینی باشد برای خوبی ها ... »

واقعا ازش ممنونم .

اصل موضوع همینه .

مطمئنم هر کدوم از ما اگه همدیگرو تو یه مجلس ببینیم

در صورت نداشتن آشنایی قبلی باید به هم معرفی بشیم

تا بتونیم تشخیص بدیم کی به کیه ...

اما بعداز یاد گرفتن اسمها ...

آنچنان روحیات و علایق و دانسته ها و توانائیهای همو

می دونیم که انگار سالها با هم زندگی کردیم ...

در حالی که ممکن بود در عالم واقعی بعضیامون حاضر

نشیم حتی به هم سلام کنیم ...


 ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


چهار :

ریاست محترم قوه قضائیه فرموده بودن که امروزه وضع

زندانهای ما از زندونای تموم دنیا بهتره ...

خوب خدا رو شکرکه حداقل زندونایی آباد و آزاد !!! داریم

که اگه از وضع موجود جامعه ناراحت شدیم میتونیم با یه

خلاف کوچیک از امکانات و رفاه !! موجود در اونا بهر مند

بشیم ...


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


پنج :

یه مطلب هندونه ای روز دوم شهریور نوشته بودم که
 
نیمه کاره موند ...

آخرش این طوری نا تموم موند :

...


اما عمرش بهش وفا نکرد و        ...


او قبل رفتنش سفارش کرده بود که


...


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

شش :


یه مطلبم روز۵/۶ درمورد شکنجه نوشتم که هنوز کامل

نیست ...

در ضمن قول داده بودم که جواب دوستای خوبمو بدم ...



۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


هفت :


داستان « تو همونی که یه روز » ی که روز ۲۷/۶


نوشتمم قول داده بودم تکمیلش کنم ...


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


هشت :

۵ و ۶ و ۷ رو برای این نوشتم که بگم قولام یادمه ...

ولی کمی تمرکز لازم دارم ...

...

پس تا اون موقع ...


سر بلند و ایرانی باشید .




۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

بعد از خداحافظی :


دوباره سلام ؛


دلم می خواد اینو هم اضافه کنم :


 ......به امید آزادی افسانه نوروزی از زندان ....

 

فراخوان سازمان عفو بین‌الملل : صدای خود را بر علیه اعدام قریب‌الوقوع افسانه نوروزی رسا کنید

کار بدیه ؟



   1      2      3      4    >>